تبليغاتX
صدای بدخشان
 

 تشریح آرم شورای بدخشانیهای مقیم کابل

آرم شورای بدخشانیهای مقیم کابل دارای اجزای زیرینست:

 * کلمهِ مبارک الله اکبر: نماد اعتقاد راستین ، احترام عمیق و عمل صادقانه به اساسات ، احکام و دساتیر دین مقدس اسلام.

* آفتاب در حال طلوع : نماد عروج مجدد طلیعهِ خورشید ادب و فرهنگ در سر زمین بدخشان.

 *قلهِ کوه:  از یکسو نمادکوهستانی بودن بدخشانزمین واز سوی دیگر تمثالی از بلند ترین قلهِ هندوکش در خاک افغانستان "نوشاخ" واقع در بلنداهای پامیر.

* کتاب مفتوح وقلم: نماد علاقه و استعداد شگرف بدخشانیها به تعلیم و تربیه و تلاش نمادین جهت احیای مجدد تعلیم و تربیه.

* خوشهِ گندم : نماد زراعتی بودن بدخشان و تلاشهای مثمر جهت رشد زراعت و سرسبزی در بدخشانزمین.

* فیتهِ سه رنگ به دور خوشهِ گندم: نماد بیرق سه رنگ ملی افغانستان، احترام به قوانین نافذهِ کشور و رعایت آن در راستای فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی شورا، تلاش در راستایی استقرار صلح سراسری ، تامین وحدت ملی راستین ، دفاع از تمامیت ارضی و افتخارات ملی کشور.

* 29  ستاره نماد 29 واحد اداری ( به شمول فیض آباد ) ولایت بدخشان.

* سال 1384 : نماد سال آغاز فعالیتهای عملی در راستایی تاسیس شورای بدخشانیهای مقیم کابل

                         

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 14:40 |

شورا ی بدخشانیهای مقیم کابل رسماَ شروع به فعالیت نمود

شورای بدخشانیهای مقیم کابل منحیث یگانه و نخستین نهاد اجتماعی فرهنگی بدخشان شمول جواز فعالیتهای رسمی خویش را ازوزارت عدلیه بدست آورد که اینک ما اساسنامه و آرم این شورا را ضمن عرض تهنیت به تمام فرزندان آگاه  ، نیک اندیش و دلسوز بدخشانزمین به نشر میسپاریم.

اسنامهِ شورای بدخشانیهای مقیم کابل

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

آغاز کلام

بدخشان میراث بزرگ راغای اوستا و یادگاری باز مانده از تخارستان کهن ، این  لعل پارهِ درخشان آفرینش، یکی از پاره های شانزده گانهِ آریانای باستان ، سر زمین هنگامه های دیر پا وافسانه های شیرین  و حماسه های اساطیری است که شکوه و عظمتش در ماورای تاریخ ریشه دارد ،از سپیده دم آفرینش حیات بشری همچون ستاره صبح در آسمان مدنیتهای دیروزین وامروزین درخشیده است و بافرهنگ بارور و بالندهِ خویش پا بپای کاروان شتاب آلود زمان همیشه به جلو رانده است ، در حالیکه کوله بار اصالت و رسالت تمدن پویا و فرهنگ بالندهِ  پنجهزار سالهِ خویش را صابرانه بدوش کشیده و عاشقانه تحمل نموده است.

 بدخشان!این بستر ناز جیحون و ضرغام ، زادگاهِ پویای های بی سر انجام ، گذر گاه بادها و سرزمینهای بلند تراز پرواز عقابان ، میعادگاه جاوادانهِ بلنداهای هندوکش و پامیر و قراقروم، پرورشگاهِ یوچی ها و هونهای سرگردان ، خاستگاهِ سلسله های هیطل و کوشان با شهرت جهانگیر و آسمانبوس خویش طی قرون متمادی دغدغه خاطر هزاران سیاح ، جهانگرد وسوداگر ماجراجو و از جان گذشته رافراهم کرده وهنوز هم هستند دلهای که خاموشانه بیادش میطپند.

نماد های فرهنگی بدخشان از عصر شگوفایی تمدن و فرهنگ، قلمرو خیال انگیز و جادویی شعر و چکامه را در حیطهِ تسلط خود در آورد وواژهِ لعل بدخشان منحيث يک نمادسمبوليک واستثناي ادبي بر حوزه فرهنگي پهناوريکه از دهلي تا شيراز،از کابل تا بخارا، از بلخ تا قونیه ، از مروتا خجند ، از کشمیر تا فرغانه و از سیستان تا ختلان  دامن گسترده بود  طي هزاران سال ،  چون پادشاه بي تخت و تاج  فرمان رانده وهنوزهم که هنوز است ادعاي موجوديت ارجحیت و افضلیت دارد.

 بدخشان این گهوارهِ تمدنهای دیر  پای باستانی ،از دیرینه های پارینه تا زمانه های امروزینه در آفرینش تمدن بشری نقش نمادین و مسلط را بازی نموده است ودر درازنای تاریخ درخشان و پر بار خویش نه به عنوان جزیی از حوزه تمدن و فرهنگ بالندهِ منطقه،  بلکه منحیث یکی ازداغترین کانونهای اساسی تمدن و فرهنگ ، اقتصاد وسیاست ، تجارت ومهارت ، برای قرنهای متمادی انگشت نمایی نموده است. بدخشان با گنجینه های نهفته دردل خاک و آبهای معدنی اش، کوههای زنجیرهِ وآسمانبوسش ،  دره های پوشیده از جنگلات هفت رنگ، رودباران جاری و چشمه ساران زلالش،  گوسفندان بلند شاخ و جادو چشمش، اسپهای افسانوی بالدار، شتران دوکوهانهِ بخدی ، مردم سختکوش ، آهنین پنجه زود مهرو دیر خشم پاکنژادش و با مدنیت و فرهنگ دست نخورده اش در طول تاریخ شهرهِ آفاق بوده است.

از همه اینها مهمتر استعداد های درخشان ، نبوغ فکری ، قوهِ ابتکار و روح سرکش و پویای فرزندان بدخشانزمینست که تا هنوز در ستیغ قله ها و دل سنگستانها ، اعماق دره ها و بلندای گردنه ها ، پهنهِ وادیها و ووسعت جلگه ها زمینگیر شده و مانند دُری نهان در دل صدفها مانده است.

سر زمین تاریخی ، باستانی و همیشه پویای بدخشان که در گذشته های نه چندان دورمرکز تمدن و فرهنگ و ثقافت و تجارت و سیاست و بالندگی در این خطهِ دنیا بود در طی سده های اخیر مانند سایر نقاط کشور عزیز ما به علت نبود یک حکومت نیرومند و سیستم ادارهِ عادلانه ، بروز جنگهای مداوم و شیوع ملوک الطوایفیهای بیمار، از یکطرف و متروک شدن راهِ تاریخی ابریشم به علت باز شدن راه های آبی و دور ماندن از مراکز شهری به علت صعب العبور بودن و موقیعت ناسازگار طبیعی آن از سوی دیگر عملاًبه سرزمینی ماورای حافظه ها و نهان در دل خامه ها و افسانه ها مبدل گردیده و به حاشیه رانده شد ، اگر یک بهانه نبود راه های مواصلاتی و کوهستانی بودن بدخشان باشددلیل اصلی، عدم پویایی و عدم هماهنگی نخبگان بدخشانزمین ، نبود یک کانون فعال اجتماعی بدخشانیها توام بابی توجهی و بی مبالاتی دولتمردان گذشته بوده است.

اکنون که کشور ما به یاری خداوند بزرگ و تلاشهای همگانی ملت مسلمان وسرافراز مان به قیمت سرخترین خونهای مظلومترین شهدای تاریخ وطنمان، وارد مرحلهِ سر نوشت ساز حیات سیاسی و اجتماعی خود شده و زمینه های رشد استعدادها ،بالندگی فرهنگها و بکار گیری امکانات مادی و معنوی و گنجینه های نهفتهِ این سر زمین در راستایی باز سازی همه جانبهِ این خطه فراهم گردیده است. نهادینه شدن ارزشهای چون عدالت اجتماعی،  آزادی بیان توام با حفظ ارزشها ، مردمسالاری اسلامی، رشد نهاد هایی مدنی، شگوفایی اقتصادی  و هماهنگی سراسری اهدافی اند که به آسانی بدست نمی آیند.  برای تحقق بخشیدن بدین آرمانهای والا وایفای نقشموثروهماهنگ افراد جامعه درین عرصه ها درپرتوقوانین ومقرره های نافذهِ کشور، به ایجاد نهاد های که بتواند تمام فعالیتهای ثمر بخش و سازندهِ اتباع این سر زمین رادریک مسیر هدفمندوپویا استقامت دهد نیاز مبرم احساس میشود.امروز فرزندان برومند بدخشان زمین با متمرکز نمودن امکانات و توانمندیهایشان برمحورهمگرایی و پیوند های فشرده و نمادین، میتوانند بیشتراز هر زمان دیگر نقش چشمگیروبالندهِ رادرروند شگوفایی کشورخویش بازی نمایند.

هر چند در جریان سالیان متمادی تلاشهای زیادی از طرف افراد و گروه های خیر اندیش و مبتکر در راستای ایجاد یک مجمعی فراگیر بدخشانیها  بخرج داده شده و در بسیاری موارد دستاوردهای مقطعی هم با خود داشته است،اما متاسفانه بنا بر دلایل متعدد این تلاشها تا کنون به نتیجهِ دلخواه نرسیده است. این عدم هماهنگی و نبود یک نهاد اجتماعی فراگیر تا کنون باعث وارد آمدن صدمات مدهشی اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی بر پیکرهِ جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گردیده است اگر آنهمه مشکلات و دشواریهای را که بدخشانیهای مقیم کابل بدان دچارند به خامهِ تحریر در آوریم مثنوی هفتاد من کاغذ چه که هفتصد من کاغذ میشود .

درحالیکه بیشتر از ده ها هزار بدخشانی واجد شرایط رای دهی در کابل زیست دارند و بدخشانیهای مقیم کابل باید امروز چندین نماینده در پارلمان میداشتندبه علت نبود هماهنگی بین بدخشانیها یک بدخشانی هم از کابل در پارلمان راه نیافت در حالیکه از جوامع دیگر ساکن در کابل با کمترین رای (در حدود دوهزار رای ) ده ها نفر به پارلمان راه یافت.

همین حالا سالانه صدها تن از جوانان بدخشانی بعد از فراغت از موسسات عالی تحصیلی در بدر دنبال شغلی مطابق مسلکشان میگردند اما به علت نفوذ مناسبات غیر عادلانه و سلیقوی کاری در ادارات دولتی و موسسات غیر دولتی شغل مناسب حال خود را نیافته در نهایت یا بی سرنوشت میشوند یا به لشکر عظیمی متخصصین بیکار وطن میپیوندند.

سرنوشت فارغان صنوف دوازدهم بدخشانی و نحوهِ شمولیت آنها در موسسات تحصیلات عالی ، استفاده از بورسهای تحصیلی و امتیازات قانونی دیگر،مشکلی حیاتیست که بایدراهِ حل آن جستجو گردد.بی سرنوشت بودن هزاران کدر تحصیلکردهِ ملکی و نظامی بدخشانی،  یا اشتغال آنها به کار های غیر مسلکی فاجعه ِ غم انگیز دیگریست که وجدان هر انسان رسالتمندو آگاه را تکان میدهد، این همه درحال رخ میداد که دیگر جوامع ساکن در کابل در پرتو قوانین نافذهِ کشور با استفاده از فضای باز سیاسی و رشد فرهنگ مردم سالاری نهاد های اجتماعی ، فرهنگی خویش را اساس نهاده و فعالیتهای چشمگیری را درعرصه های مختلف به نمایش گذاشته اند که میتوان به عنوان نمونه از شورای شهروندان کابل ، شورای ترکمنها،شورای قزلباشها، شورای سادات، شورای پنجشیر و ده ها نهاد اجتماعی دیگر نام برد.

امروزبیشتربدخشانی های نیک اندیش  و روشن نگر، مومن بدین باورند که بستر روانیی مناسب جهت ایجاد یک نهاد بدخشان شمول تحت تاثیر فعل و انفعالات سیاسی ، اجتماعی سالهای اخیر به صورت خود جوش ایجاد شده و زمینه های مناسب جهت ایجاد آن فراهم گردیده است.  به همین نیت شماری از فرزانگان، علما ، متنفذین ، فرهنگیان، روشنگران، کار گران ، دانش آموزان، دانش جویان اعم از زن مرد و در یک کلام نمایندگان تمام اقشار ولایه های اجتماعی بدخشانزمین با در نظر داشت این حقیقت که هر بدخشانیی حق ارایه طرح معقول ، سازنده  و ابتکار آغازاقدامات عملی را،  در راستایی بهبود وضع زندگی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی بدخشان و بدخشانیان و مساعد ساختن زمینه های عملی جهت ایجاد تفاهم و همبستگی بدخشانیها،  بصورت مساویانه بادیگران دارد، از مدت ششماه بدینسو تلاشهای را  آغازنموده اند تابعد از مباحثات سازنده و دیالوگهای مثبت با تمام بدخشانیهای نیک اندیش، طرحی عملی و سازندهِ را درراستای ایجاد یک نهاد فراگیر در چوکات جغرافیای تاریخی و فرهنگی بدخشان ارایه بدهند که در نهایت منجر به ایجاد یک آدرس معتبر و کاری بدون در نظر داشت ملیت ، زبان، جنس، مذهب، وابستگیی سیاسی، طبقهِ اجتماعی و سایر اختلافات و امتیازات برای جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل در قدم اول و برای همه بدخشانیها ، در قدم بعدی گردد.

در حالیکه این نشستها ، دیالوگها و تبادل نظرهابه  گونهِ مداوم ونمادین ازششماه بدینسو ادامه یافت هماهنگ با آن نشر فراخوانهای عمومی در روزنامه های صدای بامداد، چراغ و نشریهِ صدای بدخشان پیام مارا به گوش همهِ بدخشانیها رساند. که اینهمه تلاش و تکاپو، پویای و ممارست در نهایت منجر ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم کابل گردید .

 ما باور کامل داریم که بدخشانیهای فرهنگ دوست، مبتکروپویای مقیم کابل با پیوستن به این نهاد اجتماعی ، فرهنگی از یکسو میتوانند به بازتاب افکار، خواستها و آرمانهای انسانی و هدفمند خود نایل آیند و از سوی دیگر سرمایه های مادی و گنیجینه های معنوی خویش را بصورت هماهنگ و موثر در راستایی شگوفایی و باسازی ساختار اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی و زیر بنایی کشور بکار بیگیرند،که بدین بهانه از همه بدخشانیها نیک اندیش اهم از فرهیختگان ، نخبگان ، فرهنگیان  ، پیش کسوتان علم و دانش و فرهنگ واقتصاد وسیاست ودر نهایت از تمام لایه های اجتماعی جامعهِ بدخشان میخواهیم تا با سهمگیری فعال و نهادین خویش با بذل کمکهای مادی و معنوی خویش وبا ارایهِ مشوره های اصلاحی  وخردمندانهِ خویش مارا یاری رسانند تا بتوانیم پشتوانهِ مطمینی را در راستایی تحقق بخشیدن به آرمانهای والای مردم سر زمین مان ایجاد نماییم.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

فصل اول

احکام عمومی

مادهِ اول  : این نهاد ،  بنام (  شورای بدخشانیهای مقیم کابل) مسمی گردیده است.

مادهِ دوم : این شورا یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی بوده که با در نظرداشت اساسات دین مقدس اسلام ، قانون اساسی کشور و قانون سازمانهای اجتماعی ، به اساس فرمان شماره ( 152 ) مورخ 5/8/1381 ریاست محترم دولت و ارزشهای معنوی و فرهنگی جامعهِ افغانی فعالیت مینماید.

مادهِ سوم : این نهاد یک نهاد مستقل و غیر وابسته بوده ، خواهان روابط دوستانه و احترام متقابل با همه سازمانهای سیاسی ، اجتماعی ، نهاد های مردمی ، شخصیتهای ملی و فرهنگی و ارگانهای دولتی  میباشد.

مادهِ چهارم: مقر اصلی شورای بدخشانیهای مقیم کابل ، شهر کابل است در صورت ضرورت میتواند دفاتر خویش را در نقاط دیگر کشور ایجاد نماید.

صلاحیت ایجاد دفاتر در نقاط دیگر بدست شورای رهبری میباشد ، بودجه مصارف این دفاتر به اساس فیصله شورای رهبری از جانب ریاست مالی شورا تمویل میشود.

مادهِ پنجم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل دارای ارگان نشراتی ، آرم ، مهر و حساب بانکی مشخص میباشد.

فصل دوم

اهداف اساسی شورای بدخشانیهای مقیم کابل

      مادهِ ششم : شورای بدخشانیهای مقیم کابل اهداف زیرین را دنبال میکند

1-         تثبیت و تقویهِ نقش مردم بدخشان درعرصه های ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ، با بکار برد شیوه های زیرین:

الف : معرفی و رشداستعدادهای شگوفان مردم بدخشان در عرصه های فرهنگی ، اقتصادی ، علمی، اجتماعی .

د : دفاع از حقوق شهروندان بدخشانی بر مبنای قوانین کشور،  منشور سازمان ملل و قرار دادهای بین المللی .

2-   اشتراک دادن هماهنگ ، موثر و سازنده بدخشانیها در تمام فعالیتها و رویدادهای اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی.

3-    احصاییه گیری دقیق نفوس بدخشانیهای مقیم کابل با در نظر داشت گروه های سنی ، جنس ، شغل ، تحصیلات .

4-   ارزیابی و تشخیص اولویتها در عرصه  رشد وبهبود سیستم تعلیم و تریبه در بین بدخشانیها ، ایجاد کورسهای آمادگی کانکور ، علوم طبیعی و اجتماعی و تکنولوژی نوین .

5-   رشد ، تقویه و حمایه ازارزشهای فرهیختهِ فرهنگی و کلتوری جامعهِ افغانی

6-   تشویق وتقویه اقتصاد محلی ، رشد صنایع دستی و تولیدات محلی بازارگیر بدخشانیها و بازاریابی برای آن در داخل کشور.

7-    تلاش معقول  جهت بهره بر داری موثر از امکانات موجودهِ ملی و بین المللی در باز سازی بدخشان

8-   اتخاذ تدابیر موثر در راستای عرضهِ خدمات صحی جهت هر چه بهتر شدن وضع صحی بدخشانیها.

9-   اتخاذ تدابیر موثر  در جهت مبارزه علیه مواد مخدرو تروریزم ، جستجوی راه حلهای معقول ، مسالمت آمیز و مردم پسند در جهت امحای مواد مخدر و جستجوی امکانات عملی جهت تبدیل زرع کوکنار به بدیل های پر درآمد دیگر

10-          مبارزه با فساد اخلاقی ، اعتیاد مواد مخدر و آفات مضرهِ اجتماعی.

11-           تلاش مثمر و مستمر در راستایی  رفع تبعیض علیه زنان ، زمینه سازی معقول جهت دسترسی هر چه بیشتر آنها به آموزشهای حرفوی و مسلکی ، خدمات بهداشتی ، فعالیتهای فرهنگی و رشد استعداد های بارور آنها در عرصه های مناسب مطابق با احکام دین مقدس اسلام و قوانین نافذهِ کشور.

12-           تلاشهای پیگیر در راستای رشد ، تقویه و حمایه از صنعت توریزم و محیط زیست.

13-          ایجاد زمینه های معقول جهت استقرار تفاهم سراسری ، رضایت همگانی  ووحدت کلی در حیات سیاسی و اجتماعی ملیتها ، اقوام و پیروان کلیه مذاهب ساکن در کشور.

14-           جستجوی راههای موثر جهت تطبیق آن موازین عالی و انسانی قرار داد های بین المللی و کنوانسیون حقوق بشر که با اساسات دین مقدس اسلام ، رسوم و عنعنات فرهیختهِ ملی و شعایر قبول شدهِ مردم ما مغایر نباشد.

15-          جستجوی زمینه های موثر در راستای بهبود وضع سیستم زراعت،  مالداری ، باغداری  و آبیاری بدخشان.

16-           تلاشهای هماهنگ ، پیگیر و مثبت در جهت ایجاد تفاهم و روابط دوستانه بین بدخشانیهای مقیم کابل و دیگر اقوام و ملیتهای ساکن در کشور به اساس اصل احترام متقابل و همزیستی مسالمت آمیز، تلاش پیگیر و صادقانه بخاطر تامین وحدت ملی واقعی و تفاهم سراسری در بین ساکنین کشور.

فصل سوم

شرایط شمولیت ووجایب اعضا

مادهِ هفتم : عضویت افراد در شورای بدخشانیهای مقیم کابل داوطلبانه بوده هیچگونه قید و شرطی را ایجاب نمیکند، هر بدخشانیی که سن 18 سالگی را تکمیل نموده باشد ، بدون تبعیض و امتیاز میتواند بعد از طی مراحل مقدماتی عضو شورا شود.

مادهِ هشتم : شخص داوطلب ضمن درخواست کتبی میتواند با رعایت مقررات و قبول مواد مندرج اساسنامه بعد از خانه پری فورمه های شمولیت، عضوشورا گردد، غیر بدخشانیهای که علاقمند عضویت درین شورا باشند میتوانند عضویت افتخاری آنرا با پذیرش شرایط و قوانین شورا، کسب نمایند.

مادهِ نهم : اعضای شورا در کتگوری های ذیل جهت تقویه بنیهِ مالی شورا، مسول پرداخت حق الشمول و حق العضویت میباشند:

1- حق الشمول برای تمام اعضا (  100    ) افغانی یکبار

2     - حق العضویت اعضای شورا (   100   ) افغانی ماهوار

3-  حق العضویت برای محصلین ، متعلمین و سربازان (  50    ) افغانی ماهوار

4- قیمت کتابچهِ حق العضویت (   50  ) افغانی میباشد.

مادهِ دهم : هر عضو شورا که سابقهِ  یکسال  عضویت در شورا را داشته باشد در صورت ضرورت بعد از تایید هیت موظف از کمکهای مالی شورا برخوردار شده میتواند.

مادهِ یازدهم : هر عضوی شورا که از مواد مندرج اساسنامه تخلف ورزد ، مجازات ، جریمه یا از شورا اخراج میگردد.

مادهِ دوازدهم : درصورت عدم پرداخت حق العضویت از طرف عضو ، برای مدت ( سه ماه ) شورا بعد از تشکیل جلسه عضویت او را به تعلیق انداخته، یا از شورا اخراج مینماید ، در صورت رجوع عضو ، حق الشمول مجدد اخذ و تاریخ شمول از سر معامله میگردد.

مادهِ سیزدهم:تمام اعضای شورا مکلفند تا در راستایی مفادات اساسنامه جهت رسیدن به اهداف شورا تلاش صادقانه نمایند ، ایجاد تفرقه ، فرقه بندی و ایجاد فرکسیونهای مخرب نفوذی جهت مختل نمودن فعالیتهای مشروع شورا تخلف از اساسنامه تلقی شده و باعاملین آن مطابق تصمیم شورای رهبری برخورد صورت میگیرد که میتواند مجازات جریمه ، تعلیق عضویت و اخراج  عضو مقصر را در پی داشته باشد.

