تبليغاتX
صدای بدخشان
 

 تشریح آرم شورای بدخشانیهای مقیم کابل

آرم شورای بدخشانیهای مقیم کابل دارای اجزای زیرینست:

 * کلمهِ مبارک الله اکبر: نماد اعتقاد راستین ، احترام عمیق و عمل صادقانه به اساسات ، احکام و دساتیر دین مقدس اسلام.

* آفتاب در حال طلوع : نماد عروج مجدد طلیعهِ خورشید ادب و فرهنگ در سر زمین بدخشان.

 *قلهِ کوه:  از یکسو نمادکوهستانی بودن بدخشانزمین واز سوی دیگر تمثالی از بلند ترین قلهِ هندوکش در خاک افغانستان "نوشاخ" واقع در بلنداهای پامیر.

* کتاب مفتوح وقلم: نماد علاقه و استعداد شگرف بدخشانیها به تعلیم و تربیه و تلاش نمادین جهت احیای مجدد تعلیم و تربیه.

* خوشهِ گندم : نماد زراعتی بودن بدخشان و تلاشهای مثمر جهت رشد زراعت و سرسبزی در بدخشانزمین.

* فیتهِ سه رنگ به دور خوشهِ گندم: نماد بیرق سه رنگ ملی افغانستان، احترام به قوانین نافذهِ کشور و رعایت آن در راستای فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی شورا، تلاش در راستایی استقرار صلح سراسری ، تامین وحدت ملی راستین ، دفاع از تمامیت ارضی و افتخارات ملی کشور.

* 29  ستاره نماد 29 واحد اداری ( به شمول فیض آباد ) ولایت بدخشان.

* سال 1384 : نماد سال آغاز فعالیتهای عملی در راستایی تاسیس شورای بدخشانیهای مقیم کابل

                         

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 14:40 |

شورا ی بدخشانیهای مقیم کابل رسماَ شروع به فعالیت نمود

شورای بدخشانیهای مقیم کابل منحیث یگانه و نخستین نهاد اجتماعی فرهنگی بدخشان شمول جواز فعالیتهای رسمی خویش را ازوزارت عدلیه بدست آورد که اینک ما اساسنامه و آرم این شورا را ضمن عرض تهنیت به تمام فرزندان آگاه  ، نیک اندیش و دلسوز بدخشانزمین به نشر میسپاریم.

اسنامهِ شورای بدخشانیهای مقیم کابل

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

آغاز کلام

بدخشان میراث بزرگ راغای اوستا و یادگاری باز مانده از تخارستان کهن ، این  لعل پارهِ درخشان آفرینش، یکی از پاره های شانزده گانهِ آریانای باستان ، سر زمین هنگامه های دیر پا وافسانه های شیرین  و حماسه های اساطیری است که شکوه و عظمتش در ماورای تاریخ ریشه دارد ،از سپیده دم آفرینش حیات بشری همچون ستاره صبح در آسمان مدنیتهای دیروزین وامروزین درخشیده است و بافرهنگ بارور و بالندهِ خویش پا بپای کاروان شتاب آلود زمان همیشه به جلو رانده است ، در حالیکه کوله بار اصالت و رسالت تمدن پویا و فرهنگ بالندهِ  پنجهزار سالهِ خویش را صابرانه بدوش کشیده و عاشقانه تحمل نموده است.

 بدخشان!این بستر ناز جیحون و ضرغام ، زادگاهِ پویای های بی سر انجام ، گذر گاه بادها و سرزمینهای بلند تراز پرواز عقابان ، میعادگاه جاوادانهِ بلنداهای هندوکش و پامیر و قراقروم، پرورشگاهِ یوچی ها و هونهای سرگردان ، خاستگاهِ سلسله های هیطل و کوشان با شهرت جهانگیر و آسمانبوس خویش طی قرون متمادی دغدغه خاطر هزاران سیاح ، جهانگرد وسوداگر ماجراجو و از جان گذشته رافراهم کرده وهنوز هم هستند دلهای که خاموشانه بیادش میطپند.

نماد های فرهنگی بدخشان از عصر شگوفایی تمدن و فرهنگ، قلمرو خیال انگیز و جادویی شعر و چکامه را در حیطهِ تسلط خود در آورد وواژهِ لعل بدخشان منحيث يک نمادسمبوليک واستثناي ادبي بر حوزه فرهنگي پهناوريکه از دهلي تا شيراز،از کابل تا بخارا، از بلخ تا قونیه ، از مروتا خجند ، از کشمیر تا فرغانه و از سیستان تا ختلان  دامن گسترده بود  طي هزاران سال ،  چون پادشاه بي تخت و تاج  فرمان رانده وهنوزهم که هنوز است ادعاي موجوديت ارجحیت و افضلیت دارد.

 بدخشان این گهوارهِ تمدنهای دیر  پای باستانی ،از دیرینه های پارینه تا زمانه های امروزینه در آفرینش تمدن بشری نقش نمادین و مسلط را بازی نموده است ودر درازنای تاریخ درخشان و پر بار خویش نه به عنوان جزیی از حوزه تمدن و فرهنگ بالندهِ منطقه،  بلکه منحیث یکی ازداغترین کانونهای اساسی تمدن و فرهنگ ، اقتصاد وسیاست ، تجارت ومهارت ، برای قرنهای متمادی انگشت نمایی نموده است. بدخشان با گنجینه های نهفته دردل خاک و آبهای معدنی اش، کوههای زنجیرهِ وآسمانبوسش ،  دره های پوشیده از جنگلات هفت رنگ، رودباران جاری و چشمه ساران زلالش،  گوسفندان بلند شاخ و جادو چشمش، اسپهای افسانوی بالدار، شتران دوکوهانهِ بخدی ، مردم سختکوش ، آهنین پنجه زود مهرو دیر خشم پاکنژادش و با مدنیت و فرهنگ دست نخورده اش در طول تاریخ شهرهِ آفاق بوده است.

از همه اینها مهمتر استعداد های درخشان ، نبوغ فکری ، قوهِ ابتکار و روح سرکش و پویای فرزندان بدخشانزمینست که تا هنوز در ستیغ قله ها و دل سنگستانها ، اعماق دره ها و بلندای گردنه ها ، پهنهِ وادیها و ووسعت جلگه ها زمینگیر شده و مانند دُری نهان در دل صدفها مانده است.

سر زمین تاریخی ، باستانی و همیشه پویای بدخشان که در گذشته های نه چندان دورمرکز تمدن و فرهنگ و ثقافت و تجارت و سیاست و بالندگی در این خطهِ دنیا بود در طی سده های اخیر مانند سایر نقاط کشور عزیز ما به علت نبود یک حکومت نیرومند و سیستم ادارهِ عادلانه ، بروز جنگهای مداوم و شیوع ملوک الطوایفیهای بیمار، از یکطرف و متروک شدن راهِ تاریخی ابریشم به علت باز شدن راه های آبی و دور ماندن از مراکز شهری به علت صعب العبور بودن و موقیعت ناسازگار طبیعی آن از سوی دیگر عملاًبه سرزمینی ماورای حافظه ها و نهان در دل خامه ها و افسانه ها مبدل گردیده و به حاشیه رانده شد ، اگر یک بهانه نبود راه های مواصلاتی و کوهستانی بودن بدخشان باشددلیل اصلی، عدم پویایی و عدم هماهنگی نخبگان بدخشانزمین ، نبود یک کانون فعال اجتماعی بدخشانیها توام بابی توجهی و بی مبالاتی دولتمردان گذشته بوده است.

اکنون که کشور ما به یاری خداوند بزرگ و تلاشهای همگانی ملت مسلمان وسرافراز مان به قیمت سرخترین خونهای مظلومترین شهدای تاریخ وطنمان، وارد مرحلهِ سر نوشت ساز حیات سیاسی و اجتماعی خود شده و زمینه های رشد استعدادها ،بالندگی فرهنگها و بکار گیری امکانات مادی و معنوی و گنجینه های نهفتهِ این سر زمین در راستایی باز سازی همه جانبهِ این خطه فراهم گردیده است. نهادینه شدن ارزشهای چون عدالت اجتماعی،  آزادی بیان توام با حفظ ارزشها ، مردمسالاری اسلامی، رشد نهاد هایی مدنی، شگوفایی اقتصادی  و هماهنگی سراسری اهدافی اند که به آسانی بدست نمی آیند.  برای تحقق بخشیدن بدین آرمانهای والا وایفای نقشموثروهماهنگ افراد جامعه درین عرصه ها درپرتوقوانین ومقرره های نافذهِ کشور، به ایجاد نهاد های که بتواند تمام فعالیتهای ثمر بخش و سازندهِ اتباع این سر زمین رادریک مسیر هدفمندوپویا استقامت دهد نیاز مبرم احساس میشود.امروز فرزندان برومند بدخشان زمین با متمرکز نمودن امکانات و توانمندیهایشان برمحورهمگرایی و پیوند های فشرده و نمادین، میتوانند بیشتراز هر زمان دیگر نقش چشمگیروبالندهِ رادرروند شگوفایی کشورخویش بازی نمایند.

هر چند در جریان سالیان متمادی تلاشهای زیادی از طرف افراد و گروه های خیر اندیش و مبتکر در راستای ایجاد یک مجمعی فراگیر بدخشانیها  بخرج داده شده و در بسیاری موارد دستاوردهای مقطعی هم با خود داشته است،اما متاسفانه بنا بر دلایل متعدد این تلاشها تا کنون به نتیجهِ دلخواه نرسیده است. این عدم هماهنگی و نبود یک نهاد اجتماعی فراگیر تا کنون باعث وارد آمدن صدمات مدهشی اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی بر پیکرهِ جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گردیده است اگر آنهمه مشکلات و دشواریهای را که بدخشانیهای مقیم کابل بدان دچارند به خامهِ تحریر در آوریم مثنوی هفتاد من کاغذ چه که هفتصد من کاغذ میشود .

درحالیکه بیشتر از ده ها هزار بدخشانی واجد شرایط رای دهی در کابل زیست دارند و بدخشانیهای مقیم کابل باید امروز چندین نماینده در پارلمان میداشتندبه علت نبود هماهنگی بین بدخشانیها یک بدخشانی هم از کابل در پارلمان راه نیافت در حالیکه از جوامع دیگر ساکن در کابل با کمترین رای (در حدود دوهزار رای ) ده ها نفر به پارلمان راه یافت.

همین حالا سالانه صدها تن از جوانان بدخشانی بعد از فراغت از موسسات عالی تحصیلی در بدر دنبال شغلی مطابق مسلکشان میگردند اما به علت نفوذ مناسبات غیر عادلانه و سلیقوی کاری در ادارات دولتی و موسسات غیر دولتی شغل مناسب حال خود را نیافته در نهایت یا بی سرنوشت میشوند یا به لشکر عظیمی متخصصین بیکار وطن میپیوندند.

سرنوشت فارغان صنوف دوازدهم بدخشانی و نحوهِ شمولیت آنها در موسسات تحصیلات عالی ، استفاده از بورسهای تحصیلی و امتیازات قانونی دیگر،مشکلی حیاتیست که بایدراهِ حل آن جستجو گردد.بی سرنوشت بودن هزاران کدر تحصیلکردهِ ملکی و نظامی بدخشانی،  یا اشتغال آنها به کار های غیر مسلکی فاجعه ِ غم انگیز دیگریست که وجدان هر انسان رسالتمندو آگاه را تکان میدهد، این همه درحال رخ میداد که دیگر جوامع ساکن در کابل در پرتو قوانین نافذهِ کشور با استفاده از فضای باز سیاسی و رشد فرهنگ مردم سالاری نهاد های اجتماعی ، فرهنگی خویش را اساس نهاده و فعالیتهای چشمگیری را درعرصه های مختلف به نمایش گذاشته اند که میتوان به عنوان نمونه از شورای شهروندان کابل ، شورای ترکمنها،شورای قزلباشها، شورای سادات، شورای پنجشیر و ده ها نهاد اجتماعی دیگر نام برد.

امروزبیشتربدخشانی های نیک اندیش  و روشن نگر، مومن بدین باورند که بستر روانیی مناسب جهت ایجاد یک نهاد بدخشان شمول تحت تاثیر فعل و انفعالات سیاسی ، اجتماعی سالهای اخیر به صورت خود جوش ایجاد شده و زمینه های مناسب جهت ایجاد آن فراهم گردیده است.  به همین نیت شماری از فرزانگان، علما ، متنفذین ، فرهنگیان، روشنگران، کار گران ، دانش آموزان، دانش جویان اعم از زن مرد و در یک کلام نمایندگان تمام اقشار ولایه های اجتماعی بدخشانزمین با در نظر داشت این حقیقت که هر بدخشانیی حق ارایه طرح معقول ، سازنده  و ابتکار آغازاقدامات عملی را،  در راستایی بهبود وضع زندگی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی بدخشان و بدخشانیان و مساعد ساختن زمینه های عملی جهت ایجاد تفاهم و همبستگی بدخشانیها،  بصورت مساویانه بادیگران دارد، از مدت ششماه بدینسو تلاشهای را  آغازنموده اند تابعد از مباحثات سازنده و دیالوگهای مثبت با تمام بدخشانیهای نیک اندیش، طرحی عملی و سازندهِ را درراستای ایجاد یک نهاد فراگیر در چوکات جغرافیای تاریخی و فرهنگی بدخشان ارایه بدهند که در نهایت منجر به ایجاد یک آدرس معتبر و کاری بدون در نظر داشت ملیت ، زبان، جنس، مذهب، وابستگیی سیاسی، طبقهِ اجتماعی و سایر اختلافات و امتیازات برای جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل در قدم اول و برای همه بدخشانیها ، در قدم بعدی گردد.

در حالیکه این نشستها ، دیالوگها و تبادل نظرهابه  گونهِ مداوم ونمادین ازششماه بدینسو ادامه یافت هماهنگ با آن نشر فراخوانهای عمومی در روزنامه های صدای بامداد، چراغ و نشریهِ صدای بدخشان پیام مارا به گوش همهِ بدخشانیها رساند. که اینهمه تلاش و تکاپو، پویای و ممارست در نهایت منجر ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم کابل گردید .

 ما باور کامل داریم که بدخشانیهای فرهنگ دوست، مبتکروپویای مقیم کابل با پیوستن به این نهاد اجتماعی ، فرهنگی از یکسو میتوانند به بازتاب افکار، خواستها و آرمانهای انسانی و هدفمند خود نایل آیند و از سوی دیگر سرمایه های مادی و گنیجینه های معنوی خویش را بصورت هماهنگ و موثر در راستایی شگوفایی و باسازی ساختار اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی و زیر بنایی کشور بکار بیگیرند،که بدین بهانه از همه بدخشانیها نیک اندیش اهم از فرهیختگان ، نخبگان ، فرهنگیان  ، پیش کسوتان علم و دانش و فرهنگ واقتصاد وسیاست ودر نهایت از تمام لایه های اجتماعی جامعهِ بدخشان میخواهیم تا با سهمگیری فعال و نهادین خویش با بذل کمکهای مادی و معنوی خویش وبا ارایهِ مشوره های اصلاحی  وخردمندانهِ خویش مارا یاری رسانند تا بتوانیم پشتوانهِ مطمینی را در راستایی تحقق بخشیدن به آرمانهای والای مردم سر زمین مان ایجاد نماییم.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

فصل اول

احکام عمومی

مادهِ اول  : این نهاد ،  بنام (  شورای بدخشانیهای مقیم کابل) مسمی گردیده است.

مادهِ دوم : این شورا یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی بوده که با در نظرداشت اساسات دین مقدس اسلام ، قانون اساسی کشور و قانون سازمانهای اجتماعی ، به اساس فرمان شماره ( 152 ) مورخ 5/8/1381 ریاست محترم دولت و ارزشهای معنوی و فرهنگی جامعهِ افغانی فعالیت مینماید.

مادهِ سوم : این نهاد یک نهاد مستقل و غیر وابسته بوده ، خواهان روابط دوستانه و احترام متقابل با همه سازمانهای سیاسی ، اجتماعی ، نهاد های مردمی ، شخصیتهای ملی و فرهنگی و ارگانهای دولتی  میباشد.

مادهِ چهارم: مقر اصلی شورای بدخشانیهای مقیم کابل ، شهر کابل است در صورت ضرورت میتواند دفاتر خویش را در نقاط دیگر کشور ایجاد نماید.

صلاحیت ایجاد دفاتر در نقاط دیگر بدست شورای رهبری میباشد ، بودجه مصارف این دفاتر به اساس فیصله شورای رهبری از جانب ریاست مالی شورا تمویل میشود.

مادهِ پنجم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل دارای ارگان نشراتی ، آرم ، مهر و حساب بانکی مشخص میباشد.

فصل دوم

اهداف اساسی شورای بدخشانیهای مقیم کابل

      مادهِ ششم : شورای بدخشانیهای مقیم کابل اهداف زیرین را دنبال میکند

1-         تثبیت و تقویهِ نقش مردم بدخشان درعرصه های ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ، با بکار برد شیوه های زیرین:

الف : معرفی و رشداستعدادهای شگوفان مردم بدخشان در عرصه های فرهنگی ، اقتصادی ، علمی، اجتماعی .

د : دفاع از حقوق شهروندان بدخشانی بر مبنای قوانین کشور،  منشور سازمان ملل و قرار دادهای بین المللی .

2-   اشتراک دادن هماهنگ ، موثر و سازنده بدخشانیها در تمام فعالیتها و رویدادهای اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی.

3-    احصاییه گیری دقیق نفوس بدخشانیهای مقیم کابل با در نظر داشت گروه های سنی ، جنس ، شغل ، تحصیلات .

4-   ارزیابی و تشخیص اولویتها در عرصه  رشد وبهبود سیستم تعلیم و تریبه در بین بدخشانیها ، ایجاد کورسهای آمادگی کانکور ، علوم طبیعی و اجتماعی و تکنولوژی نوین .

5-   رشد ، تقویه و حمایه ازارزشهای فرهیختهِ فرهنگی و کلتوری جامعهِ افغانی

6-   تشویق وتقویه اقتصاد محلی ، رشد صنایع دستی و تولیدات محلی بازارگیر بدخشانیها و بازاریابی برای آن در داخل کشور.

7-    تلاش معقول  جهت بهره بر داری موثر از امکانات موجودهِ ملی و بین المللی در باز سازی بدخشان

8-   اتخاذ تدابیر موثر در راستای عرضهِ خدمات صحی جهت هر چه بهتر شدن وضع صحی بدخشانیها.

9-   اتخاذ تدابیر موثر  در جهت مبارزه علیه مواد مخدرو تروریزم ، جستجوی راه حلهای معقول ، مسالمت آمیز و مردم پسند در جهت امحای مواد مخدر و جستجوی امکانات عملی جهت تبدیل زرع کوکنار به بدیل های پر درآمد دیگر

10-          مبارزه با فساد اخلاقی ، اعتیاد مواد مخدر و آفات مضرهِ اجتماعی.

11-           تلاش مثمر و مستمر در راستایی  رفع تبعیض علیه زنان ، زمینه سازی معقول جهت دسترسی هر چه بیشتر آنها به آموزشهای حرفوی و مسلکی ، خدمات بهداشتی ، فعالیتهای فرهنگی و رشد استعداد های بارور آنها در عرصه های مناسب مطابق با احکام دین مقدس اسلام و قوانین نافذهِ کشور.

12-           تلاشهای پیگیر در راستای رشد ، تقویه و حمایه از صنعت توریزم و محیط زیست.

13-          ایجاد زمینه های معقول جهت استقرار تفاهم سراسری ، رضایت همگانی  ووحدت کلی در حیات سیاسی و اجتماعی ملیتها ، اقوام و پیروان کلیه مذاهب ساکن در کشور.

14-           جستجوی راههای موثر جهت تطبیق آن موازین عالی و انسانی قرار داد های بین المللی و کنوانسیون حقوق بشر که با اساسات دین مقدس اسلام ، رسوم و عنعنات فرهیختهِ ملی و شعایر قبول شدهِ مردم ما مغایر نباشد.

15-          جستجوی زمینه های موثر در راستای بهبود وضع سیستم زراعت،  مالداری ، باغداری  و آبیاری بدخشان.

16-           تلاشهای هماهنگ ، پیگیر و مثبت در جهت ایجاد تفاهم و روابط دوستانه بین بدخشانیهای مقیم کابل و دیگر اقوام و ملیتهای ساکن در کشور به اساس اصل احترام متقابل و همزیستی مسالمت آمیز، تلاش پیگیر و صادقانه بخاطر تامین وحدت ملی واقعی و تفاهم سراسری در بین ساکنین کشور.

فصل سوم

شرایط شمولیت ووجایب اعضا

مادهِ هفتم : عضویت افراد در شورای بدخشانیهای مقیم کابل داوطلبانه بوده هیچگونه قید و شرطی را ایجاب نمیکند، هر بدخشانیی که سن 18 سالگی را تکمیل نموده باشد ، بدون تبعیض و امتیاز میتواند بعد از طی مراحل مقدماتی عضو شورا شود.

مادهِ هشتم : شخص داوطلب ضمن درخواست کتبی میتواند با رعایت مقررات و قبول مواد مندرج اساسنامه بعد از خانه پری فورمه های شمولیت، عضوشورا گردد، غیر بدخشانیهای که علاقمند عضویت درین شورا باشند میتوانند عضویت افتخاری آنرا با پذیرش شرایط و قوانین شورا، کسب نمایند.

مادهِ نهم : اعضای شورا در کتگوری های ذیل جهت تقویه بنیهِ مالی شورا، مسول پرداخت حق الشمول و حق العضویت میباشند:

1- حق الشمول برای تمام اعضا (  100    ) افغانی یکبار

2     - حق العضویت اعضای شورا (   100   ) افغانی ماهوار

3-  حق العضویت برای محصلین ، متعلمین و سربازان (  50    ) افغانی ماهوار

4- قیمت کتابچهِ حق العضویت (   50  ) افغانی میباشد.

مادهِ دهم : هر عضو شورا که سابقهِ  یکسال  عضویت در شورا را داشته باشد در صورت ضرورت بعد از تایید هیت موظف از کمکهای مالی شورا برخوردار شده میتواند.

مادهِ یازدهم : هر عضوی شورا که از مواد مندرج اساسنامه تخلف ورزد ، مجازات ، جریمه یا از شورا اخراج میگردد.

مادهِ دوازدهم : درصورت عدم پرداخت حق العضویت از طرف عضو ، برای مدت ( سه ماه ) شورا بعد از تشکیل جلسه عضویت او را به تعلیق انداخته، یا از شورا اخراج مینماید ، در صورت رجوع عضو ، حق الشمول مجدد اخذ و تاریخ شمول از سر معامله میگردد.

مادهِ سیزدهم:تمام اعضای شورا مکلفند تا در راستایی مفادات اساسنامه جهت رسیدن به اهداف شورا تلاش صادقانه نمایند ، ایجاد تفرقه ، فرقه بندی و ایجاد فرکسیونهای مخرب نفوذی جهت مختل نمودن فعالیتهای مشروع شورا تخلف از اساسنامه تلقی شده و باعاملین آن مطابق تصمیم شورای رهبری برخورد صورت میگیرد که میتواند مجازات جریمه ، تعلیق عضویت و اخراج  عضو مقصر را در پی داشته باشد.

فصل چهارم

تشکیلات ، وظایف و صلاحیتها

مادهِ چهاردهم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل در تشکیل خویش دارای سه نهاد اساسی میباشد:

1 : مجمع عمومی

2  : شورای رهبری

3 : هئیت اجراییه

1- مجمع عمومی: عالیترین و با صلاحیت ترین ارگان تصمیمگیری شورای بدخشانیهای مقیم کابل میباشد.