فصل چهارم

تشکیلات ، وظایف و صلاحیتها

مادهِ چهاردهم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل در تشکیل خویش دارای سه نهاد اساسی میباشد:

1 : مجمع عمومی

2  : شورای رهبری

3 : هئیت اجراییه

1- مجمع عمومی: عالیترین و با صلاحیت ترین ارگان تصمیمگیری شورای بدخشانیهای مقیم کابل میباشد.

این مجمع متشکل از تمام اعضای شورای بدخشانیهای مقیم کابل میباشد همهِ مردم بدخشان بدون امتیاز و تبعیض مذهبی ، قومی ، سیاسی ، لسانی و موقف اجتماعی میتوانند عضو این شورا شده ، در صورت واجد شرایط بودن میتوانند خود را در شورای رهبری و دیگر ارگانهای کاری کاندید نمایند یا کسی دیگر را انتخاب نمایند.

      اجلاس مجمع عمومی هر یک سال بعد دایر میگردد ، درین جمع آمد ستراتیژی و خطوط اساسی کاری  شورا به رای عامه گذاشته میشود.این اجلاس مرجع تصمیمگیریهای بنیادی بوده و روی موضوعات مهم  مانند تعدیل اساسنامه ، تصویب بودجه ونکات اساسی دیگر تصمیم میگیرد ، وظایف و صلاحیتهای مجمع عمومی ذیلاً خلاصه میشود:

الف: تائید و تصویب اساسنامهِ شورا.

ب:تائید و تصویب جهات اساسی فعالیتهای شورا.

ج: تصویب بودجه و پلان کاری شورا.

د: انتخاب ، تعویض یا عزل اعضای شورای رهبری.

ه: استماع گزارش سالیانهِ شورای رهبری.

و: انحلال یا ادغام شورا.

2- شورای رهبری: بعد از مجمع عمومی عالیترین ارگان تصمیم گیری و رهبری کنندهِ تمام فعالیتهای شورا میباشد.

* اعضای شورای رهبری توسط مجمع عمومی  انتخاب میشود، در راس شورای رهبری، ریس شورا قرار دارد.

* شورای رهبری شامل ریس ، معاونان ، منشی ، سخنگو و مشاورین ارشد میباشد ، سهم مشخصی برای زنان و جوانان نیز جهت عضویت در شورای رهبری در نظر گرفته شده است.

* جلسات  نوبتی شورای رهبری هر یک ماه بعد دایر میگردد ، درین جلسات روی مسایل مالی، تشکیلاتی و سایر موارد مهم بحث و تصمیمگیری میشود.

 * طرح پلانهای کاری در بین دو اجلاس مجمع عمومی ، انتخاب شیوهِ مصرف و تنظیم بودجه توسط شورای رهبری برنامه ریزی میشود.

*ریس شورای بدخشانیهای مقیم کابل در راس شورا قرار داشته مطابق طرز العمل داخلی شورا را رهبری نموده ، ممثل شورا میباشد ، تمام امور اجراییوی را نظارت نموده و رهنمود های لازم را ارایه میدارد ، در صورت عدم موجودیت ریس ، معاون اداری شورا مسولیت را بدوش دارد ، در عدم موجودیت هر دو یکی از اعضای شورای رهبری با توافق دو ثلث اعضا وظایف را به پیش میبرد.

* شورای رهبری مسئولیت  رهبریی  تمام فعالیتهای شورا را در دست داشته و مجری فیصله های اجلاس مجمع عمومی و تطبیق مفاد اساسنامه در عمل میباشد. تمام نهاد های قدمه های پائینی شورا در برابر شورای رهبری پاسخگو میباشند.

* شورای رهبری وظایف و صلاحیتهای زیرین را داراست:

الف: تطبیق فیصله های مجمع عمومی و شورای رهبری مطابق مفاد اساسنامه و اهداف شورا

ب: هماهنگ نمودن فعالیتهای شورا در تمام عرصه هامطابق مفاد اساسنامه.

ج: انتخاب هیت اجرائیه.

د:کنترول و نظارت از فعالیتهای هیت اجرائیه.

ه: ایجاد و انحلال کمیسیونهای کاری و بر رسی از فعالیتهای آنها.

و:تصویب لایحه وظایف برای کمیسیونهای کاری که از طرف هیت اجرائیه ترتیب میشود.

ز: بررسی امور مالی شورا.

ح: تامین ارتباط کاری با نهاد های مماثل دولتی و غیر دولتی داخلی.

ط:عزل ، تعویض و یا نصب اعضای هیت اجرائیه .

3- هیت اجرائیه گروپ کاری است که امور اجرائیوی شورای بدخشانیهای مقیم کابل را مطابق مفادات اساسنامه و طرز العمل کاری شورا تحت نظارت شورای رهبری به پیش برده و از چگونگی اجراات خویش به شورای رهبری گزارش میدهد .

هیت اجراییه دارای تشکیلات منظم است که توسط شورای رهبری انتخاب  میشود.

هئیت اجرائیه متشکل است از ریس هئیت اجرائیه ، معاونین ، منشی ، مسوول اداری و مالی و روسای کمیسیونهای کاری اساسی..

هیت اجرائیه دارای وظایف و صلاحیتهای زیرینست:

الف: پیشبرد امور اجرائیوی شورا در بین دو جلسهِ شورای رهبری.

ب: طرح برنامه های هدفمند و سازنده در جهت هر چه بهتر شدن فعالیتهای شورا.

ج: طرح اجندای جلسات شورای رهبری.

د:اجرای وظایف محوله که توسط شورای رهبری داده میشود.

ه:تامین ارتباط موثر کاری با شورای رهبری ، کمیسیونهای کاری و سایر نهاد های مماثل.

و: ترتیب لایحه وظایف هیت اجرائیه و کمیسونهای کاری.

* ریس هیت اجرائیه دارای وظایف و صلاحیتهای زیرینست:

* پیشبرد جلسات هیت اجرائیه.

* امضای قرار دادها و معاهدات

* ادارهِ امور جاری شورای اجرائیه

* طرح پالیسیهای مشخص جهت پیشبرد امور کاری هیت اجرائیه.

مادهِ پانزدهم: مباحثات و تبادل افکار ، مبادلهِ معلومات و مناقشات سالم ، اصلاحی و سازنده در جلسات شورا بعد از اجندا ، آزاد میباشد ، اکثریت آراءِ حاضر در نهایت تعین کننده میباشد.

مادهِ شانزدهم:  مجموعه ِاعضای شورای رهبری ، کمیتهِ اجراییه و مجمع عمومی ، شورای بدخشانیهای مقیم کابل را تشکیل میدهد.

مادهِ هفدهم: در صورتیکه عضوی از اعضای شورای رهبری از مفاد اساسنامه تخلف نماید ، بعد از فیصله اکثریت اعضای شورای رهبری با وی برخورد قانونی صورت میگیرد.

مادهِ هژدهم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل در صورت لزوم همایش ها و گردهمایی بزرگ فرهنگی و اجتماعی را بر گزار مینماید.

مادهِ نزدهم: جلسات کمیسیونهای کاری، ماهِ یکبار دایر میگردد

مادهِ بیستم: جلسات شورای رهبری و مجمع عمومی با موجودیت دو ثلث اعضا بر گزار میشود ، تمام فیصله ها و تصمیمگیریها در جلسات شورای رهبری و مجمع عمومی بر اساس اکثریت آراء حاضر صورت میگیرد که بصورت آزاد برگزر میشود.

مادهِ بیست ویکم: هیچ یک از اعضای شورا بدون مشوره هیت رهبری حق ندارد جلسات را خود سرانه دایر نماید.

 

فصل پنجم

منابع مالی ووجوهِ مصرفی

مادهِ بیست ودوم:عواید شورا از طریق پرداخت حق الشمول  ، حق العضویت ، اعانه اعضای شورا  ، فروش نشریه شورا و سی دی های هنری وفرهنگی برنامه های ذوقی وهنری شورا تامین میگردد.

مادهِ بیست وسوم: شورا کمکهای بدون  قید و شرط را از اشخاص ، موسسات دولتی و غیر دولتی داخلی رامیپذیرد.

مادهِ بیست و چهارم: اسناد عواید و مصارف شورا بعد از امضای مسولین مالی ، ریس شورای اجرائیه  و تائید ریس شورا ی رهبری اعتبار میابد.

مادهِ بیست و پنجم: جهت بر رسی و کنترول فعالیتهای مالی شورا کمیسیون بر رسی مستقل تعین میگردد ، این کمیسیون نتایج کار خود را به شورای رهبری ارایه میدارد.

مادهِ بیست و ششم: داشته های نقدی و جنسی ، اموال منقول وغیر منقول شورا فقط در راستایی تامین اهداف اجتماعی و فرهنگی شورا و پیشبرد امور کاری آن مطابق اساسنامه واهداف شدرا به مصرف میرسد.

 

فصل ششم

تعدیل اساسنامه وانحلال شورا

مادهِ بیست و هفتم: در صورتیکه نیازی به تعدیل اساسنامه احساس شودپانزده روز قبل  ریاست انسجام سازمانهای اجتماعی وزارت عدلیه از موضوع مطلع ساخته میشود.

مادهِ بیست و هشتم: انحلال شورا در حالات ذیل صورت میگیرد:

الف: فعالیتهای خلاف اساسنامه شورا

ب: بروز اختلافات غیر قابل کنترول در میان اعضای شورا

ج: عدم ضرورت به ادامه فعالیتهای شورا

ماده بیست و نهم: انحلال شورای بدخشانیهای مقیم کابل به اساس پیشنهاد شورای رهبری و تایید دو ثلث اعضای مجمع عمومی امکان پذیر میگردد ، در صورت انحلال شورا،  تمام اموال منقول و غیر منقول شورا به "سره میاشت ولایت بدخشان" یا "ریاست ولایت معارف بدخشان" اهدا میگردد.

فصل هفتم

موضوعات متفرقه

مادهِ سیم: نصاب جلسات شورای بدخشانیهای مقیم کابل به اشتراک دو ثلث اعضا بوده و تصامیم به اساس اکثریت آراء حاضر اخذ میگردد.

مادهِ سی ویکم: این اساسنامه بتاریخ   1/2/1385   طی اولین نشست اعضای شورای موسسان ترتیب و بعداً توسط کمیسیون  هفت نفری تحت ریاست (  دوکتورعبد اللطیف شریفی) به تصویب رسید.

مادهِ سی ودوم: این اساسنامه دارای هفت فصل و سی  ودوماده بوده ، توسط اعضای شورای موسسان ترتیب گردیده است.

لست عدهِ از بنیانگذاران ، شورای بدخشانیهای مقیم کابل

۱- داکتر صبغت الله"خاکساری"ماستر طب ، شاعر، نویسنده، روزنامه نگار          

۲- دوکتور عبداللطیف "شریفی"  ماستر طب          

۳- داکتر سید قباد "زارع"         ماستر طب

۴- انجنیر محمد ظافر"ظفر"   ماستر انجنیری                       

۵- انجنیر سلطان محمود     ماستر انجنیری               

۶- انجنیر بابه جان "بدخش"ماستر انجنیری                        

۷- انجنیر محمد جعفر            ماستر انجنیری

۸- تقوی الله "جار الله"          لیسانس ، نویسنده

۹- محترمه سامعه "عزیزی"  فوق بکلوریا ، فرهنگی     

۱۰- جنرال میر احمد            افسر نظامی             

۱۱- محترمه فریده               دانشجوی دانشکدهِ پزشکی

۱۲- مولوی عبد الغفور          عالم دینی

۱۳- محمد اعلم محمدی            اهل کسبه

۱۴- احمد فیروز                     ماستر اقتصاد

۱۵- دوکتور کریم الله "شهپر"  ماستر طب، شاعر، نویسنده

۱۶- انجنیر شرف الدین "شرف"    ماستر انجنیری

۱۷- انجنیر شرف الدین" اکبری"     ماستر انجنیری

۱۸- انجنیر عبد المجید        ماستر انجنیری

۱۹-انجنیر ناظر                 ماستر انجنیری

۲۰-  دگروال فیض محمد      تاجر ملی    

۲۱- حاجی واحد جان           تاجر ملی

۲۲- محمد هاشم یفتلی          تاجر ملی

۲۳- عبدالمنان "شیوا"        دانشجوی دانشکدهِ ادبیات

۲۴- دگروال محمودشاه          پیلوت قوای هوای

۲۵-  جنرال حسام الدین          افسر نظامی

۲۶- ژینوس        دانشجوی سال چهارم دانشکده پزشکی

۲۷- محفوظ الله              کارمند دولت

۲۸- محمد عالم عاکف      روزنامه نگار ، فرهنگی

۲۹- جنرال قدرت الله "قویم"    افسر جهادی

۳۰- دگروال حزب الله "خسروی"   افسر جهادی

۳۱- عبد المصور "وارث"  لیسانس حقوق

۳۲- سید مبشر"حاذق"     لیسانس علوم سیاسی

۳۳- جنرال محمد امین       افسر جهادی

۳۴- عتیق الله "صفری"    لیسانس زبان عربی

۳۵- سید ذاکر" واذر"        لیسانس زبان انگلیسی

۳۶- نجیب الله "کاظمی"     دانشجوی دانشگاه پلتخنیک

۳۷- امید                          دانشجوی دانشگاه کابل

۳۸- مخدوم فضل الرحمن     لیسانس اقتصاد

۳۹- عصمت الله "شرقی"   دانشجوی دانشکدهِ زمین شناسی

۴۰- محمد ذکریا "سودا"      دانشجوی دانشکده حقوق

۴۱- محمد عمر"نوری"        لیسانس دانشکده ادبیات

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 12:49 |

شماره دوازدهم/سال دوم  صدای بدخشان ثور ۱۳۸۵

سرمقاله

حوادث روزهای اخیر در پارلمان کشور یک بار دیگر امید های نیم بند مردم مارا به رسیدن به رفاه همگانی ، وحدت ملی و تفاهم سراسری کمرنگ نمود و نشان داد که هنوز هم هستند کسانیکه حاضر نیستند به آرای دیگران احترام بگذارند و قوانین کشور را رعایت کنند.

اگر تمام وزیران پیشنهادی ریس جمهور از طرف پارلمان تائید میشد بدان معنی بود که پارلمان یعنی یک نهاد آلهِ دست دولت ، رد شدن هشت وزیر توسط پارلمان این اندیشه را بوجود آورد که میشود برین نهاد اعتماد کرد و روی آن حساب کرد هر چند اظهارات آقای محقق و آقای سیاف مبنی برمفاهمه با آنها در مورد عدهِ از وزراء صدمهِ شدیدی بر حیثیت پارلمان وارد نموده است باز هم واقع بینی عدهِ زیادی از وکلا نشان داد که دیگر نمیشود بنام قوم و قبیله و معیارات کهنه و رنگ باخته  به سادگی و بدون درد سر امتیاز گرفت. ما در عمل دیدیم که با رد شدن پنج وزیر غیر پشتون هیچ صدای اعتراضی بلند نشد اما با رد شدن سه وزیر پشتون عدهِ از نمایندگانی که هنوز هم در لاکهای گروهی و قومی خویش خزیده اند داد وبیداد راه انداختند و خواستند تا خواستهای غیر قانونی خویش را جامهِ قانونی پوشانده به کرسی نشانند که این خود این اندیشه را بوجود آورد که شاید پارلمان به میدان جنگ بین نمایندگان اقوام و ملیتها مبدل شود اما موضعگیری واقع بینانه و منطقی عدهِ زیادی از وکلای متعلق به ملیت پشتون بر روی این آتش آب ریخت و یکبار دیگر به مردم ما این نوید را داد که اگر در بین جامعهِ ما  به همان پیمانه که افراد ماجرا جو، قومگرا و منفعت طلب متعلق به اقوام و گرو های مختلف در صدد متشنج نمودن وضع جهت بدست آوردن منافع قومی ، گروهی و شخصی خویشند کم نیستندافرادی واقع بین و نیک اندیش متعلق به اقوام و گرو های مختلف که در صدد ایجاد تفاهم بین ساکنان این سر زمین و ایجاد فضای اعتماد بین مردم و دفاع از قانون اند.کسانیکه تلاش دارند بخاطر رسیدن به اهداف شخصی ، گروهی و قومی خویش قانون را زیر پا کنند اشتباهی را تکرار میکنند که تاریخ هم از تکرارش شرم دارد.

                    اعلان فوتی

بابای ملت پدر خوانده- ریس دولت پدر-  لویه جرگه مادر کلان- دادگاهِ عالی  مادر اندر- پارلمان مادر رضاعی- مردم اقارب نزدیک- ملل متحد ماما ناف- ایالات متحدهِ امریکا خشو- دیموکراسی هم پیک کاباره- شفافیت آشنای طاق بلند- حقوق بشر خیشنه- حقوق زن خاله خشو- مردم سالاری همسایهِ مفته خور

نسبت وفات قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان به اطلاع دوستان نامرد و دشمنان بیدرد رسانده میشود که نمازجنازه قبلاً با امامت قاضی القضات افغانستان در دادگاهِ عالی افغانستان خوانده شده و قرار است که پیکرهِ مجروح مرحومی در عمارت پارلمان یا یگان جای دیگر بخاک سپرده شود.

فاتحهِ مردانه در قصر ریاست جمهوری از طرف وزارت امور پارلمانی وفاتحهِ زنانه در سالون فاتحه خوانی کمیسیون حقوق بشر برای یک روز گرفته میشود. باید متذکر شد که خیرات مرحومی قبلاً توسط وزرای پیشنهادی رای بردگی در هوتلهای مشهور کابل ، خانه های مجلل وزیر اکبرخان و جا های دیگر داده شده و اسقاطش نیز توسط عدهِ از وزراء و متنفذین خیر اندیش؟ به مستحقین نیازمند که اکثریتشانرا نمایندگان منتخب مردم که تمام دار وندار خود را جهت رسیدن به کرسیهای خدمت به مردم صرف نموده و مفلس شده بودند ، تشکیل میداد داده شده است.روز چهلم مرحومی از طرف سه وزیر مشروط و دادگاه عالی افغانستان در دفتر یا خانهِ یکی ازین سه وزیر برگزار خواهد شد.مرحوم قانون اساسی که توسط عدهِ ازنیمچه دوکتوران کم تجربه با استفاده از عصری ترین تخنیک طبابت یعنی" شبیه سازی " نطفه بندی شده بود که آنهم تقلبی بر آمد،علاوه بر اینکه که با بعضی معایب مادر زاد تولد شده بود در جریان ولادت به علت نا فهمی عده از قابله های عجول  و کم سوادبه صدمات زمان ولادت مواجه شده بود.

مرحوم جنت مکان درین اواخر بر اثر ضربهِ مهلکی که در بند 106 خود خورد برای چند روز در کلینیک پارلمان بستری گردید در جریان مداوا تطبیق ادویهِ غیر ضروری و تقلبی توسط داکتر فامیلی مرحومی که همگان ایشانرا میشناسند باعث وخیم شدن حال او گردید، داکتران معالج که وضع را وخیم دیدند موصوف را جهت مداوا بیک مرکز درمانی مجهز واقع در ریاست دولت اعزام کردند ،اما اطاق عاجل آن مرکز به علت کمبود اکسیجن از پذیرفتن مریض شانی خالی نموده و موصوف را جهت تداوی جذری به دادگاه عالی اعزام نمود با کمال تاسف وضع مریض در مسیر راه وخیمتر گردید و زمانیکه به داد گاه رسید دیگر رمقی نداشت همان بود که مسولین دادگاهِ عالی  بعد از چهل یاسین کردن به گمان اینکه مریض مرده است بحالت نیمه جان جنازه اش را خوانده و جهت تدفین به شورای ملی اعزامش نمودند.بحث بر سر محل دفن میت هنوز ادامه دارد عدهِ میگویند که ارگ ریاست دولت محل دفن خوب برای قوانینست زیرا درانجا قوانین زیادی مانند نوزادان دورهِ جاهیلیت بعد از تولد زنده به گور شده اند در حالیکه عدهِ دیگر برین باورند که محل دفن خوب پارلمانست زیرا نمایندگان مردم از یکطرف میتوانند همه روزه به زیارت مرحومی رفته و شمعی را بیادش روشن نمایند و از سوی دیگر در صورت بروز مشکلات میتوانند از ارواح مرحومی طلب کمک نموده مشکل خود را حل کنند که البته باز هم سخن آخر را مانند موارد دیگر درین دعوی دادگاهِ عالی خواهد گفت زیرا قاضی قاضی ها ( قاضی القضات) عادلترین مردمانست و حکم نا صواب نمیدهد.بر اساس آخرین گذارشها اکثر دوستان وبستگان مرحومی خواهان بخاک سپاری او نبوده و میخواهند به کمک دوستان بین الخللی خویش جسد را مومیای نموده در یکی از ویترینهای مجلل نمایشگاهِ بزرگ دموکراسی بگذارند تا با دیدن او از یکطرف بیادروزهای خوشی حیات مرحومی دل خوش کنند و از سوی دیگر هی هی هی .....دیگه شه خود شما میدانید

مربی داری مربا بزن

در اواخر سال 1384 خبری به نشر رسید که دولت افغانستان نتوانسته بخشی اعظمی از پولهای تخصیص داده شده از طرف جامعهِ جهانی را به مصرف برساند که به دنبال آن هیاهوی زیادیدرین راستا از طرف رسانه ها به راه انداخته شد، میز گردها سازمان داده شد، مقالات نوشته شد و هر مفسری به زعم خویش تفسیری در مورد نوشت که همش ادارات دولت را بباد انتقاد گرفتند و هر چه بد ولعن که داشتند نثار مقامات کردند. اما در جریان همه این گیر و دار ها کسی نپرسید که چرا اینهمه پول به مصرف نرسید یا اینکه اگر مصرف نشد چرا سند مصرف آن تهیه نشد و حیف و میل نشد که دو باره برگشت نمود در حالیکه انجیوها و موسسات دالر خوار اسناد صد چند این مبالغ را بصورت تقلبی تیار نموده و بودجه ها را در پیش چشم همهِ دنیا خوردند و میخورند چرا کارمندان دولت که تازه اکثریت آنها از انجیو ها آمده و تجربهِ خوبی  درپروپوزل سازی و بل نویسی و راه اندازی ورکشاپ و سیمینار و کنفرانسها را خوب بلدند و متیقین هستیم که با تجاربی خوبی که از دوران کار در انجیوها و موسسات دارند مانند "ایلک میده بیز" یک سنت هم از فلتر حیف و میلشان گذشته نمیتواند ، اسناد مصرف آنرا تهیه نکرده و گذاشتند که دوباره برگشت نماید؟سخن اصلی درینجاست که باید بودجه و پلان های کاری سالانهِ ادارات در ماه اخیر سال گذشته یا حد اقل شروع سال کاری تهیه و مبالغ مصرفی آن بصورت یقینی معین گردد تا ادارات بتوانند در جریان سال پلانهای خود را به موقع عملی نمایند اما در سال گذشته در اواخر ماه سنبله به ادارات خبر داده شد که میتوانند فلان قدر مبلغ را مصرف نمایند و گذشته ازان طی مراحل قانونی؟ اسناد چند ماهِ دیگر را در برگرفت تا به ادارات مژده داده شود که پولهایشان آماده است که بدینترتیب ادارات چند ماه اخیر سال را وقت داشتند تا بودجه های داده شده را مصرف نمایند یعنی کاری یکساله را در چند ماه محدود تکنیل نمایند که چنین کاری نا ممکن است.درین راستا وزارت مالیه بخاطر اینکه دوستان خارجی خفه نشوند همه گناه را به دوش ادارات دولتی بار کرد و این حقیقت را کتمان نمود زیرا اگر آشکار میشد که درینجا گناه از بانک جهانی و بانک آسیای است پرستیژ خارجی ها که در بین مردم ما منحیث مردم بسیار منظم ، صادق ، وقت شناس و راستگو سخت برایشان کمپاین شده است پائین میامد و آنها آزرده میشدند و خطر آن بود که دفاتر خود را ببندند چنانچه زمانی ریس دولت فرمان بر چیدن چکها و دیوار های اطراف دفاتر آنها را داد همین بانک جهانی بصورت بود که مانند کودکان "شلتاق" نمود که اگر چکهای اطراف دفترش را بردارند دفاتر خود را در افغانستان میبندد.پس باید رعایت خاطر این نازدانه ها را کرد و گناه انها را به گردن گرفت در غیر آن قهر میکنند و میروند و درین ملکی که قحط الرجالی بیداد میکند چنین افرادی چگونه میتوان پیدا کرد.