این مجمع متشکل از تمام اعضای شورای بدخشانیهای مقیم کابل میباشد همهِ مردم بدخشان بدون امتیاز و تبعیض مذهبی ، قومی ، سیاسی ، لسانی و موقف اجتماعی میتوانند عضو این شورا شده ، در صورت واجد شرایط بودن میتوانند خود را در شورای رهبری و دیگر ارگانهای کاری کاندید نمایند یا کسی دیگر را انتخاب نمایند.

      اجلاس مجمع عمومی هر یک سال بعد دایر میگردد ، درین جمع آمد ستراتیژی و خطوط اساسی کاری  شورا به رای عامه گذاشته میشود.این اجلاس مرجع تصمیمگیریهای بنیادی بوده و روی موضوعات مهم  مانند تعدیل اساسنامه ، تصویب بودجه ونکات اساسی دیگر تصمیم میگیرد ، وظایف و صلاحیتهای مجمع عمومی ذیلاً خلاصه میشود:

الف: تائید و تصویب اساسنامهِ شورا.

ب:تائید و تصویب جهات اساسی فعالیتهای شورا.

ج: تصویب بودجه و پلان کاری شورا.

د: انتخاب ، تعویض یا عزل اعضای شورای رهبری.

ه: استماع گزارش سالیانهِ شورای رهبری.

و: انحلال یا ادغام شورا.

2- شورای رهبری: بعد از مجمع عمومی عالیترین ارگان تصمیم گیری و رهبری کنندهِ تمام فعالیتهای شورا میباشد.

* اعضای شورای رهبری توسط مجمع عمومی  انتخاب میشود، در راس شورای رهبری، ریس شورا قرار دارد.

* شورای رهبری شامل ریس ، معاونان ، منشی ، سخنگو و مشاورین ارشد میباشد ، سهم مشخصی برای زنان و جوانان نیز جهت عضویت در شورای رهبری در نظر گرفته شده است.

* جلسات  نوبتی شورای رهبری هر یک ماه بعد دایر میگردد ، درین جلسات روی مسایل مالی، تشکیلاتی و سایر موارد مهم بحث و تصمیمگیری میشود.

 * طرح پلانهای کاری در بین دو اجلاس مجمع عمومی ، انتخاب شیوهِ مصرف و تنظیم بودجه توسط شورای رهبری برنامه ریزی میشود.

*ریس شورای بدخشانیهای مقیم کابل در راس شورا قرار داشته مطابق طرز العمل داخلی شورا را رهبری نموده ، ممثل شورا میباشد ، تمام امور اجراییوی را نظارت نموده و رهنمود های لازم را ارایه میدارد ، در صورت عدم موجودیت ریس ، معاون اداری شورا مسولیت را بدوش دارد ، در عدم موجودیت هر دو یکی از اعضای شورای رهبری با توافق دو ثلث اعضا وظایف را به پیش میبرد.

* شورای رهبری مسئولیت  رهبریی  تمام فعالیتهای شورا را در دست داشته و مجری فیصله های اجلاس مجمع عمومی و تطبیق مفاد اساسنامه در عمل میباشد. تمام نهاد های قدمه های پائینی شورا در برابر شورای رهبری پاسخگو میباشند.

* شورای رهبری وظایف و صلاحیتهای زیرین را داراست:

الف: تطبیق فیصله های مجمع عمومی و شورای رهبری مطابق مفاد اساسنامه و اهداف شورا

ب: هماهنگ نمودن فعالیتهای شورا در تمام عرصه هامطابق مفاد اساسنامه.

ج: انتخاب هیت اجرائیه.

د:کنترول و نظارت از فعالیتهای هیت اجرائیه.

ه: ایجاد و انحلال کمیسیونهای کاری و بر رسی از فعالیتهای آنها.

و:تصویب لایحه وظایف برای کمیسیونهای کاری که از طرف هیت اجرائیه ترتیب میشود.

ز: بررسی امور مالی شورا.

ح: تامین ارتباط کاری با نهاد های مماثل دولتی و غیر دولتی داخلی.

ط:عزل ، تعویض و یا نصب اعضای هیت اجرائیه .

3- هیت اجرائیه گروپ کاری است که امور اجرائیوی شورای بدخشانیهای مقیم کابل را مطابق مفادات اساسنامه و طرز العمل کاری شورا تحت نظارت شورای رهبری به پیش برده و از چگونگی اجراات خویش به شورای رهبری گزارش میدهد .

هیت اجراییه دارای تشکیلات منظم است که توسط شورای رهبری انتخاب  میشود.

هئیت اجرائیه متشکل است از ریس هئیت اجرائیه ، معاونین ، منشی ، مسوول اداری و مالی و روسای کمیسیونهای کاری اساسی..

هیت اجرائیه دارای وظایف و صلاحیتهای زیرینست:

الف: پیشبرد امور اجرائیوی شورا در بین دو جلسهِ شورای رهبری.

ب: طرح برنامه های هدفمند و سازنده در جهت هر چه بهتر شدن فعالیتهای شورا.

ج: طرح اجندای جلسات شورای رهبری.

د:اجرای وظایف محوله که توسط شورای رهبری داده میشود.

ه:تامین ارتباط موثر کاری با شورای رهبری ، کمیسیونهای کاری و سایر نهاد های مماثل.

و: ترتیب لایحه وظایف هیت اجرائیه و کمیسونهای کاری.

* ریس هیت اجرائیه دارای وظایف و صلاحیتهای زیرینست:

* پیشبرد جلسات هیت اجرائیه.

* امضای قرار دادها و معاهدات

* ادارهِ امور جاری شورای اجرائیه

* طرح پالیسیهای مشخص جهت پیشبرد امور کاری هیت اجرائیه.

مادهِ پانزدهم: مباحثات و تبادل افکار ، مبادلهِ معلومات و مناقشات سالم ، اصلاحی و سازنده در جلسات شورا بعد از اجندا ، آزاد میباشد ، اکثریت آراءِ حاضر در نهایت تعین کننده میباشد.

مادهِ شانزدهم:  مجموعه ِاعضای شورای رهبری ، کمیتهِ اجراییه و مجمع عمومی ، شورای بدخشانیهای مقیم کابل را تشکیل میدهد.

مادهِ هفدهم: در صورتیکه عضوی از اعضای شورای رهبری از مفاد اساسنامه تخلف نماید ، بعد از فیصله اکثریت اعضای شورای رهبری با وی برخورد قانونی صورت میگیرد.

مادهِ هژدهم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل در صورت لزوم همایش ها و گردهمایی بزرگ فرهنگی و اجتماعی را بر گزار مینماید.

مادهِ نزدهم: جلسات کمیسیونهای کاری، ماهِ یکبار دایر میگردد

مادهِ بیستم: جلسات شورای رهبری و مجمع عمومی با موجودیت دو ثلث اعضا بر گزار میشود ، تمام فیصله ها و تصمیمگیریها در جلسات شورای رهبری و مجمع عمومی بر اساس اکثریت آراء حاضر صورت میگیرد که بصورت آزاد برگزر میشود.

مادهِ بیست ویکم: هیچ یک از اعضای شورا بدون مشوره هیت رهبری حق ندارد جلسات را خود سرانه دایر نماید.

 

فصل پنجم

منابع مالی ووجوهِ مصرفی

مادهِ بیست ودوم:عواید شورا از طریق پرداخت حق الشمول  ، حق العضویت ، اعانه اعضای شورا  ، فروش نشریه شورا و سی دی های هنری وفرهنگی برنامه های ذوقی وهنری شورا تامین میگردد.

مادهِ بیست وسوم: شورا کمکهای بدون  قید و شرط را از اشخاص ، موسسات دولتی و غیر دولتی داخلی رامیپذیرد.

مادهِ بیست و چهارم: اسناد عواید و مصارف شورا بعد از امضای مسولین مالی ، ریس شورای اجرائیه  و تائید ریس شورا ی رهبری اعتبار میابد.

مادهِ بیست و پنجم: جهت بر رسی و کنترول فعالیتهای مالی شورا کمیسیون بر رسی مستقل تعین میگردد ، این کمیسیون نتایج کار خود را به شورای رهبری ارایه میدارد.

مادهِ بیست و ششم: داشته های نقدی و جنسی ، اموال منقول وغیر منقول شورا فقط در راستایی تامین اهداف اجتماعی و فرهنگی شورا و پیشبرد امور کاری آن مطابق اساسنامه واهداف شدرا به مصرف میرسد.

 

فصل ششم

تعدیل اساسنامه وانحلال شورا

مادهِ بیست و هفتم: در صورتیکه نیازی به تعدیل اساسنامه احساس شودپانزده روز قبل  ریاست انسجام سازمانهای اجتماعی وزارت عدلیه از موضوع مطلع ساخته میشود.

مادهِ بیست و هشتم: انحلال شورا در حالات ذیل صورت میگیرد:

الف: فعالیتهای خلاف اساسنامه شورا

ب: بروز اختلافات غیر قابل کنترول در میان اعضای شورا

ج: عدم ضرورت به ادامه فعالیتهای شورا

ماده بیست و نهم: انحلال شورای بدخشانیهای مقیم کابل به اساس پیشنهاد شورای رهبری و تایید دو ثلث اعضای مجمع عمومی امکان پذیر میگردد ، در صورت انحلال شورا،  تمام اموال منقول و غیر منقول شورا به "سره میاشت ولایت بدخشان" یا "ریاست ولایت معارف بدخشان" اهدا میگردد.

فصل هفتم

موضوعات متفرقه

مادهِ سیم: نصاب جلسات شورای بدخشانیهای مقیم کابل به اشتراک دو ثلث اعضا بوده و تصامیم به اساس اکثریت آراء حاضر اخذ میگردد.

مادهِ سی ویکم: این اساسنامه بتاریخ   1/2/1385   طی اولین نشست اعضای شورای موسسان ترتیب و بعداً توسط کمیسیون  هفت نفری تحت ریاست (  دوکتورعبد اللطیف شریفی) به تصویب رسید.

مادهِ سی ودوم: این اساسنامه دارای هفت فصل و سی  ودوماده بوده ، توسط اعضای شورای موسسان ترتیب گردیده است.

لست عدهِ از بنیانگذاران ، شورای بدخشانیهای مقیم کابل

۱- داکتر صبغت الله"خاکساری"ماستر طب ، شاعر، نویسنده، روزنامه نگار          

۲- دوکتور عبداللطیف "شریفی"  ماستر طب          

۳- داکتر سید قباد "زارع"         ماستر طب

۴- انجنیر محمد ظافر"ظفر"   ماستر انجنیری                       

۵- انجنیر سلطان محمود     ماستر انجنیری               

۶- انجنیر بابه جان "بدخش"ماستر انجنیری                        

۷- انجنیر محمد جعفر            ماستر انجنیری

۸- تقوی الله "جار الله"          لیسانس ، نویسنده

۹- محترمه سامعه "عزیزی"  فوق بکلوریا ، فرهنگی     

۱۰- جنرال میر احمد            افسر نظامی             

۱۱- محترمه فریده               دانشجوی دانشکدهِ پزشکی

۱۲- مولوی عبد الغفور          عالم دینی

۱۳- محمد اعلم محمدی            اهل کسبه

۱۴- احمد فیروز                     ماستر اقتصاد

۱۵- دوکتور کریم الله "شهپر"  ماستر طب، شاعر، نویسنده

۱۶- انجنیر شرف الدین "شرف"    ماستر انجنیری

۱۷- انجنیر شرف الدین" اکبری"     ماستر انجنیری

۱۸- انجنیر عبد المجید        ماستر انجنیری

۱۹-انجنیر ناظر                 ماستر انجنیری

۲۰-  دگروال فیض محمد      تاجر ملی    

۲۱- حاجی واحد جان           تاجر ملی

۲۲- محمد هاشم یفتلی          تاجر ملی

۲۳- عبدالمنان "شیوا"        دانشجوی دانشکدهِ ادبیات

۲۴- دگروال محمودشاه          پیلوت قوای هوای

۲۵-  جنرال حسام الدین          افسر نظامی

۲۶- ژینوس        دانشجوی سال چهارم دانشکده پزشکی

۲۷- محفوظ الله              کارمند دولت

۲۸- محمد عالم عاکف      روزنامه نگار ، فرهنگی

۲۹- جنرال قدرت الله "قویم"    افسر جهادی

۳۰- دگروال حزب الله "خسروی"   افسر جهادی

۳۱- عبد المصور "وارث"  لیسانس حقوق

۳۲- سید مبشر"حاذق"     لیسانس علوم سیاسی

۳۳- جنرال محمد امین       افسر جهادی

۳۴- عتیق الله "صفری"    لیسانس زبان عربی

۳۵- سید ذاکر" واذر"        لیسانس زبان انگلیسی

۳۶- نجیب الله "کاظمی"     دانشجوی دانشگاه پلتخنیک

۳۷- امید                          دانشجوی دانشگاه کابل

۳۸- مخدوم فضل الرحمن     لیسانس اقتصاد

۳۹- عصمت الله "شرقی"   دانشجوی دانشکدهِ زمین شناسی

۴۰- محمد ذکریا "سودا"      دانشجوی دانشکده حقوق

۴۱- محمد عمر"نوری"        لیسانس دانشکده ادبیات

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 12:49 |

شماره دوازدهم/سال دوم  صدای بدخشان ثور ۱۳۸۵

سرمقاله

حوادث روزهای اخیر در پارلمان کشور یک بار دیگر امید های نیم بند مردم مارا به رسیدن به رفاه همگانی ، وحدت ملی و تفاهم سراسری کمرنگ نمود و نشان داد که هنوز هم هستند کسانیکه حاضر نیستند به آرای دیگران احترام بگذارند و قوانین کشور را رعایت کنند.

اگر تمام وزیران پیشنهادی ریس جمهور از طرف پارلمان تائید میشد بدان معنی بود که پارلمان یعنی یک نهاد آلهِ دست دولت ، رد شدن هشت وزیر توسط پارلمان این اندیشه را بوجود آورد که میشود برین نهاد اعتماد کرد و روی آن حساب کرد هر چند اظهارات آقای محقق و آقای سیاف مبنی برمفاهمه با آنها در مورد عدهِ از وزراء صدمهِ شدیدی بر حیثیت پارلمان وارد نموده است باز هم واقع بینی عدهِ زیادی از وکلا نشان داد که دیگر نمیشود بنام قوم و قبیله و معیارات کهنه و رنگ باخته  به سادگی و بدون درد سر امتیاز گرفت. ما در عمل دیدیم که با رد شدن پنج وزیر غیر پشتون هیچ صدای اعتراضی بلند نشد اما با رد شدن سه وزیر پشتون عدهِ از نمایندگانی که هنوز هم در لاکهای گروهی و قومی خویش خزیده اند داد وبیداد راه انداختند و خواستند تا خواستهای غیر قانونی خویش را جامهِ قانونی پوشانده به کرسی نشانند که این خود این اندیشه را بوجود آورد که شاید پارلمان به میدان جنگ بین نمایندگان اقوام و ملیتها مبدل شود اما موضعگیری واقع بینانه و منطقی عدهِ زیادی از وکلای متعلق به ملیت پشتون بر روی این آتش آب ریخت و یکبار دیگر به مردم ما این نوید را داد که اگر در بین جامعهِ ما  به همان پیمانه که افراد ماجرا جو، قومگرا و منفعت طلب متعلق به اقوام و گرو های مختلف در صدد متشنج نمودن وضع جهت بدست آوردن منافع قومی ، گروهی و شخصی خویشند کم نیستندافرادی واقع بین و نیک اندیش متعلق به اقوام و گرو های مختلف که در صدد ایجاد تفاهم بین ساکنان این سر زمین و ایجاد فضای اعتماد بین مردم و دفاع از قانون اند.کسانیکه تلاش دارند بخاطر رسیدن به اهداف شخصی ، گروهی و قومی خویش قانون را زیر پا کنند اشتباهی را تکرار میکنند که تاریخ هم از تکرارش شرم دارد.

                    اعلان فوتی

بابای ملت پدر خوانده- ریس دولت پدر-  لویه جرگه مادر کلان- دادگاهِ عالی  مادر اندر- پارلمان مادر رضاعی- مردم اقارب نزدیک- ملل متحد ماما ناف- ایالات متحدهِ امریکا خشو- دیموکراسی هم پیک کاباره- شفافیت آشنای طاق بلند- حقوق بشر خیشنه- حقوق زن خاله خشو- مردم سالاری همسایهِ مفته خور

نسبت وفات قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان به اطلاع دوستان نامرد و دشمنان بیدرد رسانده میشود که نمازجنازه قبلاً با امامت قاضی القضات افغانستان در دادگاهِ عالی افغانستان خوانده شده و قرار است که پیکرهِ مجروح مرحومی در عمارت پارلمان یا یگان جای دیگر بخاک سپرده شود.

فاتحهِ مردانه در قصر ریاست جمهوری از طرف وزارت امور پارلمانی وفاتحهِ زنانه در سالون فاتحه خوانی کمیسیون حقوق بشر برای یک روز گرفته میشود. باید متذکر شد که خیرات مرحومی قبلاً توسط وزرای پیشنهادی رای بردگی در هوتلهای مشهور کابل ، خانه های مجلل وزیر اکبرخان و جا های دیگر داده شده و اسقاطش نیز توسط عدهِ از وزراء و متنفذین خیر اندیش؟ به مستحقین نیازمند که اکثریتشانرا نمایندگان منتخب مردم که تمام دار وندار خود را جهت رسیدن به کرسیهای خدمت به مردم صرف نموده و مفلس شده بودند ، تشکیل میداد داده شده است.روز چهلم مرحومی از طرف سه وزیر مشروط و دادگاه عالی افغانستان در دفتر یا خانهِ یکی ازین سه وزیر برگزار خواهد شد.مرحوم قانون اساسی که توسط عدهِ ازنیمچه دوکتوران کم تجربه با استفاده از عصری ترین تخنیک طبابت یعنی" شبیه سازی " نطفه بندی شده بود که آنهم تقلبی بر آمد،علاوه بر اینکه که با بعضی معایب مادر زاد تولد شده بود در جریان ولادت به علت نا فهمی عده از قابله های عجول  و کم سوادبه صدمات زمان ولادت مواجه شده بود.

مرحوم جنت مکان درین اواخر بر اثر ضربهِ مهلکی که در بند 106 خود خورد برای چند روز در کلینیک پارلمان بستری گردید در جریان مداوا تطبیق ادویهِ غیر ضروری و تقلبی توسط داکتر فامیلی مرحومی که همگان ایشانرا میشناسند باعث وخیم شدن حال او گردید، داکتران معالج که وضع را وخیم دیدند موصوف را جهت مداوا بیک مرکز درمانی مجهز واقع در ریاست دولت اعزام کردند ،اما اطاق عاجل آن مرکز به علت کمبود اکسیجن از پذیرفتن مریض شانی خالی نموده و موصوف را جهت تداوی جذری به دادگاه عالی اعزام نمود با کمال تاسف وضع مریض در مسیر راه وخیمتر گردید و زمانیکه به داد گاه رسید دیگر رمقی نداشت همان بود که مسولین دادگاهِ عالی  بعد از چهل یاسین کردن به گمان اینکه مریض مرده است بحالت نیمه جان جنازه اش را خوانده و جهت تدفین به شورای ملی اعزامش نمودند.بحث بر سر محل دفن میت هنوز ادامه دارد عدهِ میگویند که ارگ ریاست دولت محل دفن خوب برای قوانینست زیرا درانجا قوانین زیادی مانند نوزادان دورهِ جاهیلیت بعد از تولد زنده به گور شده اند در حالیکه عدهِ دیگر برین باورند که محل دفن خوب پارلمانست زیرا نمایندگان مردم از یکطرف میتوانند همه روزه به زیارت مرحومی رفته و شمعی را بیادش روشن نمایند و از سوی دیگر در صورت بروز مشکلات میتوانند از ارواح مرحومی طلب کمک نموده مشکل خود را حل کنند که البته باز هم سخن آخر را مانند موارد دیگر درین دعوی دادگاهِ عالی خواهد گفت زیرا قاضی قاضی ها ( قاضی القضات) عادلترین مردمانست و حکم نا صواب نمیدهد.بر اساس آخرین گذارشها اکثر دوستان وبستگان مرحومی خواهان بخاک سپاری او نبوده و میخواهند به کمک دوستان بین الخللی خویش جسد را مومیای نموده در یکی از ویترینهای مجلل نمایشگاهِ بزرگ دموکراسی بگذارند تا با دیدن او از یکطرف بیادروزهای خوشی حیات مرحومی دل خوش کنند و از سوی دیگر هی هی هی .....دیگه شه خود شما میدانید

مربی داری مربا بزن

در اواخر سال 1384 خبری به نشر رسید که دولت افغانستان نتوانسته بخشی اعظمی از پولهای تخصیص داده شده از طرف جامعهِ جهانی را به مصرف برساند که به دنبال آن هیاهوی زیادیدرین راستا از طرف رسانه ها به راه انداخته شد، میز گردها سازمان داده شد، مقالات نوشته شد و هر مفسری به زعم خویش تفسیری در مورد نوشت که همش ادارات دولت را بباد انتقاد گرفتند و هر چه بد ولعن که داشتند نثار مقامات کردند. اما در جریان همه این گیر و دار ها کسی نپرسید که چرا اینهمه پول به مصرف نرسید یا اینکه اگر مصرف نشد چرا سند مصرف آن تهیه نشد و حیف و میل نشد که دو باره برگشت نمود در حالیکه انجیوها و موسسات دالر خوار اسناد صد چند این مبالغ را بصورت تقلبی تیار نموده و بودجه ها را در پیش چشم همهِ دنیا خوردند و میخورند چرا کارمندان دولت که تازه اکثریت آنها از انجیو ها آمده و تجربهِ خوبی  درپروپوزل سازی و بل نویسی و راه اندازی ورکشاپ و سیمینار و کنفرانسها را خوب بلدند و متیقین هستیم که با تجاربی خوبی که از دوران کار در انجیوها و موسسات دارند مانند "ایلک میده بیز" یک سنت هم از فلتر حیف و میلشان گذشته نمیتواند ، اسناد مصرف آنرا تهیه نکرده و گذاشتند که دوباره برگشت نماید؟سخن اصلی درینجاست که باید بودجه و پلان های کاری سالانهِ ادارات در ماه اخیر سال گذشته یا حد اقل شروع سال کاری تهیه و مبالغ مصرفی آن بصورت یقینی معین گردد تا ادارات بتوانند در جریان سال پلانهای خود را به موقع عملی نمایند اما در سال گذشته در اواخر ماه سنبله به ادارات خبر داده شد که میتوانند فلان قدر مبلغ را مصرف نمایند و گذشته ازان طی مراحل قانونی؟ اسناد چند ماهِ دیگر را در برگرفت تا به ادارات مژده داده شود که پولهایشان آماده است که بدینترتیب ادارات چند ماه اخیر سال را وقت داشتند تا بودجه های داده شده را مصرف نمایند یعنی کاری یکساله را در چند ماه محدود تکنیل نمایند که چنین کاری نا ممکن است.درین راستا وزارت مالیه بخاطر اینکه دوستان خارجی خفه نشوند همه گناه را به دوش ادارات دولتی بار کرد و این حقیقت را کتمان نمود زیرا اگر آشکار میشد که درینجا گناه از بانک جهانی و بانک آسیای است پرستیژ خارجی ها که در بین مردم ما منحیث مردم بسیار منظم ، صادق ، وقت شناس و راستگو سخت برایشان کمپاین شده است پائین میامد و آنها آزرده میشدند و خطر آن بود که دفاتر خود را ببندند چنانچه زمانی ریس دولت فرمان بر چیدن چکها و دیوار های اطراف دفاتر آنها را داد همین بانک جهانی بصورت بود که مانند کودکان "شلتاق" نمود که اگر چکهای اطراف دفترش را بردارند دفاتر خود را در افغانستان میبندد.پس باید رعایت خاطر این نازدانه ها را کرد و گناه انها را به گردن گرفت در غیر آن قهر میکنند و میروند و درین ملکی که قحط الرجالی بیداد میکند چنین افرادی چگونه میتوان پیدا کرد.

در نتیجهِ همین اهمال خارجیها بود که برنامه های کاری اکثر وزارتها عقب ماند و بار ملامتبی بدوش مسئولین افتاد و آن بیچاره ها هم دم نزدند در غیر آن مستر خفه میشد.اینکه بعضی وزارتخانه ها مانند وزارت انکشاف دهات فعالیتهای بیشتری داشتند علتش این بود که دونورها برایشان بصورت مستقیم و بدون طی سلسه مراتب پول دادند و آنها هم برنامه های خودرا عملی کردند که اگر این پول بدیگر وزارتها هم داده میشد مصرفش بسیار ساده بودجان سخن درینجاست که آنهای که مربی داشتند تمام سال مربا زدند و آنانیکه مربی نداشتند شوربا زدند آنهم شوربای بیگوشت.

         باز هم عندلیبی از دامنه های پامیر

مهری مفتون در یک خانوادهِ هنر پرور چشم به جهان گشود در حالیکه در همان لحظات نخستین ولادت خون موسیقی در رگهایش میجوشید زیرا پدر و پدر کلانش هم سر و سری با دنیای هنر و موسیقی داشتند.در هفت سالگی انگشتانش با تار دنبوره آشنا شد و در دوران مکتب با ذوق کودکانه شروع به آواز خوانی کرد.آنگاه که به عسکری رفت مرد روزگار خود شد ، زندگی مشترک با دیگر سربازان و محیط خشک قاغوشها  زمینهِ خوبی بود برای رشد هنر او. بنابر تشویق دوستانش هنر خود را آب و تابی دیگری داد ، آهسته ، آهسته نام مفتون بر سر زبانها افتاد و با گذشت هر روز شهرتش افزون گردید تا اینکه مهری مفتون شد یک هنر مند تمام عیار و نمادین.هنرمندی محلی خوان ، بذله گو و بدیهه سرا.

آری ! بدین گونه پسر بچه دهاتی زادهِ کوهستانهای پامیر تبدیل بیک هنرمند شهیر گردید سالها سروده ها و نغمه هایش چاشنیی محافل خوشی و شب نشینیهای مردم دردمند مابود و مفتون میرفت تا بیشتر و بیشتر پله های شهرت را درنوردد تا اینکه صدای دلنشین او مرزها را در نوردید و از فراز ابر ها و ماورای ابحار همسفر بابادها به گوش ملکهِ هالند رسید.و مفتون را ر شرایطی که هزاران هزار دلسوختگان و جانباختگان سر زمینهای افسانوی مغرب زمین در کشور ما برای رسیدن بدین ملکها سر و دست میشکستند ، ملکهِ هالند به مهمانی فراخواند ، باور نکردنیست ، نا تکرار است.مردی از فقیر ترین کشور ، از دور افتاده ترین ولایت و از کوهستانی ترین بخش را ملکهِ یکی از کشور های مشهور جهان به مهمانی میخواند تا به صدای دلنشین او گوش دهد در حالیکه نه زبانش را میداند و نه به معنی سروده هایش پی میبرد و بدین گونه هنر مفتون عالمگیر شد.اما این ماجرا چگونه سامان یافت؟ مفتون کجا و ملکهِ هالند کجا؟در روزگاران دشوار ، دوران غرور آفرین مقاومت ، روزگاران زایش حماسه های جاویدان در برابر لشکریان اهریمن و متحدین بزدل و نامردشان ،آنگاه که بدخشانزمین در برزخ دردناک محاصره اقتصادی به سر میبرد مردی استرالیای تبار بنام" بروس کیت کی " به اشکاشم میاید و مفتون را در حالی میابد که در یکی از مراسم بز کشی عرق آلود و ذوق زده ترانه های محلی را ، سرود باد و بهار وباران را عاشقانه فریاد میکند و مردم برایش کف میزنند ، این خارجی یکه میخورد و جاذبهِ نا مرئی او را بسوی مفتون میکشاند ، به مفتون وعده میدهد که کستهایش را به اروپا میبرد ، دعوتش میکند شهرهِ آفاقش میسازد اما دران زمان برای مفتون این وعده های شوخیی بیش نبود زیرا میداند که هزاران سال گذشته که دوست و بیگانه برای مردمش وعده میدهند و دروغ میگویند و مفتون گمان برد که اینهم یکی از آنهاست.

اما چنین نبود اینبار مستر بروس دروغ نگفت شاید او ورکشاپ دروغ را نگرفته باشد ودر سیمینار های نیرنگ و فریب اشتراک نکرده باشد ، این خود یک استثنا بود.روزیکه مفتون در قریهِ دهسنگان ولسوالی جرم بدخشان بخاطر رونق بخشیدن محفل عروسی کریم الله "خاکساری" یکی از اهالی جرم آواز میخواند و پایکوبی جوانان ستبر سینه و کوردود سمهای نیرومند آنها قیامت بپا کرده بود تیلفونهای پیهم از کابل میرسید و مفتون را عاجل بکابل خواستند، خبری دهان به دهان گشت و در    گوشها نجوای مفتون را ملکهِ هالند خواسته است ، هیچکس بدین خبر باور نداشت مفتون هیچ علاقهِ بدین سفر نداشت اما تشویق عدهِ از حاضرین مجلس اورا وادار به سفر نمودو مفتون فردای آنروز با دل نا خواسته عازم کابل شد ، همه میگفتند که مفتون کجا و هالند کجا؟شاید کسی با او شوخی کرده باشد و منزل آخر او درین سفر فراتر از کابل نیست ، اما مفتون رفت که رفت تا اینکه یک روزی دوباره سر و کله اش پیدا شد باور نکردنی بود مفتون هالند رفته بود.

او به دعوت "پرنس کلوز" به هالند رفت و بنا بر وصیت شاهِ هالند جایزهِ  آواز خوان محلی را برایش دادند همراه با یک تقدیر نامه و بیست هزار دالر پول نقد ، که دران زمان برای مفتون بزرگترین رقم بود.اما در طول اینهمه زمان هیچکسی ازین رویداد یادی نکرد ، حرفی نزد ، سخنی نگفت و آشلفی نکرد.اگر چنین رویدادی در جایی دیگری ، برای کسی دیگری روی میداد شاید هفته ها و ماه ها رسانه ها را آذین میبخشید اما در بدخشان باید خوبیها را کتمان کرد از باورها سخن نگفت بلکه باید نخواسته ها را بزرگ و بزرگتر کرد و فریاد کرد سنگسار های خود ساخته را باید تبلیغ کرد از افتخاراتش نباید سخن گفت ، از  داشته هایش نباید یادی کرد که این خود گناهی عظیمست در مذهب نامردان.

آری!چه رازی در بازیهای سرنوشت است که صدای مفتون را ملکهِ هالند میشنود اما ما وملکهای ما نمیشنویم.و مفتون که اکنون در اشکاشم بدخشان زیست داردچهل بهار عمر را پشت سر گذاشته دو بار ازدواج نموده است ، اکنون با مادر و سه فرزندش( دودختر و یک پسر ) زندگی میکند ، از لیسهِ اشکاشم فارغ گردیده است.خوبترین و بد ترین خاطرهِ زندگیش در یک روز برایش اتفاق افتاده است فقط بفاصلهِ  لحظاتی نه چندان دور از هم. تلخترین خاطرهِ او زمانی سامان یافت که در سال 1367 طیارهِ حامل او مورد اصابت راکت قرار گرفت و بهترین خاطره اش لحظاتی بعد بود که ازان حادثه جان به سلامت برد یعنی صد بار مرد و یکبار زنده شد.تعداد کستهای او تا سال 1370 به چهل میرسید اما اکنون نمیداند که چقدر کست دارد زیرا در محفلی از خواندنهای او کست میسازند و ببازار عرضه میدارند.بلند ترین آرزوی او رساندن موسیقی محلی بدخشان به معراج شکوه و شهرت است.مفتون در آهنگهایش از شعر شاعران بدخشانی بیشتر استفاده میکند که به عنوان مثال از دولت محمد"جوشن" میر سید "سعید" ، صیاد ودیگران یاد مینماید اما اشعار خودش هم چاشنی خوبی برای آهنگهایش است به ویژه آنگاهیکه اشعار را فی البدیهه و موافق لحظات میسراید.روزگاری را بیاد دارم که مفتون شعری در مورد شفاخانه سروده بود و خشم دوکتوران را بر انگیخته بود در حالیکه درین شعرش کاملاً حقایق را گفته بود که بهمین دلیل همه را خشمگین نموده بود زیرا همه میدانیم که حقیقت تلخست و تحملش دشوار ورنه دروغ گفتن هم ساده است و هم بی درد سر و پر در آمد.روزی مریض شد و ناگزیر راهِ شفاخانه را درپیش گرفت همه داکتران به شور آمدند و با هم در مورد جزا دادن مفتون نجوی میکردند اما در اخیر کاری با او نکردند ودرمانش کردند زیرا مسلک طبابت پاکتر ازانست که پی این نکته ها برود.او از آوارخوانان امروزی شکایت دارد که آهنگهای او را میگیرند و بنام خود میخوانند.او از فرید "صمیم" نام میبرد که آهنگ (شیک ، شیک ، شیکش    خالهِ سرشویکش     آسته بزن شانه ره    نکنه یک مویکش ) اورا که سالها قبل سروده و یکی از آهنگهای مشهور مفتون میباشد ، بنام خویش کمپوز و خوانده است.همچنان از آهنگ( باران، باران، میده باران) یاد میکند که خانم وجیهه خوانده است او میگوید که بیست سال قبل این آهنگ را کمپوز نموده و سروده است که شعر آن از تاجکستان آمده است.او میگوید نغمه و قاسم بخش هم آهنگهای محلی اورا بدون ذکر منبع میخوانند.هنر مندان مورد علاقهِ او شمس الدین "مسرور" ، هماهنگ ، قمرگل در داخل و فیضی گل و ثریا "قاسم" از کشور تاجکستان میباشد.

اِیلَه به اِیلَه

سالون کنفرانسهای ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت بدخشان در ساحهِ دوجریب زمین ملکیت این ریاست اعمار میگردد.انجنیر محمدی"خواهانی" ریس اطلاعات وفرهنگ بدخشان ضمن ابراز این مطلب علاوه کرد که این سالون به هزینهِ 80000 دالر امریکای به همکاری موسسهِ امریکای یو ، اس، اید اعمار میگردد. تا کنون هیچ کاری نکرده است.وی گفت تا فعلاً هیچ سالون کنفرانسی در اختیار این ریاست نبوده است که با اعمار این سالون که گنجایش بیشرت از 330 تن را دارد مشکلات ریاست اطلاعات و فرهنگ ازین ناحیه مرفوع میگردد.ما باید متذکر شویم که موسسهِ یو.اس.اید بیشترین کمکهای جامعهِ بین المللی را در عرصهِ تهیهِ معیشت بدیل برای تقلیل کشت کوکنار در بدخشان دریافت میدارد در سال گذشته این موسسه 35 میلیون دالر را باید درین راستا در بدخشان مصرف میکرد که از قرار معلوم تا کنون هیچ کاری موثری نکرده است که بنابران به قول معروف از خوک مو کندن گفته همین را هم غنیمت میدانیم.

             ذوق زدگی فرهنگی بیماری فاجعه بار

"شاهین"

در سر زمین ما همیشه یک اقلیت ذوق زده ، شوقک گرفته، عجول ، بی تجربه و عاطفی باعث بروز بحران و فاجعه گردیده است.اگر نگاهی اجمالی به بتاریخ کشور خود درصد سال اخیر بیاندازیم میبنیم که در عصر امانی گروهی از تجددخواهان که شاید نیاتی نیکی برای خدمت بمردم خود داشتند آب را نا دیده موزه را از پا کشیدند بعد ازینکه سفری به اروپا کردند به عوض اینکه تاریخ تمدن اروپا را مطالعه و تحلیل نمایند و دلایل ترقی و پیشرفت اروپا را بیابند گمان بردند که علت ترقی اروپاییان بی حجابی زنانست آنها گمان بردند که فقط همین حجاب زنانست که نه تنها مانع فعالیت زنان شده بلکه دست و پای مردان را هم بسته است  بدون چون و چرا کار را درین راستا آغاز کردند ، فکر کردند که رخصتی روزهای جمعه یکی از موانع دیگریست که سد راهِ پیشرفت کشور شده است ،  بدون چون و چرا آنرا مانند مسیحیان با یکشنبه عوض کردند بیخبر ازینکه جمعه نه تنها یک روز رخصتیست بلکه یک روز شرعی و مذهبیست ، یک سوره در قرآن بنام جمعه است ، ده ها حدیث از پیامبر بزرگ اسلام در مورد فضیلتهای روز جمعهروایت شده است ، درین روز نماز خاص برگزار میشود ، این روز یک روز مذهبی مسلمانانست همانگونه که روز یکشنبه روز مذهبی مسیحیانست ، همانگونه که مسیحیان مکلفند در روز یکشنبه به کلیساها بروند مسلمانان هم باید برای ادای نماز جمعه به مساجد بروند ساعتها خطبه های مذهبی و سخنرانیهای رهبران مذهبی را گوش بدهند. گفتند که یکی از علل دیگر پیشرفت اروپاییان دریشی است همه بدبختیهای مردم ما همین پیرن تنبان و لنگی و پتوی افغانیست شروع کردند به کشیدن کالاهای مردم و پوشاندن دریشی و نکتای وانجام ده ها عمل عجولانهِ دیگر که در جامعهِ آنزمان نه تنها در بستر روانی جامعه آنزمان نه تنها پذیرش نداشت که بلکه محراقات داغ وفعال واکنشی را آماده داشت.اینکه تیم کاری آنزمان چه اهدافی را از انجام این اصلاحات توقع داشت دیگر برای ما ارزشی ندارد زیرا اگر اهدافی نیکی را هم خواهان بود ندکه بدون شک بودند نه تنها بدست نیاوردند که همه چیز خود را از دست دادند آنان هدف نیک داشتند اما برای رسیدن به هدف شیوهِ معقول را بکار نبردند به همین دلیل بود نه تنها شرایط بهتر نشد  بلکه شرایطی را در جامعه ما بوجود آمد که بیشتر از 80 سالست که ملت ما از عواقب آن رنج میبرد و هنوز هم که هنوز است درین گرداب غوطه ور است و خدا بهتر میداند که چه مدت زمانی دیگر هم چنین نباشد.ما کاری به دوران حکومت آل یحیی و دودمان نادری و سرداران بیسواد وپادشاهان کم سواد آن نداریم زیرا آنها اصلاً برنامهِ برای خدمت بمردم افغانستان نداشتند که بر شمریم که اگر جنایاتشان را از قتلها ، کشتارها ، شکنجه ها و تاراجها گرفته تا هزاران مظالم دیگرشان را بر شمریم مثنوی هفتاد من کاغذ چه که مثنوی هفتصد من کاغذ میشود. بدین بسنده میکنیم که اگر اندک کاری هم که در زمان فرمانروای این یک درجن سردار صورت گرفته محصول کار های همان سردار یاغی ( شهید محمد داود خان) است که سنت دیرین خانواده اش را که همانا استثمار جاودانهِ مردم افغانستان بود شکست و در دوران صدارتش برنامه های عمرانی و انکشافی را به راه انداخت که  سترجنرال عرابه دار نگذاشتش و مجبور به کناره گیری اش کرد. در طول مدت زمامداری جابرانه این دودمان سیاست افغانستان اشترنگ ثابت نداشت و سرداران هر یک بنوبت بر پشت فرمان نشسته و تمرین رانندگی کردند و رفتند تا اینکه داود خان دوباره با لایسنس قانونی آمد و اشترنگ را در اول چپه کرد (بجاست بگوییم که یکی از خدمات فراموش ناشدنی داود خان همانست که ملت مارا از شر خانوادهِ فاسد سلطنتی و مزدوران و غلام بچگان بیخاصیت آن نجات بخشید و یک نظام فاسد ، پوسیده و مردم ستیز را برانداخت) ، اما ازینکه تبدیل سوچبورد کاری مشکلی بود ناچار خواست تا آنرا دو باره راسته نماید که کلینرانش مجال ندادند و خود اشترنگ را گرفته آنرا با سوچبور هایش تبدیل نموده، چپه کردند وبعد از کودتای ثور دیدیم که گروهی ذوق زده و عجول دیگر از راه رسیدند و گمان بردند که اینهمه پیشرفتهای شوروی و هنگری و کوبا ثمرهِ بستن کلیساها و کشتن چیز فهمان و نخبگان و در یک کلام اصلاحات نفوس و تصفیهِ ایدیولوژیها ست و رنگ سرخ فال نیکست برای ترقی. همان بود که تا زیر پوشهای خود را برنگ سرخ کردند وفرمانها دادند و هوارا ها کشیدند و آنقدر بستند و زدند و کشتند که دستها شان از کارماند. که نتیجه را دیدیم در حالیکه در جمع این گروه بودند افرادی زیادی که آرزوی خدمت به مردم و ترقی کشوررا دردل داشتند اما نقصشان درین بود که سوراخ دعا را گم کرده بودند و بدینترتیب کشور وارد بحرانی شد که 14 سال طول کشید.با پیروزی مجاهدین که اشترنگ سیاست افغانستان بیموازنه شد و تیراتهای آن بر آمد کسی از بادی پرید و کسی زیر تیر شد راننده های زیادی تلاش کردند تا این واسطهِ بی موازنه را کنترول کنند که نشد و در آخر یدک کشی آمد و این واسطه را کیبل کرد و در نهایت آنقدر کشش کرد که کیبل کند که درین مدت تازه واردان مجالی نیافتند تا طرحی را عرضه کنند بلکه طرحها بصورت اتوماتیک عمل کرد.حکومت طالبان یک اشترنگ کاملاً استثنایی را ساختند که غیر خودشان دیگر هیچ رانندهِ توان نگهداشتن اشترنگ را نداشت و چنان دستکاری در انجن و گیر بکس کردند که اصل کارخانهِ تولید کننده هم از شناسایی آن عاجز شد.آنان نیز چنان ذوق زده و شوقک گرفته بودند که انگار به دروازه مدینهِ فاضله رسیده اند به شکل افراطی خواستند تا اسلام را با تعبیر خودشان در جامعه پیاده کنند که کردند اما با یک تفاوت که اسلام را در جامعه پیاده نکردند بلکه آنرا در دنیا بدنام کردند و چنان ضربات مرگباری به اسلام وارد آوردند که بعد از هجوم چنگیز ومغل همتای آن تا کنون دیده نشده است و چنان حربهِ بدست دشمنان اسلام و بدخواهان همیشه در کمین دادند که کار آیی آن بمراتب بیشتر از موشکهای کروز و جنگنده های بی_52 بود امروز همه میدانیم که اسلام آنها منحصر به روایات و قصه های بود که در نشرات چاپ قصه خوانی بود ورنه اگر حد اقل تاریخ اسلام را میخواندند حتماً میدانستند که اسلام راستین چگونه به بلال حبشی آن سیاهترین ، فقیر ترین و نحیفترین صحابهِ پیامبر بزرگ اسلام حق داد و او چگونه شیردل مردی بود که ازین حق استفاده کرد و دستان مردی را که مورخین جهان بعد از اسکندر مقدونی بزرگترین فرماندهِ تاریخ خوانده اند خالد ابن ولید را در مقابل چشم هزاران هزار سربازان از جان گذشته اش در منبر، با دستار خالد از پشت بست و از وی پرسید که این بیست هزار دیناری را که تو به یکی از سران عرب بخشش دادی از کجا کردی؟ و خالد خونسردانه گفت از مال خودم! که اگر میگفت از بیت المال  بلال از عمر عادل فرمان داشت تا اورا کشان کشان به مدینه ببرد که میبرد اما بعد از شنیدن جواب بلال این غلام سیاهِ حبشی که بزرگترین قلب دنیارا درسینه و بزرگترین ایمان را دران قلب داشت در حالیکه دستهای خالد را باز کرد و دستارش را دو باره به سرش میبستزیر لب نجوا میکرد ما کسانی هستیم که بزرگان خود را احترام میکنیم و به خوردان خود شفقت داریم و از فرمانروایان ( الیته فرمانروایان عادل و مسلمان )خود اطاعت میکنیم.آنها این آخرین آیهِ از کلام خداوندی را فراموش کرده بودند که در پیامبر حجة الوداع از حنجره اش فریاد زد : امروز دینتان را برایتان کامل کردم و راضی هستم برانکه  اسلام دین شما باشد. و بهترین شما با تقوی ترین شماست. اما بهترین نزد اینها کسی بود که از خود شان بود و بد ترین کسی بود که از آنان نبود .همان بود که نه خودهاشان ماندند و نه بهترینهاشان.و امروز بازی بدست بازیگرانی افتاده که نه خود بازی را میدانند و نه کارگردانی عاقلی دارند که بازی را استقامت دهد.افغانستان دارد شکل خانهِ ملا نصرالدین را میگیرد بگونهِ که روزی ملا خواست تا مهمانخانهِ آباد نماید با دوستان مشورت کرد زیرا همان دوستان بودند که فردا باز در همان مهمانخانه ، بر خوان ملا مینشستند ، هر کس طرحی ارایه کرد و نقشهِ داد ، کسی طرحی بلند منزل را داد ، کسی ویلای عیلاقی را ، کسی نقشهِ حرمسرا را داد و کسی هم حجره زمستانی را. ملا  هم بر سر چند راهی ماند زیرا اگر طرحی یکی را قبول میکرد دیگری آزرده میشد و ملا هم حاضر نبود ازین دوستان جانی بگذرد نا چار بدین فیصله رسید که کار اعمار را آغاز نماید و هر دوستی نظر خود را در سر کار بدهد که مطابق آن خانه آباد شود و عاقبت چنین کردند یکی گفت چنین کن و ملا کرد و دیگری گفت چنان کن و ملا هم گفت چشم. در نهایت خانه آباد شد و ملا دوستان را فراخواند تا دمی دران بیاسایند اما زمانیکه دوستان گرد هم آمدند و خانهِ ملا را از نزدیک دیدند به حیرت رفتند دیوار به یکسو رفته بود و ستون به سوی دیگری ، کلکینهارا دربام گذاشته بودند و دروازه ها را در جای روزن ، درست چیزی ساخته بود شبیه پروژه های انکشافی انجیوهای فعال ووزیر پسند. بی محابا ملا رابه رگبار ملامت بستند و چنان فضیحتش کردند که موش در حق سناچ چنین نکند.بعد ازینکه سیل انتقادات و کنایات فروکش کرد ملا گفت ای برادران خدا را انصاف بدهید این شما بودید که این خانه را ساختید نه من ، شما گفتید و من عمل کردم،  درین هنگام دوستی نزدش آمد و آهسته در بیخ گوشش گفت: مسلمان اگر ما گفتیم ، گفتیم توکه عقل داشتی اول میسنجیدی که گفتهِ ما چقدردر عمل منطقی و قابل تطبیقست بعد ازان عمل میکردی زیرا ما آنچه را گفتیم که برای هر یک ما پسند بود وبیانگر خواستهای شخصی و سلیقهِ فردی مابود اما تو باید چیزی میساختی که مورد پسند همگان میشد.شرایط موجود درست شباهتهای زیادی به شرایط سالهای 57 دارد ، بازی همان بازی کهنست فقط بازیگران بدل شده اند.این بار مشتی عجول و ذوق زده آمده اند تا همانگونه که در سال 57 آنها میخواستند برایمان بهشت کمونیزم را بسازند اینها برایمان بهشت سرمایه داری را میسازند آنان با شعار نان و لباس و خانه آمده بودند واینان با شعار دموکراسی ، حقوق بشر و آزادی بیان.

همه میدانیم که انها هم دروغ گفتند و اینها هم دروغ میگویند.