در نتیجهِ همین اهمال خارجیها بود که برنامه های کاری اکثر وزارتها عقب ماند و بار ملامتبی بدوش مسئولین افتاد و آن بیچاره ها هم دم نزدند در غیر آن مستر خفه میشد.اینکه بعضی وزارتخانه ها مانند وزارت انکشاف دهات فعالیتهای بیشتری داشتند علتش این بود که دونورها برایشان بصورت مستقیم و بدون طی سلسه مراتب پول دادند و آنها هم برنامه های خودرا عملی کردند که اگر این پول بدیگر وزارتها هم داده میشد مصرفش بسیار ساده بودجان سخن درینجاست که آنهای که مربی داشتند تمام سال مربا زدند و آنانیکه مربی نداشتند شوربا زدند آنهم شوربای بیگوشت.

         باز هم عندلیبی از دامنه های پامیر

مهری مفتون در یک خانوادهِ هنر پرور چشم به جهان گشود در حالیکه در همان لحظات نخستین ولادت خون موسیقی در رگهایش میجوشید زیرا پدر و پدر کلانش هم سر و سری با دنیای هنر و موسیقی داشتند.در هفت سالگی انگشتانش با تار دنبوره آشنا شد و در دوران مکتب با ذوق کودکانه شروع به آواز خوانی کرد.آنگاه که به عسکری رفت مرد روزگار خود شد ، زندگی مشترک با دیگر سربازان و محیط خشک قاغوشها  زمینهِ خوبی بود برای رشد هنر او. بنابر تشویق دوستانش هنر خود را آب و تابی دیگری داد ، آهسته ، آهسته نام مفتون بر سر زبانها افتاد و با گذشت هر روز شهرتش افزون گردید تا اینکه مهری مفتون شد یک هنر مند تمام عیار و نمادین.هنرمندی محلی خوان ، بذله گو و بدیهه سرا.

آری ! بدین گونه پسر بچه دهاتی زادهِ کوهستانهای پامیر تبدیل بیک هنرمند شهیر گردید سالها سروده ها و نغمه هایش چاشنیی محافل خوشی و شب نشینیهای مردم دردمند مابود و مفتون میرفت تا بیشتر و بیشتر پله های شهرت را درنوردد تا اینکه صدای دلنشین او مرزها را در نوردید و از فراز ابر ها و ماورای ابحار همسفر بابادها به گوش ملکهِ هالند رسید.و مفتون را ر شرایطی که هزاران هزار دلسوختگان و جانباختگان سر زمینهای افسانوی مغرب زمین در کشور ما برای رسیدن بدین ملکها سر و دست میشکستند ، ملکهِ هالند به مهمانی فراخواند ، باور نکردنیست ، نا تکرار است.مردی از فقیر ترین کشور ، از دور افتاده ترین ولایت و از کوهستانی ترین بخش را ملکهِ یکی از کشور های مشهور جهان به مهمانی میخواند تا به صدای دلنشین او گوش دهد در حالیکه نه زبانش را میداند و نه به معنی سروده هایش پی میبرد و بدین گونه هنر مفتون عالمگیر شد.اما این ماجرا چگونه سامان یافت؟ مفتون کجا و ملکهِ هالند کجا؟در روزگاران دشوار ، دوران غرور آفرین مقاومت ، روزگاران زایش حماسه های جاویدان در برابر لشکریان اهریمن و متحدین بزدل و نامردشان ،آنگاه که بدخشانزمین در برزخ دردناک محاصره اقتصادی به سر میبرد مردی استرالیای تبار بنام" بروس کیت کی " به اشکاشم میاید و مفتون را در حالی میابد که در یکی از مراسم بز کشی عرق آلود و ذوق زده ترانه های محلی را ، سرود باد و بهار وباران را عاشقانه فریاد میکند و مردم برایش کف میزنند ، این خارجی یکه میخورد و جاذبهِ نا مرئی او را بسوی مفتون میکشاند ، به مفتون وعده میدهد که کستهایش را به اروپا میبرد ، دعوتش میکند شهرهِ آفاقش میسازد اما دران زمان برای مفتون این وعده های شوخیی بیش نبود زیرا میداند که هزاران سال گذشته که دوست و بیگانه برای مردمش وعده میدهند و دروغ میگویند و مفتون گمان برد که اینهم یکی از آنهاست.

اما چنین نبود اینبار مستر بروس دروغ نگفت شاید او ورکشاپ دروغ را نگرفته باشد ودر سیمینار های نیرنگ و فریب اشتراک نکرده باشد ، این خود یک استثنا بود.روزیکه مفتون در قریهِ دهسنگان ولسوالی جرم بدخشان بخاطر رونق بخشیدن محفل عروسی کریم الله "خاکساری" یکی از اهالی جرم آواز میخواند و پایکوبی جوانان ستبر سینه و کوردود سمهای نیرومند آنها قیامت بپا کرده بود تیلفونهای پیهم از کابل میرسید و مفتون را عاجل بکابل خواستند، خبری دهان به دهان گشت و در    گوشها نجوای مفتون را ملکهِ هالند خواسته است ، هیچکس بدین خبر باور نداشت مفتون هیچ علاقهِ بدین سفر نداشت اما تشویق عدهِ از حاضرین مجلس اورا وادار به سفر نمودو مفتون فردای آنروز با دل نا خواسته عازم کابل شد ، همه میگفتند که مفتون کجا و هالند کجا؟شاید کسی با او شوخی کرده باشد و منزل آخر او درین سفر فراتر از کابل نیست ، اما مفتون رفت که رفت تا اینکه یک روزی دوباره سر و کله اش پیدا شد باور نکردنی بود مفتون هالند رفته بود.

او به دعوت "پرنس کلوز" به هالند رفت و بنا بر وصیت شاهِ هالند جایزهِ  آواز خوان محلی را برایش دادند همراه با یک تقدیر نامه و بیست هزار دالر پول نقد ، که دران زمان برای مفتون بزرگترین رقم بود.اما در طول اینهمه زمان هیچکسی ازین رویداد یادی نکرد ، حرفی نزد ، سخنی نگفت و آشلفی نکرد.اگر چنین رویدادی در جایی دیگری ، برای کسی دیگری روی میداد شاید هفته ها و ماه ها رسانه ها را آذین میبخشید اما در بدخشان باید خوبیها را کتمان کرد از باورها سخن نگفت بلکه باید نخواسته ها را بزرگ و بزرگتر کرد و فریاد کرد سنگسار های خود ساخته را باید تبلیغ کرد از افتخاراتش نباید سخن گفت ، از  داشته هایش نباید یادی کرد که این خود گناهی عظیمست در مذهب نامردان.

آری!چه رازی در بازیهای سرنوشت است که صدای مفتون را ملکهِ هالند میشنود اما ما وملکهای ما نمیشنویم.و مفتون که اکنون در اشکاشم بدخشان زیست داردچهل بهار عمر را پشت سر گذاشته دو بار ازدواج نموده است ، اکنون با مادر و سه فرزندش( دودختر و یک پسر ) زندگی میکند ، از لیسهِ اشکاشم فارغ گردیده است.خوبترین و بد ترین خاطرهِ زندگیش در یک روز برایش اتفاق افتاده است فقط بفاصلهِ  لحظاتی نه چندان دور از هم. تلخترین خاطرهِ او زمانی سامان یافت که در سال 1367 طیارهِ حامل او مورد اصابت راکت قرار گرفت و بهترین خاطره اش لحظاتی بعد بود که ازان حادثه جان به سلامت برد یعنی صد بار مرد و یکبار زنده شد.تعداد کستهای او تا سال 1370 به چهل میرسید اما اکنون نمیداند که چقدر کست دارد زیرا در محفلی از خواندنهای او کست میسازند و ببازار عرضه میدارند.بلند ترین آرزوی او رساندن موسیقی محلی بدخشان به معراج شکوه و شهرت است.مفتون در آهنگهایش از شعر شاعران بدخشانی بیشتر استفاده میکند که به عنوان مثال از دولت محمد"جوشن" میر سید "سعید" ، صیاد ودیگران یاد مینماید اما اشعار خودش هم چاشنی خوبی برای آهنگهایش است به ویژه آنگاهیکه اشعار را فی البدیهه و موافق لحظات میسراید.روزگاری را بیاد دارم که مفتون شعری در مورد شفاخانه سروده بود و خشم دوکتوران را بر انگیخته بود در حالیکه درین شعرش کاملاً حقایق را گفته بود که بهمین دلیل همه را خشمگین نموده بود زیرا همه میدانیم که حقیقت تلخست و تحملش دشوار ورنه دروغ گفتن هم ساده است و هم بی درد سر و پر در آمد.روزی مریض شد و ناگزیر راهِ شفاخانه را درپیش گرفت همه داکتران به شور آمدند و با هم در مورد جزا دادن مفتون نجوی میکردند اما در اخیر کاری با او نکردند ودرمانش کردند زیرا مسلک طبابت پاکتر ازانست که پی این نکته ها برود.او از آوارخوانان امروزی شکایت دارد که آهنگهای او را میگیرند و بنام خود میخوانند.او از فرید "صمیم" نام میبرد که آهنگ (شیک ، شیک ، شیکش    خالهِ سرشویکش     آسته بزن شانه ره    نکنه یک مویکش ) اورا که سالها قبل سروده و یکی از آهنگهای مشهور مفتون میباشد ، بنام خویش کمپوز و خوانده است.همچنان از آهنگ( باران، باران، میده باران) یاد میکند که خانم وجیهه خوانده است او میگوید که بیست سال قبل این آهنگ را کمپوز نموده و سروده است که شعر آن از تاجکستان آمده است.او میگوید نغمه و قاسم بخش هم آهنگهای محلی اورا بدون ذکر منبع میخوانند.هنر مندان مورد علاقهِ او شمس الدین "مسرور" ، هماهنگ ، قمرگل در داخل و فیضی گل و ثریا "قاسم" از کشور تاجکستان میباشد.

اِیلَه به اِیلَه

سالون کنفرانسهای ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت بدخشان در ساحهِ دوجریب زمین ملکیت این ریاست اعمار میگردد.انجنیر محمدی"خواهانی" ریس اطلاعات وفرهنگ بدخشان ضمن ابراز این مطلب علاوه کرد که این سالون به هزینهِ 80000 دالر امریکای به همکاری موسسهِ امریکای یو ، اس، اید اعمار میگردد. تا کنون هیچ کاری نکرده است.وی گفت تا فعلاً هیچ سالون کنفرانسی در اختیار این ریاست نبوده است که با اعمار این سالون که گنجایش بیشرت از 330 تن را دارد مشکلات ریاست اطلاعات و فرهنگ ازین ناحیه مرفوع میگردد.ما باید متذکر شویم که موسسهِ یو.اس.اید بیشترین کمکهای جامعهِ بین المللی را در عرصهِ تهیهِ معیشت بدیل برای تقلیل کشت کوکنار در بدخشان دریافت میدارد در سال گذشته این موسسه 35 میلیون دالر را باید درین راستا در بدخشان مصرف میکرد که از قرار معلوم تا کنون هیچ کاری موثری نکرده است که بنابران به قول معروف از خوک مو کندن گفته همین را هم غنیمت میدانیم.

             ذوق زدگی فرهنگی بیماری فاجعه بار

"شاهین"

در سر زمین ما همیشه یک اقلیت ذوق زده ، شوقک گرفته، عجول ، بی تجربه و عاطفی باعث بروز بحران و فاجعه گردیده است.اگر نگاهی اجمالی به بتاریخ کشور خود درصد سال اخیر بیاندازیم میبنیم که در عصر امانی گروهی از تجددخواهان که شاید نیاتی نیکی برای خدمت بمردم خود داشتند آب را نا دیده موزه را از پا کشیدند بعد ازینکه سفری به اروپا کردند به عوض اینکه تاریخ تمدن اروپا را مطالعه و تحلیل نمایند و دلایل ترقی و پیشرفت اروپا را بیابند گمان بردند که علت ترقی اروپاییان بی حجابی زنانست آنها گمان بردند که فقط همین حجاب زنانست که نه تنها مانع فعالیت زنان شده بلکه دست و پای مردان را هم بسته است  بدون چون و چرا کار را درین راستا آغاز کردند ، فکر کردند که رخصتی روزهای جمعه یکی از موانع دیگریست که سد راهِ پیشرفت کشور شده است ،  بدون چون و چرا آنرا مانند مسیحیان با یکشنبه عوض کردند بیخبر ازینکه جمعه نه تنها یک روز رخصتیست بلکه یک روز شرعی و مذهبیست ، یک سوره در قرآن بنام جمعه است ، ده ها حدیث از پیامبر بزرگ اسلام در مورد فضیلتهای روز جمعهروایت شده است ، درین روز نماز خاص برگزار میشود ، این روز یک روز مذهبی مسلمانانست همانگونه که روز یکشنبه روز مذهبی مسیحیانست ، همانگونه که مسیحیان مکلفند در روز یکشنبه به کلیساها بروند مسلمانان هم باید برای ادای نماز جمعه به مساجد بروند ساعتها خطبه های مذهبی و سخنرانیهای رهبران مذهبی را گوش بدهند. گفتند که یکی از علل دیگر پیشرفت اروپاییان دریشی است همه بدبختیهای مردم ما همین پیرن تنبان و لنگی و پتوی افغانیست شروع کردند به کشیدن کالاهای مردم و پوشاندن دریشی و نکتای وانجام ده ها عمل عجولانهِ دیگر که در جامعهِ آنزمان نه تنها در بستر روانی جامعه آنزمان نه تنها پذیرش نداشت که بلکه محراقات داغ وفعال واکنشی را آماده داشت.اینکه تیم کاری آنزمان چه اهدافی را از انجام این اصلاحات توقع داشت دیگر برای ما ارزشی ندارد زیرا اگر اهدافی نیکی را هم خواهان بود ندکه بدون شک بودند نه تنها بدست نیاوردند که همه چیز خود را از دست دادند آنان هدف نیک داشتند اما برای رسیدن به هدف شیوهِ معقول را بکار نبردند به همین دلیل بود نه تنها شرایط بهتر نشد  بلکه شرایطی را در جامعه ما بوجود آمد که بیشتر از 80 سالست که ملت ما از عواقب آن رنج میبرد و هنوز هم که هنوز است درین گرداب غوطه ور است و خدا بهتر میداند که چه مدت زمانی دیگر هم چنین نباشد.ما کاری به دوران حکومت آل یحیی و دودمان نادری و سرداران بیسواد وپادشاهان کم سواد آن نداریم زیرا آنها اصلاً برنامهِ برای خدمت بمردم افغانستان نداشتند که بر شمریم که اگر جنایاتشان را از قتلها ، کشتارها ، شکنجه ها و تاراجها گرفته تا هزاران مظالم دیگرشان را بر شمریم مثنوی هفتاد من کاغذ چه که مثنوی هفتصد من کاغذ میشود. بدین بسنده میکنیم که اگر اندک کاری هم که در زمان فرمانروای این یک درجن سردار صورت گرفته محصول کار های همان سردار یاغی ( شهید محمد داود خان) است که سنت دیرین خانواده اش را که همانا استثمار جاودانهِ مردم افغانستان بود شکست و در دوران صدارتش برنامه های عمرانی و انکشافی را به راه انداخت که  سترجنرال عرابه دار نگذاشتش و مجبور به کناره گیری اش کرد. در طول مدت زمامداری جابرانه این دودمان سیاست افغانستان اشترنگ ثابت نداشت و سرداران هر یک بنوبت بر پشت فرمان نشسته و تمرین رانندگی کردند و رفتند تا اینکه داود خان دوباره با لایسنس قانونی آمد و اشترنگ را در اول چپه کرد (بجاست بگوییم که یکی از خدمات فراموش ناشدنی داود خان همانست که ملت مارا از شر خانوادهِ فاسد سلطنتی و مزدوران و غلام بچگان بیخاصیت آن نجات بخشید و یک نظام فاسد ، پوسیده و مردم ستیز را برانداخت) ، اما ازینکه تبدیل سوچبورد کاری مشکلی بود ناچار خواست تا آنرا دو باره راسته نماید که کلینرانش مجال ندادند و خود اشترنگ را گرفته آنرا با سوچبور هایش تبدیل نموده، چپه کردند وبعد از کودتای ثور دیدیم که گروهی ذوق زده و عجول دیگر از راه رسیدند و گمان بردند که اینهمه پیشرفتهای شوروی و هنگری و کوبا ثمرهِ بستن کلیساها و کشتن چیز فهمان و نخبگان و در یک کلام اصلاحات نفوس و تصفیهِ ایدیولوژیها ست و رنگ سرخ فال نیکست برای ترقی. همان بود که تا زیر پوشهای خود را برنگ سرخ کردند وفرمانها دادند و هوارا ها کشیدند و آنقدر بستند و زدند و کشتند که دستها شان از کارماند. که نتیجه را دیدیم در حالیکه در جمع این گروه بودند افرادی زیادی که آرزوی خدمت به مردم و ترقی کشوررا دردل داشتند اما نقصشان درین بود که سوراخ دعا را گم کرده بودند و بدینترتیب کشور وارد بحرانی شد که 14 سال طول کشید.با پیروزی مجاهدین که اشترنگ سیاست افغانستان بیموازنه شد و تیراتهای آن بر آمد کسی از بادی پرید و کسی زیر تیر شد راننده های زیادی تلاش کردند تا این واسطهِ بی موازنه را کنترول کنند که نشد و در آخر یدک کشی آمد و این واسطه را کیبل کرد و در نهایت آنقدر کشش کرد که کیبل کند که درین مدت تازه واردان مجالی نیافتند تا طرحی را عرضه کنند بلکه طرحها بصورت اتوماتیک عمل کرد.حکومت طالبان یک اشترنگ کاملاً استثنایی را ساختند که غیر خودشان دیگر هیچ رانندهِ توان نگهداشتن اشترنگ را نداشت و چنان دستکاری در انجن و گیر بکس کردند که اصل کارخانهِ تولید کننده هم از شناسایی آن عاجز شد.آنان نیز چنان ذوق زده و شوقک گرفته بودند که انگار به دروازه مدینهِ فاضله رسیده اند به شکل افراطی خواستند تا اسلام را با تعبیر خودشان در جامعه پیاده کنند که کردند اما با یک تفاوت که اسلام را در جامعه پیاده نکردند بلکه آنرا در دنیا بدنام کردند و چنان ضربات مرگباری به اسلام وارد آوردند که بعد از هجوم چنگیز ومغل همتای آن تا کنون دیده نشده است و چنان حربهِ بدست دشمنان اسلام و بدخواهان همیشه در کمین دادند که کار آیی آن بمراتب بیشتر از موشکهای کروز و جنگنده های بی_52 بود امروز همه میدانیم که اسلام آنها منحصر به روایات و قصه های بود که در نشرات چاپ قصه خوانی بود ورنه اگر حد اقل تاریخ اسلام را میخواندند حتماً میدانستند که اسلام راستین چگونه به بلال حبشی آن سیاهترین ، فقیر ترین و نحیفترین صحابهِ پیامبر بزرگ اسلام حق داد و او چگونه شیردل مردی بود که ازین حق استفاده کرد و دستان مردی را که مورخین جهان بعد از اسکندر مقدونی بزرگترین فرماندهِ تاریخ خوانده اند خالد ابن ولید را در مقابل چشم هزاران هزار سربازان از جان گذشته اش در منبر، با دستار خالد از پشت بست و از وی پرسید که این بیست هزار دیناری را که تو به یکی از سران عرب بخشش دادی از کجا کردی؟ و خالد خونسردانه گفت از مال خودم! که اگر میگفت از بیت المال  بلال از عمر عادل فرمان داشت تا اورا کشان کشان به مدینه ببرد که میبرد اما بعد از شنیدن جواب بلال این غلام سیاهِ حبشی که بزرگترین قلب دنیارا درسینه و بزرگترین ایمان را دران قلب داشت در حالیکه دستهای خالد را باز کرد و دستارش را دو باره به سرش میبستزیر لب نجوا میکرد ما کسانی هستیم که بزرگان خود را احترام میکنیم و به خوردان خود شفقت داریم و از فرمانروایان ( الیته فرمانروایان عادل و مسلمان )خود اطاعت میکنیم.آنها این آخرین آیهِ از کلام خداوندی را فراموش کرده بودند که در پیامبر حجة الوداع از حنجره اش فریاد زد : امروز دینتان را برایتان کامل کردم و راضی هستم برانکه  اسلام دین شما باشد. و بهترین شما با تقوی ترین شماست. اما بهترین نزد اینها کسی بود که از خود شان بود و بد ترین کسی بود که از آنان نبود .همان بود که نه خودهاشان ماندند و نه بهترینهاشان.و امروز بازی بدست بازیگرانی افتاده که نه خود بازی را میدانند و نه کارگردانی عاقلی دارند که بازی را استقامت دهد.افغانستان دارد شکل خانهِ ملا نصرالدین را میگیرد بگونهِ که روزی ملا خواست تا مهمانخانهِ آباد نماید با دوستان مشورت کرد زیرا همان دوستان بودند که فردا باز در همان مهمانخانه ، بر خوان ملا مینشستند ، هر کس طرحی ارایه کرد و نقشهِ داد ، کسی طرحی بلند منزل را داد ، کسی ویلای عیلاقی را ، کسی نقشهِ حرمسرا را داد و کسی هم حجره زمستانی را. ملا  هم بر سر چند راهی ماند زیرا اگر طرحی یکی را قبول میکرد دیگری آزرده میشد و ملا هم حاضر نبود ازین دوستان جانی بگذرد نا چار بدین فیصله رسید که کار اعمار را آغاز نماید و هر دوستی نظر خود را در سر کار بدهد که مطابق آن خانه آباد شود و عاقبت چنین کردند یکی گفت چنین کن و ملا کرد و دیگری گفت چنان کن و ملا هم گفت چشم. در نهایت خانه آباد شد و ملا دوستان را فراخواند تا دمی دران بیاسایند اما زمانیکه دوستان گرد هم آمدند و خانهِ ملا را از نزدیک دیدند به حیرت رفتند دیوار به یکسو رفته بود و ستون به سوی دیگری ، کلکینهارا دربام گذاشته بودند و دروازه ها را در جای روزن ، درست چیزی ساخته بود شبیه پروژه های انکشافی انجیوهای فعال ووزیر پسند. بی محابا ملا رابه رگبار ملامت بستند و چنان فضیحتش کردند که موش در حق سناچ چنین نکند.بعد ازینکه سیل انتقادات و کنایات فروکش کرد ملا گفت ای برادران خدا را انصاف بدهید این شما بودید که این خانه را ساختید نه من ، شما گفتید و من عمل کردم،  درین هنگام دوستی نزدش آمد و آهسته در بیخ گوشش گفت: مسلمان اگر ما گفتیم ، گفتیم توکه عقل داشتی اول میسنجیدی که گفتهِ ما چقدردر عمل منطقی و قابل تطبیقست بعد ازان عمل میکردی زیرا ما آنچه را گفتیم که برای هر یک ما پسند بود وبیانگر خواستهای شخصی و سلیقهِ فردی مابود اما تو باید چیزی میساختی که مورد پسند همگان میشد.شرایط موجود درست شباهتهای زیادی به شرایط سالهای 57 دارد ، بازی همان بازی کهنست فقط بازیگران بدل شده اند.این بار مشتی عجول و ذوق زده آمده اند تا همانگونه که در سال 57 آنها میخواستند برایمان بهشت کمونیزم را بسازند اینها برایمان بهشت سرمایه داری را میسازند آنان با شعار نان و لباس و خانه آمده بودند واینان با شعار دموکراسی ، حقوق بشر و آزادی بیان.