نمادها وسیلهِ برای رسیدن به اهداف سیاسی

همانگونه که میدانیم دربحرکت در آوردن چرخهای کارگاه سیاست سه عنصر نقش کلیدی دارد سیاستگزار ، سیاستمدار و سیاست پیشه.

طرح اساسی توسط سیاستگزاران آماده میشود ، مواد خام ، بودجه و راهکار های اساسی آن تهیه شده در اختیار سیاستمدار گذاشته میشود ، سیاست مدار بعد از محاکمه وضعیت و محاسبات دقیق جهت یافتن کوتاهترین راه جهت رسیدن به اهداف سیاستگزار، برنامه های اساسی را تهیه ، مواد خام را به مواد پخته تبدیل کرده و آن را در اختیار سیاست پیشه میگذارد. ازین به بعد این سیاست پیشه است منحیث بازیگر اصلی در صحنه سیاست بمیدان میاید و عوام بدین گمان اند که سر رشتهِ همه کارها بدست اوست در حالیکه او درست مانند یک روبوت ( آدمک برقی)عمل میکند و ادارهِ اعمال او توسط ریموت کنترولی صورت میگیرد که دردست سیاستمدار است و اطلاعات سیاستمدار منحصر به رهنمود هایست که در که در گاید بوک ( کتابچه با ورق رهنمای استفاده از وسیله الکترونیک) موجود است که توسط سیاست گزار تهیه شده است درست همان کاغذ رهنمایی تولیدات الکترونیک که به چند زبان نوشته شده و همیشه ضمیمه این تولیدات مانند تلویزیون ، ماشین کالا شوی و.. میباشد.بدین ترتیب هدایات توسط ریموت به سیاست پیشه ارسال میشود و سیاست پیشه جهت پیشبرد امور کاریی خود افرادی را از صفوف مردم استخدام میکند که خوب قابل کنترول بوده ، وفاداری و فرمانبرداری آنها تضمین شده باشد درتمام این گزینش ها از آغاز تا انجام معیار اساسی سر سپردگی و وفاداری گماشته ها در نظر گرفته میشود نه دانش ، استعداد، تقوی ، شخصیت فردی و پایگاه مردمی آنها.جهت رسیدن به اهداف نهایی، بکار گرفتن اینهمه اجیر که بتواند یک پروژهِ سیاسی را از آغاز تا انجام بدون کم و کاست  تطبیق نماید، کار سادهِ نیست زیرا یا بودجهِ سنگینی را در بردارد که پرداخت ان بر سیاستگزار دشوار است که اگر برایش آسان هم باشد ، سیاستمدار حاضر به دل کندن ازین ثروتهای باد آورده نیست که اگر او هم با دل نا خواسته حاضر به چنین کاری شود، سیاست پیشه که خود تاجری حریص و بازیگری تردستی است بهیچ قیمتی حاضر نیست تا آنرا در اختیار صفوف قرار دهد همینجاست که پای نیاز به گزینه های ارزان و داشته های رضا کار و حشری به میان میاید که سیاستگذار از قبل راه حل آنرا پیشبینی نموده است.ابزار ها نظر به زمان و مکان و شرایط خاص محیطی تعغیر مینماید که ما در کارزارهای سیاسی افغانستان در چند دههِ اخیر بکار گیری انواع گوناگون الگوهای خوب و نمادین را شاهد بودیم که منحیث ابزاری جهت رسیدن به اهداف نا خوب استعمال شد که شامل مذهب ، ملیت ، قوم ، قبیله ، ایدیولوژِی ، طبقه و...بود. تازه ترین نماد های که درمیدان کارزار های سیاسی کشور ما و کشورهای همانند کشور ما، منحیث ابزار بکار گرفته شده است نماد های بازارگیری مانند حقوق بشرو حقوق زن و شایسته سالاری و.... است.این خصلت فطری جوامع عقب نگداشته شده و سیاست پیشگان آنهاست که همیشه یک اقلیت  متحرک ، فعال اما منفی گرا و عجول به شکل افراطی جان و دل را در گرو پدیده های وارداتی و بازار گیری که تبلیغ میشود میگذارند بدون آنکه از خواص، کیفیت و کمیت پدیده ها کوچکترین آگاهی داشته یا اینکه از اهداف مبلغین آنها و در نهایت درجهِ مفیدیت آن برای خود و جامعهِ خود شان تحلیلی داشته باشند.در کشور ما بعد ازینکه طالبان سقوط  نمود وطبل دموکراسی کوفته شد وضعیت درست بگونهِ آمد که که در یک مکتب کودکانه زنگ رخصتی زده شود همانست که هر کسی با سلیقه خویش راه خروج از صنف و محوطهِ مکتب را در پیش میگیرد اما یک اصل کاملاً مشهود است که گروهی با شدت هر چه تمامتر دوان دوان به سوی دروازهِ خروجی رو میاورند که اگر دروازه بسته باشد بعضیها از دیوار ها هم بالا میروند که در جریان این گیر ودار ها بعید نیست که عدهِ زیادی هم زمین بخورند یا دیگری را زمین بزنند ، پاپوشی کسی از پایش بیرون میرود ، کتاب کسی می افتد ، قلمی کسی گم میشود که در نهایت، همه از محوطه بیرون میروند و بازی تمام میشود به مجرد خروج شور و شعف فروکش مینماید ، کودکان از دوش باز می افتند آنگاه خسته و آرام شانه ها را پایین می اندازند و راه خانه های خود را در پیش میگیرند.در حالیکه عدهِ دیگر با خاطر آرام کتابهای خود را میبندند ، آرام و بیصدا با دوستان خویش صحبت کنان راهی خانه های خود میشوند بدون اینکه اذیت شوند ، زمین بخورند یا قلم خود را گم کنند.  اما ذوق زدگان و شوقک گرفتگان شبیه همان کودکان عجول و دونده اند که در مسیر راه خود به ده ها تن تنه زده و در نهایت خود هم خسته و کوفته میشوند وعدهِ دیگری را هم متضرر میسازند. اینها در استفاده مشروع و نامشروع از هر ابزاری افراط نموده و در نهایت به هیچ میرسند. اینها درست مانند شاگردانی اند که درس را به صورت میخانیک از یاد نموده اما از جذب و هضم آن بهرهِ ندارند نوشته ها را خط به خط میخوانند و کوشش مینمایند تا آنرا درجامعه پیاده نمایند که این خود باعث فاجعه میگردد.به گونهِ مثال در کشور ما که در جریان چند دهه اخیر جرم و جنایت مود شده است نهاد های دفاع از حقوق بشر بر اعدام مجرمان یا قاتلان حرفوی که از طرف محاکم محکوم میشوند احتجاج میکنند و داد وفریاد راه میاندازند در حالیکه در امریکا بزرگترین مدعی حقوق بشر امسال هزارمین اعدام به صورت رسمی صورت گرفت و این کشور تا کنون معاهدهِ منع اعدام را امضا نکرده است در حالیکه بیشتر از یک قرن از عمر دموکراسی دران کشور میگذرد پس ما میبینیم که بسیاری واژه ها و نماد های وارداتی درست مانند محصولات تجارتی کشورها هستند که در کشور خودشان کاربردی ندارند اما در سر زمینهای عقب مانده و ذوق زدهِ دنیا بازار گرمی دارند.امروزد رین کشور هر بازیی که به راه انداخته میشود با شعار های فریبندهِ مردم پسند آغاز میابد و در نهایت با افتضاح و اختلاس و مردم ستیزی و بی عاطفگی پایان میابد.

 والی بدخشان خواستار برکناری همه هیئت رهبری ولایت به استثنای خودش گردید

"سوریان"

 منشی عبد المجید والی بدخشان طی درخواستی رسمی از دولت خواستار برکناری هیئت رهبری ولایت بدخشان و تعویض کارکنان از سطح مدیریت تا ریاست با منسوبین ولایات دیگر کشور  به شمول قوماندان امنیه، ریس محاکم ، ریس حارنوالی ، قوای محافظ سرحدی از افراد تا قوماندان، پولیس شاهراه از افراد تا قوماندان، افراد قوماندانان و مدیران ماتحت ریاست امنیت ملی گردیده است. والی بدخشان که خودش از ولایت بغلان میباشد جهت تشویق کارکنان جدید از ولایات دیگر برای آنها خواستار 5000 تا 10000 هزار افغانی کرایهِ خانه  و پرداخت دیگر امتیازات گردیده است. وی همچنان خواستار اعزام هئیت عالیرتبه دولتی از مرکز بقول خودش جهت محاسبه ، تصفیه و استرداد املاک ، جایداد ها و سرمایه های دولتی از جمله معادن از دست افراد غیر مسول گردیده است.

وی همچنان خواستار اعزام یک قطعهِ مجهز از پولیس ملی و یک کندک اردوی ملی با امکانات کافی نظامی و مادی به بدخشان شده و از مقامات دولتی خواسته تا مصارف سفر و حضر این قطعات را با در نظر داشت شرایط محیطی و جغرافیای بدخشان طوری سنجش نمایند که عدم کفایت در راستایی اجراات عملی آنها احساس نگردد وی تاکید نموده است که در ترکیب قوای مذکور هیچیک از بدخشانیها و ساکنین ولایت همجوار(تخار) نباشد و این قوا مستقیماً تحت امر والی باشد.منشی مجید که در گذشته یکی از اعضای بلند پایهِ حزب اسلامی حکمتیار بود بعد ها راهِ خود را ظاهراً از راهِ حکمتیار جدا نمود و تلاش نمود تا با مخالفین حکمتیار کنار بیاید که در نتیجهِ آن در نهایت بولایت بدخشان توظیف گردید.

هر چند که او در روزهای نخستین با ارائهِ طرحهای توانست اعتماد عدهِ از مردم همیشه خوش باور را بدست آرد و عدهِ مردم که از بیکارگی والیهای گذشته بجان آمده بودند حد اقل دل خود را به تعغیراتی مثبتی ولو اندک خوش نموده بودند اما گذشت زمان ثابت کرد که نه تنها جناب والیصاحب قوهِ ابتکاری ندارد که بلکه از گذشتگان خو یش هم ناکارا تر از آب در آمد.عده از بدخشانیها بدین باورند که وی با بکار گیری علایق گذشته تنظیمی در بساری موارد تلاش نمود تا اختلافات تنظیمی را که در بدخشان تقریباً از میان رفته بود دو باره دامن زند تا برای خویش پشتوانهِ سیاسی ، نظامی دست و پا کند.سوال اساسی درینجاست که چه نیازی به ورود پولیس ملی و اردوی ملی به ولایتی که از جملهِ امنترین مناطق کشرو است احساس میشود در حالیکه در ولایات جنوبی و شرقی همین حالا جنگ تمام عیار بر علیه دولت جریان داشته و کمبود نیروهای وفادار به دولت درانجا مشهود است چرا نیروهای دولت به بدخشان خواسته شوند؟ آنهم به امتیازات و امکانات فوق العاده؟ چرا کارمندان بدخشانی تا درجه مدیران بر طرف یا عوض شوند و در عوض افراد از ولایات دیگر آورده شوند آنهم با امتیازات فوق العاده؟ اگر جناب والی صاحب اندک ترین دلسوزی ببدخشان داشتند چرا همین امتیازات را برای نیروهای امنیتی بدخشان و کارمندان ملکی آن نخواستند تا آنها با انرژی و قوت بیشتر کار کنند وولایت خود را آباد کنند؟مگر مادر دلسوزی بیشتر به کودک دارد یا مادر اندر؟همه مردم افغانستان بدین اصل اعتراف دارند که مردم بدخشان در دانش و فرهنگ ید بالای دارند  و بدخشان بیشتر از هر ولایتی کدر مجرب و متخصص دارد سوالی اساسی درینجاست که چرا کارمندان دولتی ادارات از بدخشان نباشد و چه نیازی بدان احساس میشود که افراد تنبل ، مغرض ، کم سواد ، مجحول الهویه را از دیگر ولایات بیاریم وبرایشان اینهمه امتیازات را بدهیم؟ آنهم در حالیکه همین حالا هزاران بدخشانی با احساس ، تحصیلکرده و مبتکر که توانایی ادارهِ کشور را دارند بیکار و بی سرنوشت هستند؟تقاضای اخیر جناب والیصاحب بدین حدس و گمانها قوت میبخشد که شاید وی مامور اجرای برنامه خاصی در بدخشان شده باشد یا اینکه خودش را به چنین ماموریتی متعهد بداند یا اینکه میخواهد  محمد گل بدخشان وشیر خان شیوه شود ، زیرا موصوف علاقمندی خویش را در قسمت حل مسئله  خیالی اراضی دولتی و علفچرهای بدخشان هیچگاهی پنهان نکرده است در حالیکه در بدخشان چنین معضله وجود ندارد اراضی دولتی و علفچرهای بدخشان مانند تمام ولایات دیگر به مردم بدخشان تعلق دارد و مردم بدخشان ادعای هیچ زورگو ویاوه سرا را دیگر به پشیزی نخواهند خرید.

شاید جناب والیصاحب هنوز هم خواب صدها سال قبل را میبینند تا با دستاویز قرار دادن فرمانهای احمقانهِ عدهِ از شاهان ستمگر ، بدنام ووطنفروشی که نیمی از سرزمین افغانستان را در شمال و جنوب در بدل چند سال جیرهِ غذایی به روسیهِ تزاری و بریتانیا بخشیدند و امروز باید اجساد و مسلوقهایشان مورد محاکمه قرار گیرد به زور قوهِ نظامی علفچرهای بدخشان را در اختیار کوچیها و ممکن اقوام خویش قرار دهند که از دولت مرکزی که همین حالا در تامین امنیت کابل به مشکل مواجه است کندکهای مجهز اردوی ملی و پولیس ملی را خواهان شده است.

اما شما میدانید ما هم میدانیم و خدا از همه بهتر میداند که اینهمه هوسها دیگرخوابست و خیالست و جنونست وفریبست و محال.

چو کفر از مکه برخیزد کجا ماند مسلمانی

منیژه "بهار"

هیچ شکی نیست که نهادینه شدن ارزشهای نظیری مردم سالاری و عدالت اجتماعی  و همدیگر فهمی در کشور مانند افغانستان کاریست دشوار اما ممکن.

باور بیشتر چیز فهمان در روز های کار تصویب لویه جرگهِ قانون اساسی بدین بود که بسیاری مفادات این قانون به شکل مبهم و در بعضی موارد متضاد هم واقع شده اند اما کارگردانان که مانندکوبای بچه های تکزاسی عمل میکردند  به هیچ قیمتی حاضر نبودند سخنان معقول دیگران را بپذیرند ، هم پروژه را تکمیل نمودند وقانون را تصویب و هم موقیعت خودرا تحکیم و پیراهنهای به مراتب کلانتر از جان خود را برای خود دست و پا کردند و مضحکتر آنکه بعضی فقره ها را در بعضی مواد مانند بند اخیر مادهِ 16 بصورت بسیار آشکار جعل نمود ند که مانند انگشت ششم این ماده را میازارد که درمان آن جراحی خوبی در کارست و بعضی ماده های فر مایشی و غیر ضروری را هم جهت خوشی خاطرفرد یا گروه یا قومی خاصی به بهانه های واهی حفظ وحدت ملی و رعایت موازین خود ساخته در قانون اساسی گنجاندند. همان گونه که گذشتگان گفته اند جوجه را در فصل خزان میشمارند امروز مردم قضاوت مینمایند که این قانون اساسی چه نقایصی دارد و چه مزایای. اکنون که زمان بکار بستن قوانین فرا رسیده است کمتر کسی است که نظر منتقدین را نا صواب شمارند و همه میگویند که آنان راست گفته بودند و کارگردانان وکاپی گران قانون راه نا صواب رفته اند.ایکاش جدال امروزی روی موارد مجهول قانون اساسی میشد که چنین نیست بحث روی تطبیق مادهِ است که صراحتش روشنتر از آبست.مادهِ 106 صریحاً توضیح نموده است که فیصله ها بر اساس اکثریت رای حاضر صورت میگیرد ما تا هنوز ندانستیم که کجای این ماده مبهم است.که جهت تفسیر آن کمیسیون ساخته شود یا اینکه به قانوندان مراجعه شود.

در جریان جدلهای روزهای گذشته عدهِ کسانی که خودرا چیز فهم چه، که همه چیز فهم میدانند استدلال کردند که آقای قانونی هم با چنین یک میکانیزمی ریس پارلمان شد و درینجاست که آدم زیرک به اصل گپ پی میبرد که ریشهِ دردها در کجاست درد ، درد ریاست پارلمانست که مانند زخم ناسور شاید سالیان دراز زجر دهنده باشد.اما دوستان اگر شما راست میگوئید تا حال کجا بودید که اعتراض نکردید شما که درین عرصه تجربهِ بسیاری دارید ازان حادثه ماه ها گذشته است تازه بیادش افتیده اید گیریم که حرف شما درست باشد اگر یکبار قانون را نقض کردید با زمیخواهید آنرا بار بار نقض نمایید ویاشاید شما حق بجانب باشید و نقض قانون را فرا گرفته باشید نه تطبیق آنرا.

گذشته ازان عنوان شد که جهت حفظ وحدت ملی باید وزرای کم رای بحیث وزیر پذیرفته شوند که این خود معمای دیگریست. وزیر شدن یک یا چند شخص چه ربطی به وحدت ملی دارد ، مگر بین رهین و سنگین از نظر قوانین افغانستان فرقی است یا وزنهِ پشتون بیشتر از فرهنگ است یا اینکه استاد اکبر شخصیت ماورای شخصیت ساکنین دیگر افغانستانست البته بحث ما و این مقایسه با استناد بر قانون اساسیست نه دیدگاه اشخاص ، گروه ها و اقوام. بسیار خنده آور است که رد شدن پنج وزیر  از دو ملیت دیگر وحدت ملی را بهم نمیزند اما رد شدن وزرای پشتون تبار باعث بر هم خوردن وحدت ملی میشود. مگر همتباران آن وزراءِ وابسته به ملیتهای دیگر توانای آنرا نداشتند که اعتراض نمایند و فتنه به پا کنند یا بهتر بگویم بد ماشی نمایند بدون شک میتوانستند اما چون آنها هیچ وزیری را شهمیه گویامعرفی نکرده بودند و و در پشت پرده ها به توافق نرسیده بودند ومنافع شخصی شان با وزیر شدنشخص معینی تامین نمیشد گفتند پروا ندارد اینش نشد دیگرش میاید.مگر اینهمه هیاهو و کشاکش این سوال را به میان آورد که چرا برای وزیر شدن این سه تن اینهمه رسوایی ها به راه افتید و سناریوها ب صحنه آمد مگردر میان جامعهِ بزرگ پشتونهای افغانستان که هزاران هزار دانشور و فرهنگی و متخصص و سیاستمدار دارند سه شخصیت دیگر پیدا نمیشد که لیاقت وزیر شدن را داشته باشد؟ البته که هزاران تن چنین افراد فرهیخته و دانشمند در میان پشتونها و درولایات زادگاه این وزراء وجود دارند که وزارت چه بالاتر ازانرا هم اداره کنند اما دلیل اصلی اینست که آنان آزاده اند و غیر وابسته ، و نظامها و حکومتها همیشه بدنبال استخدام افراد وابسته ، ضعیف و بی اراده میگردند تا بتوانند به گونهِ که میخواهند آنها را منحیث مهره در زمان و مکان مناسب بکار گیرند.بازی زمانی تماشایی تر شد که شورا پارچهِ سه وزیرمشروط را به ریاست دولت محول کرد و عدهِ از درون روان ریاست دولت هم که ممیز صاحب الاختیار امتحانات بودند و پارچهِ شاگردان مشروط را از قبل خوانده بودند آنرا از سر خود رد نموده به سر معلم حواله کردند و جناب سر معلم که در حاتم بخشیها و تصمیم گیری سخت عاطفی و دلسوز بود بدون دیدن پارچه ، نمره کامیابی را در شقه برای شاگردان مشروط رساند و دستان آنها را منحیث پیروز بلند نموده و مادهی 106 را مغلوب اعلان کرد.در حالیکه بهترین راه برای حل این معضلهِ خود ساخته این بود که عذر این وزیرشوندگان را بخواهند ودرعوض آنها سه تن از افراد خوب و شایسته را از هم ولایتی های این عزیزان نامزد احراز پست وزارت نمایند تا وحدت ملی شکنندی که تازه دانستیم بنیاد آن بر اساس سه وزیر نهاده شده است بر هم نخورد که اگر خدای نخواسته چنین شود دست یافتن به چنین وحدت ملی ها در دنیای امروز بسیار مشکلست.در غیر آن زمانیکه قانون سازان( وکلا) و حامیان قانون( دولت) قانون اساسی کشور را زیر پا کنند یا آن را بر اساس منافع خویش تفسیر نمایند از دیگران چه امیدی باید داشت.و به چیز فهمان پارلمان توصیه مینمائیم تا واژه ممتنع را دیگر از جریان رای گیریها حذف نمایند که بکار بستن این واژه ارزش اینهمه جدال را ندارد هر چند که جامعهِ بین المللی انتقاد نمایند یا این کار خلاف ارزشهای دموکراسی باشد که نبودش بهتر از بودش است.

                        چاه کن در چاه است

خاطره"نوشین"

از قرار معلوم روز سه شنبه 5 ثور سال روان اعضای کمیسیون ارزیابی اسناد تحصیلی ، ریاست انسجام امور اکادمیک وزارت تحصیلات عالی توسط آقای جاوید لودین و فاروق وردک به ریاست دولت احضار گردیدند. علت احضار آنها بحث روی اسناد تحصیلی محمد حنیف اتمر بود آقای لودین و آقای وردک درین بگو مگو هابالای اعضای کمیسیون فشار آوردند تا اسناد تحصیلی محمد حنیف اتمر را قانونی حساب کننددر یک مورد  آقای وردک با بیان اینکه آبروی ریس جمهور در میانست خواست تا با شیوهِ ارعاب اعضای کمیسیون را به تائید اسناد تحصیلی آقای اتمر مجبور سازد. باید متذکر شد که آقای وردک که قبلاً کارمند کمیتهِ سویدن یکی از انجییو های خارجی بود با فعالیتهای که در جریان تصویب قانون اساسی و بعداً در جریان انتخابات ریاست جمهوری از خود نشان داد به سرعت پله های ترقی را درنوردیده و ستارهِ بختش در آسمان سیاست آنقدر بلند عروج کرد که در حال حاضر با دودست شمشیر میزند بر علاوهِ اینکه ریاست اداره امور را به عهده دارند سمت وزارت پارلمانی را هم متقبل شده اند باز هم شکر است که پست وزارت ارشد را هم در پهلوی این مسئولیتها عهده دار نیستند زیرا درکشوری که آفت قحط الرجالی بیداد میکند وجود چنین شخصیتها نعمت بزرگی به حساب میرود، ناگفته نماند که آقای وردک از جمله افرادی است که متهم به جعل بند اخیر مادهِ 16 قانون اساسی که مانند انگشت ششم مادهِ مذکور را نازیبا ساخته و بوی زنندقومگرایی و انحصار طلبی ازان به مشاهده میرسد ، گردیده است.

اما اعضای کمیسیون تن بدین کار ندادند بر اساس قانون موجود درین موردادامه تحصیل جهت دریافت ماستری،  داشتن اسناد قانونی لیسانس حتمیست. در آخر اعضای کمیسیون به آقای وردک توصیه نمودند که جهت حفظ آبروی ریس جمهور؟ ( به گفتهِ آقای وردک با رد این وزیر آبرویی ریس جمهور میرود، جای تعجب است که آبروی ریس جمهوری منتخب که بیشتر از 50 فیصد رای مردم را در انتخابات آزاد و سری بدست آورده با جعل نکردن اسناد یک شخص یا وزیر نشدن چند تن از بین برود در حالیکه گمان همگان برینست که آبروی ریس جمهور در نقض قوانین میرود نه در تطبیق آن) یا قانون اساسی را تعغیر دهند یا قانون تحصیلات عالی را در غیر آن راهِ قانونی وجود ندارد.

 آقای اتمر که سند یکسالهِ دریافت ماستری را از یکی از کالج های نه چندان شناختهِ شده کشور انگلستان در دست دارد اسناد لیسانس و فراغت از کدام فاکولتهِ را در داخل یا خارج کشور ندارد.بر اساس قانون اساسی افغانستان داشتن تحصیلات عالی برای احراز پست وزارت حتمی بوده هیچگونه قید و شرطی را نمیپذیرد. باید متذکر شد که اعمال فشار و ارعاب جهت قانونی ساختن اعمال غیر قانونی و جعل در اسناد و قوانین سابقهِ طولانی داشته و متخصصین این رشته در مقامات بالایی دولت موجوده هم کم نیستند.

باید متذکر شد که تیمی از افراد آمده از غرب که در روزهای نخستین خود را ماستر و داکتر جا زده بودند و میخواستند با سحر کلام و رجز خوانی مانند محمد علی کلی حریفانرا در رینگ، بدون مسابقه "ناک اوت" کنند بیخبر ازینکه مانند فتبالیستهای عجول توپ را به دروازه تیم خود زدند، آنها که در جریان تصویب قانون اساسی با گنجانیدن این شرط در قانون اساسی خواستند تا عدهِ از حریفان قدرتمند خود را از کابینه حذف و جلو ورود عدهِ دیگری از آنها را در آینده بیگیرند که به گفتهِ مشهور "چاه کن در چاه است" اکنون خود آنها در جال این مادهِ قانون گیر مانده اند که بدون کندن جال ممکن نیست ازان سلامت بدر آیند.

فرهیختگان بدخشان

ابو اسحق فضل بن محمود خمچانی بدخشانی

فضل بن محمود از فقهای معروف بدخشانست وی علم فقه را در مروروز فراگرفت ، مدتی در نیشاپور توقف نمود و علوم ادبیه را دران سامان اکمال نمود ، طوریکه خودش در مقدمهِ" حقایق البلاغه" نوشته مدتی را در دایرهِ درس امام ابو حامد محمد بن غزالی مشغول تحصیل بود کتاب( آداب الدوله) را هم درانجا تألیف کرده است چنانچه خود او شرح میدهد در سال 502 از اصفهان به کعبه رفته و بعد ازان به بیت المقدس رفته ، آنگه به ایران و سپس به بلخ مراجعت نموده است.در مدرسهِ (امام) بلخ مدت شش سال تدریس نموده است وی مولف کتابهای زیرینست:تبیان فی التعلیم الصبیان- علم الحساب- النجوم الظاهره- تحفة الانام فی سیر سید الانام- حقایق البلاغه- آداب الدوله- مفاتیح القلوب ( درتصوف)- مکارم الاخلاق.

ابو اسحق در سال 529 هجری در بلخ وفات کرد و مزارش مدتهای مدیدی مورد احترام خاص و عام بود.

ابوبکر احمد

ابو بکر احمد بن محمد بن عبد الله خستکی ،بدبخشی یکی از جملهِ محدثین و فقهای معروف عصر خود بود وی برای فراگرفتن تحصیلات عالی به طرف حجاز رفته ودر مکه اقمت ورزید ، او حدیث را از عبد العزیز بغوی هروی و محمد بن علی بن زید صانع مکی اخذ نمود ، او همچنان در بلخ از عبد الصمد بن فضل و ابو سلیمان بن فیصل متوفی 261 و حمدان بن ذی اضعن بلخی تحصیل حدیث نموده ووفاتش درسنهِ 300 هجری بوقوع پیوسته است(صفحه947-  دایرة المعارف آریانا)

ابو صالح خوستی "بدخشی"

عبد الحکیم ابن مبارک خوستی از جملهِ روات ثقه و تبع تابعین و حافظ قرآن کریم و معاصر امام قتیبه ، متقی و متورع بوده از مالک بن انس و حماد ابن زید اخذ حدیث نموده و عبد الله بن عبد الرحمن سمرقندی ودیگران هم از وی حدیث استماع نموده اند. وفاتش به روایت سمعانی در ملک ری در سال 213 هجری واقع شده است( صفحهِ 993- دایرة المعارف آریانا)

ابوالحسن بدخشی

علی بن حسن سکاکندی بدخشی مهروف به بلخی از جملهِ فضلا و زهاد معروف سکاکند (کشم بدخشان)است وی علم حدیث، فقه و سایر علوم را در بخارا از برهان الدین کبیر صاحب (هدایه) و عبد العزیز بن عمر بن مازه فرا گرفت ، مدتی بعد به عربستان رفته مدتی بعد ازانجاعازم دمشق شده ودرانجا توطن گزیده و به علم حدیث مشغول شد درانجا از ابو معین مکحول و ابوبکر محمد بن حسن نسفی  و عدهِ دیگر حدیث شنید ، سمعانی در سال 536 از وی حدیث شنید.ابو الفتح عبد الرشید ولوالجی و جماعهِ کثیر دیگر از وی کسب حدیث نمود.

او مدت 26 سال در دمشق برای طالبان علوم درس داد و عاقبت در سال 548 در حلب وفات نمود.

 (  صفحهِ 947- دایرة المعارف آریانا )

شاه عبد لله خان"بدخشی"

وی پسر محمد سعید خان بود در سال 1291 هجری خورشیدی در خطهِ مینو نشان جرم ولایت بدخشان دیده به جهان گشود ، تعلیمات ابتدای را تا صنف چهارم در زادگاهش همراه با زبان عربی و تعلیمات دینی فرا گرفت ، جهت ادامه تحصیل به فیض آباد رفت و شامل لیسهِ پامیر که دران وقت اسم بی مسمی غازی را برایش نهاده بودند ، شد ، بعد از بسته شدن دروازه های مکاتب دو باره رهسپار جرم گردیده و در سال 1308 به حیث خزانه دار مقرر گردید، یکسال بعد کاتب تحریر ریاست تنظیمیه قطغن و بدخشان شد و بدین گونه مدتی را در گمرکهای جرم و تالقان ایفای وظیفه نمود او در خان آباد برعلاوهِ مدیریت تحریرات وظیفه کفالت جریدهِ اتحاد و مدیریت خارجه را نیز به پیش میبرد تا اینکه درسال 1312 بحیث مدیر تحریرات ولایت قطغن و بدخشان مقرر شد در سال 1316 به کابل افراخوانده شد تا پایان سال 1326 در شعبات اول و دوم و سوم وزارت خارجه بحیث مدیر ایفای وظیفه نمود.

وی بعد ازینکه کابل رفت در پهلوی ایفای وظیفهِ رسمی درسال 1316 شامل لیسهِ غازی نیز شد که بعد از فراغت از لیسه شامل فاکولتهِ حقوق و علوم سیاسی گردیده وسند فراغت را بدست آورد.

شاه عبد الله بدخشی در 26 حمل سال 1327 به عمر 36 سالگی در شفاخانهِ علی آباد دیده از جهان پوشید. حاکمیت ستمشاهی وقت علت مرگ اورا مرض سل اعلان کرد اما نزدیکان و دوستانش بدین باور بودند که او توسط عمال رژیم ستمگر و سفاک به شهادت رسید زیرا رژیم ستم سالار ازپیوند های نزدیک او با جنبشهای ضد استبدادی آگاهی کامل داشت و کشتن انسانهای آگاه ، آزاده و مردمگرا برای جلادان مستبد تفریحیی نامردانهِ بود.

جمشید شعله در مورد جثه و قیافه بدخشی میگوید:

او مردی بود با جثهِ بسیارخورد ، چهرهِ زردینه و بشاش،موی سر وریشش مایل به زردی، اندام موزون او خیلی خوشنما بود.

بقول جمشید "شعله" شاعر شهیر بدخشانی شاه عبدا لله خان همراه با پدرش در لویهِ جزگهِ 1303 شاه امان الله اشتراک نمودو به نمایندگی از شاگردان معارف بیانیهِ غرایی را ایراد کرد که توانایی آشکاری اورا در فن سخنرانی به نمایش گذاشت.

شاه عبد الله خان با تحریر "ارمغان بدخشان" که درسن بیست سالگی  انجام داد بزرگترین خدمت را به فرهنگ و ادب بدخشانزمین انجام داد.

او همچنان کنابهای بنام علما و فقها درافغانستان ، شناسنامهِ 324 تن از رجال نامور، تاریخ یفتلیها ، قاموس زبانهای آریایی و حقوق در اسلام را به رشتهِ تحریر در آورد که این آثار به جز جلد اول قاموس زبانهای آریایی تا کنون بچاپ نرسیده است.

صد درد وصد دریغ که به گمان اغلب اکثر آثار او در اثر بی تو جهی و انحصار ساده لوحانهِ نوشته هایش توسط بازماندگانش که حاضر نشدند آثار او را در اختیار فرهنگیان خیر اندیش جهت چاپ بگذارند در جریان حوادث خونبار 30 سال گذشته یا کاملاً نابود شده یا صدمه دیده است.

شاه عبد الله بدخشی بر علاوهِ اینکه سخنور شهیر ، محقق موشگاف ، مبارز نستوه و نویسندهِ چهره دست بود ، شعر سیبا میسرود.

ما به امید روزگارانی زیست داریم که جوانه های باور و یکرنگی دوباره در بدخشانزمین تُخچَه زند و فرزندان آگاه و روشنضمیر بدخشان با برگزاری همایش های با شکوه و نمادین اینهمه خدمات ارجمند فرهیختگان و ستارگان درخشان آسمان فرهنگ و ادب و سیاست بدخشان را ارج گذارند و یاد شان را جاودانه زنده دارند.

مصرع راغی

اسمش عبد الله با دو تخلص مصرع و صفیر . در منطقه راغ بدخشان چشم به جهان گشود ، تحصیالاتش را دربخارا به اتمام رساند و مدتی هم درانجا تدریس نمود ، او شاعری توانا بود و عارف وارسته ، دوست داشت مانند بیدل هموطن بدخشی خویش بسراید و خوب هم میسرود مانند بیدل ، بر خلاف دیگر سخنواران زمان خویش مرد آزاده بود و زبان به مدح کسان و ناکسان نیالود در تمام 3171 بیت دیوان مصرع نمیتوان یک بیت مدح را یافت ، شعرش روان و دل برو بود و در سروده هایش واژه های ناب بدخشانی را بکار میگرفت.او در سرایش هر نوع شعر دست بالا داشت و در دیوانش میتوان از غزل گرفته تا رباعی و مکتوبات و مثنوی و معماو مخمس را به سادگی یافت.او هم عاشقانه میسرود و هم عارفانه ، هم استادانه میسرود و هم عامیانه گاه عارفانه فریاد میزد: الهی تازه گردان از می وحدت دماغم را و گاهی  هم مانند پسر بچهِ دهاتی میسرود:

زجام عیش خوشی نا چشیده گی دلم و گاهی هم پدرانه در سوگ فرزندش میگفت:

که زدی آتش غم را به دل و جان پدر

صدقهِ جان تو تی جان پدر، جان پدر

مصرع به وطن و زادگاهش عشق آتشین داشت تمام جهان را با بدخشان برابر نمیکرد و تمام بدخشان را به راغ.اما حاضر نبود برتری بهشت را هم بر روستای "فرشته جا" که زادگاهش بود برابر کند

و آنگاهیکه سخن مقایسهِ زادگاهش با سر زمینهای دیگر میامد ندا میداد:

فرشته جاست مقامیکه یاد باغ بهشت

کسیکه جای دران سر زمین کند ، نکند

آنگاهیکه ستمگران و نامردان بر بندگان خدا ستم روا میداشتند مصرع نمیتوانست خشم خود را پنهان کند و اعمال نامردانهِ آنانرا نادیده بیگیرد دلش به درد میامد و تمام احساس و اندیشه مصرع مبدل به شعر میگشت و ستمگران را پدرانه به نصیحت میگرفت و میسرود:

گریهِ مظلوم آب خنجر الماس داشت

جان سلامت برد هر کس این نمک را پاس داشت

از مهِ نو کن حذر ایجان که دهقان فلک

مزرع انسان درو میکرد تا این داس داشت

مصرع بر علاوه مهارت در نظم در نثر هم دست بالای داشت ، نثر او سر آمد روزگار بود و نظمش اعجوبهِ آفریدگارو بدینگونه مصرع عارفانه زیست ، عاشقانه سرود و غریبانه سفر کرد.او بعد از مدتی بخارا را ترک نمود وبه بهشت خویش آمد و در نهایت در سال 1285 راهِ سفر دراز را در پیش گرفت و رخت سفر بدیار باقی بست که روانش شاد باد و یادش گرامیتر از گرامی.

میرزا رحمت "بدخشی"

او در شهر فیض آباد دیده به جهان گشود ، چندی تحت نظر پدرش کسب علم نمود ، چون بدخشان را برای آموزش خود تنگ دید فیل دلش یاد هندوستان کرد و رهسپار سر زمین هفتاد و دوملت شد آنگاهیکه از راه چترال عازم دیار هند شد سری بر مزار شاعر فارسی سرای هند واقف "لاهوری" زد و این بیت را به عنوان ارمغان بدخشان نثار تربت آن عارف وارسته نمود:

هند بی روی تو یا واقف اسرار بیان   

      همچو خاریست که رددیدهِ احباب خلد

او ده سال در هندوستان زیست و بعد راهِ کابل را در پیش  گرفت در کابل سخت مورد استقبال اهل عرفان و ادب وفرهنگ اهل شمرب قرار گرفت و دو سال تمام در دیار کابل زمین رحل اقامت افگند ، دوری وطن تاب و توانش را به تحلیل برده بود از راهِ پنجشیر عازم بدخشان شد تا اینکه در رخهِ پنجشیر  عساکر مرادبیک قندزی او را نامردانه به اسارت گرفتند زیرا در گذشته مراد بیک در جریان جنگهای مداومی که با میران بدخشان داشت تعدادی زیادی از سربازان خود را در جنگ از دست داده بود و کینهِ سختی از بدخشان و بدخشانیان داشت بدین دلیل هر جا که با بدخشانی سر میخورد اسیر و شکنجه اش میکرد که شیوهِ همه نامردان روز گار چنینست که بیگناهان و غیر نظامیان را به اسارت گیرند که ننگ و نفرین باد برین  شیوه و هزاران هزار نفرین باد بر عاملان این شیوه.

مراد بیک بسیاری بزرگان و منورین بدخشان را به قندز انتقال داد و آنها را به کار های شاقه گماشت دران زمان در قندز مرضی شیوع داشت که باعث پندیدگی در اعضای بدن میشد و شاعری بدخشانی درین مورد سرودهِ را نوشت و به مراد بیک نامراد فرستاد با چنین عنوانی:

لاغران آمده در ملک تو فربه شده ایم       

      چون ترا پادشهِ ملک ورم ساخته اند

میرزا رحمت هم به جرم بدخشی بودن به درباز میر ستمگر جهت استنطاق احضار شد و در جریان تحقیق میر هفته فهم بااآخره دریافت که با مرد ادیب و فرهیختهِ سرو کار دارد با همه قساوت قلب و ددمنشی که داشت از قتل رحمت در گذشت و او را دبیر دربار کرد اما روح سرکش رحمت با چنین فضای و چنین میری سازگار نبود و راهی نجات ازین دربار مرگ ووحشت را جستجو میکرد چنانچه نارضایتی خود را در بیتی چنین بیان کرده است:

نامرادیست مرا پیشه که تادست مراد     

    در ورق پارهِ آهم خط تائید کشید

تا اینکه بخت یار رحمت شد و مرادبیک به سوی کابل شلکر کشید و رحمت فرصت آنرا یافت تا به بهانهِ مریضی رخصت یابد تا عازم بدخشان شود و بدینگونه در فیض آباد مسکن گزید تا اینکه عمرش به پایان رسید.

میرزا رحمت به شهادت بیت زیرین پنج دیوان شعری نوشته است:

بکابل چار دیوان گفته بودم قبل ازین رحمت

کنون دیوان پنجم را کنم در اندراب آخر

اما آنچه که در دست باقیمانده همان یک دیوانی است که در زمان امیر عبد الرحمن در مطبعهِ سنگی ماشین خانهِ کابل بچاپ رسیده است.

لحظه ها ویاد ها

طرح ناز

دوکتور صبغت الله "خاکساری"

باز در میخانه طرح ناز سامان میشود

خاطر جمع هر کجا باشد پریشان میشود

شوق خام ما بمرز پختگی خواهد رسید

سنگ اگر همت کند لعل بد خشان میشود

رهنورد وادی ایمن ندارد بیم جان

طور دل را زهره با شد نور باران میشود

نقش یاس از این دل غمدیده میباید زدود

کار مشکل از ثبات عزم آسان میشود

گر چه این ظلمت ملال خاطر ما گشته است

کلبهِ تاریک ما روزی چرا غان میشود

خامشی را سوز آهم رونق دیگر دهد

رفته رفته ناله ام شور نیستان میشود

خار غــــــم دارد تجمل در مزار سیـــــنه ام

می رسد روزیکه  خا رستان گلستان میشود

یکجا ولی جدا

شعری از دوکتور صبغت الله"خاکساری"

وای که ما چه غریبه ایم با هم
ما تنها آشنایان مراسم عروسی و عزا

ما تنها هم سفرگان شبهای مهمانی و همچشمیها
ما که همه خویشاوندان همیم

ماکه بگونهِ  در بند همیم ، پیوند همیم
چقدر با هم غریبه ایم

درین عصریکه جهان به دهکدهِ مانَد

و قاره ها به کلبهِ

ما لحظه به لحظه از هم دور میشویم
و تقدیر شوم ، حوادث پیهم

نیرنگ زمان و بازیی بازیگران نامرد
ما را ازهم دورتر و دورتر می کند
های خویشاوند من!
همراه من، هم نسل من !

هم خون و هم پیوند من

ای آشنا ی من

از من ترا سلام!
عصیان کن و بگو  تو جواب سلام من
بشکن طلسم حیرت و ننگ سکوت را

آذین ببند جشن کویر و هبوط را

اری تو هم بگو ، همت کن و بگو :

ای آشنا سلام .

ما راهیان راهِ دراز عدالتیم

ما ساقیان میکده های محبتیم

شاهین تیز بال بلندای وحدتیم

دست تهیستیم ولی با صداقتیم

قطره

محمد ظاهر"ظفری"

دریای بیکران تمنای تاج و فر

سودای پر شلوغ هیولای سیم و زر

آهنگ خدشه دار بگیر و نمان دهر

پرواز خشمناک طلسم جنود شر

فرزند لاوبال گذرگاهِ دیو ودد

مولای بدنقاب و سیاه کنه بدگهر

خون تشنگان رفعت و مال و جلال و جای

گور آوران چالش آئین کوروکر

سر در کمند یأس بهم وانشسته اند

نادم زلغزش و خجل از کردهِ بشر

کاین ماچرا فرو شده؟ سرپا نهاده ایم

اندر میان قلزم زقوم بی سپر

فرسوده جان و بسمل وادیی معذرت

محروم لطف و رحمت و مغضوب دادگر

اشکی و نالهِ به صدا شد که هان هان

من قطرهِ ضعیف شمارا شدم اثر

زین پس عروق بادیه در خون نمیطپد

در پایهِ درخشش این قطرهِ ظفر

شب غم

مشتری دانش محصل سال سوم دانشکدهِ زبان وادبیات

دران نفس که هیاهوی درختان بغض گلویم را میشکست

مات و مبهوت مانده بودم.

دستان کوچکم میلرزید.

ودلم در درون سینه ام یکنواخت

مثل همیشه میطپید.

تیک، تاک ، تیک ، تاک

از خود پرسیدم آیا درین گیتی

کسی هست که بر گذشته حسرت نخورد؟

دران لحظات تلخ

که ستاره ها به سوگ نشسته بودند

و آسمان سوگمندانه میگریست

و زمین در ماتم خورشید مویه میکرد

من در گوشهِ وحشتزده و تنها

به خزانی می اندیشیدم

که آبروی یک بهار را میبرد.

دوای درد بیمار

"زاهد"

بدخشان پر ازهارست اینجا

همه جا باغ و گلزارست اینجا

همیشه در کنار رود کوکچه

بهر سو میله بسیارست اینجا

همه جا آب های یخ فراوان

چه زیبا بزم آبشارست اینجا

رویم دربارِ دوستان خداوند

شفای درد بیمارست اینجا

غیاثی خفته در آغوش نازش

ز مخفی طرفه یادگار است اینجا

نسیم صبحگاهان نگهت گل

دوای درد بیمارست اینجا

بیا" زاهد" بیگیر دست نگاری

عجایب گرم بازارست اینجا

                                      وجیزه های از مولانا عبید زاکانی

طوق اللعنه           – داماد همیشه در خانه

المردود                – مهمان بعد از سه روز

الخناق                 – مهمان دایمی

الچوکی                – بیزاری از یاران قدیم

الصاحب منصب      - دزد با شمشیر

الطبیب                 – پیک اجل

البیمار                 - تخته مشق طبیبان

الرشوت               – کارساز بیچارگان

العسس                – آنکه شب راه زند وروز از بازاریان اجرت ستاند

الواعظ                - آنکه بگوید و نکند

السپهسالار           - دریا دزد

المشرف              - خس دزد

الوکیل                 – مجتهد دروغ

السقنقور              – ساق زن متجدد

ذولقرنین              – آنکه دو زن دارد

الشیطان               – زن مجردان

المرتد                  – برادر در خانهِ خواهر

الفشار قبر             – آغوش پیر زن

الگوشه نشین        – مفتخور

القسم                   -  شاهد دروغ

الکبر                   – دولت باد آورده

النسیه                  – آنچه واپس ندهند

المرد خوب            - آنکه کارت به او نیافتد.

الیاوه گو                – خوش طبع صریح

الراستگو               – دشمن همه کس

التوبه                   – پشتیبان گمراهان

الکمیاب                – آدم صادق

البیمزه                  – تعارف بسیار

الشاعر                  - دزد سخن

الروسیاه               – قرضدار

السپاهی                – سرگردان

البهادر                 – مرگ طلب

الواقعه نویس        – گربه منتظر سوراخ موش

الدانشمند              - خورجین مسایل

البد معامله            – آشنای قاضی

الطالب العلم          – گرسنهِ دایمی

البدبخت               – جوانیکه زن پیر دارد

الدیوث                 – پیری که زن جوان دارد

العشق                  – کار بیکاران

المتواضع             – مفلس

الذلیل                  – قرضدار

الندیم                  - خوشامد گو

الکذاب                - منچم

الدلال                  – حرامی بازار

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 8:55 |

شماره یازدهم/سال اول صدای بدخشان حمل 1384

سرمقاله

بهار فصل شگفتنهاست و میعادگاهِ رستنها.زمان خانه تکانیها و میزبان چارشنبه سوریها، لحظات زایشها و اختتام فرسایشها. ایکاش که در پهلوی خانه تکانی ها ، عقده تکانی هم سنت میبود و در پهلوی لباس نو پوشیدن ، دگر اندیشیدن را هم جایی میبود موازی باخانه تکانی، اندیشه  تکانی هم جزء میراثهای فرهنگی ما میبود.ایکاش میشد همانگونه که با عبور از فراز آتش چهار شنبه سوری زردیها  و بدیها را میشود سوزاند ، با عبور از فراز آتش واقع بینی و معقولیت یخهای کوهوارهِ کینه و حسادت وخودخواهی را هم میشد آب کرد.

ایکاش همانگونه که جهنده های مبارک را برمزار فرزانگان و فرهیختگان و قدیسین خویش با شکوهِ هرچه جانانه  تر و احساس عاشقانه تربه اهتزاز در میاوریم، جهنده های محبت و صداقت را بر مزار قلبهای خویش بر می افراشتیم ، ایکاش همانگونه که فرسنگها راه را پیموده به زیارت بزرگانمان میرویم چند متر راه را پیموده به زیارت دلهای افسردهِ یکدیگرمان هم میرفتیم.