همه میدانیم که انها هم دروغ گفتند و اینها هم دروغ میگویند.

نمادها وسیلهِ برای رسیدن به اهداف سیاسی

همانگونه که میدانیم دربحرکت در آوردن چرخهای کارگاه سیاست سه عنصر نقش کلیدی دارد سیاستگزار ، سیاستمدار و سیاست پیشه.

طرح اساسی توسط سیاستگزاران آماده میشود ، مواد خام ، بودجه و راهکار های اساسی آن تهیه شده در اختیار سیاستمدار گذاشته میشود ، سیاست مدار بعد از محاکمه وضعیت و محاسبات دقیق جهت یافتن کوتاهترین راه جهت رسیدن به اهداف سیاستگزار، برنامه های اساسی را تهیه ، مواد خام را به مواد پخته تبدیل کرده و آن را در اختیار سیاست پیشه میگذارد. ازین به بعد این سیاست پیشه است منحیث بازیگر اصلی در صحنه سیاست بمیدان میاید و عوام بدین گمان اند که سر رشتهِ همه کارها بدست اوست در حالیکه او درست مانند یک روبوت ( آدمک برقی)عمل میکند و ادارهِ اعمال او توسط ریموت کنترولی صورت میگیرد که دردست سیاستمدار است و اطلاعات سیاستمدار منحصر به رهنمود هایست که در که در گاید بوک ( کتابچه با ورق رهنمای استفاده از وسیله الکترونیک) موجود است که توسط سیاست گزار تهیه شده است درست همان کاغذ رهنمایی تولیدات الکترونیک که به چند زبان نوشته شده و همیشه ضمیمه این تولیدات مانند تلویزیون ، ماشین کالا شوی و.. میباشد.بدین ترتیب هدایات توسط ریموت به سیاست پیشه ارسال میشود و سیاست پیشه جهت پیشبرد امور کاریی خود افرادی را از صفوف مردم استخدام میکند که خوب قابل کنترول بوده ، وفاداری و فرمانبرداری آنها تضمین شده باشد درتمام این گزینش ها از آغاز تا انجام معیار اساسی سر سپردگی و وفاداری گماشته ها در نظر گرفته میشود نه دانش ، استعداد، تقوی ، شخصیت فردی و پایگاه مردمی آنها.جهت رسیدن به اهداف نهایی، بکار گرفتن اینهمه اجیر که بتواند یک پروژهِ سیاسی را از آغاز تا انجام بدون کم و کاست  تطبیق نماید، کار سادهِ نیست زیرا یا بودجهِ سنگینی را در بردارد که پرداخت ان بر سیاستگزار دشوار است که اگر برایش آسان هم باشد ، سیاستمدار حاضر به دل کندن ازین ثروتهای باد آورده نیست که اگر او هم با دل نا خواسته حاضر به چنین کاری شود، سیاست پیشه که خود تاجری حریص و بازیگری تردستی است بهیچ قیمتی حاضر نیست تا آنرا در اختیار صفوف قرار دهد همینجاست که پای نیاز به گزینه های ارزان و داشته های رضا کار و حشری به میان میاید که سیاستگذار از قبل راه حل آنرا پیشبینی نموده است.ابزار ها نظر به زمان و مکان و شرایط خاص محیطی تعغیر مینماید که ما در کارزارهای سیاسی افغانستان در چند دههِ اخیر بکار گیری انواع گوناگون الگوهای خوب و نمادین را شاهد بودیم که منحیث ابزاری جهت رسیدن به اهداف نا خوب استعمال شد که شامل مذهب ، ملیت ، قوم ، قبیله ، ایدیولوژِی ، طبقه و...بود. تازه ترین نماد های که درمیدان کارزار های سیاسی کشور ما و کشورهای همانند کشور ما، منحیث ابزار بکار گرفته شده است نماد های بازارگیری مانند حقوق بشرو حقوق زن و شایسته سالاری و.... است.این خصلت فطری جوامع عقب نگداشته شده و سیاست پیشگان آنهاست که همیشه یک اقلیت  متحرک ، فعال اما منفی گرا و عجول به شکل افراطی جان و دل را در گرو پدیده های وارداتی و بازار گیری که تبلیغ میشود میگذارند بدون آنکه از خواص، کیفیت و کمیت پدیده ها کوچکترین آگاهی داشته یا اینکه از اهداف مبلغین آنها و در نهایت درجهِ مفیدیت آن برای خود و جامعهِ خود شان تحلیلی داشته باشند.در کشور ما بعد ازینکه طالبان سقوط  نمود وطبل دموکراسی کوفته شد وضعیت درست بگونهِ آمد که که در یک مکتب کودکانه زنگ رخصتی زده شود همانست که هر کسی با سلیقه خویش راه خروج از صنف و محوطهِ مکتب را در پیش میگیرد اما یک اصل کاملاً مشهود است که گروهی با شدت هر چه تمامتر دوان دوان به سوی دروازهِ خروجی رو میاورند که اگر دروازه بسته باشد بعضیها از دیوار ها هم بالا میروند که در جریان این گیر ودار ها بعید نیست که عدهِ زیادی هم زمین بخورند یا دیگری را زمین بزنند ، پاپوشی کسی از پایش بیرون میرود ، کتاب کسی می افتد ، قلمی کسی گم میشود که در نهایت، همه از محوطه بیرون میروند و بازی تمام میشود به مجرد خروج شور و شعف فروکش مینماید ، کودکان از دوش باز می افتند آنگاه خسته و آرام شانه ها را پایین می اندازند و راه خانه های خود را در پیش میگیرند.در حالیکه عدهِ دیگر با خاطر آرام کتابهای خود را میبندند ، آرام و بیصدا با دوستان خویش صحبت کنان راهی خانه های خود میشوند بدون اینکه اذیت شوند ، زمین بخورند یا قلم خود را گم کنند.  اما ذوق زدگان و شوقک گرفتگان شبیه همان کودکان عجول و دونده اند که در مسیر راه خود به ده ها تن تنه زده و در نهایت خود هم خسته و کوفته میشوند وعدهِ دیگری را هم متضرر میسازند. اینها در استفاده مشروع و نامشروع از هر ابزاری افراط نموده و در نهایت به هیچ میرسند. اینها درست مانند شاگردانی اند که درس را به صورت میخانیک از یاد نموده اما از جذب و هضم آن بهرهِ ندارند نوشته ها را خط به خط میخوانند و کوشش مینمایند تا آنرا درجامعه پیاده نمایند که این خود باعث فاجعه میگردد.به گونهِ مثال در کشور ما که در جریان چند دهه اخیر جرم و جنایت مود شده است نهاد های دفاع از حقوق بشر بر اعدام مجرمان یا قاتلان حرفوی که از طرف محاکم محکوم میشوند احتجاج میکنند و داد وفریاد راه میاندازند در حالیکه در امریکا بزرگترین مدعی حقوق بشر امسال هزارمین اعدام به صورت رسمی صورت گرفت و این کشور تا کنون معاهدهِ منع اعدام را امضا نکرده است در حالیکه بیشتر از یک قرن از عمر دموکراسی دران کشور میگذرد پس ما میبینیم که بسیاری واژه ها و نماد های وارداتی درست مانند محصولات تجارتی کشورها هستند که در کشور خودشان کاربردی ندارند اما در سر زمینهای عقب مانده و ذوق زدهِ دنیا بازار گرمی دارند.امروزد رین کشور هر بازیی که به راه انداخته میشود با شعار های فریبندهِ مردم پسند آغاز میابد و در نهایت با افتضاح و اختلاس و مردم ستیزی و بی عاطفگی پایان میابد.

 والی بدخشان خواستار برکناری همه هیئت رهبری ولایت به استثنای خودش گردید

"سوریان"

 منشی عبد المجید والی بدخشان طی درخواستی رسمی از دولت خواستار برکناری هیئت رهبری ولایت بدخشان و تعویض کارکنان از سطح مدیریت تا ریاست با منسوبین ولایات دیگر کشور  به شمول قوماندان امنیه، ریس محاکم ، ریس حارنوالی ، قوای محافظ سرحدی از افراد تا قوماندان، پولیس شاهراه از افراد تا قوماندان، افراد قوماندانان و مدیران ماتحت ریاست امنیت ملی گردیده است. والی بدخشان که خودش از ولایت بغلان میباشد جهت تشویق کارکنان جدید از ولایات دیگر برای آنها خواستار 5000 تا 10000 هزار افغانی کرایهِ خانه  و پرداخت دیگر امتیازات گردیده است. وی همچنان خواستار اعزام هئیت عالیرتبه دولتی از مرکز بقول خودش جهت محاسبه ، تصفیه و استرداد املاک ، جایداد ها و سرمایه های دولتی از جمله معادن از دست افراد غیر مسول گردیده است.

وی همچنان خواستار اعزام یک قطعهِ مجهز از پولیس ملی و یک کندک اردوی ملی با امکانات کافی نظامی و مادی به بدخشان شده و از مقامات دولتی خواسته تا مصارف سفر و حضر این قطعات را با در نظر داشت شرایط محیطی و جغرافیای بدخشان طوری سنجش نمایند که عدم کفایت در راستایی اجراات عملی آنها احساس نگردد وی تاکید نموده است که در ترکیب قوای مذکور هیچیک از بدخشانیها و ساکنین ولایت همجوار(تخار) نباشد و این قوا مستقیماً تحت امر والی باشد.منشی مجید که در گذشته یکی از اعضای بلند پایهِ حزب اسلامی حکمتیار بود بعد ها راهِ خود را ظاهراً از راهِ حکمتیار جدا نمود و تلاش نمود تا با مخالفین حکمتیار کنار بیاید که در نتیجهِ آن در نهایت بولایت بدخشان توظیف گردید.

هر چند که او در روزهای نخستین با ارائهِ طرحهای توانست اعتماد عدهِ از مردم همیشه خوش باور را بدست آرد و عدهِ مردم که از بیکارگی والیهای گذشته بجان آمده بودند حد اقل دل خود را به تعغیراتی مثبتی ولو اندک خوش نموده بودند اما گذشت زمان ثابت کرد که نه تنها جناب والیصاحب قوهِ ابتکاری ندارد که بلکه از گذشتگان خو یش هم ناکارا تر از آب در آمد.عده از بدخشانیها بدین باورند که وی با بکار گیری علایق گذشته تنظیمی در بساری موارد تلاش نمود تا اختلافات تنظیمی را که در بدخشان تقریباً از میان رفته بود دو باره دامن زند تا برای خویش پشتوانهِ سیاسی ، نظامی دست و پا کند.سوال اساسی درینجاست که چه نیازی به ورود پولیس ملی و اردوی ملی به ولایتی که از جملهِ امنترین مناطق کشرو است احساس میشود در حالیکه در ولایات جنوبی و شرقی همین حالا جنگ تمام عیار بر علیه دولت جریان داشته و کمبود نیروهای وفادار به دولت درانجا مشهود است چرا نیروهای دولت به بدخشان خواسته شوند؟ آنهم به امتیازات و امکانات فوق العاده؟ چرا کارمندان بدخشانی تا درجه مدیران بر طرف یا عوض شوند و در عوض افراد از ولایات دیگر آورده شوند آنهم با امتیازات فوق العاده؟ اگر جناب والی صاحب اندک ترین دلسوزی ببدخشان داشتند چرا همین امتیازات را برای نیروهای امنیتی بدخشان و کارمندان ملکی آن نخواستند تا آنها با انرژی و قوت بیشتر کار کنند وولایت خود را آباد کنند؟مگر مادر دلسوزی بیشتر به کودک دارد یا مادر اندر؟همه مردم افغانستان بدین اصل اعتراف دارند که مردم بدخشان در دانش و فرهنگ ید بالای دارند  و بدخشان بیشتر از هر ولایتی کدر مجرب و متخصص دارد سوالی اساسی درینجاست که چرا کارمندان دولتی ادارات از بدخشان نباشد و چه نیازی بدان احساس میشود که افراد تنبل ، مغرض ، کم سواد ، مجحول الهویه را از دیگر ولایات بیاریم وبرایشان اینهمه امتیازات را بدهیم؟ آنهم در حالیکه همین حالا هزاران بدخشانی با احساس ، تحصیلکرده و مبتکر که توانایی ادارهِ کشور را دارند بیکار و بی سرنوشت هستند؟تقاضای اخیر جناب والیصاحب بدین حدس و گمانها قوت میبخشد که شاید وی مامور اجرای برنامه خاصی در بدخشان شده باشد یا اینکه خودش را به چنین ماموریتی متعهد بداند یا اینکه میخواهد  محمد گل بدخشان وشیر خان شیوه شود ، زیرا موصوف علاقمندی خویش را در قسمت حل مسئله  خیالی اراضی دولتی و علفچرهای بدخشان هیچگاهی پنهان نکرده است در حالیکه در بدخشان چنین معضله وجود ندارد اراضی دولتی و علفچرهای بدخشان مانند تمام ولایات دیگر به مردم بدخشان تعلق دارد و مردم بدخشان ادعای هیچ زورگو ویاوه سرا را دیگر به پشیزی نخواهند خرید.

شاید جناب والیصاحب هنوز هم خواب صدها سال قبل را میبینند تا با دستاویز قرار دادن فرمانهای احمقانهِ عدهِ از شاهان ستمگر ، بدنام ووطنفروشی که نیمی از سرزمین افغانستان را در شمال و جنوب در بدل چند سال جیرهِ غذایی به روسیهِ تزاری و بریتانیا بخشیدند و امروز باید اجساد و مسلوقهایشان مورد محاکمه قرار گیرد به زور قوهِ نظامی علفچرهای بدخشان را در اختیار کوچیها و ممکن اقوام خویش قرار دهند که از دولت مرکزی که همین حالا در تامین امنیت کابل به مشکل مواجه است کندکهای مجهز اردوی ملی و پولیس ملی را خواهان شده است.

اما شما میدانید ما هم میدانیم و خدا از همه بهتر میداند که اینهمه هوسها دیگرخوابست و خیالست و جنونست وفریبست و محال.

چو کفر از مکه برخیزد کجا ماند مسلمانی

منیژه "بهار"

هیچ شکی نیست که نهادینه شدن ارزشهای نظیری مردم سالاری و عدالت اجتماعی  و همدیگر فهمی در کشور مانند افغانستان کاریست دشوار اما ممکن.

باور بیشتر چیز فهمان در روز های کار تصویب لویه جرگهِ قانون اساسی بدین بود که بسیاری مفادات این قانون به شکل مبهم و در بعضی موارد متضاد هم واقع شده اند اما کارگردانان که مانندکوبای بچه های تکزاسی عمل میکردند  به هیچ قیمتی حاضر نبودند سخنان معقول دیگران را بپذیرند ، هم پروژه را تکمیل نمودند وقانون را تصویب و هم موقیعت خودرا تحکیم و پیراهنهای به مراتب کلانتر از جان خود را برای خود دست و پا کردند و مضحکتر آنکه بعضی فقره ها را در بعضی مواد مانند بند اخیر مادهِ 16 بصورت بسیار آشکار جعل نمود ند که مانند انگشت ششم این ماده را میازارد که درمان آن جراحی خوبی در کارست و بعضی ماده های فر مایشی و غیر ضروری را هم جهت خوشی خاطرفرد یا گروه یا قومی خاصی به بهانه های واهی حفظ وحدت ملی و رعایت موازین خود ساخته در قانون اساسی گنجاندند. همان گونه که گذشتگان گفته اند جوجه را در فصل خزان میشمارند امروز مردم قضاوت مینمایند که این قانون اساسی چه نقایصی دارد و چه مزایای. اکنون که زمان بکار بستن قوانین فرا رسیده است کمتر کسی است که نظر منتقدین را نا صواب شمارند و همه میگویند که آنان راست گفته بودند و کارگردانان وکاپی گران قانون راه نا صواب رفته اند.ایکاش جدال امروزی روی موارد مجهول قانون اساسی میشد که چنین نیست بحث روی تطبیق مادهِ است که صراحتش روشنتر از آبست.مادهِ 106 صریحاً توضیح نموده است که فیصله ها بر اساس اکثریت رای حاضر صورت میگیرد ما تا هنوز ندانستیم که کجای این ماده مبهم است.که جهت تفسیر آن کمیسیون ساخته شود یا اینکه به قانوندان مراجعه شود.

در جریان جدلهای روزهای گذشته عدهِ کسانی که خودرا چیز فهم چه، که همه چیز فهم میدانند استدلال کردند که آقای قانونی هم با چنین یک میکانیزمی ریس پارلمان شد و درینجاست که آدم زیرک به اصل گپ پی میبرد که ریشهِ دردها در کجاست درد ، درد ریاست پارلمانست که مانند زخم ناسور شاید سالیان دراز زجر دهنده باشد.اما دوستان اگر شما راست میگوئید تا حال کجا بودید که اعتراض نکردید شما که درین عرصه تجربهِ بسیاری دارید ازان حادثه ماه ها گذشته است تازه بیادش افتیده اید گیریم که حرف شما درست باشد اگر یکبار قانون را نقض کردید با زمیخواهید آنرا بار بار نقض نمایید ویاشاید شما حق بجانب باشید و نقض قانون را فرا گرفته باشید نه تطبیق آنرا.

گذشته ازان عنوان شد که جهت حفظ وحدت ملی باید وزرای کم رای بحیث وزیر پذیرفته شوند که این خود معمای دیگریست. وزیر شدن یک یا چند شخص چه ربطی به وحدت ملی دارد ، مگر بین رهین و سنگین از نظر قوانین افغانستان فرقی است یا وزنهِ پشتون بیشتر از فرهنگ است یا اینکه استاد اکبر شخصیت ماورای شخصیت ساکنین دیگر افغانستانست البته بحث ما و این مقایسه با استناد بر قانون اساسیست نه دیدگاه اشخاص ، گروه ها و اقوام. بسیار خنده آور است که رد شدن پنج وزیر  از دو ملیت دیگر وحدت ملی را بهم نمیزند اما رد شدن وزرای پشتون تبار باعث بر هم خوردن وحدت ملی میشود. مگر همتباران آن وزراءِ وابسته به ملیتهای دیگر توانای آنرا نداشتند که اعتراض نمایند و فتنه به پا کنند یا بهتر بگویم بد ماشی نمایند بدون شک میتوانستند اما چون آنها هیچ وزیری را شهمیه گویامعرفی نکرده بودند و و در پشت پرده ها به توافق نرسیده بودند ومنافع شخصی شان با وزیر شدنشخص معینی تامین نمیشد گفتند پروا ندارد اینش نشد دیگرش میاید.مگر اینهمه هیاهو و کشاکش این سوال را به میان آورد که چرا برای وزیر شدن این سه تن اینهمه رسوایی ها به راه افتید و سناریوها ب صحنه آمد مگردر میان جامعهِ بزرگ پشتونهای افغانستان که هزاران هزار دانشور و فرهنگی و متخصص و سیاستمدار دارند سه شخصیت دیگر پیدا نمیشد که لیاقت وزیر شدن را داشته باشد؟ البته که هزاران تن چنین افراد فرهیخته و دانشمند در میان پشتونها و درولایات زادگاه این وزراء وجود دارند که وزارت چه بالاتر ازانرا هم اداره کنند اما دلیل اصلی اینست که آنان آزاده اند و غیر وابسته ، و نظامها و حکومتها همیشه بدنبال استخدام افراد وابسته ، ضعیف و بی اراده میگردند تا بتوانند به گونهِ که میخواهند آنها را منحیث مهره در زمان و مکان مناسب بکار گیرند.بازی زمانی تماشایی تر شد که شورا پارچهِ سه وزیرمشروط را به ریاست دولت محول کرد و عدهِ از درون روان ریاست دولت هم که ممیز صاحب الاختیار امتحانات بودند و پارچهِ شاگردان مشروط را از قبل خوانده بودند آنرا از سر خود رد نموده به سر معلم حواله کردند و جناب سر معلم که در حاتم بخشیها و تصمیم گیری سخت عاطفی و دلسوز بود بدون دیدن پارچه ، نمره کامیابی را در شقه برای شاگردان مشروط رساند و دستان آنها را منحیث پیروز بلند نموده و مادهی 106 را مغلوب اعلان کرد.در حالیکه بهترین راه برای حل این معضلهِ خود ساخته این بود که عذر این وزیرشوندگان را بخواهند ودرعوض آنها سه تن از افراد خوب و شایسته را از هم ولایتی های این عزیزان نامزد احراز پست وزارت نمایند تا وحدت ملی شکنندی که تازه دانستیم بنیاد آن بر اساس سه وزیر نهاده شده است بر هم نخورد که اگر خدای نخواسته چنین شود دست یافتن به چنین وحدت ملی ها در دنیای امروز بسیار مشکلست.در غیر آن زمانیکه قانون سازان( وکلا) و حامیان قانون( دولت) قانون اساسی کشور را زیر پا کنند یا آن را بر اساس منافع خویش تفسیر نمایند از دیگران چه امیدی باید داشت.و به چیز فهمان پارلمان توصیه مینمائیم تا واژه ممتنع را دیگر از جریان رای گیریها حذف نمایند که بکار بستن این واژه ارزش اینهمه جدال را ندارد هر چند که جامعهِ بین المللی انتقاد نمایند یا این کار خلاف ارزشهای دموکراسی باشد که نبودش بهتر از بودش است.