ایکاش میشد همانگونه که خدا در طبیعت بهار میافریند ما در در نهاد خویش ، در تفکر و اندیشه و تصور خویش بهار آفرین میبودیم . همانگونه که دامنه های سترون ترین کویر ها در گرماگرم حضورلحظات بهار و زاد روز نوروز باستان در باور زمان پر از لاله های خودرو میشوددر حریم تفکر و اندیشه ما اگر گلی خودروی همدیگر پذیری و خود باوری نمیروید ما تلاشی برای رویاندن آن میکردیم.

جوانه های نورس

انجنیر شرف الدین"اکبری"

سالیانی درازیست که تلاشهای مقطعی و سمبولیک جهت ایجاد نهادی اجتماعی برای بدخشانیها در کابل صورت میگیرد اما با تاسف که تا کنون بی ثمر بوده است، زیرا در بیشتر موارد کارگردانان در پشت پرده منافع شخصی و گروهی خود را دنبال نموده اند و به مجرد اینکه به اهداف شخصی خود دست یافتند همه چیز تمام شده است که این تلاشهای در سطوح مختلف هنوز هم ادامه دارد تا کنوو بیشتر افرادو گروه های پیشگام ایجاد شورا ها شده اند که در ساختار اداری یا سیاسی  نفوذ داشتند و در یک گروهِ کوچک به اساس منافع مشترک شخصی یا گروهی دور هم جمع آمده تلاش مینمودند تا به صورت مقطعی ازین جمع آمدها بهره برداری نمایند ، گاهی چند نفر زمانیکه از پستهای خود بر طرف شدند ابتکار شورا را بدست گرفتند و با یکی دو مهمانی به چوکی رسیدند و شورا از هم پاشید و گاهی چند تن دیگر زمانی احساس نمودند که چوکی خویش را از دست میدهند دست به فستیوال مهمانیها وایجاد شورا و سازمان دادن ملاقاتهای دسته جمعی با کقامات بالا زدند که چنین بنمایانند که مردم دار و با نفوذ هستند مگر شود که مقامات از عزل یا تعویض آنهاجلوگیری نماید. در یک کلام کوتاه تمام این شورا ها به علت فراگیر نبودن آنان و عدم اشتراک لایه های متوسط و پایینی مردم بی نتیجه مانده است و در مجموع این جمع آمدها همه کلیشهِ بوده است و مقطعی عمل میکرده است. که این تحرکات بی نتیجه و خیمه شب بازیهای تکراری باور بدخشانیها را جهت ایجاد یک نهاد فراگیر صدمهِ شدید زده است.خوشبختانه اقدام بجا ، منطقی وواقعبینانهِ عدهِ از فرزندان بدخشان درین اواخر جوانه های امید را  جهت ایجاد یک نهاد اجتماعی فراگیردر دل بسیاری بدخشانیهای چیز فهم دوباره زنده نموده است زیرا این تیم بر عکس دیگران استناد کار خود را بالای صفوف و لایه های پاینی و متوسط جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گذاشته است تا بتواند به طورت تدریجی از پایین ببالا بیاید و بعد از متراکم نمودن صفوف ، نخبگان را فراخواند که همه به کمک هم یک نهاد فراگیر را اساس گذارند زیرا تا زمانیکه صفوف با وحدت نمادین قدرت خود را به نمایش نگذارند نخبگان از پذیرش آنها منحیث یک نیروی موثر و همقطار با خود ابا میورزند.

             ماجرای "عبدوی عاق پدر" چگونه برنامه ریزی شد؟

"شاهین"

روزنامه انگليسی تايمز چاپ لندن، در شماره روز سه شنبه (21 مارچ) خود، گزارشی را درمورد دستگيری يک مرد افغان در کابل که چهارده سال پيش، از اسلام به مسحيت گراييده است.چنین منتشر کرد:عبدالرحمان ۴۱ ساله، بيست و پنج سال به عنوان مسلمان زندگی کرد و به کار با يک گروه مسيحی بين المللی شروع کرد که در کشور همسايه، پاکستان مشغول فعاليت بود. وی پس از سه سال، به آيين مسيحيت گرويد و اکنون، چهارده سال پس از آن رويداد، ممکن است جان خود را در اين راه از دست بدهد.عبدالرحمان پس از سپری کردن چهار سال در پيشاور پاکستان، نزديک به يک دهه در آلمان زندگی کرد.مشکل زمانی آغاز شد که او در سال ۲۰۰۲ ميلادی، به افغانستان بازگشت تا دو دختر خود را، که اکنون ۱۳ و ۱۴ ساله هستند، با خود به آلمان ببرد.پدر و مادر عبدالرحمان، سرپرستی دختران عبدالرحمان را به عهده داشتند. آنها از سپردن دختران به پدرشان خودداری کردند و موضوع به پليس ارجاع شد.پدر عبدالرحمان، او را به عنوان مرتد از خود رانده است. پليس او را در حالی دستگير کرد که يک نسخه از انجيل (کتاب مقدس مسيحيان) را با خود داشت وبدینگونه سناریوی عبد الرحمن آغاز شد به دنبال آن کشورهای آلمان، کانادا و ايتاليا از دستگيری عبدالرحمان به شدت انتقاد کردند و مقامات ارشد وزارت خارجه آمريکا نيز افغانستان را به پذيرش حق آزادی انتخاب مذهب فراخواند.عبد الرحمن در مقابل درخواست مقامات عدلی افغانستان مبنی بر عفو وی در صورت توبه و بازگشت به اسلام گفت: من يک مسيحی هستم و معنای آن اين است که به "تثليث" اعتقاد دارم".پاپ بنديکت شانزدهم در نامه ای از رئيس جمهور افغانستان تقاضا کرد که نسبت به مرد افغانی که به مسيحيت گرويده رأفت نشان دهد.اما درافغانستان در نقاط مختلف مردم ضمن تظاهراتی خیابانی این عمل عبد الرحمن را تقبیح نموده از مقامات عدلی خواهان مجازات وی به اساس قوانین اسلامی شدند ، درحالیکه عدهِ شبه صاحب نظران که درین اواخر تعدادانها مانند واقعات انفلونزای مرغی روز روز بهروز بیشترمیشود و بنام استاد خیالی فلان انستیتوت و دانشگاه فلان کشور غربی در تلویزیونها ظاهر شده ودر مورد مسایلیکه هیچگونه معلومات ندارند ابراز نظر های خیلی ها احمقانه مینمایند ، مسئله تعغیر دین عبدو را امر عادی شمردند و در یک مورد حتی یکی از آنها بیشرمانه ادعا کرد که اعدام مرتدین در اسلام سابقه ندارد که البته ما این آغا را که شاید خودش یک عبد الرحمن دیگر میدانیم از تاریخ اسلام آگاهیی ندارد که اگر میداشت چنین حرفی را نمیزد فقط ما خواستیم با بیان این مطلب یک پیام را به کسانی برسانیم که چرا در مورد مسایلیکه 100 فیصد اگاهی ندارند آنهم مسایل حساس بدینگونه احمقانه ابراز نظر مینمایند. پارلمان افغانستان واکنش صریح نشان داد.يونس قانونی، رييس مجلس نمايندگان افغانستان گفت: "عبدالرحمان بايد تحت نظارت باشد."آقای قانونی افزود که پرونده عبدالرحمان بايد مورد بررسی دوباره کميسيون عدل و دفاع پارلمان قرار گيرد. چند روحانی در کابل و ديگر شهرهای افغانستان خواستار آن شده اند که آقای عبدالرحمان، به دليل ترک اسلام و گرويدن به مسيحيت، به اعدام محکوم شود. آنها همچنين درخواست کرده اند که کشورهای خارجی از دخالت در امور داخلی افغانستان دست بردارند.و در آخرین تحول . سليو برلوسکونی، نخست وزير ايتاليا ضمن اعلان دادن پناه به "عبدوی مرتد"  در رم خطاب به خبرنگاران گفت: "ما بسيار خوشوقت هستيم که در کشورمان می توانيم به شخصی چنين شجاع خوشامد بگوييم." آیا از ین نخست وزیر ببوی متعفن و لجن زدهِ تعصب ، کینه و دشمنی با اسلام به ماشم نمیاید؟ آیا هدف از گفتن این جمله جز وارد نمودن صدمه به احساسات یکنیم میلیارد مسلمان چیزی دیگری است؟

آری بدینگونه سلسله توطئه های زنجیری حلقات معلوم الحال بر علیه اسلام ادامه یافت ، ادامهِ که پایانش را هیچ کسی نمیداند اما درین جا ناکتی جالبی را باید مورد بررسی قرار داد عبد الرحمن با وجود 10 سال زندگی در جرمنی چرا موفق به دریافت حق پناهندگی دران کشور نشد؟ در حالیکه بر روان معمول اکثر مردم در جریان چند سال به چنین نعمت بزرگی دست میابند. چرا وی بعد از اینهمه سالها به فکر دخترانش شد و جهت انتقال آنها به کابل آمد در حالیکه هنوز خودش منحیث پناهنده قبول نشده بود با کدام منطقی برای انتقال دخترانش اقدام کرد؟ اگر منظور وی فقط انتقال دخترانش بود پس چه نیازی بدین بود که انجیلش را با خود بیاورد و ماجرای عیسوی شدن خود را به فامیلش بگوید؟ زیرا از دیدگاه خودش که یک مسیحیست انتخاب دین مسئلهِ شخصی خودش بود و نیازی بدین نداشت که با آشکار نمودن آن احساسات پدر پیر و مادر داغدیدهِ خود را جریحه دار نموده و غرور آنها را بشکند؟ و چرا سران کشور های غربی ، حلقات پروپوزلی مزدور بین المللی و پاپ اینهمه عکس العملها را نشان دادند ؟ و چرا آغای برلسکونی صدراعظم همان کشوری که یک ماه قبل یکی از وزرای مشاور کابینه اش با پوشیدن لباسی که کارتونهای توهین آمیز به پیامبر بزرگ اسلام دران رسم شده بود خشم میلیونها مسلمان را بر انگیخت وقیحانه ضمن ستودن این عمل عبدو او را مرد شجاع خوانده برایش شخصاً اعطای پناهندگی را اعلام کرد؟

درحالیکه سالانه هزاران مردوزن  و کودک مسلمان و مسیحی هندو و بودایی در سواحل همین کشور طعمهِ ماهیان دریا میشود اما گاردهای سرحدیشان اجازهِ دخول آنها را به کشورهایشان نمیدهند چه رسد به اعطای پناهندگی برای آنها، همین حالا صدها هزار پناهندهِ افغان در سراسر جهان به صورت سرگردان و بی سرنوشت در وضعیت مهاجر غیر قانونی در لاگر ها و زیستگاه های نامناسب زیست دارند و این کشورهای مترقی برایشان حق پناهندگی نداده اند، چرا سران این کشورها در مقابل اینهمه جنایات ، اعدامها و قتل و کشتار های که در نوار غزه و نقاط دیگر جهان صورت میگیرد عکس العمل نشان نمیدهند؟جواب روشنست اینهمه به دلیل آنست که باید ضربات مهلک را بر پیکرهِ آهنین و نفوذ ناپذیر ارزشهای دینی مسلمانان زد ، باید روح آزاده و سلحشور جامعهِ اسلامی را با استفاده از فرصت بدست آمده که این خود محصول عملکردهای نادرست بخشی از افراد جامعهِ اسلامیست به بدترین وجهی در هم شکست.باید ارزشها و سنتهای را بباد مسخره گرفت و باید عاطفهِ مسلمانان را به صلیب کشید هر چند که مسلمانان مسیح را به صلیب نکشیده بودند.

به همین دلیلست که اگر هزاران زن را در کاباره ها و بیغوله های عیاشی و فحاشی اروپا و امریکا زیر رگبار مشت و لگد بکشند آب از آب تکان نمیخورد اما زمانیکه در افغانستان یا کشور اسلامی دیگر زنی در اثر کشیدگیهای خانوادگی جان خود را از دست بدهد آنگاه صور اسرافیل دمیده میشود و آنرا به عنوان سنگسار در سراسر جهان محکوم میکنند و هزاران هزار سطر در موردش مینویسند ، مطبوعات و رسانه های پروپوزلی نغمه سرایها میکنند که البته این آقایان کوچکترین ارزشی به حیات این زن قایل نیستند بلکه میخواهند با استفاده ازین واقعه اسلام را بکوبند ، ارزشهارا بکوبند و سنتهای را بباد انتقاد بیگیرند که تعبیر و تفسیرش را نمیدانند و چقدر مضحکست که هر بار هم برای تحمیل عقاید خویش سیاستمدارانشان مردم مارا به کمکهای طعنه میدهند که همهِ آنرا مزدوران و" عبدو" های خودشان غارت نموده اند و بدنامی آن برای مردم ما رسیده است مردم افغانستان حالت مظلومانه گرگی دهن آلوده و یوسف ندریده را دارند کمکها را دزدان و غارتگران  و "عبدو" ها بردند وبار منتش را باید اینها بکشند ، یا اینکه  حضور عساکر شانرا در افغانستان به رخ ما میکشند.چنانچه آلن سيمپسون از مقامات حزب حاکم کارگر بريتانيا در واکنش به محاکمهِ "عبدو"گفته است در صورتی که چنين محاکمه هايی در افغانستان صورت گيرد، کمک به دولت اين کشور، به هيچ وجه توجيه پذير نخواهد بود.آلن سيمپسون گفت در صورتی که چنين محاکمه هايی در افغانستان صورت گيرد، کمک به دولت اين کشور، به هيچ وجه توجيه پذير نخواهد بود.او گفت: "ما بايد به دولت افغانستان بگوييم که اين وظيفه دولت بريتانيا نيست که در افغانستان حضور داشته باشد و از دولتی دفاع کند که قوانين بی رحمانه مورد انتقاد جامعه جهانی در آن اعمال می شود. و اگر چنين قوانينی (اعدام به دليل بازگشت از يک دين و پذيرش اسلام) در مورد مسلمانان اجرا شود، جامعه اسلامی نيز آن را نمی پذيرد". که البته منظور از جامعهِ اسلامی آقای سیمپسون جامعهِ است که اعضای آنرا عبدوها تشکیل میدهد نه جامعهِ افغانستان.

در حالیکه ملت افغانستان حیثیت همان فیل را دارد که اصلاً از آمدن و رفتن این مگسها خبر نمیشوند ، هر باری یکی میاید و مدتی آرام میگیرد و بعدش میگوید من میروم و بعد میرود به گونهِ که گویند روزی مگسی آمد و بر روی فیلی نشست ، هر قدر انتظار کشید تا فیل عکس العملی انجام دهد چیزی نشد در نهایت دلتنگ شد و گفت فیل بابا من میروم فیل گفت از آمدنت کی خبر بودم که از رفتنت خبر شوم.در حالیکه مردم افغانستان ازانها دعوت نکرده بود تا بدین خاک لشکر بکشد چناچه در طول تاریخ چنین کاری نکرده اند این خود آنها بودند که به افغانستان آمدند پس نباید برف خود را بببام مردم مابریزند.در حالیکه خودشان با یک بم ، با یک موشک با یک توطئه هزاران زن و کودک را میکشند واین عمل خود را عالمانه توجیح میکنند.در نهایت بدین خلاصه میاییم که عبدو نه اولین مرتد است و نه آخرین آن و نه ارزش آن را دارد که در مورد آن حتی یک سطر نوشته شود اما چه کنیم که نمیشود نوشت زیرا این توطئه بزرگتر ازانست که بتوان ازان چشم پوشید . همین حالا ما هزاران عبدو در خارج و داخل کشور خویش داریم که مانند کرمهای گندهِ مرداب در لجن تفکر و ایده های منحط خویش میلولند اما انگیزهِ نمایش این سناریو این بود تا فرهنگ مرتد شدن را در افغانستان شکل قانونی ببخشند که بخشیدند و نشان بدهند که سخن آخر را انها میگویند و قوانین افغانستان ،و اعتقادات و پارلمان ودیگر نهاد ها همش سمبولیک و نمایشی یبش نیست که اگر چنین نبود دنیای متمدن بیست و پنج میلیون افغان را با یک عبدو معاوظه نمکیرد. وما از مقامات عدلی و کارمندان مسلمان و ساده دل آن  خواهانیم تا در آینده زمینه را برای اجرای چنین سناریوهای حلقات نامرد اسلام ستیز مهیا نسازند بلکه بگذارند تا مردم افغانستان که خوب شیوهِ برخورد با چنین مسایلی را میدانند در مورد تصمیم بیگیرند زیرا دست آنها زیر سنگست باید فراموش نکنند که فوکل پاینت احیای سیستم قضای افغانستان کشور ایتالیاست همان کشوریکه به عبدوپناهِ سیاسی داد که این یک امر تصادفی نیست در غیر آن جرمنی آسایشگاهِ ده سالهِ عبدو باید چنین کاری میکرد و ملت ما باید آگاه باشند که این آخرین توطئه نیست و هزاران عبدوی دیگر در راه اند.

                 بدخشان سخن میگوید

 تازمانیکه ما به خود نرسیم به دیگران رسیده نمیتوانیم وحدت و یکپارچگی در ذات خود نعمت بزرگیست و چه زیباست که این پیوستگی مایه از یک احساس پاک و انساندوستانهِ گرفته باشد که معراج بلوغ آن رفاه مردم و جامعه باشد  من به پا گرفتن مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کامل باور کامل دارم زیرا برایم هم هدف پاک و روشنست و هم آغازگران این حرکت آدمهای پاکدل و هدفمند هستند.

دوکتور کریم الله"شهپر"

هر کاری که با نیت پاک و امیدهای بالنده آغاز میابد فرجامش نیکوست و بدون شک خیری ازان بر میخیزد که خداوند بزرگ بزرگترین خیر رسان است و مردمان خیر اندیش را دوست داشته و یاری میرساند ما بدین باوریم که ایجاد یک نهاد مردمی رویدادیست  پذیرفتنی که خیری بزرگی دران نهفته است.

محمد اعلم"محمدی"

شدنها ونشدنها بدست ماست اگر ما بخواهیم ، اراده کنیم و تصمیم بیگیریم واژهِ ناشد در قاموس زندگی اجتماعی بشر وجود ندارد اما اگر به ناشدن ها و نمیشود هاایمان داشته باشیم بهتر است قبل از به دنیا آمدن بار سفر بندیم تا مایهِ درد سر دیگران و اذیت آدمیان نشویم.

شیوا"شرق" محصل سال سوم دانشکده ادبیات

کی میگه نمیشوه ، نمیشوه رم گپست آدم که دست و آستینه بر زد نمیشوه میروه اگه ما بخواهیم ایتو میشوه  که مزه کنی ،اگه نخواهیم معلومست که نمیشوه میگن دل دروگر که ده درو نشد داسه ده قولوخ تیز میکینه.

کریم الله "خاکساری" کارمند موسسه مین پاکی

امروز حتی کودکان هم بدین نتیجه رسده اند که جهت انجامدادن بازیهای کودکانهِ خویش به وجه احسن باید اتحادیه و هماهنگیی را بوجود آورند من فکر نمیکنم هیچ بزرگ خردمندو بیدار دل تفکر کودکانه تر از کودکان داشته باشد ما نه تنها باید به ایجاد وحدت و یکرنگی ایمان داشته باشیم بلکه باید باوربیمار ، دیگران را نیز درین راستا غنا بخشیم.

جنرال حسام الدین

برای رسیدن به هر هدف والا و به دست آوردن نتیجهِ دلخواه از کارکردهای انسانی مبارزهِ پیگیر و حوصلهِ فراگیر بکار است جهت جلوگیری از سقوط در نیمه راهِ مبارزه ، ایمان قوی ، همت بلند و یاران پاکباخته را باید بکار گرفت .

جنرال محمد امین

سختی هر کاری در آغاز انست انسان زمانیکه کاری را آغاز نمود به مرور زمان در میابد که آنچه برایش دشوار مینمود به مراتب آسانتر از آنست که تصور مینمود و برای هر آغازی باید بهانهِ داشت دلپذیر و هدفی داشت مرد پذیر. ما امروز درراهِ ایجاد نهادی خیریه و انسانی گام نهاده ایم و ایمان کامل داریم که به اهداف خود نایل میشویم.

مخدوم فضل الرحمن لیسانس اقتصاد

میگویند روز جنید بغدادی با یارانش در راهی میگذشت دید که دزدی را به دار زده اند نعرهِ کشید و پا های آویخته دزد را به چشمانش کشید و گفت بیبینید که این دزد در راهِ باطلش که انتخاب کرده بود  چنان استوار ماند که جانرا فدا کرد و شما چگونه مردانی هستید که در راهِ حق اینهمه کاهلی میورزید ، ماهم که امروز کمر خویشرا برای ایجاد مجمع سراسری بدخشانیها بسته ایم ، استوار میمانیم.

الحاج محمد شریف "شریفی"

میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست من که اینهمه صمیمییت ، از خود گذری و آزادگی موسسان مجمع سراسری بدخشانیها را میبینم تعجب میکنم که درین دورهِ ننگها و نیرنگها هنوز هم افراد پاکباخته و با احساسی پیدا میشوند که داشته های مادی و معنوی خویش را به نیت انجام کار خیر برای مردم بذل میکنند. اگه راستشه بوگوم کیف میکنم.

جنرال میر احمد

برادر یک کار کن که خدا کنه، شما همی شورا ره جور کنید ، یک کار خیر هست ، خیرش به ما هم میرسه ، ما دیگه گپاشه نمیفهمیم، سیاست پیاستشه یاد نداریم، لیکن در حد توان از هیچگونه همکاری با مجمع بدخشانیها دریغ نمیکنیم

حبیب الله تاجر آزاد پیشه

فرهنگ مردم سالاری و قوانین نافذهِ کشور این حق را به تمام ساکنان این کشور داده است تا جهت رسیدن به اهداف والای خویش در راستای بهبود وضع زندگی مردمان این سر زمین  از امکانات دست داشته منجمله ایجاد سازمانهای اجتماعی و نهاد های فرهنگی و مدنی  استفادهِ معقول و مشروع نمایند ما هم با در نظر داشت این اصل خواهان ایجاد نهاد فر هنگی ، اجتماعی فراگیر برای بدخشانیها بوده و ازین آرمان حمایهِ قاطع میکنم.

سید مبشر لیسانس حقوق وعلوم سیاسی

سالیانی درازیست که بدخشانی از نداشتن یک نهاد اجتماعی که بتوانند فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی خود را در محور آن هماهنگ نمایند رنج میبردند و چشم به راهِ آن روزی بودند تا روزی این رویا قرین حقیقت شود  که البته  ایجاد مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل را به فال نیک گرفته و پایان این انتظار میدانیم.

 معلم خدا بخش استاد در لیسهِ امانی

ما نباید توانای های خویش را در زمان حاضر به هیچ گیریم ما همه امکانات را در اختیار داریم ، امکانات مادی و معنوی ، کدر های شایسته ، عناصر آگاه و دلسوز همه چیز، و جای خوشبختی درینجاست که این بار یک قشر آگاه ، پر انرژی، هدفمند و پویا دست به کار شده و کمر همت را در راستای به بلوغ رساندن باور های دیرینهِ بدخشانیها در جهت ایجاد یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی ، بسته اند.

ایجاد یک نهاد اجتماعی بدخشان شمول به ضرر هیچ بدخشانی یا تبعهِ کشورافغانستان نبوده و منافع مشروع هیچ کسی را نفی نمیکند اگر کسانی هستند که فکر میکنند که ایجاد چنین نهادی به ضرر آنهاست پس بهتر است تا در راه و رسم خویش تجدید نظر نمایند زیرا بدون شک آنها در خط ضد منافع مردم عمل میکنند.

منیژه "بهار"

ما باید بخاطر هماهنگ نمودن فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی خویش در محور یک نهاد فراگیر بسیج شویم زیرا در پرتو قوانین نافذهِ کشور و رشد فرهنگ مردم سالاری  زمینه های خوبی جهت تبارز قابلیتها و استعداد های سرکوفته و رشد ناکرده مساعد شده است.

سید داود "واذر"

بدون شک تشکل لایه های مختلف مردم در محور یک نهاد فراگیر اجتماعی نگرانیهای جدی را برای عدهِ افراد که با استفاده از شرایط تمام هست و بود بدخشان را برای خود قباله نموده بودند ببار آورده وباعث میگردد تا ایشان ار هر گونه امکاناتی ممکنه از بسیج هماهنگ مردم جلوگیری نمایند که البته هشیاری صفوف متشکل و سهم گستردهِ آنان در بپا ایستاد کردن نهاد این تلاشها را بی اثر ساخته و این اقلیت هم یا در نهایت به ارادهِ اکثریت سر مینهند و یا اینکه منزوی میگردند.

پروانه

پیام شادباش مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل

اعضای مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل جلوس عاشقانهِ  بهار 1385 هجری خورشیدی بر سریر فرمانروایی زمان و عروج شهزادهِ نوروزی بر بلندای جبههِ سال روان را  همگام بازایش فصل شگفتن ورستن در عاطفی ترین لحظات بلوغ باور و بالندگی به پیشگاهِ ملت کبیر افغانستان تهنیت و مبارکباد گفته و حضور سبز آنرا صمیمانه به فال نیک میگیرند.

ابراز سپاس

مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل از ذوات آتی که با پرداخت اعانه مخارج نقدی محفل نوروزی این مجمع را مهیا کرده اند ابراز سپاس مینماید:

انجنیر محمد جعفر5000 افغانی

انجنیر شرف الدین "اکبری" 5000 افغانی

انجنیر محمد ظافر"ظفر"  4000 افغانی

انجنیر محمد ناظر  4500 افغانی

جار الله"تقوی"   2500 افغانی

دوکتور کریم الله "شهپر" 2500 افغانی

جنرال قدرت الله"قویم"   2000 افغانی

انجنیر بابه جان     1000 افغانی

جنرال محمد امین 1000 افغانی

داکتر عبداللطیف"شریفی"  2500 افغانی

جنرال حسام الدین 2500 افغانی

محمد ذکریا سودا 2500 افغانی

محمد فیروز 3000 افغانی

محمد اعلم "محمدی" 2500 افغانی

حاجی محمد شریف"شریفی" 2500 افغانی

انجنیر سلطان محمود   5000 افغانی    

میر احمد رووفی     2500 افغانی

دگروال فیض الله 1000 افغانی 

نوروز در افغانستان

دوکتور کریم الله"شهپر"

گاهنامهِ اساطیری سر زمین خراسان نمایشگر تقدیس وباور نیاکان مادر مواجهه با جبههِ سال (نوروز) است.به استناد گفته های البیرونی و خیام نوروز از عهد جمشید آغاز گشته واین پادشاهِ پیشدادی هر نوروزجشنی میگرفت ورعیت را به ساختن خانه، تربیهِ حیوانات و نباتات تشویق میکردچنانچه فردوسی بزرگ در مورد میگوید:

به جمشيد برگوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمزفرودین

بر آسوده از رنج تن دل زکین

چنين جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان يادگار

راوی سپیده موی زمان که روایتگر گلهای باغستان و حکایتگر دردهای توغستان ماست مینگارد که سرزمین ما در پویهِ زمان میعادگاهِ سیاحان و جایگاهِ تبادلهِ امتعهِ بازرگانان یونانی ، هندی ،عربی و دیگران بود است که گواه محکم این ادعا برج سنگی و شاهراهِ ابریشم است.چون تماس های مکرر اقوام مختلف جهان  درین منطقه صورت گرفته پل پای عنعنات ، مذاهب ، رواجها و روانهای گونانگون جهان نیز بر هر کوی وبرزن ما یاقیمانده که یکی ازآنها جشن نوروز است که به صورت یک عید چند بعدی مرسوم گشته ، گاهی نماد های زردشتی دران تبلور یافته و زمانی هم امیل سبزینهِ افتخارات اسلامی بر سینه اش درخشیده است.

بر افراشتن جهنده مبارک: این عنعنه نمیانگر صبغهِ مذهبی نوروز است بعد از تشرف اسلام در سر زمین ما بابرافراشتن علم مبارک شاه اولیاء حضرت علی کرم الله وجهه و آغاز میلهِ گل سرخ در مزار شریف، بالا نمودن جندهِ سخی در کابل، خرقهِ مبارک در قندهار ، بر جندهِ غیاثی در فیض آباد بدخشان، موی مبارک در کابل ، علم صوفی بابا و خواجه کمال ولی در پل خمری ، عملاً تسلط سال نو آغاز میگردد آمدآمد نوروز به ویژه از طرف خانمها با به گردن گرفتن نذرها آغاز میگردد.

قلبه کشی: این رسم ریشه در فرهنگ زراعت وطن مادارد چون دهقانان اکثریت باشندگان میهن مارا تشکیل میدهند نوروز را روز دهقان نیز میگویند درین روز زمیندار در باغچهِ خویش سفرهِ آماده میسازد که به آن آش قلبه میگویند، همسایه ها واقارب به صفت مهمان در باغچهِ وی گرد هم میایند و با قرائت آیاتی از کلام ربانی  قلبه را به وسیله گاوهای قلبهِ (گاوها ووسایل قلبه را نهایت پاک و ستره میشویند) آغاز میکنند و بعد رمدم روی سفره مینسینند.

هفت سین: به منظور تجلیل از نوروز و بهار نو مردم ما در شام نوروزی غذاهای رنگ، رنگ تهیه میدارند که در ترکیب آن هفت سین( سبزی ، سفیدی مانند ماست چکه یا شیر، سیر، سیب، سمنک، سایگی یا کشمش و سنجد به کار میرود باید افزود که سمنک از گندم سبز شده تهیه میشود که دختران جوان در شامگاه پختن سمنک با دفهای رنگین سرود سمنک را میخوانند:

سمنک در جوش ما کفچه زنیم

دیگران درخواب ما دفچه زنیم

سمنک نذر بهار است

میلهِ شب زنده دار است

دخترا دورش قطار است

این خوشی سال یک بار است

سال دیگر یا نصیب

نامزد ها ونوروز: هنگامیکه بهار به نوغنچه های باور و شگوفه های نازنینش مهمان طبیعت میگردد جوانانیکه در زندگی شان فصل جدیدی در شرف باز شدن است بهاران را با امید های تازه به پیشواز مینشینند درین روز بستگان داماد با گرفتن لباس نو و تهیه کردن ماهی و جلبی شادی کنان راهی خانهِ عروس میشوند و حلول سال نورا به عروس آینده شان تهنیت و مبارکباد میگویند.

نهال شانی و سبزه لگد زدن: یکی دیگر از عنعنات پسندیدهِ مردماند مشرقزمین به ویژه خراسانیان قدیم نهالشانی و بوجود آوردن سرسبزی در محیط و ماحول است.در افغاستان این عنعنه نه تنها جنبهِ تفریحی دارد بلکه یک وجیبهِ انسانی نیز به شمار میرود.

همچنان هنگامیکه جوان نوروزی به سواری خنگ تیزکام طبیعت وارد میدان هستی میگردد مردم ما نیز با آذین بستن میدانهای بزکشی ، شتر جنگی، مرغ جنگی ، آتش بازی، کاغذ پران بازی، چوب بازی و میله های نوروزی به اتستقبال آن میشتابند و مقدمش را گرامی میدارند باید افزود که سال نو بایستی با تجدید آرزوهای پارینه و هماهنگ کردن امید ها و بدنامه های جدید آغاز یابد وهریک ازما باعبرت گیری از خطاهای گذشته از تکرارشان اباورزیم و شخصیت وسجایای خویش را مکمل نماییم

رواج های نوروزی پامیری و گذشته های تاریخی آن

 نوشتهَ دکتور خوش نظر پامیرزاد

 پامیر یکی از بلندترین وادی های مرتفع در جهان بوده که اکنون میان چهار کشور افغانستان ، تاجکستان ، پاکستان و چین تقسیم شده است . این وادی به نام « بام جهان » شهرت یافته که شاهد حیات انسانی از ده ها هزار سال پیش میباشد. تحقیقات باستانشناسان در این سرزمین از آن گواهی میدهد که آغاز حیات انسانی در این سرزمین به تمدنهای اولیه جوامع بشری و حتی پیش از آن میرسد . تصاویر کشف شده حیوانات و پرنده گان  در مغاره های «شخته » و « لنگر گشت » پامیر زندگی انسان دورهَ شکار را نشان میدهد که به ده ها هزار سال قبل از امروز میرسد. اما آن چه تا کنون از زمانه های قدیم در سرزمین پامیر پابرجا مانده ، آن رسوم و رواج های مردمان پامیر است که به صورت شفاهی میان این مردم وجود دارد.این سرزمین که نخستین خاستگاه آریایی ها میباشد، مشخصات یادشده از آریاناوئجه را به نمایش میگذارد. رسوم و رواجهای این اقوام در سرزمین پامیر با امانتداری بیشتری حفظ گردیده که تحقیق در آن چهره کاملا واضحی از اقوام آریایی را مشخص میسازد.از رسوم آریایی ها آن چه در آثار مورخین باستانی تذکر به عمل آمده بدون کم و کاست تا کنون در پامیر باقی است که تعدد زیاد این رسومات ، پامیر را به گنجینه ای از اسناد شفاهی باستانی تاریخی مبدل ساخته که طی هزاران سال آن رااز صدمه هجوم فرهنگهای دیگر مصئون داشته است. از مجموعه این رسومات یکی هم دسته ای از رواج های نوروزی میباشد که تا امروز به شدت و ثقلت خویش برگذار میشوند.پیش از این که به این رواج ها پرداخت باید اندکی در کلمه پامیر و نواحی مربوط آن مکث کرد .پامیر نامی است از یک سرزمین که بنا به تصورات مختلف در محافل و مجامع مختلف به مناطق متفاوتی اطلاق میگردد. به این معنی که این نام در آثار دانشمندان و محققین شوروی سابق ساحات وسیعی از سرزمین های شامل واخان ، اشکاشم ، شغنان ، روشان ، شاخدره ، مرغاب ، یزگلام و امثال آن را در بر میگیرد. در صورتی که در افغانستان این نام بیشتر به وادی مرتفع بالایی واخان اطلاق میشود که تفریحگاه تابستانی برای شکار گوسفند مارکوپولو ( گوسفند وحشی ) که شهرت جهانی دارد ، گفته میشود. هم چنان در آثار محققان و پژوهشگران جهان غرب در رابطه به زبانهای پامیری ساحات بزرگی از چهار کشور متذکره بالا را احتوا میدارد که در امر اجرای رسوم و رواجها نیز این مسئله صدق میکند که این ساحات شامل ولسوالیهای واخان ، اشکاشم ، زیباک ، کران و منجان ، شغنان در افغانستان ، سرزمین های یادشده در تاجکستان ، مناطق چترال ، گوجال و حتی هونزا و گلگت در پاکستان ، مناطق سرقول و تاشقرغان در چین میگردد که از جمله رواجهای نوروزی در آن مناطق به طور یکسان اجرا میگردد.نوروز کلمه ای است به مفهوم روز جدید و نو که با حلول سال جدید هجری شمسی این مفهوم مصداق مییابد. در سرزمین وسیعی از شرق قدوم سال نو را خوش آمدید و مبارکباد میگویند که تازه در اروپا ، امریکا و نقاط دیگر جهان راه یافته است . قدوم سال نو با اجرای مراسمی خوش آمد میشود . این رسوم در نقاط مختلف ، مختلف میباشد. با آن هم در کلیت این روز به عنوان جشن و سرور بر پا میکردد. اما در پامیر ( مراد از پامیر به مفهوم وسیع آن ) بر عکس نقاط دیگر نوروز نه به عنوان جشن بلکه به عنوان یک عید برگذار میگردد. جشن نوروز را در پامیر « خدیر ایام » میگویند . این مفهوم مرکب از کلمهَ « خدیر » به معنی بزرگ و « ایام » به معنی عید میباشد که مفهوم آن « عید بزرگ » میشود . وجهَ تسمیه آن نیز روشن است . زیرا پیش از عید بزرگ دو عید دیگری تحت عنوان « خیرچزان » و « خیرپچار » برگزار میشوند که این دو عید در ایام زمستان  میآیند . این عیدها از رسومات باستانی آریایی ها باقیمانده که در کتاب اوستا نیز از آنها یاد نموده اند.ابراهیم پور داود مفسراوستا به زبان فارسی ( ادبیات مزد یسنا ، یشت ها قسمتی از کتاب اوستا، جلد 1، صفحه 307 ) مینویسد که روز یازدهم ماه خورشید خیر روز نامیده میشود . در دو سی روزه ( کوچک و بزرگ ) به آن درود فرستاده میشود .با موجودیت این دو عید ، نو روز را عید بزرگ گویند که با تحلیل و پژوهش در آنها این نتیجه حاصل میشود که برگزاری عید ها در رابطه به آفتاب یا خورشید مطرح بوده است. کلمه خورشید یکی از کلمات دری میباشد که در آن ریشه « خور » به معنی آفتاب است . آفتاب را در زبان اوستایی « خیر » گفته اند که تا کنون این کلمه به تلفظ اوستایی آن « خیر » در زبانهای پامیری ( شغنانی ) وجود دارد. مهر یا خورشید یکی از الهه های آریایی بود که  مذهب مهرپرستی یا پرستش خورشید به آن معتقد بودند . که عید بزرگ نیز یادگاری از آن دوران باستان تا به این عصر آمده و امروز نه به رسم مذهبی بلکه به عنوان یک عنعنه در پامیر برگذار میشود.از جانب دیگر برگزاری جشن نوروز در تاریخ آریایی ها به زمان پادشاهی جمشید میرسد که این نام در اسطوره  های تاریخی آریایی سمبول عدالت ، آزادی ، صلح ، صفا و صمیمیت میباشد . بر اساس تحلیل نام های جغرافیایی اسطوره ها مربوط به فرهنگ و کلتور جامعه ما محل پادشاهی این شخصیت در شمال شرق افغانستان ( بهارک  امروزی بدخشان ) قرار داشته است .درمناطق مختلف کشور ما و کشورهای همسایه از نوروز به عنوان جشن دهقان تجلیل مینمایند و آن مصادف به بهار ، فصل رستنی ها و سبزشدنها است و شروع فعالیت های دهقان میباشدکه به نام دهقان ارج بزرگی میگذارند همه فعالیت های نوروزی در به نمایش گذاشتن میله آن حکایه از مقام بلند دهقان دارد. این بیانگرآن است که این میله ها و جشن ها به آغازین دوره زندگی جامعه وابسته به کشاورزی میگرددکه سال های اولیه استفاده از محصولات زراعتی آریایی ها بوده است . از آن جایی که تحقیقات اسناد تاریخی در زمینه گویای آن است ، نخستین بار استفاده از گندم و سایر غله جات در آسیای مرکزی شروع شده است که شیوه اجرای  رسومات نوروزی پامیر به این امر ارتباط پیدا میکند که میتوان گفت در ازمنه های مختلف این اقوام در دفاع از این رسومات قربانیهای بزرگی را نیز متقبل شده اند. تعداد زیادی از اسطوره های تاریخی آریایی بازگوکننده این زدوخوردها هستند که پژوهش در آنها واقعیت هایی را برملا میسازد.رسوم و رواجهای نوروزی پامیر عناصرکاملا ابتدایی این اسطوره ها را بیان میکنند. « عید بزرگ» با خانه تکانی قبل از طلوع آفتاب آغاز میشود که در آن صبحدم پیش از طلوع خورشید اغذیه ای از آرد گندم به نام کاچی تهیه میشود. همه اعضای خانواده دور دسترخوان جمع شده ، انتظار دعای طعام که بزرگ خانواده آن را اجرا میکند ، مینشینند. پس از صرف طعام کدبانوی خانواده برای نان مخصوص نوروزی که آن را « قماچ » گویند ، خمیر میکند. سپس یکی دو نفر موظف به خانه تکانی میشوند و دیگران خانه ترک میگویند. حوالی ظهر که خانه پاک کاری میشود همه اعضای خانواده با خمچه های بید به شکل گل کاری شده گی به خانه بر میگردند که خانه پاک کاری شده و با آرد گندم دیوارهای خانه گل زده شده که این گل با تاج بافته شده از خمچه بید بر روی دیوار با آرد نقش میگردد. هر عضو خانواده با ورود به خانه جملهَ « شاگون بهار مبارک » را ادا میکند که دیگران به آن « بر روی شما مبارک » پاسخ میدهند. چاشت آن روز نان مخصوص نوروزی « قماچ » در محضر همه خانواده توته میگردد وتعدادی اعضای خانواده توته های قماچ و نان توته شده را در دستمالی پیچانیده به سلام نوروزی به خانه های خویش و اقارب میروند. در این رسم و رواج ها بکاربرد خمچه های گل کاری شده یاد « برسم » در رواج های آریایی های قدیم را زنده میسازد که آنها نیز برسم را در مراسم خوشی شان بکار میبردند . نان مخصوص نوروزی « قماچ » گویای دوره ای از زندگی اقوام آریایی است . ویژه تا طرز پخت این نان که آتش زیادی در دیگدان خانه تهیه شده و خمیر در بین آتش گذاشته میشود . این طرز پخت دوره ای از زندگی قدیمی انسانها را در خاطر مجسم میکند که آنها برای پخت نان وسایل چون تابه ، دیگدانها ، و امثال آن را هنوز بکار نمیبردند بلکه در آن دوره خمیر مستقیما زیر آتش میشد که به پاس احترام به « عید بزرگ » آن رواج های باستانی را پامیری ها هنوز هم اجرا میدارند .حوالی شام آن روز تعدادی بربالای بام خانه ها می برآیند و یکی از اعضای خانواده رسم « کلا غزغز » را اجرا مینماید . با اجرای این رسم آن قیوداتی که برای نگاه نکردن از روزن بالای بام به خانه ده روز پیش وضع میگردد ، رفع میشود . این رسم را « کئښ و پریز » میگویند.رسم « کلاغزغز » طوری ست که شخصی بر بام بالا شده ، دستمالی را گرفته ، در بین دستمال یکی دو توته نان را گذاشته از روزن خانه آویزان مینماید و همزمان با آن « شاگون بهار مبارک » گفته ، ترانه نوروزی را با صدای بلند چنین میخواند

نوروز شد و لاله خوشرنگ برآمـــد

بلبل به تماشای دف و چنگ برآمد

مرغان هوا نعره کشند جمله به یکبار

مـرغ دل من از قفس تنگ برآمـــد

پس از انجام کلاغزغز همسایه ها در یکی از بام ها جمع میشوند و هر خانواده غذایی را که پخته ، با خود میآورند و مرد ها و اطفال غذای آورده شده را یکجا صرف مینمایند . سپس برای اجرای رسم دیگری همه به خانه ها میروند و مصروف تهیه غذایی میشوند که آن را « باج » میگویند . باج غذای ویژه نوروزی است که گندم میده شده همراه با گوشت پخته میشود . رواج هایی که در وقت پختن و تهیه این غذا اجرا میشوند گویای قدیمترین رسومات آریایی ها میباشند . همزمان با ورود مردها به خانه و در دادن آتش برای پختن باج از داخل شدن به خانه « کئښ و پریز » گرفته میشود که کسی به خانه تا زمانی داخل شده نمیتواند که باج در دیگ به جوش بیاید .رواج های « کئښ و پریز » بیان کننده نوعی اعتقاد آریایی ها در قدیم میباشد که در کتاب اوستا نیز از آن یادآوری شده است و آن را « کئښ caix » نوشته اند. با گذشت زمان شکل این کلمات در دیگر زبان های آریایی تغییر یافته است . چنانچه در زبان دری « کیش » آمده و آن معنی « طریقه و شیوه » را افاده مینماید.باج یا غذای خاص نوروزی پامیر گویای نکات تاریخی عمده دیگری نیز میباشد . یه جوش آمدن این غذا را نیز مردمان به فال میگیرند و آن طوری است که اگر نقطه جوش در دیگ از گوشه شرقی آغاز گردد ، آن سال را به فیض و برکت فال میگیرند و اگر از سمت غرب به جوش بیاید نوعی تنگدستی را پیش بینی میکنند و اگر همزمان در نقاط مختلف به جوش بیاید پادشاه گردشی را پیش بینی مینمایند . همچنان با به جوش آمدن آن کدبانوی خانه بر روی دیوار جوار دیگدان با آرد گندم قطنی ( محل نگهداری گوسفندان ) را رسم نموده و با آرد خال هایی را به عنوان بز و گوسفند در آن ترسیم میدارد . در این رواج آن چه جلب نظر مینماید ، تصویرنمودن دو یا سه نخچیر( بز کوهی ) است که هر کدبانو آن ها را به عنوان برکت گوسفندان ترسیم مینماید .در هر خانه هنگام به جوش آمدن باج چنین تصویرها در دو سه جای دیوار رسم میشوند . چنین رواجی از کهنترین خاطره های اقوام آریایی میباشد که تاریخ آن به دوره زندگی مالداری و گله داری آنها میرسد که آنها در مراسم « خدیر ایام » بر پا میداشتند . در آن دوران آریایی ها نخچیر را حیوان مقدس میشمردند . این مسئله در تحقیقات گروهی از دانشمندان انعکاس یافته است . ترسیم نخچیر در میان قطن گوسفندان هنوز آن صبغه بزرگواری این حیوان را نشان میدهد . از جانبی هم در باورهای مردمان پامیر نخچیر تا کنون حیوان مقدسی محسوب میشود که تعدادی به آن جنبه اسلامی داده و او را از جمله رمه های بی بی فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام میشمارند . هر چند احترام گذاشتن به نخچیر به هزارها سال قبل از امروز میرسد مگر در مراسم نوروزی پامیر تا حال به عنوان فیض و برکت مالداری تصویر میشود.نخستین صبحدم سال در رواج های نوروزی پامیر با دود کردن خوشبویی خیرمقدم گرفته میشود . این خوشبویی از بته کوهی موسوم به « ستی رخم » تهبه شده که با روغن زرد حیوانی مالیده شده ، کدبانوی خانه با دمیدن شفق  خوشبویی را بر روی آتشی میریزند که بوی مطبوعی از آن برخاسته و فضای خانه را میانبارد. سپس این بوی دماغ همه را معطر میسازد که بنا به فلسفه « عید بزرگ » سال تمام این چنین حالت را هر کسی داشته باشد.در پامیر صبح سال نو یا نوروزرا با صرف غذای ویژه که آن را باج گویند ، خیر مقدم می گیرند . در طریق صرف این غذا عناصر باستانی رواجهای آریایی دخیل میباشد. وقتی اعضای خانواده به دور دسترخوان جمع میشوند ، همه چشم وگوش به کدخدای خانواده میشوند. کدخدای خانواده با نیایش بس کوتاهی این رسم را اجرا میدارد که اعضای خانواده به صرف باج بپردازند.در کتاب اوستا انجام دادن باج یکی ازوظایف مذهبی زردشتی پذیرفته شده است . باج را اوستاشناسان نیایش یا دعای کوتاهی گفته اند. هر چند در رواجهای امروزی پامیر نیایش باج جدا از آن است در صورتی که باج نام اغذیه ای است که در نوروز به طور خاص تهیه میشود . کلمه باج در مفاهیم امروزی زبان دری تا کنون مروج است ، اما نه به معنی اوستائی آن بلکه باج در این زبان به دو مفهوم استعمال میشود.یکی به مفهوم خراج ، مالیات ، عوارض ، آنچه که در قدیم پادشاهان بزرگ از پادشاهان مغلوب و زیردست میگرفتند یا پولی که راهداران از مسافران بگیرندو به معنی پولی که از کسی به زور گرفته شود ، هم میگویند. چنانچه در این گفته حافظ :

سزد که از همه دلیران ستانی باج

از آن که بر سر خوبان عالمی چون تاج

دو دیگر اینکه باج را مشتق از کلمه وچ اوستا به معنی گفتار ، سخن ، یکی از مراسم مذهبی زردشتیان ، خاموشی و سکوت هنگام اجرای بعضی مراسم مذهبی ، و دعاهائی که آهسته و زیر لب میخوانند ، و نیز یکی از نمازها زردشتیان به نام سروش باج گفته شده یعنی گفتار سروش که صبح زود پس از برخاستن از خواب و شستن دست و روی به جا می آورند . چنانچه نظامی گوید :

چو آمد وقت خوان دارای عالم

ز موبد خواست رسم باج و برسم

در زبان های پامیری باج آن اغذیه ای است که صرف در نوروز و یا در روزهای خدایی ( خیرات ) پخته میشود . در مراسم نوروزی قبل از صرف آن بزرگ خانواده چنین نیایش را انجام میدهد، و میگوید : بیامرزیده شود ارواح گذشتگان.با ادای این نیایش سه بار انگشت دست راست را به باج تماس داده و به طرف قبله تکان میدهد که یقینا این آن دعایه خواهد بود که دانشمندان از آن معنی « باج » را گرفته اند.رواج باج در پامیر نشان میدهد که این رسم بدون شک به دوره ای از زندگی آریایی ها ارتباط مییابد که آن ها تازه دست به کشت و کشاورزی زده وآن را در مراسم مذهبی خویش شامل کرده تا سبب تشویق اعضای جامعه شان به زراعت و کشاورزی گردند و این دور مقارن ظهور زردشت و اندکی قبل از آن خواهد بود.تعدادی از مورخین وپژوهشگران رواج های پامیر را از رسوم زردشتی گفته و پنداشته اند که این رسوم از دور زردشت باقیمانده باشد. مگر تحلیل و ارزیابی این رواج ها نشان میدهد که آنها به دین زردشتی ارتباطی ندارند ، بلکه این رواجها یه اعتقادات آریایی ها قبل از زردشت ارتباط داشته و قدیمترین اسناد زندگی آریایی ها هستند.عناصر دخیل در این رواج ها نمایانگر آن است که این رواج ها به دور پادشاهی جمشید یکی از شاهان اسطوره ای آریایی ها وابسته بوده و از آن دوران باقیمانده است که صدها سال قبل از پیدایش دین زردشتی بوده است . تنها برخی عناصر به این رواج ها راه یافته اند.به طور کلی گذشته تاریخی رواج های نوروزی پامیر یک چهره باستانی را نشان میدهد که طی هزارها سال موجودیت خویش شکل یافته اند . نخستین عنصر این رواجها از دوره جمشید حکایه دارد که برخی عناصر دیگر با گذشت زمان به آن ها پیوند یافته و در کوهستانات پامیر تا کنون محفوظ مانده که پامیر چون گنجینه یی از فرهنگ آریایی حکایه هایی در خود دارد. عمدتا چوکات بندی این رواج ها به مرحله ای از حیات اولی اقوام آریایی شکل یافته که این اقوام به مهرپرستی یا پرستش خورشید اعتقاد داشتند و بیشترین داشته های این رسوم به پرستش خورشید وابستگی دارد که یما یا جمشید ممثل اصلی آن بود که الحال نه به عنوان مراسم مذهبی بلکه به عنوان یک رسم و رواج نیاکان در جشن نوروز یا خدیرایام در تمام مناطق برگذار میشود .  