                        چاه کن در چاه است

خاطره"نوشین"

از قرار معلوم روز سه شنبه 5 ثور سال روان اعضای کمیسیون ارزیابی اسناد تحصیلی ، ریاست انسجام امور اکادمیک وزارت تحصیلات عالی توسط آقای جاوید لودین و فاروق وردک به ریاست دولت احضار گردیدند. علت احضار آنها بحث روی اسناد تحصیلی محمد حنیف اتمر بود آقای لودین و آقای وردک درین بگو مگو هابالای اعضای کمیسیون فشار آوردند تا اسناد تحصیلی محمد حنیف اتمر را قانونی حساب کننددر یک مورد  آقای وردک با بیان اینکه آبروی ریس جمهور در میانست خواست تا با شیوهِ ارعاب اعضای کمیسیون را به تائید اسناد تحصیلی آقای اتمر مجبور سازد. باید متذکر شد که آقای وردک که قبلاً کارمند کمیتهِ سویدن یکی از انجییو های خارجی بود با فعالیتهای که در جریان تصویب قانون اساسی و بعداً در جریان انتخابات ریاست جمهوری از خود نشان داد به سرعت پله های ترقی را درنوردیده و ستارهِ بختش در آسمان سیاست آنقدر بلند عروج کرد که در حال حاضر با دودست شمشیر میزند بر علاوهِ اینکه ریاست اداره امور را به عهده دارند سمت وزارت پارلمانی را هم متقبل شده اند باز هم شکر است که پست وزارت ارشد را هم در پهلوی این مسئولیتها عهده دار نیستند زیرا درکشوری که آفت قحط الرجالی بیداد میکند وجود چنین شخصیتها نعمت بزرگی به حساب میرود، ناگفته نماند که آقای وردک از جمله افرادی است که متهم به جعل بند اخیر مادهِ 16 قانون اساسی که مانند انگشت ششم مادهِ مذکور را نازیبا ساخته و بوی زنندقومگرایی و انحصار طلبی ازان به مشاهده میرسد ، گردیده است.

اما اعضای کمیسیون تن بدین کار ندادند بر اساس قانون موجود درین موردادامه تحصیل جهت دریافت ماستری،  داشتن اسناد قانونی لیسانس حتمیست. در آخر اعضای کمیسیون به آقای وردک توصیه نمودند که جهت حفظ آبروی ریس جمهور؟ ( به گفتهِ آقای وردک با رد این وزیر آبرویی ریس جمهور میرود، جای تعجب است که آبروی ریس جمهوری منتخب که بیشتر از 50 فیصد رای مردم را در انتخابات آزاد و سری بدست آورده با جعل نکردن اسناد یک شخص یا وزیر نشدن چند تن از بین برود در حالیکه گمان همگان برینست که آبروی ریس جمهور در نقض قوانین میرود نه در تطبیق آن) یا قانون اساسی را تعغیر دهند یا قانون تحصیلات عالی را در غیر آن راهِ قانونی وجود ندارد.

 آقای اتمر که سند یکسالهِ دریافت ماستری را از یکی از کالج های نه چندان شناختهِ شده کشور انگلستان در دست دارد اسناد لیسانس و فراغت از کدام فاکولتهِ را در داخل یا خارج کشور ندارد.بر اساس قانون اساسی افغانستان داشتن تحصیلات عالی برای احراز پست وزارت حتمی بوده هیچگونه قید و شرطی را نمیپذیرد. باید متذکر شد که اعمال فشار و ارعاب جهت قانونی ساختن اعمال غیر قانونی و جعل در اسناد و قوانین سابقهِ طولانی داشته و متخصصین این رشته در مقامات بالایی دولت موجوده هم کم نیستند.

باید متذکر شد که تیمی از افراد آمده از غرب که در روزهای نخستین خود را ماستر و داکتر جا زده بودند و میخواستند با سحر کلام و رجز خوانی مانند محمد علی کلی حریفانرا در رینگ، بدون مسابقه "ناک اوت" کنند بیخبر ازینکه مانند فتبالیستهای عجول توپ را به دروازه تیم خود زدند، آنها که در جریان تصویب قانون اساسی با گنجانیدن این شرط در قانون اساسی خواستند تا عدهِ از حریفان قدرتمند خود را از کابینه حذف و جلو ورود عدهِ دیگری از آنها را در آینده بیگیرند که به گفتهِ مشهور "چاه کن در چاه است" اکنون خود آنها در جال این مادهِ قانون گیر مانده اند که بدون کندن جال ممکن نیست ازان سلامت بدر آیند.

فرهیختگان بدخشان

ابو اسحق فضل بن محمود خمچانی بدخشانی

فضل بن محمود از فقهای معروف بدخشانست وی علم فقه را در مروروز فراگرفت ، مدتی در نیشاپور توقف نمود و علوم ادبیه را دران سامان اکمال نمود ، طوریکه خودش در مقدمهِ" حقایق البلاغه" نوشته مدتی را در دایرهِ درس امام ابو حامد محمد بن غزالی مشغول تحصیل بود کتاب( آداب الدوله) را هم درانجا تألیف کرده است چنانچه خود او شرح میدهد در سال 502 از اصفهان به کعبه رفته و بعد ازان به بیت المقدس رفته ، آنگه به ایران و سپس به بلخ مراجعت نموده است.در مدرسهِ (امام) بلخ مدت شش سال تدریس نموده است وی مولف کتابهای زیرینست:تبیان فی التعلیم الصبیان- علم الحساب- النجوم الظاهره- تحفة الانام فی سیر سید الانام- حقایق البلاغه- آداب الدوله- مفاتیح القلوب ( درتصوف)- مکارم الاخلاق.

ابو اسحق در سال 529 هجری در بلخ وفات کرد و مزارش مدتهای مدیدی مورد احترام خاص و عام بود.

ابوبکر احمد

ابو بکر احمد بن محمد بن عبد الله خستکی ،بدبخشی یکی از جملهِ محدثین و فقهای معروف عصر خود بود وی برای فراگرفتن تحصیلات عالی به طرف حجاز رفته ودر مکه اقمت ورزید ، او حدیث را از عبد العزیز بغوی هروی و محمد بن علی بن زید صانع مکی اخذ نمود ، او همچنان در بلخ از عبد الصمد بن فضل و ابو سلیمان بن فیصل متوفی 261 و حمدان بن ذی اضعن بلخی تحصیل حدیث نموده ووفاتش درسنهِ 300 هجری بوقوع پیوسته است(صفحه947-  دایرة المعارف آریانا)

ابو صالح خوستی "بدخشی"

عبد الحکیم ابن مبارک خوستی از جملهِ روات ثقه و تبع تابعین و حافظ قرآن کریم و معاصر امام قتیبه ، متقی و متورع بوده از مالک بن انس و حماد ابن زید اخذ حدیث نموده و عبد الله بن عبد الرحمن سمرقندی ودیگران هم از وی حدیث استماع نموده اند. وفاتش به روایت سمعانی در ملک ری در سال 213 هجری واقع شده است( صفحهِ 993- دایرة المعارف آریانا)

ابوالحسن بدخشی

علی بن حسن سکاکندی بدخشی مهروف به بلخی از جملهِ فضلا و زهاد معروف سکاکند (کشم بدخشان)است وی علم حدیث، فقه و سایر علوم را در بخارا از برهان الدین کبیر صاحب (هدایه) و عبد العزیز بن عمر بن مازه فرا گرفت ، مدتی بعد به عربستان رفته مدتی بعد ازانجاعازم دمشق شده ودرانجا توطن گزیده و به علم حدیث مشغول شد درانجا از ابو معین مکحول و ابوبکر محمد بن حسن نسفی  و عدهِ دیگر حدیث شنید ، سمعانی در سال 536 از وی حدیث شنید.ابو الفتح عبد الرشید ولوالجی و جماعهِ کثیر دیگر از وی کسب حدیث نمود.

او مدت 26 سال در دمشق برای طالبان علوم درس داد و عاقبت در سال 548 در حلب وفات نمود.

 (  صفحهِ 947- دایرة المعارف آریانا )

شاه عبد لله خان"بدخشی"

وی پسر محمد سعید خان بود در سال 1291 هجری خورشیدی در خطهِ مینو نشان جرم ولایت بدخشان دیده به جهان گشود ، تعلیمات ابتدای را تا صنف چهارم در زادگاهش همراه با زبان عربی و تعلیمات دینی فرا گرفت ، جهت ادامه تحصیل به فیض آباد رفت و شامل لیسهِ پامیر که دران وقت اسم بی مسمی غازی را برایش نهاده بودند ، شد ، بعد از بسته شدن دروازه های مکاتب دو باره رهسپار جرم گردیده و در سال 1308 به حیث خزانه دار مقرر گردید، یکسال بعد کاتب تحریر ریاست تنظیمیه قطغن و بدخشان شد و بدین گونه مدتی را در گمرکهای جرم و تالقان ایفای وظیفه نمود او در خان آباد برعلاوهِ مدیریت تحریرات وظیفه کفالت جریدهِ اتحاد و مدیریت خارجه را نیز به پیش میبرد تا اینکه درسال 1312 بحیث مدیر تحریرات ولایت قطغن و بدخشان مقرر شد در سال 1316 به کابل افراخوانده شد تا پایان سال 1326 در شعبات اول و دوم و سوم وزارت خارجه بحیث مدیر ایفای وظیفه نمود.

وی بعد ازینکه کابل رفت در پهلوی ایفای وظیفهِ رسمی درسال 1316 شامل لیسهِ غازی نیز شد که بعد از فراغت از لیسه شامل فاکولتهِ حقوق و علوم سیاسی گردیده وسند فراغت را بدست آورد.

شاه عبد الله بدخشی در 26 حمل سال 1327 به عمر 36 سالگی در شفاخانهِ علی آباد دیده از جهان پوشید. حاکمیت ستمشاهی وقت علت مرگ اورا مرض سل اعلان کرد اما نزدیکان و دوستانش بدین باور بودند که او توسط عمال رژیم ستمگر و سفاک به شهادت رسید زیرا رژیم ستم سالار ازپیوند های نزدیک او با جنبشهای ضد استبدادی آگاهی کامل داشت و کشتن انسانهای آگاه ، آزاده و مردمگرا برای جلادان مستبد تفریحیی نامردانهِ بود.

جمشید شعله در مورد جثه و قیافه بدخشی میگوید:

او مردی بود با جثهِ بسیارخورد ، چهرهِ زردینه و بشاش،موی سر وریشش مایل به زردی، اندام موزون او خیلی خوشنما بود.

بقول جمشید "شعله" شاعر شهیر بدخشانی شاه عبدا لله خان همراه با پدرش در لویهِ جزگهِ 1303 شاه امان الله اشتراک نمودو به نمایندگی از شاگردان معارف بیانیهِ غرایی را ایراد کرد که توانایی آشکاری اورا در فن سخنرانی به نمایش گذاشت.

شاه عبد الله خان با تحریر "ارمغان بدخشان" که درسن بیست سالگی  انجام داد بزرگترین خدمت را به فرهنگ و ادب بدخشانزمین انجام داد.

او همچنان کنابهای بنام علما و فقها درافغانستان ، شناسنامهِ 324 تن از رجال نامور، تاریخ یفتلیها ، قاموس زبانهای آریایی و حقوق در اسلام را به رشتهِ تحریر در آورد که این آثار به جز جلد اول قاموس زبانهای آریایی تا کنون بچاپ نرسیده است.

صد درد وصد دریغ که به گمان اغلب اکثر آثار او در اثر بی تو جهی و انحصار ساده لوحانهِ نوشته هایش توسط بازماندگانش که حاضر نشدند آثار او را در اختیار فرهنگیان خیر اندیش جهت چاپ بگذارند در جریان حوادث خونبار 30 سال گذشته یا کاملاً نابود شده یا صدمه دیده است.

شاه عبد الله بدخشی بر علاوهِ اینکه سخنور شهیر ، محقق موشگاف ، مبارز نستوه و نویسندهِ چهره دست بود ، شعر سیبا میسرود.

ما به امید روزگارانی زیست داریم که جوانه های باور و یکرنگی دوباره در بدخشانزمین تُخچَه زند و فرزندان آگاه و روشنضمیر بدخشان با برگزاری همایش های با شکوه و نمادین اینهمه خدمات ارجمند فرهیختگان و ستارگان درخشان آسمان فرهنگ و ادب و سیاست بدخشان را ارج گذارند و یاد شان را جاودانه زنده دارند.

مصرع راغی

اسمش عبد الله با دو تخلص مصرع و صفیر . در منطقه راغ بدخشان چشم به جهان گشود ، تحصیالاتش را دربخارا به اتمام رساند و مدتی هم درانجا تدریس نمود ، او شاعری توانا بود و عارف وارسته ، دوست داشت مانند بیدل هموطن بدخشی خویش بسراید و خوب هم میسرود مانند بیدل ، بر خلاف دیگر سخنواران زمان خویش مرد آزاده بود و زبان به مدح کسان و ناکسان نیالود در تمام 3171 بیت دیوان مصرع نمیتوان یک بیت مدح را یافت ، شعرش روان و دل برو بود و در سروده هایش واژه های ناب بدخشانی را بکار میگرفت.او در سرایش هر نوع شعر دست بالا داشت و در دیوانش میتوان از غزل گرفته تا رباعی و مکتوبات و مثنوی و معماو مخمس را به سادگی یافت.او هم عاشقانه میسرود و هم عارفانه ، هم استادانه میسرود و هم عامیانه گاه عارفانه فریاد میزد: الهی تازه گردان از می وحدت دماغم را و گاهی  هم مانند پسر بچهِ دهاتی میسرود:

زجام عیش خوشی نا چشیده گی دلم و گاهی هم پدرانه در سوگ فرزندش میگفت:

که زدی آتش غم را به دل و جان پدر

صدقهِ جان تو تی جان پدر، جان پدر

مصرع به وطن و زادگاهش عشق آتشین داشت تمام جهان را با بدخشان برابر نمیکرد و تمام بدخشان را به راغ.اما حاضر نبود برتری بهشت را هم بر روستای "فرشته جا" که زادگاهش بود برابر کند

و آنگاهیکه سخن مقایسهِ زادگاهش با سر زمینهای دیگر میامد ندا میداد:

فرشته جاست مقامیکه یاد باغ بهشت

کسیکه جای دران سر زمین کند ، نکند

آنگاهیکه ستمگران و نامردان بر بندگان خدا ستم روا میداشتند مصرع نمیتوانست خشم خود را پنهان کند و اعمال نامردانهِ آنانرا نادیده بیگیرد دلش به درد میامد و تمام احساس و اندیشه مصرع مبدل به شعر میگشت و ستمگران را پدرانه به نصیحت میگرفت و میسرود:

گریهِ مظلوم آب خنجر الماس داشت

جان سلامت برد هر کس این نمک را پاس داشت

از مهِ نو کن حذر ایجان که دهقان فلک

مزرع انسان درو میکرد تا این داس داشت

مصرع بر علاوه مهارت در نظم در نثر هم دست بالای داشت ، نثر او سر آمد روزگار بود و نظمش اعجوبهِ آفریدگارو بدینگونه مصرع عارفانه زیست ، عاشقانه سرود و غریبانه سفر کرد.او بعد از مدتی بخارا را ترک نمود وبه بهشت خویش آمد و در نهایت در سال 1285 راهِ سفر دراز را در پیش گرفت و رخت سفر بدیار باقی بست که روانش شاد باد و یادش گرامیتر از گرامی.

میرزا رحمت "بدخشی"

او در شهر فیض آباد دیده به جهان گشود ، چندی تحت نظر پدرش کسب علم نمود ، چون بدخشان را برای آموزش خود تنگ دید فیل دلش یاد هندوستان کرد و رهسپار سر زمین هفتاد و دوملت شد آنگاهیکه از راه چترال عازم دیار هند شد سری بر مزار شاعر فارسی سرای هند واقف "لاهوری" زد و این بیت را به عنوان ارمغان بدخشان نثار تربت آن عارف وارسته نمود:

هند بی روی تو یا واقف اسرار بیان   

      همچو خاریست که رددیدهِ احباب خلد

او ده سال در هندوستان زیست و بعد راهِ کابل را در پیش  گرفت در کابل سخت مورد استقبال اهل عرفان و ادب وفرهنگ اهل شمرب قرار گرفت و دو سال تمام در دیار کابل زمین رحل اقامت افگند ، دوری وطن تاب و توانش را به تحلیل برده بود از راهِ پنجشیر عازم بدخشان شد تا اینکه در رخهِ پنجشیر  عساکر مرادبیک قندزی او را نامردانه به اسارت گرفتند زیرا در گذشته مراد بیک در جریان جنگهای مداومی که با میران بدخشان داشت تعدادی زیادی از سربازان خود را در جنگ از دست داده بود و کینهِ سختی از بدخشان و بدخشانیان داشت بدین دلیل هر جا که با بدخشانی سر میخورد اسیر و شکنجه اش میکرد که شیوهِ همه نامردان روز گار چنینست که بیگناهان و غیر نظامیان را به اسارت گیرند که ننگ و نفرین باد برین  شیوه و هزاران هزار نفرین باد بر عاملان این شیوه.

مراد بیک بسیاری بزرگان و منورین بدخشان را به قندز انتقال داد و آنها را به کار های شاقه گماشت دران زمان در قندز مرضی شیوع داشت که باعث پندیدگی در اعضای بدن میشد و شاعری بدخشانی درین مورد سرودهِ را نوشت و به مراد بیک نامراد فرستاد با چنین عنوانی:

لاغران آمده در ملک تو فربه شده ایم       

      چون ترا پادشهِ ملک ورم ساخته اند

میرزا رحمت هم به جرم بدخشی بودن به درباز میر ستمگر جهت استنطاق احضار شد و در جریان تحقیق میر هفته فهم بااآخره دریافت که با مرد ادیب و فرهیختهِ سرو کار دارد با همه قساوت قلب و ددمنشی که داشت از قتل رحمت در گذشت و او را دبیر دربار کرد اما روح سرکش رحمت با چنین فضای و چنین میری سازگار نبود و راهی نجات ازین دربار مرگ ووحشت را جستجو میکرد چنانچه نارضایتی خود را در بیتی چنین بیان کرده است:

نامرادیست مرا پیشه که تادست مراد     

    در ورق پارهِ آهم خط تائید کشید

تا اینکه بخت یار رحمت شد و مرادبیک به سوی کابل شلکر کشید و رحمت فرصت آنرا یافت تا به بهانهِ مریضی رخصت یابد تا عازم بدخشان شود و بدینگونه در فیض آباد مسکن گزید تا اینکه عمرش به پایان رسید.

میرزا رحمت به شهادت بیت زیرین پنج دیوان شعری نوشته است:

بکابل چار دیوان گفته بودم قبل ازین رحمت

کنون دیوان پنجم را کنم در اندراب آخر

اما آنچه که در دست باقیمانده همان یک دیوانی است که در زمان امیر عبد الرحمن در مطبعهِ سنگی ماشین خانهِ کابل بچاپ رسیده است.

لحظه ها ویاد ها

طرح ناز

دوکتور صبغت الله "خاکساری"

باز در میخانه طرح ناز سامان میشود

خاطر جمع هر کجا باشد پریشان میشود

شوق خام ما بمرز پختگی خواهد رسید

سنگ اگر همت کند لعل بد خشان میشود

رهنورد وادی ایمن ندارد بیم جان

طور دل را زهره با شد نور باران میشود

نقش یاس از این دل غمدیده میباید زدود

کار مشکل از ثبات عزم آسان میشود

گر چه این ظلمت ملال خاطر ما گشته است

کلبهِ تاریک ما روزی چرا غان میشود

خامشی را سوز آهم رونق دیگر دهد

رفته رفته ناله ام شور نیستان میشود

خار غــــــم دارد تجمل در مزار سیـــــنه ام

می رسد روزیکه  خا رستان گلستان میشود

یکجا ولی جدا

شعری از دوکتور صبغت الله"خاکساری"

وای که ما چه غریبه ایم با هم
ما تنها آشنایان مراسم عروسی و عزا

ما تنها هم سفرگان شبهای مهمانی و همچشمیها
ما که همه خویشاوندان همیم

ماکه بگونهِ  در بند همیم ، پیوند همیم
چقدر با هم غریبه ایم

درین عصریکه جهان به دهکدهِ مانَد

و قاره ها به کلبهِ

ما لحظه به لحظه از هم دور میشویم
و تقدیر شوم ، حوادث پیهم

نیرنگ زمان و بازیی بازیگران نامرد
ما را ازهم دورتر و دورتر می کند
های خویشاوند من!
همراه من، هم نسل من !

هم خون و هم پیوند من

ای آشنا ی من

از من ترا سلام!
عصیان کن و بگو  تو جواب سلام من
بشکن طلسم حیرت و ننگ سکوت را

آذین ببند جشن کویر و هبوط را

اری تو هم بگو ، همت کن و بگو :

ای آشنا سلام .

ما راهیان راهِ دراز عدالتیم

ما ساقیان میکده های محبتیم

شاهین تیز بال بلندای وحدتیم

دست تهیستیم ولی با صداقتیم

قطره

محمد ظاهر"ظفری"

دریای بیکران تمنای تاج و فر

سودای پر شلوغ هیولای سیم و زر

آهنگ خدشه دار بگیر و نمان دهر

پرواز خشمناک طلسم جنود شر

فرزند لاوبال گذرگاهِ دیو ودد

مولای بدنقاب و سیاه کنه بدگهر

خون تشنگان رفعت و مال و جلال و جای

گور آوران چالش آئین کوروکر

سر در کمند یأس بهم وانشسته اند

نادم زلغزش و خجل از کردهِ بشر

کاین ماچرا فرو شده؟ سرپا نهاده ایم

اندر میان قلزم زقوم بی سپر

فرسوده جان و بسمل وادیی معذرت

محروم لطف و رحمت و مغضوب دادگر

اشکی و نالهِ به صدا شد که هان هان

من قطرهِ ضعیف شمارا شدم اثر

زین پس عروق بادیه در خون نمیطپد

در پایهِ درخشش این قطرهِ ظفر

شب غم

مشتری دانش محصل سال سوم دانشکدهِ زبان وادبیات

دران نفس که هیاهوی درختان بغض گلویم را میشکست

مات و مبهوت مانده بودم.

دستان کوچکم میلرزید.

ودلم در درون سینه ام یکنواخت

مثل همیشه میطپید.

تیک، تاک ، تیک ، تاک

از خود پرسیدم آیا درین گیتی

کسی هست که بر گذشته حسرت نخورد؟

دران لحظات تلخ

که ستاره ها به سوگ نشسته بودند

و آسمان سوگمندانه میگریست

و زمین در ماتم خورشید مویه میکرد

من در گوشهِ وحشتزده و تنها

به خزانی می اندیشیدم

که آبروی یک بهار را میبرد.

دوای درد بیمار

"زاهد"

بدخشان پر ازهارست اینجا

همه جا باغ و گلزارست اینجا

همیشه در کنار رود کوکچه

بهر سو میله بسیارست اینجا

همه جا آب های یخ فراوان

چه زیبا بزم آبشارست اینجا

رویم دربارِ دوستان خداوند

شفای درد بیمارست اینجا

غیاثی خفته در آغوش نازش

ز مخفی طرفه یادگار است اینجا

نسیم صبحگاهان نگهت گل

دوای درد بیمارست اینجا

بیا" زاهد" بیگیر دست نگاری

عجایب گرم بازارست اینجا

                                      وجیزه های از مولانا عبید زاکانی

طوق اللعنه           – داماد همیشه در خانه

المردود                – مهمان بعد از سه روز

الخناق                 – مهمان دایمی

الچوکی                – بیزاری از یاران قدیم

الصاحب منصب      - دزد با شمشیر

الطبیب                 – پیک اجل

البیمار                 - تخته مشق طبیبان

الرشوت               – کارساز بیچارگان

العسس                – آنکه شب راه زند وروز از بازاریان اجرت ستاند

الواعظ                - آنکه بگوید و نکند

السپهسالار           - دریا دزد

المشرف              - خس دزد

الوکیل                 – مجتهد دروغ

السقنقور              – ساق زن متجدد

ذولقرنین              – آنکه دو زن دارد

الشیطان               – زن مجردان

المرتد                  – برادر در خانهِ خواهر

الفشار قبر             – آغوش پیر زن

الگوشه نشین        – مفتخور

القسم                   -  شاهد دروغ

الکبر                   – دولت باد آورده

النسیه                  – آنچه واپس ندهند

المرد خوب            - آنکه کارت به او نیافتد.

الیاوه گو                – خوش طبع صریح

الراستگو               – دشمن همه کس

التوبه                   – پشتیبان گمراهان

الکمیاب                – آدم صادق

البیمزه                  – تعارف بسیار

الشاعر                  - دزد سخن

الروسیاه               – قرضدار

السپاهی                – سرگردان

البهادر                 – مرگ طلب

الواقعه نویس        – گربه منتظر سوراخ موش

الدانشمند              - خورجین مسایل

البد معامله            – آشنای قاضی

الطالب العلم          – گرسنهِ دایمی

البدبخت               – جوانیکه زن پیر دارد

الدیوث                 – پیری که زن جوان دارد

العشق                  – کار بیکاران

المتواضع             – مفلس

الذلیل                  – قرضدار

الندیم                  - خوشامد گو

الکذاب                - منچم

الدلال                  – حرامی بازار

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 8:55 |

شماره یازدهم/سال اول صدای بدخشان حمل 1384

سرمقاله

بهار فصل شگفتنهاست و میعادگاهِ رستنها.زمان خانه تکانیها و میزبان چارشنبه سوریها، لحظات زایشها و اختتام فرسایشها. ایکاش که در پهلوی خانه تکانی ها ، عقده تکانی هم سنت میبود و در پهلوی لباس نو پوشیدن ، دگر اندیشیدن را هم جایی میبود موازی باخانه تکانی، اندیشه  تکانی هم جزء میراثهای فرهنگی ما میبود.ایکاش میشد همانگونه که با عبور از فراز آتش چهار شنبه سوری زردیها  و بدیها را میشود سوزاند ، با عبور از فراز آتش واقع بینی و معقولیت یخهای کوهوارهِ کینه و حسادت وخودخواهی را هم میشد آب کرد.

ایکاش همانگونه که جهنده های مبارک را برمزار فرزانگان و فرهیختگان و قدیسین خویش با شکوهِ هرچه جانانه  تر و احساس عاشقانه تربه اهتزاز در میاوریم، جهنده های محبت و صداقت را بر مزار قلبهای خویش بر می افراشتیم ، ایکاش همانگونه که فرسنگها راه را پیموده به زیارت بزرگانمان میرویم چند متر راه را پیموده به زیارت دلهای افسردهِ یکدیگرمان هم میرفتیم.

ایکاش میشد همانگونه که خدا در طبیعت بهار میافریند ما در در نهاد خویش ، در تفکر و اندیشه و تصور خویش بهار آفرین میبودیم . همانگونه که دامنه های سترون ترین کویر ها در گرماگرم حضورلحظات بهار و زاد روز نوروز باستان در باور زمان پر از لاله های خودرو میشوددر حریم تفکر و اندیشه ما اگر گلی خودروی همدیگر پذیری و خود باوری نمیروید ما تلاشی برای رویاندن آن میکردیم.

جوانه های نورس

انجنیر شرف الدین"اکبری"

سالیانی درازیست که تلاشهای مقطعی و سمبولیک جهت ایجاد نهادی اجتماعی برای بدخشانیها در کابل صورت میگیرد اما با تاسف که تا کنون بی ثمر بوده است، زیرا در بیشتر موارد کارگردانان در پشت پرده منافع شخصی و گروهی خود را دنبال نموده اند و به مجرد اینکه به اهداف شخصی خود دست یافتند همه چیز تمام شده است که این تلاشهای در سطوح مختلف هنوز هم ادامه دارد تا کنوو بیشتر افرادو گروه های پیشگام ایجاد شورا ها شده اند که در ساختار اداری یا سیاسی  نفوذ داشتند و در یک گروهِ کوچک به اساس منافع مشترک شخصی یا گروهی دور هم جمع آمده تلاش مینمودند تا به صورت مقطعی ازین جمع آمدها بهره برداری نمایند ، گاهی چند نفر زمانیکه از پستهای خود بر طرف شدند ابتکار شورا را بدست گرفتند و با یکی دو مهمانی به چوکی رسیدند و شورا از هم پاشید و گاهی چند تن دیگر زمانی احساس نمودند که چوکی خویش را از دست میدهند دست به فستیوال مهمانیها وایجاد شورا و سازمان دادن ملاقاتهای دسته جمعی با کقامات بالا زدند که چنین بنمایانند که مردم دار و با نفوذ هستند مگر شود که مقامات از عزل یا تعویض آنهاجلوگیری نماید. در یک کلام کوتاه تمام این شورا ها به علت فراگیر نبودن آنان و عدم اشتراک لایه های متوسط و پایینی مردم بی نتیجه مانده است و در مجموع این جمع آمدها همه کلیشهِ بوده است و مقطعی عمل میکرده است. که این تحرکات بی نتیجه و خیمه شب بازیهای تکراری باور بدخشانیها را جهت ایجاد یک نهاد فراگیر صدمهِ شدید زده است.خوشبختانه اقدام بجا ، منطقی وواقعبینانهِ عدهِ از فرزندان بدخشان درین اواخر جوانه های امید را  جهت ایجاد یک نهاد اجتماعی فراگیردر دل بسیاری بدخشانیهای چیز فهم دوباره زنده نموده است زیرا این تیم بر عکس دیگران استناد کار خود را بالای صفوف و لایه های پاینی و متوسط جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گذاشته است تا بتواند به طورت تدریجی از پایین ببالا بیاید و بعد از متراکم نمودن صفوف ، نخبگان را فراخواند که همه به کمک هم یک نهاد فراگیر را اساس گذارند زیرا تا زمانیکه صفوف با وحدت نمادین قدرت خود را به نمایش نگذارند نخبگان از پذیرش آنها منحیث یک نیروی موثر و همقطار با خود ابا میورزند.

             ماجرای "عبدوی عاق پدر" چگونه برنامه ریزی شد؟

"شاهین"

روزنامه انگليسی تايمز چاپ لندن، در شماره روز سه شنبه (21 مارچ) خود، گزارشی را درمورد دستگيری يک مرد افغان در کابل که چهارده سال پيش، از اسلام به مسحيت گراييده است.چنین منتشر کرد:عبدالرحمان ۴۱ ساله، بيست و پنج سال به عنوان مسلمان زندگی کرد و به کار با يک گروه مسيحی بين المللی شروع کرد که در کشور همسايه، پاکستان مشغول فعاليت بود. وی پس از سه سال، به آيين مسيحيت گرويد و اکنون، چهارده سال پس از آن رويداد، ممکن است جان خود را در اين راه از دست بدهد.عبدالرحمان پس از سپری کردن چهار سال در پيشاور پاکستان، نزديک به يک دهه در آلمان زندگی کرد.مشکل زمانی آغاز شد که او در سال ۲۰۰۲ ميلادی، به افغانستان بازگشت تا دو دختر خود را، که اکنون ۱۳ و ۱۴ ساله هستند، با خود به آلمان ببرد.پدر و مادر عبدالرحمان، سرپرستی دختران عبدالرحمان را به عهده داشتند. آنها از سپردن دختران به پدرشان خودداری کردند و موضوع به پليس ارجاع شد.پدر عبدالرحمان، او را به عنوان مرتد از خود رانده است. پليس او را در حالی دستگير کرد که يک نسخه از انجيل (کتاب مقدس مسيحيان) را با خود داشت وبدینگونه سناریوی عبد الرحمن آغاز شد به دنبال آن کشورهای آلمان، کانادا و ايتاليا از دستگيری عبدالرحمان به شدت انتقاد کردند و مقامات ارشد وزارت خارجه آمريکا نيز افغانستان را به پذيرش حق آزادی انتخاب مذهب فراخواند.عبد الرحمن در مقابل درخواست مقامات عدلی افغانستان مبنی بر عفو وی در صورت توبه و بازگشت به اسلام گفت: من يک مسيحی هستم و معنای آن اين است که به "تثليث" اعتقاد دارم".پاپ بنديکت شانزدهم در نامه ای از رئيس جمهور افغانستان تقاضا کرد که نسبت به مرد افغانی که به مسيحيت گرويده رأفت نشان دهد.اما درافغانستان در نقاط مختلف مردم ضمن تظاهراتی خیابانی این عمل عبد الرحمن را تقبیح نموده از مقامات عدلی خواهان مجازات وی به اساس قوانین اسلامی شدند ، درحالیکه عدهِ شبه صاحب نظران که درین اواخر تعدادانها مانند واقعات انفلونزای مرغی روز روز بهروز بیشترمیشود و بنام استاد خیالی فلان انستیتوت و دانشگاه فلان کشور غربی در تلویزیونها ظاهر شده ودر مورد مسایلیکه هیچگونه معلومات ندارند ابراز نظر های خیلی ها احمقانه مینمایند ، مسئله تعغیر دین عبدو را امر عادی شمردند و در یک مورد حتی یکی از آنها بیشرمانه ادعا کرد که اعدام مرتدین در اسلام سابقه ندارد که البته ما این آغا را که شاید خودش یک عبد الرحمن دیگر میدانیم از تاریخ اسلام آگاهیی ندارد که اگر میداشت چنین حرفی را نمیزد فقط ما خواستیم با بیان این مطلب یک پیام را به کسانی برسانیم که چرا در مورد مسایلیکه 100 فیصد اگاهی ندارند آنهم مسایل حساس بدینگونه احمقانه ابراز نظر مینمایند. پارلمان افغانستان واکنش صریح نشان داد.يونس قانونی، رييس مجلس نمايندگان افغانستان گفت: "عبدالرحمان بايد تحت نظارت باشد."آقای قانونی افزود که پرونده عبدالرحمان بايد مورد بررسی دوباره کميسيون عدل و دفاع پارلمان قرار گيرد. چند روحانی در کابل و ديگر شهرهای افغانستان خواستار آن شده اند که آقای عبدالرحمان، به دليل ترک اسلام و گرويدن به مسيحيت، به اعدام محکوم شود. آنها همچنين درخواست کرده اند که کشورهای خارجی از دخالت در امور داخلی افغانستان دست بردارند.و در آخرین تحول . سليو برلوسکونی، نخست وزير ايتاليا ضمن اعلان دادن پناه به "عبدوی مرتد"  در رم خطاب به خبرنگاران گفت: "ما بسيار خوشوقت هستيم که در کشورمان می توانيم به شخصی چنين شجاع خوشامد بگوييم." آیا از ین نخست وزیر ببوی متعفن و لجن زدهِ تعصب ، کینه و دشمنی با اسلام به ماشم نمیاید؟ آیا هدف از گفتن این جمله جز وارد نمودن صدمه به احساسات یکنیم میلیارد مسلمان چیزی دیگری است؟

آری بدینگونه سلسله توطئه های زنجیری حلقات معلوم الحال بر علیه اسلام ادامه یافت ، ادامهِ که پایانش را هیچ کسی نمیداند اما درین جا ناکتی جالبی را باید مورد بررسی قرار داد عبد الرحمن با وجود 10 سال زندگی در جرمنی چرا موفق به دریافت حق پناهندگی دران کشور نشد؟ در حالیکه بر روان معمول اکثر مردم در جریان چند سال به چنین نعمت بزرگی دست میابند. چرا وی بعد از اینهمه سالها به فکر دخترانش شد و جهت انتقال آنها به کابل آمد در حالیکه هنوز خودش منحیث پناهنده قبول نشده بود با کدام منطقی برای انتقال دخترانش اقدام کرد؟ اگر منظور وی فقط انتقال دخترانش بود پس چه نیازی بدین بود که انجیلش را با خود بیاورد و ماجرای عیسوی شدن خود را به فامیلش بگوید؟ زیرا از دیدگاه خودش که یک مسیحیست انتخاب دین مسئلهِ شخصی خودش بود و نیازی بدین نداشت که با آشکار نمودن آن احساسات پدر پیر و مادر داغدیدهِ خود را جریحه دار نموده و غرور آنها را بشکند؟ و چرا سران کشور های غربی ، حلقات پروپوزلی مزدور بین المللی و پاپ اینهمه عکس العملها را نشان دادند ؟ و چرا آغای برلسکونی صدراعظم همان کشوری که یک ماه قبل یکی از وزرای مشاور کابینه اش با پوشیدن لباسی که کارتونهای توهین آمیز به پیامبر بزرگ اسلام دران رسم شده بود خشم میلیونها مسلمان را بر انگیخت وقیحانه ضمن ستودن این عمل عبدو او را مرد شجاع خوانده برایش شخصاً اعطای پناهندگی را اعلام کرد؟

درحالیکه سالانه هزاران مردوزن  و کودک مسلمان و مسیحی هندو و بودایی در سواحل همین کشور طعمهِ ماهیان دریا میشود اما گاردهای سرحدیشان اجازهِ دخول آنها را به کشورهایشان نمیدهند چه رسد به اعطای پناهندگی برای آنها، همین حالا صدها هزار پناهندهِ افغان در سراسر جهان به صورت سرگردان و بی سرنوشت در وضعیت مهاجر غیر قانونی در لاگر ها و زیستگاه های نامناسب زیست دارند و این کشورهای مترقی برایشان حق پناهندگی نداده اند، چرا سران این کشورها در مقابل اینهمه جنایات ، اعدامها و قتل و کشتار های که در نوار غزه و نقاط دیگر جهان صورت میگیرد عکس العمل نشان نمیدهند؟جواب روشنست اینهمه به دلیل آنست که باید ضربات مهلک را بر پیکرهِ آهنین و نفوذ ناپذیر ارزشهای دینی مسلمانان زد ، باید روح آزاده و سلحشور جامعهِ اسلامی را با استفاده از فرصت بدست آمده که این خود محصول عملکردهای نادرست بخشی از افراد جامعهِ اسلامیست به بدترین وجهی در هم شکست.باید ارزشها و سنتهای را بباد مسخره گرفت و باید عاطفهِ مسلمانان را به صلیب کشید هر چند که مسلمانان مسیح را به صلیب نکشیده بودند.

به همین دلیلست که اگر هزاران زن را در کاباره ها و بیغوله های عیاشی و فحاشی اروپا و امریکا زیر رگبار مشت و لگد بکشند آب از آب تکان نمیخورد اما زمانیکه در افغانستان یا کشور اسلامی دیگر زنی در اثر کشیدگیهای خانوادگی جان خود را از دست بدهد آنگاه صور اسرافیل دمیده میشود و آنرا به عنوان سنگسار در سراسر جهان محکوم میکنند و هزاران هزار سطر در موردش مینویسند ، مطبوعات و رسانه های پروپوزلی نغمه سرایها میکنند که البته این آقایان کوچکترین ارزشی به حیات این زن قایل نیستند بلکه میخواهند با استفاده ازین واقعه اسلام را بکوبند ، ارزشهارا بکوبند و سنتهای را بباد انتقاد بیگیرند که تعبیر و تفسیرش را نمیدانند و چقدر مضحکست که هر بار هم برای تحمیل عقاید خویش سیاستمدارانشان مردم مارا به کمکهای طعنه میدهند که همهِ آنرا مزدوران و" عبدو" های خودشان غارت نموده اند و بدنامی آن برای مردم ما رسیده است مردم افغانستان حالت مظلومانه گرگی دهن آلوده و یوسف ندریده را دارند کمکها را دزدان و غارتگران  و "عبدو" ها بردند وبار منتش را باید اینها بکشند ، یا اینکه  حضور عساکر شانرا در افغانستان به رخ ما میکشند.چنانچه آلن سيمپسون از مقامات حزب حاکم کارگر بريتانيا در واکنش به محاکمهِ "عبدو"گفته است در صورتی که چنين محاکمه هايی در افغانستان صورت گيرد، کمک به دولت اين کشور، به هيچ وجه توجيه پذير نخواهد بود.آلن سيمپسون گفت در صورتی که چنين محاکمه هايی در افغانستان صورت گيرد، کمک به دولت اين کشور، به هيچ وجه توجيه پذير نخواهد بود.او گفت: "ما بايد به دولت افغانستان بگوييم که اين وظيفه دولت بريتانيا نيست که در افغانستان حضور داشته باشد و از دولتی دفاع کند که قوانين بی رحمانه مورد انتقاد جامعه جهانی در آن اعمال می شود. و اگر چنين قوانينی (اعدام به دليل بازگشت از يک دين و پذيرش اسلام) در مورد مسلمانان اجرا شود، جامعه اسلامی نيز آن را نمی پذيرد". که البته منظور از جامعهِ اسلامی آقای سیمپسون جامعهِ است که اعضای آنرا عبدوها تشکیل میدهد نه جامعهِ افغانستان.

در حالیکه ملت افغانستان حیثیت همان فیل را دارد که اصلاً از آمدن و رفتن این مگسها خبر نمیشوند ، هر باری یکی میاید و مدتی آرام میگیرد و بعدش میگوید من میروم و بعد میرود به گونهِ که گویند روزی مگسی آمد و بر روی فیلی نشست ، هر قدر انتظار کشید تا فیل عکس العملی انجام دهد چیزی نشد در نهایت دلتنگ شد و گفت فیل بابا من میروم فیل گفت از آمدنت کی خبر بودم که از رفتنت خبر شوم.در حالیکه مردم افغانستان ازانها دعوت نکرده بود تا بدین خاک لشکر بکشد چناچه در طول تاریخ چنین کاری نکرده اند این خود آنها بودند که به افغانستان آمدند پس نباید برف خود را بببام مردم مابریزند.در حالیکه خودشان با یک بم ، با یک موشک با یک توطئه هزاران زن و کودک را میکشند واین عمل خود را عالمانه توجیح میکنند.در نهایت بدین خلاصه میاییم که عبدو نه اولین مرتد است و نه آخرین آن و نه ارزش آن را دارد که در مورد آن حتی یک سطر نوشته شود اما چه کنیم که نمیشود نوشت زیرا این توطئه بزرگتر ازانست که بتوان ازان چشم پوشید . همین حالا ما هزاران عبدو در خارج و داخل کشور خویش داریم که مانند کرمهای گندهِ مرداب در لجن تفکر و ایده های منحط خویش میلولند اما انگیزهِ نمایش این سناریو این بود تا فرهنگ مرتد شدن را در افغانستان شکل قانونی ببخشند که بخشیدند و نشان بدهند که سخن آخر را انها میگویند و قوانین افغانستان ،و اعتقادات و پارلمان ودیگر نهاد ها همش سمبولیک و نمایشی یبش نیست که اگر چنین نبود دنیای متمدن بیست و پنج میلیون افغان را با یک عبدو معاوظه نمکیرد. وما از مقامات عدلی و کارمندان مسلمان و ساده دل آن  خواهانیم تا در آینده زمینه را برای اجرای چنین سناریوهای حلقات نامرد اسلام ستیز مهیا نسازند بلکه بگذارند تا مردم افغانستان که خوب شیوهِ برخورد با چنین مسایلی را میدانند در مورد تصمیم بیگیرند زیرا دست آنها زیر سنگست باید فراموش نکنند که فوکل پاینت احیای سیستم قضای افغانستان کشور ایتالیاست همان کشوریکه به عبدوپناهِ سیاسی داد که این یک امر تصادفی نیست در غیر آن جرمنی آسایشگاهِ ده سالهِ عبدو باید چنین کاری میکرد و ملت ما باید آگاه باشند که این آخرین توطئه نیست و هزاران عبدوی دیگر در راه اند.

                 بدخشان سخن میگوید

 تازمانیکه ما به خود نرسیم به دیگران رسیده نمیتوانیم وحدت و یکپارچگی در ذات خود نعمت بزرگیست و چه زیباست که این پیوستگی مایه از یک احساس پاک و انساندوستانهِ گرفته باشد که معراج بلوغ آن رفاه مردم و جامعه باشد  من به پا گرفتن مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کامل باور کامل دارم زیرا برایم هم هدف پاک و روشنست و هم آغازگران این حرکت آدمهای پاکدل و هدفمند هستند.

دوکتور کریم الله"شهپر"

هر کاری که با نیت پاک و امیدهای بالنده آغاز میابد فرجامش نیکوست و بدون شک خیری ازان بر میخیزد که خداوند بزرگ بزرگترین خیر رسان است و مردمان خیر اندیش را دوست داشته و یاری میرساند ما بدین باوریم که ایجاد یک نهاد مردمی رویدادیست  پذیرفتنی که خیری بزرگی دران نهفته است.

محمد اعلم"محمدی"

شدنها ونشدنها بدست ماست اگر ما بخواهیم ، اراده کنیم و تصمیم بیگیریم واژهِ ناشد در قاموس زندگی اجتماعی بشر وجود ندارد اما اگر به ناشدن ها و نمیشود هاایمان داشته باشیم بهتر است قبل از به دنیا آمدن بار سفر بندیم تا مایهِ درد سر دیگران و اذیت آدمیان نشویم.

شیوا"شرق" محصل سال سوم دانشکده ادبیات

کی میگه نمیشوه ، نمیشوه رم گپست آدم که دست و آستینه بر زد نمیشوه میروه اگه ما بخواهیم ایتو میشوه  که مزه کنی ،اگه نخواهیم معلومست که نمیشوه میگن دل دروگر که ده درو نشد داسه ده قولوخ تیز میکینه.

کریم الله "خاکساری" کارمند موسسه مین پاکی

امروز حتی کودکان هم بدین نتیجه رسده اند که جهت انجامدادن بازیهای کودکانهِ خویش به وجه احسن باید اتحادیه و هماهنگیی را بوجود آورند من فکر نمیکنم هیچ بزرگ خردمندو بیدار دل تفکر کودکانه تر از کودکان داشته باشد ما نه تنها باید به ایجاد وحدت و یکرنگی ایمان داشته باشیم بلکه باید باوربیمار ، دیگران را نیز درین راستا غنا بخشیم.

جنرال حسام الدین

برای رسیدن به هر هدف والا و به دست آوردن نتیجهِ دلخواه از کارکردهای انسانی مبارزهِ پیگیر و حوصلهِ فراگیر بکار است جهت جلوگیری از سقوط در نیمه راهِ مبارزه ، ایمان قوی ، همت بلند و یاران پاکباخته را باید بکار گرفت .

جنرال محمد امین

سختی هر کاری در آغاز انست انسان زمانیکه کاری را آغاز نمود به مرور زمان در میابد که آنچه برایش دشوار مینمود به مراتب آسانتر از آنست که تصور مینمود و برای هر آغازی باید بهانهِ داشت دلپذیر و هدفی داشت مرد پذیر. ما امروز درراهِ ایجاد نهادی خیریه و انسانی گام نهاده ایم و ایمان کامل داریم که به اهداف خود نایل میشویم.

مخدوم فضل الرحمن لیسانس اقتصاد

میگویند روز جنید بغدادی با یارانش در راهی میگذشت دید که دزدی را به دار زده اند نعرهِ کشید و پا های آویخته دزد را به چشمانش کشید و گفت بیبینید که این دزد در راهِ باطلش که انتخاب کرده بود  چنان استوار ماند که جانرا فدا کرد و شما چگونه مردانی هستید که در راهِ حق اینهمه کاهلی میورزید ، ماهم که امروز کمر خویشرا برای ایجاد مجمع سراسری بدخشانیها بسته ایم ، استوار میمانیم.