نماد سال 1385: سگ به حکومت خروس پايان می دهد

اهالی مشرق زمين از چين تا مصر بر مبنای يک باور بسيار قديمی معتقدند که بر هر سال يک نماد حيوانی حکومت می کند و خصوصيات آن حيوان بر آن سال حاکم است.سال گذشته، (1384) سال خروس بود، يعنی سال نظامی ها و ديکتاتورها و خروس تا توانست ترکتازی کرد. به هرروی جناب خروس که به آنفلونزای مرغی هم مبتلا شده بود، برای يازده سال ما را ترک کرد و جای خود را به سگ سپرد.طالع بينان چينی معتقدند سال سگ، سال اضطراب و بدبينی و نگرانی است. و مردم با نيت خوب و از سر بخشندگی دايم در حال مراقبت از خود و جهان خواهند بود.سال سگ، سال فعاليت های سياسی است و بر خلاف سال پيش که کوچکترين اعتراض ها هم ميسر نبود، امسال همه چيز در جهت آزادی های بيشتر و پرش های مخالف حرکت خواهد کرد.امسال سال توطئه های بزرگ بی غرضانه و عمليات وسيع است. سال سياستمداران به حد افراط يک دنده، اغلب بدگمان، با زبانی تند و تيز و ترشرو است. سال منتقدان، بدبين ها، شجاعان حامی مظلومان و وظيفه شناسان و رازداران است. و البته سال بی اعتمادی، سال شنيدن سخنان مبتذل، هشياری و مهم تر از همه گوش فرادادن به سخنان يکديگر است. شرقی ها از نظر عدالت خواهی، سگ را در کنار ببر قرار می دهند. به همين دليل سال سگ را سال مبارزه برعليه حق کشی و سال قهرمانان عدالت خواه و اهل اخلاق و فلسفه و نقد می دانند.امسال سال درخشيدن سخنوران، صاحبان نظرات انسانی و اصيل است. امسال به رغم تمام ترس ها و بدبينی ها و اضطراب ها، سال اتحاد شريف ترين جنبه های انسان و طبيعت است، سال وفاداری، صداقت و درستکاری است. اما سال سگ، سال فعاليت های شديد و پنهانی ماموران مخفی، قدرت های پشت پرده، و سياستمداران در امور خارجی نيز هست. چينی ها معتقدند در اين سال بچه هايی که در روز متولد می شوند، نسبت به بچه های متولد شب زندگی آرام تری خواهند داشت.سال سگ بر ای صاحبان علامت های موش ( متولدين سال های 1315، 1327،؛ 1339، 1351، 1363 و 1375 )، ببر ( متولدين سال های 1317، 1329، 1341، 1353، 1365 و 1377 )، اسب ( متولدين سال های 1321، 1333، 1345، 1357 و 1369 )، سگ ( متولدين سال های 1325، 1337، 1349، 1361 و 1373 ) و خوک ( متولدين سال های 1326، 1338، 1350، 1362 و 1374 ) سال بسيار خوبی است.

افراد سرشناس متولد سال سگ

همانطور که از سگ بر می آيد، بيشتر قهرمانان عدالت خواه، بدبين، خرده نگر، ترشرو و اهل قضاوت تاريخ زير نفوذ اين علامت متولد شده اند: سقراط، مولير، مالتوس، برتولد برشت، لئون بلوم، مارسل پروست، يوری گاگارين، گی دو مو پاسان، لوئی شانزدهم و در نهايت تعجب راسپوتين!به هر روی باور مشرق زمينيان در باره نفوذ علامت های دوازده گانه بر سال ها و شخصيت انسان ها هرچه باشد، ما می توانيم از صميم قلب برای تمام مردم جهان سالی سرشار از آرامش و صلح و آزادی آرزو کنيم.

سيزده به در، خاستگاه و ريشه ها

چرا سال 12 ماه دارد و چرا جشن نوروز 12 روز است ؟ چرا روز سيزدهم مردم به کوه و در و دشت پناه می برند و آن همه شادمانی می کنند؟ انسان باستانی گمان می برد که عمر جهان 12 هزار سال است و در پايان دوازده هزار سال، عمر جهان به پايان خواهد آمد و جهان هستی نابود خواهد شد.بهرام فره وشی استاد فقيد دانشگاه تهران که در باره ايران باستان مطالعات ارزشمندی دارد، نوشته است که « در اساطير ايرانی عمر جهان 12 هزار سال است و عدد 12 از بروج دوازده گانه گرفته شده است و پس از اين 12 هزار سال دوره جهان بسته می شود و انسان هايی که در جهان هستی، وظيفه آنها جنگ در برابر اهريمن است، پس از اين دوازده هزار سال، بر اهريمن پيروزی نهايی می يابند و با ظهور سوشيانت  آخرين نيروی اهريمن از ميان می رود و جنگ اورمزد بر ضد اهريمن با پيروزی پايان می يابد ».مهرداد بهار، متخصص فقيد اساطير و آئين های ايران باستان نيز ضمن نقل افسانه ای به همين مضمون يادآور می شود که « توجيه اساطيری سال دوازده ماهه بر اساس عمر دوازده هزارساله هستی، بهترين توجيهی به نظر می رسيد که در چارچوب اعتقادات کهن می گنجيد».به نوشته او جشن های دوازده روزه آغاز سال نيز با اين سال دوازده ماهه و دوره دوازده هزار ساله عمر جهان مربوط است. انسان آنچه را در اين دوازده روز پيش می آمد، سرنوشت سال خود می انگاشت. « از پيش از نوروز انواع دانه ها را می کاشتند و هردانه ای که در طی اين دوازده روز بهتر رشد می کرد، آن دانه را برای کاشت آن سال به کار می بردند و گمان داشتند اگر روزهای نوروزی به اندوه بگذرد، همه سال به اندوه خواهد گذشت».به اين ترتيب همانگونه که پس از دوازده هزار سال، جهان به پايان می آمد و آشفتگی نخستين باز می گشت، دوازده روز جشن نوروز نيز، يک روز آشفتگی در پی داشت و آن روز، روز سيزده نوروز بود.بهار می گويد « نحسی سيزدهم عيد نشان فروريختن واپسين جهان و نظام آن بود ».اما بسياری از محققان اساسا به نحسی سيزده عقيده ندارند و می گويند که چنين چيزی در ايران باستان وجود نداشته و عدد 13 مانند همه روزهای ديگر ميمون و مبارک بوده و نام روز سيزدهم هر ماه « تير » نام داشته و در 13 تير ماه که نام ماه و روز برابر می شده، جشن « تيرگان » برپا می شده است که جشنی بزرگ مانند مهرگان بوده است.دنباله اين جشن هنوز در پاره ای مناطق ايران از جمله مازندران وجود دارد و به « تير ماه سيزده شو » ( شب سيزدهم تيرماه ) شهرت دارد.سيزدهم فروردين که بر اساس نام گذاری روزها در ايران قديم به روز « تير » موسوم بود، به ايزد باران تعلق داشت. در آئين مزد يسنا و در باور مردم پيش از زرتشت، اين ايزد همواره با ديو خشکسالی در مبارزه است. اگر پيروز شود باران می بارد و چشمه ها می جوشد و رود ها جاری می شود، وگرنه، خشکسالی حاکم خواهد شد.بنا به نوشته کورش نيکنام در « آئين ها و مراسم سنتی زرتشتيان »، در ايران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی و هنگامی که سبزه از زمين می روييد و گندم و حبوبات سبز می شد، در روز سيزدهم که به ايزد باران تعلق داشت، مردم به دشت و صحرا و کنار جويبار ها می رفتند و به شادی و پايکوبی می پرداختند و آرزوی بارش باران می کردند.بعضی از محققان از جمله دکتر روح الامينی شباهتی بين سيزده به در و عيد پاک می بينند و علاوه بر همزمانی، مانندگی دو مراسم را دليل هم ريشه بودن اين دو آئين می دانند.هرآينه روز سيزدهم نوروز، چه نماد پايان عمر 12 هزار ساله جهان باشد و چه نباشد، امروزه بيشتر نشان پايان جشن های 12 روزه نوروزی است تا کار و زندگی به روال معمول از سر گرفته شود و يک سال ديگر در تلاش معاش و بهبود زندگی بگذرد و اين دوره همچنان با چرخ روزگار تکرار گردد. تکراری که مانند همه تکرار های طبيعی و کيهانی چون طلوع و غروب خورشيد با شکوه و نامکرر جلوه می کند.عدد سيزده در بسياری از فرهنگ ها و باورهای عاميانه بدشگون و ناخجسته (نحس) خوانده شده است. گفته اند که دوازده روز اول ماه فروردين که با روز عيد نوروز شروع می شود، برای ايرانيان روزهايی فرخنده و خجسته بوده است. به دنبال اين روزها، سيزدهم فروردين فرا می رسد که ايرانيان آن را بدشگون می دانسته اند که می توانسته شکست و اندوه به همراه داشته باشد.برای پرهيز از نحوست و گزندهای احتمالی اين روز بدشگون است که مردم، از دارا و ندار و کوچک و بزرگ، به دامن طبيعت می روند و سراسر روز را به شادی و تفريح می گذرانند. با اين شگرد، آفت اندوه را از خود دور می سازند و سالی شاد و پرشگون آغاز می کنند.سيزده بدر رسمی بسيار کهنسال است و با آئين هايی ويژه همراه بوده است. بخش اصلی مراسم اين است که مردم در گروه های بزرگ به طبيعت می روند، سبزه های سفره هفت سين خود را به آب روان می سپارند و خود به دست افشانی و پای کوبی می پردازند.ديده بوسی، نوش خواری و شرکت در بازی های نشاط آور جمعی از رسوم اين روز است. اما شايد معروف ترين مراسم خاص اين روز گره زدن گياه باشد، که رمز پيوند زن و مرد است. دختران دم بخت، با دلی شاد و نيتی پاک، آرزو می کنند که هرچه زودتر همسر دلخواه خود را بيابند و پای سفره عقد بنشينند.

                              نوروز، جشن کيهانی

گروهی را عقيده بر اين است که نوروز جزو جشن های کيهانی، يعنی مربوط به دگرگونی ها و دگرگشت های طبيعت است. چون جشن های مربوط به کاشت و داشت و برداشت محصولات که نزد همه اقوام معمول است و به اين اعتبار، نوروز جشن بيداری طبيعت است پس از خواب زمستانی. اما به نظر می رسد اين قول چندان درست نباشد زيرا دکتر ذبيح الله صفا استاد معروف دانشگاه تهران در کتاب « گاه شماری و جشن های ملی ايرانيان » می نويسد که « در اواخر عهد ساسانی نوروز در تابستان بود و بعد به تدريج تغيير مکان داده در زمان خلافت المعتضد بالله در 26 حمل و در 467 هجری يعنی در عهد سلطنت ملکشاه در نيمه برج حوت و به قولی در 13 حوت و در زمان تأليف کتاب الآثارالباقيه ( ابوريحان بيرونی) در اوايل برج حمل بوده است و به همين ترتيب در گردش و تغيير بود تا آنکه در سال 467 يا 471 يعنی زمان سلطنت ملکشاه سلجوقی و به امر او تقويم پارسی اصلاح شد و نوروز به اول حمل بازگشت ».نوروز در هر کجا که ريشه داشته باشد، علت بقايش از ريشه هايش مهمتر است. ايرانيان اين جشن را در طول قرون و اعصار حفظ کرده اند و چنانش بزرگ داشته اند که به بزرگترين جشن ملی آنها بدل شده است. در حالی که جشن های ديگر اين سرزمين پر جشن و سرور يکی پس از ديگری از ميان رفته اند.راستی با اين تاريخ پرفراز و نشيب و با آنهمه سيل های بنيان کن که از زمان حمله تازيان ايران را فراگرفت چگونه اين جشن برخلاف جشن های ديگری چون مهرگان و سده، ماندگار شد و دوره خلفای اموی و عباسی را پشت سر گذاشت؟ علت اين گونه پديده ها را هرگز به دقت نمی توان دانست. تنها می توان گفت که برخی علل را برای بقای نوروز برشمرده اند. از جمله می گويند که زمان طبيعی نوروز که در آن زمستان به پايان می رسد و طبيعت زندگی از سر می گيرد يکی از علل پايداری آن است.

 

یادها ها و لحظه ها

 خوش به حال غنچه های نیمه باز

شعری از فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

شب دراز

شب گشنگان مفلس ، چه شبی دراز باشد       

                كه شكم به قار و قورش ، چه نوای جاز باشد

نه شكم ، كه طبل و كوس است ! از آن كودكانم        

          ز عيال اين نوا چيست >! كه جانگداز باشد

                   بگذار تا كمربند ، كنم دوباره محكم‏                

      كه به بند ، حكمتی هست كه چاره ساز باشد

نكنم شكايت اينك ، من اگر ز رفتن برق         

   ز سرم پريده برقی ، كه يقين : سه فاز باشد!‏

چه خوش است آنكه يكروز به روزنامه خوانم :‏           

 به دكان پی نظافت ، به كسی نياز باشد

من از آن سبب كه شايد بخورم به خواب ديزی     

   دهنم به وقت خفتن همه شام باز باشد

چو خوراك نان خالی است ، ميان سفره ی ما    

                پس از اين چه احتياجی به اجاق گاز باشد؟!‏

شب جشن و ميهمانی ، بخوريم نان قندی          

               كه به خانه ميوه ی ما ، ترب و پياز باشد !‏

شد اگر پنير اعلام ، بروم به جستجويش        

                   اگرش به چين و ماچين و اگر حجاز باشد

كوپنت چو گشت مفقود ، چه سود زنده ماندن؟!‏   

              كه كوپن به زندگانی ، سند و جواز باشد !‏

                          خود من ندارم آهی ، كه كنم به ناله سودا                  

       زن من به فكر صغری است ، كه بی جهاز باشد!‏

تو شنيده ای ز من ليك هنوز هم ندانی      

 شب گشنگان مفلس چه شبی دراز باشد !!!

گفتگویی مادر ودختر متجدد

ای    دختر    من    باز    كه   تو   حامله  هستی

يكبار      دگر     منتظر    قابله    هستی

بايد  كه  بگيری  جلوی  اين  شكمت   را

اينقدر  چرا  تو  شكمويی ،  دله  هستی؟

و الله  شدم  از  دست  خودم  پاك   كلافه

رفتيم    شبی   با   پسری   جانب   كافه

ديدم كه آن  كافه  شلوغ  است  ز   مردم

گفتيم   كمی   هم    برويم   زير    ملافه

حيف   از   پدر   و   مادر    اينقدر   نجيبت

افسوس كه از حجب  و حيا نيست نصيبت

تشريح   بكن    بود    چطوری   جريانش؟

آخر  به  چه  تدبير  ،   چنين  داد   فريبت؟

او  بر  لب  من بوسه  زد  و  لال  شدم من

حرفی ز عروسی زد و خوشحال شدم من

من  غرق خوشی بودم  و در فكر  عروسی

افسوس كه   يكمرتبه   اغفال   شدم  من

انگار  كه  در  روی  زمين  هر  چه  بلا   بود

از  روز  عزل  ،  قسمت  ما  ، طالع  ما بود

ما   چاره   نداريم    كنون    غير    شكايت

نامش  چه بود  آن پسرك ،  اهل كجا بود؟

ای مادر من    دور     بود    از   تو   بليه

بايد    بكنم    بنده    يكی   ليست  تهيه

يا   كار حسن  بوده  و   يا   كار     منوچهر

يا   ايرج   و   يا   ناصر  و  يا  اينكه   بقيه

آرزوست

از مرغ خانه تخم فراوانم آرزوست

آري همانكه يافت مي نشود آنم آرزوست

از طول صف شكسته دل و خسته جان شدم

جائي جدا از غصه و حرمانم آرزوست

دلتنگم از شلوغي شهر و هواي آن

آرامشي ز كوه و بيابانم آرزوست

از بسكه رفته در پي داروي طفل خويش

گشتم مريض و دكتر و درمانم آرزوست

شامپو زدم به كله و بي مو شدم ز بيخ

مويي بسان طره افشانم آرزوست

چندي نديده قامت رعناي شقي گوشت

ديدار ران ، برّه ي بريانم آرزوست

از انجیوگرفته دلم ، از دروغگوی

از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

مخمس بر غزل مخفی بدخشانی

یعقوبی پنجشیری

شوخ من شهد نکويان نچشيدست هنوز     

        بدلــــــش ناوک مژگان نخليدست هنوز

سرو قدش به تمنا نه خمــــيدست هنوز       

      ترک مستم غم هجران نکشيدست هنوز

آه عشاق به گوشش نرسيدست هنوز

از ازل برگ گلش رنجه نديدست زشاخ        

       به خرامش دوجهان خانهً دلهاست فراخ

نه گذشتست شبی آه منــــش از سر کاخ      

          نوزيدست صبا بر سر زلفش گـستاخ

چشم آيينه رخش سير نديدست هنوز

مهرومه ســجده کند روی دل آرايش را         

      زهره تحسين کند آن نرگس شهلايش را

بوسه زن سنبل تر زلف سمن سايش را         

      جوش خط جلوه دهد حسن دو بالايش را

سبزه بر گلش رويش ندميدست هنوز

سرخط زلف ترا قيس به ليلی بيند        

               وامق آن دانه خال تو ز عزرا چيند

بره يوسف حــــسن تو زليخا شيند        

                کاش زاهــد به سرکوی تو آيد بيند

باغ خلدی که شنيدست نديدست هنوز

ريشهً شوق تر از آب زلالـــــش مخفی   

                 ديده را نور زانوار جمالش مخفی

خون يعقوبی اگر ريخت حلالش مخفی     

               دل شـــيدای تمنای وصالش مخفی

وين خياليست که در خواب نديدست هنوز

آخرين فريب
گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود
اينك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي
در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد
آغوش گرم خويش برويم گشاده اي
دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست
اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي
در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب
ليكن هزار جامه بر اندام او كني
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كني و مرا رام او كني
روزي نقاب عشق به رخسار او نهي
تا نوري از اميد بتابد به خاطرم
روزي غرور شعر و هنر نام او كني
تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم
در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام
ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش
اي زندگي ، دري
غ
كه چون از تو بگسلم
در آخرين فريب تو جويم پناه خويش

 غزل استاد محمد حسین شهریار در ستایش قمر
از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست

 آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد

چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق

 پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم

يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش

. همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش

 اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما

 امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام

 برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

 باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد

 کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

آبشارِ نور

ظهور الله "ظهوری"

در صـبحِ پر فروغِ  تـنت  شعله گسترم

اي آ بـشارِ نـور ، دل ا نگـيز منظـرم

در دستهات فصلِ بهارم  دمـيده  است

باغ وگـل و شگـوفـه  براور ز پيكـرم

شب رفـت و باز قصٌـة ما نا تمام  شد

اي شامِ غـم براي و برا فـروز اخگـرم

ديريست فصلِ لاله و گل بيتو  بگذرد

مـامِ فلـك نهـاده بسر ، سيم مغفرم

از برگ، برگِ خاطره ام  شعله ميوزد

آتـش گــرفته است  دلِ داغ  پرورم

تا چـند ازكـرانة دل خـيمه بر كني

ا فـروز از شكـوهِ تنـت سايه بر سرم

چون موج ،در تلاطمِ درياست سينه ام

كـوكشتيي كه باز ازين ورطه بگـذرم !

 شام فرنگ

"خاکساری"

ای جوانان تا بکی گیرید الهام از فرنگ

از چه رو آغاز دارد نقد انجام از فرنگ

دختر دانش بزاد در دامن عریان شرق

چونکه بالغ شد کنون، گردید بدنام ازفرنگ

وای ازین بی همتی های که دارد نسل ما!

زهر تقلید است مارا جمله در جام از فرنگ

بو علی و فخر رازی زادهِ کهسار ما

ادویه آید کنون با دور ایام از فرنگ

آفتاب صبح خاور تا بکی پنهان به میغ

روز گار ما چرا گردید چون شام از فرنگ؟

تا بکی بوزینه سان تقلید از مود و لباس

پخته ها در دیگ ماگردیده است خام از فرنگ

غرق شو در خم وحدت فارغ از پیمانه شو

بگذر از وحشت پرستی هست این دام از فرنگ

لکه های جهل را از دامن خود پاک کن

واژه های ترک و تاجیک کردهِ وام از فرنگ

تو مسلمان زادهِ ننگست فخرت بر نسب

نشنلیزم کور دارد، باده در جام از فرنگ