الحاج محمد شریف "شریفی"

میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست من که اینهمه صمیمییت ، از خود گذری و آزادگی موسسان مجمع سراسری بدخشانیها را میبینم تعجب میکنم که درین دورهِ ننگها و نیرنگها هنوز هم افراد پاکباخته و با احساسی پیدا میشوند که داشته های مادی و معنوی خویش را به نیت انجام کار خیر برای مردم بذل میکنند. اگه راستشه بوگوم کیف میکنم.

جنرال میر احمد

برادر یک کار کن که خدا کنه، شما همی شورا ره جور کنید ، یک کار خیر هست ، خیرش به ما هم میرسه ، ما دیگه گپاشه نمیفهمیم، سیاست پیاستشه یاد نداریم، لیکن در حد توان از هیچگونه همکاری با مجمع بدخشانیها دریغ نمیکنیم

حبیب الله تاجر آزاد پیشه

فرهنگ مردم سالاری و قوانین نافذهِ کشور این حق را به تمام ساکنان این کشور داده است تا جهت رسیدن به اهداف والای خویش در راستای بهبود وضع زندگی مردمان این سر زمین  از امکانات دست داشته منجمله ایجاد سازمانهای اجتماعی و نهاد های فرهنگی و مدنی  استفادهِ معقول و مشروع نمایند ما هم با در نظر داشت این اصل خواهان ایجاد نهاد فر هنگی ، اجتماعی فراگیر برای بدخشانیها بوده و ازین آرمان حمایهِ قاطع میکنم.

سید مبشر لیسانس حقوق وعلوم سیاسی

سالیانی درازیست که بدخشانی از نداشتن یک نهاد اجتماعی که بتوانند فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی خود را در محور آن هماهنگ نمایند رنج میبردند و چشم به راهِ آن روزی بودند تا روزی این رویا قرین حقیقت شود  که البته  ایجاد مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل را به فال نیک گرفته و پایان این انتظار میدانیم.

 معلم خدا بخش استاد در لیسهِ امانی

ما نباید توانای های خویش را در زمان حاضر به هیچ گیریم ما همه امکانات را در اختیار داریم ، امکانات مادی و معنوی ، کدر های شایسته ، عناصر آگاه و دلسوز همه چیز، و جای خوشبختی درینجاست که این بار یک قشر آگاه ، پر انرژی، هدفمند و پویا دست به کار شده و کمر همت را در راستای به بلوغ رساندن باور های دیرینهِ بدخشانیها در جهت ایجاد یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی ، بسته اند.

ایجاد یک نهاد اجتماعی بدخشان شمول به ضرر هیچ بدخشانی یا تبعهِ کشورافغانستان نبوده و منافع مشروع هیچ کسی را نفی نمیکند اگر کسانی هستند که فکر میکنند که ایجاد چنین نهادی به ضرر آنهاست پس بهتر است تا در راه و رسم خویش تجدید نظر نمایند زیرا بدون شک آنها در خط ضد منافع مردم عمل میکنند.

منیژه "بهار"

ما باید بخاطر هماهنگ نمودن فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی خویش در محور یک نهاد فراگیر بسیج شویم زیرا در پرتو قوانین نافذهِ کشور و رشد فرهنگ مردم سالاری  زمینه های خوبی جهت تبارز قابلیتها و استعداد های سرکوفته و رشد ناکرده مساعد شده است.

سید داود "واذر"

بدون شک تشکل لایه های مختلف مردم در محور یک نهاد فراگیر اجتماعی نگرانیهای جدی را برای عدهِ افراد که با استفاده از شرایط تمام هست و بود بدخشان را برای خود قباله نموده بودند ببار آورده وباعث میگردد تا ایشان ار هر گونه امکاناتی ممکنه از بسیج هماهنگ مردم جلوگیری نمایند که البته هشیاری صفوف متشکل و سهم گستردهِ آنان در بپا ایستاد کردن نهاد این تلاشها را بی اثر ساخته و این اقلیت هم یا در نهایت به ارادهِ اکثریت سر مینهند و یا اینکه منزوی میگردند.

پروانه

پیام شادباش مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل

اعضای مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل جلوس عاشقانهِ  بهار 1385 هجری خورشیدی بر سریر فرمانروایی زمان و عروج شهزادهِ نوروزی بر بلندای جبههِ سال روان را  همگام بازایش فصل شگفتن ورستن در عاطفی ترین لحظات بلوغ باور و بالندگی به پیشگاهِ ملت کبیر افغانستان تهنیت و مبارکباد گفته و حضور سبز آنرا صمیمانه به فال نیک میگیرند.

ابراز سپاس

مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل از ذوات آتی که با پرداخت اعانه مخارج نقدی محفل نوروزی این مجمع را مهیا کرده اند ابراز سپاس مینماید:

انجنیر محمد جعفر5000 افغانی

انجنیر شرف الدین "اکبری" 5000 افغانی

انجنیر محمد ظافر"ظفر"  4000 افغانی

انجنیر محمد ناظر  4500 افغانی

جار الله"تقوی"   2500 افغانی

دوکتور کریم الله "شهپر" 2500 افغانی

جنرال قدرت الله"قویم"   2000 افغانی

انجنیر بابه جان     1000 افغانی

جنرال محمد امین 1000 افغانی

داکتر عبداللطیف"شریفی"  2500 افغانی

جنرال حسام الدین 2500 افغانی

محمد ذکریا سودا 2500 افغانی

محمد فیروز 3000 افغانی

محمد اعلم "محمدی" 2500 افغانی

حاجی محمد شریف"شریفی" 2500 افغانی

انجنیر سلطان محمود   5000 افغانی    

میر احمد رووفی     2500 افغانی

دگروال فیض الله 1000 افغانی 

نوروز در افغانستان

دوکتور کریم الله"شهپر"

گاهنامهِ اساطیری سر زمین خراسان نمایشگر تقدیس وباور نیاکان مادر مواجهه با جبههِ سال (نوروز) است.به استناد گفته های البیرونی و خیام نوروز از عهد جمشید آغاز گشته واین پادشاهِ پیشدادی هر نوروزجشنی میگرفت ورعیت را به ساختن خانه، تربیهِ حیوانات و نباتات تشویق میکردچنانچه فردوسی بزرگ در مورد میگوید:

به جمشيد برگوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمزفرودین

بر آسوده از رنج تن دل زکین

چنين جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان يادگار

راوی سپیده موی زمان که روایتگر گلهای باغستان و حکایتگر دردهای توغستان ماست مینگارد که سرزمین ما در پویهِ زمان میعادگاهِ سیاحان و جایگاهِ تبادلهِ امتعهِ بازرگانان یونانی ، هندی ،عربی و دیگران بود است که گواه محکم این ادعا برج سنگی و شاهراهِ ابریشم است.چون تماس های مکرر اقوام مختلف جهان  درین منطقه صورت گرفته پل پای عنعنات ، مذاهب ، رواجها و روانهای گونانگون جهان نیز بر هر کوی وبرزن ما یاقیمانده که یکی ازآنها جشن نوروز است که به صورت یک عید چند بعدی مرسوم گشته ، گاهی نماد های زردشتی دران تبلور یافته و زمانی هم امیل سبزینهِ افتخارات اسلامی بر سینه اش درخشیده است.

بر افراشتن جهنده مبارک: این عنعنه نمیانگر صبغهِ مذهبی نوروز است بعد از تشرف اسلام در سر زمین ما بابرافراشتن علم مبارک شاه اولیاء حضرت علی کرم الله وجهه و آغاز میلهِ گل سرخ در مزار شریف، بالا نمودن جندهِ سخی در کابل، خرقهِ مبارک در قندهار ، بر جندهِ غیاثی در فیض آباد بدخشان، موی مبارک در کابل ، علم صوفی بابا و خواجه کمال ولی در پل خمری ، عملاً تسلط سال نو آغاز میگردد آمدآمد نوروز به ویژه از طرف خانمها با به گردن گرفتن نذرها آغاز میگردد.

قلبه کشی: این رسم ریشه در فرهنگ زراعت وطن مادارد چون دهقانان اکثریت باشندگان میهن مارا تشکیل میدهند نوروز را روز دهقان نیز میگویند درین روز زمیندار در باغچهِ خویش سفرهِ آماده میسازد که به آن آش قلبه میگویند، همسایه ها واقارب به صفت مهمان در باغچهِ وی گرد هم میایند و با قرائت آیاتی از کلام ربانی  قلبه را به وسیله گاوهای قلبهِ (گاوها ووسایل قلبه را نهایت پاک و ستره میشویند) آغاز میکنند و بعد رمدم روی سفره مینسینند.

هفت سین: به منظور تجلیل از نوروز و بهار نو مردم ما در شام نوروزی غذاهای رنگ، رنگ تهیه میدارند که در ترکیب آن هفت سین( سبزی ، سفیدی مانند ماست چکه یا شیر، سیر، سیب، سمنک، سایگی یا کشمش و سنجد به کار میرود باید افزود که سمنک از گندم سبز شده تهیه میشود که دختران جوان در شامگاه پختن سمنک با دفهای رنگین سرود سمنک را میخوانند:

سمنک در جوش ما کفچه زنیم

دیگران درخواب ما دفچه زنیم

سمنک نذر بهار است

میلهِ شب زنده دار است

دخترا دورش قطار است

این خوشی سال یک بار است

سال دیگر یا نصیب

نامزد ها ونوروز: هنگامیکه بهار به نوغنچه های باور و شگوفه های نازنینش مهمان طبیعت میگردد جوانانیکه در زندگی شان فصل جدیدی در شرف باز شدن است بهاران را با امید های تازه به پیشواز مینشینند درین روز بستگان داماد با گرفتن لباس نو و تهیه کردن ماهی و جلبی شادی کنان راهی خانهِ عروس میشوند و حلول سال نورا به عروس آینده شان تهنیت و مبارکباد میگویند.

نهال شانی و سبزه لگد زدن: یکی دیگر از عنعنات پسندیدهِ مردماند مشرقزمین به ویژه خراسانیان قدیم نهالشانی و بوجود آوردن سرسبزی در محیط و ماحول است.در افغاستان این عنعنه نه تنها جنبهِ تفریحی دارد بلکه یک وجیبهِ انسانی نیز به شمار میرود.

همچنان هنگامیکه جوان نوروزی به سواری خنگ تیزکام طبیعت وارد میدان هستی میگردد مردم ما نیز با آذین بستن میدانهای بزکشی ، شتر جنگی، مرغ جنگی ، آتش بازی، کاغذ پران بازی، چوب بازی و میله های نوروزی به اتستقبال آن میشتابند و مقدمش را گرامی میدارند باید افزود که سال نو بایستی با تجدید آرزوهای پارینه و هماهنگ کردن امید ها و بدنامه های جدید آغاز یابد وهریک ازما باعبرت گیری از خطاهای گذشته از تکرارشان اباورزیم و شخصیت وسجایای خویش را مکمل نماییم

رواج های نوروزی پامیری و گذشته های تاریخی آن

 نوشتهَ دکتور خوش نظر پامیرزاد

 پامیر یکی از بلندترین وادی های مرتفع در جهان بوده که اکنون میان چهار کشور افغانستان ، تاجکستان ، پاکستان و چین تقسیم شده است . این وادی به نام « بام جهان » شهرت یافته که شاهد حیات انسانی از ده ها هزار سال پیش میباشد. تحقیقات باستانشناسان در این سرزمین از آن گواهی میدهد که آغاز حیات انسانی در این سرزمین به تمدنهای اولیه جوامع بشری و حتی پیش از آن میرسد . تصاویر کشف شده حیوانات و پرنده گان  در مغاره های «شخته » و « لنگر گشت » پامیر زندگی انسان دورهَ شکار را نشان میدهد که به ده ها هزار سال قبل از امروز میرسد. اما آن چه تا کنون از زمانه های قدیم در سرزمین پامیر پابرجا مانده ، آن رسوم و رواج های مردمان پامیر است که به صورت شفاهی میان این مردم وجود دارد.این سرزمین که نخستین خاستگاه آریایی ها میباشد، مشخصات یادشده از آریاناوئجه را به نمایش میگذارد. رسوم و رواجهای این اقوام در سرزمین پامیر با امانتداری بیشتری حفظ گردیده که تحقیق در آن چهره کاملا واضحی از اقوام آریایی را مشخص میسازد.از رسوم آریایی ها آن چه در آثار مورخین باستانی تذکر به عمل آمده بدون کم و کاست تا کنون در پامیر باقی است که تعدد زیاد این رسومات ، پامیر را به گنجینه ای از اسناد شفاهی باستانی تاریخی مبدل ساخته که طی هزاران سال آن رااز صدمه هجوم فرهنگهای دیگر مصئون داشته است. از مجموعه این رسومات یکی هم دسته ای از رواج های نوروزی میباشد که تا امروز به شدت و ثقلت خویش برگذار میشوند.پیش از این که به این رواج ها پرداخت باید اندکی در کلمه پامیر و نواحی مربوط آن مکث کرد .پامیر نامی است از یک سرزمین که بنا به تصورات مختلف در محافل و مجامع مختلف به مناطق متفاوتی اطلاق میگردد. به این معنی که این نام در آثار دانشمندان و محققین شوروی سابق ساحات وسیعی از سرزمین های شامل واخان ، اشکاشم ، شغنان ، روشان ، شاخدره ، مرغاب ، یزگلام و امثال آن را در بر میگیرد. در صورتی که در افغانستان این نام بیشتر به وادی مرتفع بالایی واخان اطلاق میشود که تفریحگاه تابستانی برای شکار گوسفند مارکوپولو ( گوسفند وحشی ) که شهرت جهانی دارد ، گفته میشود. هم چنان در آثار محققان و پژوهشگران جهان غرب در رابطه به زبانهای پامیری ساحات بزرگی از چهار کشور متذکره بالا را احتوا میدارد که در امر اجرای رسوم و رواجها نیز این مسئله صدق میکند که این ساحات شامل ولسوالیهای واخان ، اشکاشم ، زیباک ، کران و منجان ، شغنان در افغانستان ، سرزمین های یادشده در تاجکستان ، مناطق چترال ، گوجال و حتی هونزا و گلگت در پاکستان ، مناطق سرقول و تاشقرغان در چین میگردد که از جمله رواجهای نوروزی در آن مناطق به طور یکسان اجرا میگردد.نوروز کلمه ای است به مفهوم روز جدید و نو که با حلول سال جدید هجری شمسی این مفهوم مصداق مییابد. در سرزمین وسیعی از شرق قدوم سال نو را خوش آمدید و مبارکباد میگویند که تازه در اروپا ، امریکا و نقاط دیگر جهان راه یافته است . قدوم سال نو با اجرای مراسمی خوش آمد میشود . این رسوم در نقاط مختلف ، مختلف میباشد. با آن هم در کلیت این روز به عنوان جشن و سرور بر پا میکردد. اما در پامیر ( مراد از پامیر به مفهوم وسیع آن ) بر عکس نقاط دیگر نوروز نه به عنوان جشن بلکه به عنوان یک عید برگذار میگردد. جشن نوروز را در پامیر « خدیر ایام » میگویند . این مفهوم مرکب از کلمهَ « خدیر » به معنی بزرگ و « ایام » به معنی عید میباشد که مفهوم آن « عید بزرگ » میشود . وجهَ تسمیه آن نیز روشن است . زیرا پیش از عید بزرگ دو عید دیگری تحت عنوان « خیرچزان » و « خیرپچار » برگزار میشوند که این دو عید در ایام زمستان  میآیند . این عیدها از رسومات باستانی آریایی ها باقیمانده که در کتاب اوستا نیز از آنها یاد نموده اند.ابراهیم پور داود مفسراوستا به زبان فارسی ( ادبیات مزد یسنا ، یشت ها قسمتی از کتاب اوستا، جلد 1، صفحه 307 ) مینویسد که روز یازدهم ماه خورشید خیر روز نامیده میشود . در دو سی روزه ( کوچک و بزرگ ) به آن درود فرستاده میشود .با موجودیت این دو عید ، نو روز را عید بزرگ گویند که با تحلیل و پژوهش در آنها این نتیجه حاصل میشود که برگزاری عید ها در رابطه به آفتاب یا خورشید مطرح بوده است. کلمه خورشید یکی از کلمات دری میباشد که در آن ریشه « خور » به معنی آفتاب است . آفتاب را در زبان اوستایی « خیر » گفته اند که تا کنون این کلمه به تلفظ اوستایی آن « خیر » در زبانهای پامیری ( شغنانی ) وجود دارد. مهر یا خورشید یکی از الهه های آریایی بود که  مذهب مهرپرستی یا پرستش خورشید به آن معتقد بودند . که عید بزرگ نیز یادگاری از آن دوران باستان تا به این عصر آمده و امروز نه به رسم مذهبی بلکه به عنوان یک عنعنه در پامیر برگذار میشود.از جانب دیگر برگزاری جشن نوروز در تاریخ آریایی ها به زمان پادشاهی جمشید میرسد که این نام در اسطوره  های تاریخی آریایی سمبول عدالت ، آزادی ، صلح ، صفا و صمیمیت میباشد . بر اساس تحلیل نام های جغرافیایی اسطوره ها مربوط به فرهنگ و کلتور جامعه ما محل پادشاهی این شخصیت در شمال شرق افغانستان ( بهارک  امروزی بدخشان ) قرار داشته است .درمناطق مختلف کشور ما و کشورهای همسایه از نوروز به عنوان جشن دهقان تجلیل مینمایند و آن مصادف به بهار ، فصل رستنی ها و سبزشدنها است و شروع فعالیت های دهقان میباشدکه به نام دهقان ارج بزرگی میگذارند همه فعالیت های نوروزی در به نمایش گذاشتن میله آن حکایه از مقام بلند دهقان دارد. این بیانگرآن است که این میله ها و جشن ها به آغازین دوره زندگی جامعه وابسته به کشاورزی میگرددکه سال های اولیه استفاده از محصولات زراعتی آریایی ها بوده است . از آن جایی که تحقیقات اسناد تاریخی در زمینه گویای آن است ، نخستین بار استفاده از گندم و سایر غله جات در آسیای مرکزی شروع شده است که شیوه اجرای  رسومات نوروزی پامیر به این امر ارتباط پیدا میکند که میتوان گفت در ازمنه های مختلف این اقوام در دفاع از این رسومات قربانیهای بزرگی را نیز متقبل شده اند. تعداد زیادی از اسطوره های تاریخی آریایی بازگوکننده این زدوخوردها هستند که پژوهش در آنها واقعیت هایی را برملا میسازد.رسوم و رواجهای نوروزی پامیر عناصرکاملا ابتدایی این اسطوره ها را بیان میکنند. « عید بزرگ» با خانه تکانی قبل از طلوع آفتاب آغاز میشود که در آن صبحدم پیش از طلوع خورشید اغذیه ای از آرد گندم به نام کاچی تهیه میشود. همه اعضای خانواده دور دسترخوان جمع شده ، انتظار دعای طعام که بزرگ خانواده آن را اجرا میکند ، مینشینند. پس از صرف طعام کدبانوی خانواده برای نان مخصوص نوروزی که آن را « قماچ » گویند ، خمیر میکند. سپس یکی دو نفر موظف به خانه تکانی میشوند و دیگران خانه ترک میگویند. حوالی ظهر که خانه پاک کاری میشود همه اعضای خانواده با خمچه های بید به شکل گل کاری شده گی به خانه بر میگردند که خانه پاک کاری شده و با آرد گندم دیوارهای خانه گل زده شده که این گل با تاج بافته شده از خمچه بید بر روی دیوار با آرد نقش میگردد. هر عضو خانواده با ورود به خانه جملهَ « شاگون بهار مبارک » را ادا میکند که دیگران به آن « بر روی شما مبارک » پاسخ میدهند. چاشت آن روز نان مخصوص نوروزی « قماچ » در محضر همه خانواده توته میگردد وتعدادی اعضای خانواده توته های قماچ و نان توته شده را در دستمالی پیچانیده به سلام نوروزی به خانه های خویش و اقارب میروند. در این رسم و رواج ها بکاربرد خمچه های گل کاری شده یاد « برسم » در رواج های آریایی های قدیم را زنده میسازد که آنها نیز برسم را در مراسم خوشی شان بکار میبردند . نان مخصوص نوروزی « قماچ » گویای دوره ای از زندگی اقوام آریایی است . ویژه تا طرز پخت این نان که آتش زیادی در دیگدان خانه تهیه شده و خمیر در بین آتش گذاشته میشود . این طرز پخت دوره ای از زندگی قدیمی انسانها را در خاطر مجسم میکند که آنها برای پخت نان وسایل چون تابه ، دیگدانها ، و امثال آن را هنوز بکار نمیبردند بلکه در آن دوره خمیر مستقیما زیر آتش میشد که به پاس احترام به « عید بزرگ » آن رواج های باستانی را پامیری ها هنوز هم اجرا میدارند .حوالی شام آن روز تعدادی بربالای بام خانه ها می برآیند و یکی از اعضای خانواده رسم « کلا غزغز » را اجرا مینماید . با اجرای این رسم آن قیوداتی که برای نگاه نکردن از روزن بالای بام به خانه ده روز پیش وضع میگردد ، رفع میشود . این رسم را « کئښ و پریز » میگویند.رسم « کلاغزغز » طوری ست که شخصی بر بام بالا شده ، دستمالی را گرفته ، در بین دستمال یکی دو توته نان را گذاشته از روزن خانه آویزان مینماید و همزمان با آن « شاگون بهار مبارک » گفته ، ترانه نوروزی را با صدای بلند چنین میخواند

نوروز شد و لاله خوشرنگ برآمـــد

بلبل به تماشای دف و چنگ برآمد

مرغان هوا نعره کشند جمله به یکبار

مـرغ دل من از قفس تنگ برآمـــد

پس از انجام کلاغزغز همسایه ها در یکی از بام ها جمع میشوند و هر خانواده غذایی را که پخته ، با خود میآورند و مرد ها و اطفال غذای آورده شده را یکجا صرف مینمایند . سپس برای اجرای رسم دیگری همه به خانه ها میروند و مصروف تهیه غذایی میشوند که آن را « باج » میگویند . باج غذای ویژه نوروزی است که گندم میده شده همراه با گوشت پخته میشود . رواج هایی که در وقت پختن و تهیه این غذا اجرا میشوند گویای قدیمترین رسومات آریایی ها میباشند . همزمان با ورود مردها به خانه و در دادن آتش برای پختن باج از داخل شدن به خانه « کئښ و پریز » گرفته میشود که کسی به خانه تا زمانی داخل شده نمیتواند که باج در دیگ به جوش بیاید .رواج های « کئښ و پریز » بیان کننده نوعی اعتقاد آریایی ها در قدیم میباشد که در کتاب اوستا نیز از آن یادآوری شده است و آن را « کئښ caix » نوشته اند. با گذشت زمان شکل این کلمات در دیگر زبان های آریایی تغییر یافته است . چنانچه در زبان دری « کیش » آمده و آن معنی « طریقه و شیوه » را افاده مینماید.باج یا غذای خاص نوروزی پامیر گویای نکات تاریخی عمده دیگری نیز میباشد . یه جوش آمدن این غذا را نیز مردمان به فال میگیرند و آن طوری است که اگر نقطه جوش در دیگ از گوشه شرقی آغاز گردد ، آن سال را به فیض و برکت فال میگیرند و اگر از سمت غرب به جوش بیاید نوعی تنگدستی را پیش بینی میکنند و اگر همزمان در نقاط مختلف به جوش بیاید پادشاه گردشی را پیش بینی مینمایند . همچنان با به جوش آمدن آن کدبانوی خانه بر روی دیوار جوار دیگدان با آرد گندم قطنی ( محل نگهداری گوسفندان ) را رسم نموده و با آرد خال هایی را به عنوان بز و گوسفند در آن ترسیم میدارد . در این رواج آن چه جلب نظر مینماید ، تصویرنمودن دو یا سه نخچیر( بز کوهی ) است که هر کدبانو آن ها را به عنوان برکت گوسفندان ترسیم مینماید .در هر خانه هنگام به جوش آمدن باج چنین تصویرها در دو سه جای دیوار رسم میشوند . چنین رواجی از کهنترین خاطره های اقوام آریایی میباشد که تاریخ آن به دوره زندگی مالداری و گله داری آنها میرسد که آنها در مراسم « خدیر ایام » بر پا میداشتند . در آن دوران آریایی ها نخچیر را حیوان مقدس میشمردند . این مسئله در تحقیقات گروهی از دانشمندان انعکاس یافته است . ترسیم نخچیر در میان قطن گوسفندان هنوز آن صبغه بزرگواری این حیوان را نشان میدهد . از جانبی هم در باورهای مردمان پامیر نخچیر تا کنون حیوان مقدسی محسوب میشود که تعدادی به آن جنبه اسلامی داده و او را از جمله رمه های بی بی فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام میشمارند . هر چند احترام گذاشتن به نخچیر به هزارها سال قبل از امروز میرسد مگر در مراسم نوروزی پامیر تا حال به عنوان فیض و برکت مالداری تصویر میشود.نخستین صبحدم سال در رواج های نوروزی پامیر با دود کردن خوشبویی خیرمقدم گرفته میشود . این خوشبویی از بته کوهی موسوم به « ستی رخم » تهبه شده که با روغن زرد حیوانی مالیده شده ، کدبانوی خانه با دمیدن شفق  خوشبویی را بر روی آتشی میریزند که بوی مطبوعی از آن برخاسته و فضای خانه را میانبارد. سپس این بوی دماغ همه را معطر میسازد که بنا به فلسفه « عید بزرگ » سال تمام این چنین حالت را هر کسی داشته باشد.در پامیر صبح سال نو یا نوروزرا با صرف غذای ویژه که آن را باج گویند ، خیر مقدم می گیرند . در طریق صرف این غذا عناصر باستانی رواجهای آریایی دخیل میباشد. وقتی اعضای خانواده به دور دسترخوان جمع میشوند ، همه چشم وگوش به کدخدای خانواده میشوند. کدخدای خانواده با نیایش بس کوتاهی این رسم را اجرا میدارد که اعضای خانواده به صرف باج بپردازند.در کتاب اوستا انجام دادن باج یکی ازوظایف مذهبی زردشتی پذیرفته شده است . باج را اوستاشناسان نیایش یا دعای کوتاهی گفته اند. هر چند در رواجهای امروزی پامیر نیایش باج جدا از آن است در صورتی که باج نام اغذیه ای است که در نوروز به طور خاص تهیه میشود . کلمه باج در مفاهیم امروزی زبان دری تا کنون مروج است ، اما نه به معنی اوستائی آن بلکه باج در این زبان به دو مفهوم استعمال میشود.یکی به مفهوم خراج ، مالیات ، عوارض ، آنچه که در قدیم پادشاهان بزرگ از پادشاهان مغلوب و زیردست میگرفتند یا پولی که راهداران از مسافران بگیرندو به معنی پولی که از کسی به زور گرفته شود ، هم میگویند. چنانچه در این گفته حافظ :

سزد که از همه دلیران ستانی باج

از آن که بر سر خوبان عالمی چون تاج

دو دیگر اینکه باج را مشتق از کلمه وچ اوستا به معنی گفتار ، سخن ، یکی از مراسم مذهبی زردشتیان ، خاموشی و سکوت هنگام اجرای بعضی مراسم مذهبی ، و دعاهائی که آهسته و زیر لب میخوانند ، و نیز یکی از نمازها زردشتیان به نام سروش باج گفته شده یعنی گفتار سروش که صبح زود پس از برخاستن از خواب و شستن دست و روی به جا می آورند . چنانچه نظامی گوید :

چو آمد وقت خوان دارای عالم

ز موبد خواست رسم باج و برسم

در زبان های پامیری باج آن اغذیه ای است که صرف در نوروز و یا در روزهای خدایی ( خیرات ) پخته میشود . در مراسم نوروزی قبل از صرف آن بزرگ خانواده چنین نیایش را انجام میدهد، و میگوید : بیامرزیده شود ارواح گذشتگان.با ادای این نیایش سه بار انگشت دست راست را به باج تماس داده و به طرف قبله تکان میدهد که یقینا این آن دعایه خواهد بود که دانشمندان از آن معنی « باج » را گرفته اند.رواج باج در پامیر نشان میدهد که این رسم بدون شک به دوره ای از زندگی آریایی ها ارتباط مییابد که آن ها تازه دست به کشت و کشاورزی زده وآن را در مراسم مذهبی خویش شامل کرده تا سبب تشویق اعضای جامعه شان به زراعت و کشاورزی گردند و این دور مقارن ظهور زردشت و اندکی قبل از آن خواهد بود.تعدادی از مورخین وپژوهشگران رواج های پامیر را از رسوم زردشتی گفته و پنداشته اند که این رسوم از دور زردشت باقیمانده باشد. مگر تحلیل و ارزیابی این رواج ها نشان میدهد که آنها به دین زردشتی ارتباطی ندارند ، بلکه این رواجها یه اعتقادات آریایی ها قبل از زردشت ارتباط داشته و قدیمترین اسناد زندگی آریایی ها هستند.عناصر دخیل در این رواج ها نمایانگر آن است که این رواج ها به دور پادشاهی جمشید یکی از شاهان اسطوره ای آریایی ها وابسته بوده و از آن دوران باقیمانده است که صدها سال قبل از پیدایش دین زردشتی بوده است . تنها برخی عناصر به این رواج ها راه یافته اند.به طور کلی گذشته تاریخی رواج های نوروزی پامیر یک چهره باستانی را نشان میدهد که طی هزارها سال موجودیت خویش شکل یافته اند . نخستین عنصر این رواجها از دوره جمشید حکایه دارد که برخی عناصر دیگر با گذشت زمان به آن ها پیوند یافته و در کوهستانات پامیر تا کنون محفوظ مانده که پامیر چون گنجینه یی از فرهنگ آریایی حکایه هایی در خود دارد. عمدتا چوکات بندی این رواج ها به مرحله ای از حیات اولی اقوام آریایی شکل یافته که این اقوام به مهرپرستی یا پرستش خورشید اعتقاد داشتند و بیشترین داشته های این رسوم به پرستش خورشید وابستگی دارد که یما یا جمشید ممثل اصلی آن بود که الحال نه به عنوان مراسم مذهبی بلکه به عنوان یک رسم و رواج نیاکان در جشن نوروز یا خدیرایام در تمام مناطق برگذار میشود .  

نماد سال 1385: سگ به حکومت خروس پايان می دهد

اهالی مشرق زمين از چين تا مصر بر مبنای يک باور بسيار قديمی معتقدند که بر هر سال يک نماد حيوانی حکومت می کند و خصوصيات آن حيوان بر آن سال حاکم است.سال گذشته، (1384) سال خروس بود، يعنی سال نظامی ها و ديکتاتورها و خروس تا توانست ترکتازی کرد. به هرروی جناب خروس که به آنفلونزای مرغی هم مبتلا شده بود، برای يازده سال ما را ترک کرد و جای خود را به سگ سپرد.طالع بينان چينی معتقدند سال سگ، سال اضطراب و بدبينی و نگرانی است. و مردم با نيت خوب و از سر بخشندگی دايم در حال مراقبت از خود و جهان خواهند بود.سال سگ، سال فعاليت های سياسی است و بر خلاف سال پيش که کوچکترين اعتراض ها هم ميسر نبود، امسال همه چيز در جهت آزادی های بيشتر و پرش های مخالف حرکت خواهد کرد.امسال سال توطئه های بزرگ بی غرضانه و عمليات وسيع است. سال سياستمداران به حد افراط يک دنده، اغلب بدگمان، با زبانی تند و تيز و ترشرو است. سال منتقدان، بدبين ها، شجاعان حامی مظلومان و وظيفه شناسان و رازداران است. و البته سال بی اعتمادی، سال شنيدن سخنان مبتذل، هشياری و مهم تر از همه گوش فرادادن به سخنان يکديگر است. شرقی ها از نظر عدالت خواهی، سگ را در کنار ببر قرار می دهند. به همين دليل سال سگ را سال مبارزه برعليه حق کشی و سال قهرمانان عدالت خواه و اهل اخلاق و فلسفه و نقد می دانند.امسال سال درخشيدن سخنوران، صاحبان نظرات انسانی و اصيل است. امسال به رغم تمام ترس ها و بدبينی ها و اضطراب ها، سال اتحاد شريف ترين جنبه های انسان و طبيعت است، سال وفاداری، صداقت و درستکاری است. اما سال سگ، سال فعاليت های شديد و پنهانی ماموران مخفی، قدرت های پشت پرده، و سياستمداران در امور خارجی نيز هست. چينی ها معتقدند در اين سال بچه هايی که در روز متولد می شوند، نسبت به بچه های متولد شب زندگی آرام تری خواهند داشت.سال سگ بر ای صاحبان علامت های موش ( متولدين سال های 1315، 1327،؛ 1339، 1351، 1363 و 1375 )، ببر ( متولدين سال های 1317، 1329، 1341، 1353، 1365 و 1377 )، اسب ( متولدين سال های 1321، 1333، 1345، 1357 و 1369 )، سگ ( متولدين سال های 1325، 1337، 1349، 1361 و 1373 ) و خوک ( متولدين سال های 1326، 1338، 1350، 1362 و 1374 ) سال بسيار خوبی است.

افراد سرشناس متولد سال سگ

همانطور که از سگ بر می آيد، بيشتر قهرمانان عدالت خواه، بدبين، خرده نگر، ترشرو و اهل قضاوت تاريخ زير نفوذ اين علامت متولد شده اند: سقراط، مولير، مالتوس، برتولد برشت، لئون بلوم، مارسل پروست، يوری گاگارين، گی دو مو پاسان، لوئی شانزدهم و در نهايت تعجب راسپوتين!به هر روی باور مشرق زمينيان در باره نفوذ علامت های دوازده گانه بر سال ها و شخصيت انسان ها هرچه باشد، ما می توانيم از صميم قلب برای تمام مردم جهان سالی سرشار از آرامش و صلح و آزادی آرزو کنيم.

سيزده به در، خاستگاه و ريشه ها

چرا سال 12 ماه دارد و چرا جشن نوروز 12 روز است ؟ چرا روز سيزدهم مردم به کوه و در و دشت پناه می برند و آن همه شادمانی می کنند؟ انسان باستانی گمان می برد که عمر جهان 12 هزار سال است و در پايان دوازده هزار سال، عمر جهان به پايان خواهد آمد و جهان هستی نابود خواهد شد.بهرام فره وشی استاد فقيد دانشگاه تهران که در باره ايران باستان مطالعات ارزشمندی دارد، نوشته است که « در اساطير ايرانی عمر جهان 12 هزار سال است و عدد 12 از بروج دوازده گانه گرفته شده است و پس از اين 12 هزار سال دوره جهان بسته می شود و انسان هايی که در جهان هستی، وظيفه آنها جنگ در برابر اهريمن است، پس از اين دوازده هزار سال، بر اهريمن پيروزی نهايی می يابند و با ظهور سوشيانت  آخرين نيروی اهريمن از ميان می رود و جنگ اورمزد بر ضد اهريمن با پيروزی پايان می يابد ».مهرداد بهار، متخصص فقيد اساطير و آئين های ايران باستان نيز ضمن نقل افسانه ای به همين مضمون يادآور می شود که « توجيه اساطيری سال دوازده ماهه بر اساس عمر دوازده هزارساله هستی، بهترين توجيهی به نظر می رسيد که در چارچوب اعتقادات کهن می گنجيد».به نوشته او جشن های دوازده روزه آغاز سال نيز با اين سال دوازده ماهه و دوره دوازده هزار ساله عمر جهان مربوط است. انسان آنچه را در اين دوازده روز پيش می آمد، سرنوشت سال خود می انگاشت. « از پيش از نوروز انواع دانه ها را می کاشتند و هردانه ای که در طی اين دوازده روز بهتر رشد می کرد، آن دانه را برای کاشت آن سال به کار می بردند و گمان داشتند اگر روزهای نوروزی به اندوه بگذرد، همه سال به اندوه خواهد گذشت».به اين ترتيب همانگونه که پس از دوازده هزار سال، جهان به پايان می آمد و آشفتگی نخستين باز می گشت، دوازده روز جشن نوروز نيز، يک روز آشفتگی در پی داشت و آن روز، روز سيزده نوروز بود.بهار می گويد « نحسی سيزدهم عيد نشان فروريختن واپسين جهان و نظام آن بود ».اما بسياری از محققان اساسا به نحسی سيزده عقيده ندارند و می گويند که چنين چيزی در ايران باستان وجود نداشته و عدد 13 مانند همه روزهای ديگر ميمون و مبارک بوده و نام روز سيزدهم هر ماه « تير » نام داشته و در 13 تير ماه که نام ماه و روز برابر می شده، جشن « تيرگان » برپا می شده است که جشنی بزرگ مانند مهرگان بوده است.دنباله اين جشن هنوز در پاره ای مناطق ايران از جمله مازندران وجود دارد و به « تير ماه سيزده شو » ( شب سيزدهم تيرماه ) شهرت دارد.سيزدهم فروردين که بر اساس نام گذاری روزها در ايران قديم به روز « تير » موسوم بود، به ايزد باران تعلق داشت. در آئين مزد يسنا و در باور مردم پيش از زرتشت، اين ايزد همواره با ديو خشکسالی در مبارزه است. اگر پيروز شود باران می بارد و چشمه ها می جوشد و رود ها جاری می شود، وگرنه، خشکسالی حاکم خواهد شد.بنا به نوشته کورش نيکنام در « آئين ها و مراسم سنتی زرتشتيان »، در ايران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی و هنگامی که سبزه از زمين می روييد و گندم و حبوبات سبز می شد، در روز سيزدهم که به ايزد باران تعلق داشت، مردم به دشت و صحرا و کنار جويبار ها می رفتند و به شادی و پايکوبی می پرداختند و آرزوی بارش باران می کردند.بعضی از محققان از جمله دکتر روح الامينی شباهتی بين سيزده به در و عيد پاک می بينند و علاوه بر همزمانی، مانندگی دو مراسم را دليل هم ريشه بودن اين دو آئين می دانند.هرآينه روز سيزدهم نوروز، چه نماد پايان عمر 12 هزار ساله جهان باشد و چه نباشد، امروزه بيشتر نشان پايان جشن های 12 روزه نوروزی است تا کار و زندگی به روال معمول از سر گرفته شود و يک سال ديگر در تلاش معاش و بهبود زندگی بگذرد و اين دوره همچنان با چرخ روزگار تکرار گردد. تکراری که مانند همه تکرار های طبيعی و کيهانی چون طلوع و غروب خورشيد با شکوه و نامکرر جلوه می کند.عدد سيزده در بسياری از فرهنگ ها و باورهای عاميانه بدشگون و ناخجسته (نحس) خوانده شده است. گفته اند که دوازده روز اول ماه فروردين که با روز عيد نوروز شروع می شود، برای ايرانيان روزهايی فرخنده و خجسته بوده است. به دنبال اين روزها، سيزدهم فروردين فرا می رسد که ايرانيان آن را بدشگون می دانسته اند که می توانسته شکست و اندوه به همراه داشته باشد.برای پرهيز از نحوست و گزندهای احتمالی اين روز بدشگون است که مردم، از دارا و ندار و کوچک و بزرگ، به دامن طبيعت می روند و سراسر روز را به شادی و تفريح می گذرانند. با اين شگرد، آفت اندوه را از خود دور می سازند و سالی شاد و پرشگون آغاز می کنند.سيزده بدر رسمی بسيار کهنسال است و با آئين هايی ويژه همراه بوده است. بخش اصلی مراسم اين است که مردم در گروه های بزرگ به طبيعت می روند، سبزه های سفره هفت سين خود را به آب روان می سپارند و خود به دست افشانی و پای کوبی می پردازند.ديده بوسی، نوش خواری و شرکت در بازی های نشاط آور جمعی از رسوم اين روز است. اما شايد معروف ترين مراسم خاص اين روز گره زدن گياه باشد، که رمز پيوند زن و مرد است. دختران دم بخت، با دلی شاد و نيتی پاک، آرزو می کنند که هرچه زودتر همسر دلخواه خود را بيابند و پای سفره عقد بنشينند.

                              نوروز، جشن کيهانی

گروهی را عقيده بر اين است که نوروز جزو جشن های کيهانی، يعنی مربوط به دگرگونی ها و دگرگشت های طبيعت است. چون جشن های مربوط به کاشت و داشت و برداشت محصولات که نزد همه اقوام معمول است و به اين اعتبار، نوروز جشن بيداری طبيعت است پس از خواب زمستانی. اما به نظر می رسد اين قول چندان درست نباشد زيرا دکتر ذبيح الله صفا استاد معروف دانشگاه تهران در کتاب « گاه شماری و جشن های ملی ايرانيان » می نويسد که « در اواخر عهد ساسانی نوروز در تابستان بود و بعد به تدريج تغيير مکان داده در زمان خلافت المعتضد بالله در 26 حمل و در 467 هجری يعنی در عهد سلطنت ملکشاه در نيمه برج حوت و به قولی در 13 حوت و در زمان تأليف کتاب الآثارالباقيه ( ابوريحان بيرونی) در اوايل برج حمل بوده است و به همين ترتيب در گردش و تغيير بود تا آنکه در سال 467 يا 471 يعنی زمان سلطنت ملکشاه سلجوقی و به امر او تقويم پارسی اصلاح شد و نوروز به اول حمل بازگشت ».نوروز در هر کجا که ريشه داشته باشد، علت بقايش از ريشه هايش مهمتر است. ايرانيان اين جشن را در طول قرون و اعصار حفظ کرده اند و چنانش بزرگ داشته اند که به بزرگترين جشن ملی آنها بدل شده است. در حالی که جشن های ديگر اين سرزمين پر جشن و سرور يکی پس از ديگری از ميان رفته اند.راستی با اين تاريخ پرفراز و نشيب و با آنهمه سيل های بنيان کن که از زمان حمله تازيان ايران را فراگرفت چگونه اين جشن برخلاف جشن های ديگری چون مهرگان و سده، ماندگار شد و دوره خلفای اموی و عباسی را پشت سر گذاشت؟ علت اين گونه پديده ها را هرگز به دقت نمی توان دانست. تنها می توان گفت که برخی علل را برای بقای نوروز برشمرده اند. از جمله می گويند که زمان طبيعی نوروز که در آن زمستان به پايان می رسد و طبيعت زندگی از سر می گيرد يکی از علل پايداری آن است.

 

یادها ها و لحظه ها

 خوش به حال غنچه های نیمه باز

شعری از فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

شب دراز

شب گشنگان مفلس ، چه شبی دراز باشد       

                كه شكم به قار و قورش ، چه نوای جاز باشد

نه شكم ، كه طبل و كوس است ! از آن كودكانم        

          ز عيال اين نوا چيست >! كه جانگداز باشد

                   بگذار تا كمربند ، كنم دوباره محكم‏                

      كه به بند ، حكمتی هست كه چاره ساز باشد

نكنم شكايت اينك ، من اگر ز رفتن برق         

   ز سرم پريده برقی ، كه يقين : سه فاز باشد!‏

چه خوش است آنكه يكروز به روزنامه خوانم :‏           

 به دكان پی نظافت ، به كسی نياز باشد

من از آن سبب كه شايد بخورم به خواب ديزی     

   دهنم به وقت خفتن همه شام باز باشد

چو خوراك نان خالی است ، ميان سفره ی ما    

                پس از اين چه احتياجی به اجاق گاز باشد؟!‏

شب جشن و ميهمانی ، بخوريم نان قندی          

               كه به خانه ميوه ی ما ، ترب و پياز باشد !‏

شد اگر پنير اعلام ، بروم به جستجويش        

                   اگرش به چين و ماچين و اگر حجاز باشد

كوپنت چو گشت مفقود ، چه سود زنده ماندن؟!‏   

              كه كوپن به زندگانی ، سند و جواز باشد !‏

                          خود من ندارم آهی ، كه كنم به ناله سودا                  

       زن من به فكر صغری است ، كه بی جهاز باشد!‏

تو شنيده ای ز من ليك هنوز هم ندانی      

 شب گشنگان مفلس چه شبی دراز باشد !!!

گفتگویی مادر ودختر متجدد

ای    دختر    من    باز    كه   تو   حامله  هستی

يكبار      دگر     منتظر    قابله    هستی

بايد  كه  بگيری  جلوی  اين  شكمت   را

اينقدر  چرا  تو  شكمويی ،  دله  هستی؟

و الله  شدم  از  دست  خودم  پاك   كلافه

رفتيم    شبی   با   پسری   جانب   كافه

ديدم كه آن  كافه  شلوغ  است  ز   مردم

گفتيم   كمی   هم    برويم   زير    ملافه

حيف   از   پدر   و   مادر    اينقدر   نجيبت

افسوس كه از حجب  و حيا نيست نصيبت

تشريح   بكن    بود    چطوری   جريانش؟

آخر  به  چه  تدبير  ،   چنين  داد   فريبت؟

او  بر  لب  من بوسه  زد  و  لال  شدم من

حرفی ز عروسی زد و خوشحال شدم من

من  غرق خوشی بودم  و در فكر  عروسی

افسوس كه   يكمرتبه   اغفال   شدم  من

انگار  كه  در  روی  زمين  هر  چه  بلا   بود

از  روز  عزل  ،  قسمت  ما  ، طالع  ما بود

ما   چاره   نداريم    كنون    غير    شكايت

نامش  چه بود  آن پسرك ،  اهل كجا بود؟

ای مادر من    دور     بود    از   تو   بليه

بايد    بكنم    بنده    يكی   ليست  تهيه

يا   كار حسن  بوده  و   يا   كار     منوچهر

يا   ايرج   و   يا   ناصر  و  يا  اينكه   بقيه

آرزوست

از مرغ خانه تخم فراوانم آرزوست

آري همانكه يافت مي نشود آنم آرزوست

از طول صف شكسته دل و خسته جان شدم

جائي جدا از غصه و حرمانم آرزوست

دلتنگم از شلوغي شهر و هواي آن

آرامشي ز كوه و بيابانم آرزوست

از بسكه رفته در پي داروي طفل خويش

گشتم مريض و دكتر و درمانم آرزوست

شامپو زدم به كله و بي مو شدم ز بيخ

مويي بسان طره افشانم آرزوست

چندي نديده قامت رعناي شقي گوشت

ديدار ران ، برّه ي بريانم آرزوست

از انجیوگرفته دلم ، از دروغگوی

از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

مخمس بر غزل مخفی بدخشانی

یعقوبی پنجشیری

شوخ من شهد نکويان نچشيدست هنوز     

        بدلــــــش ناوک مژگان نخليدست هنوز

سرو قدش به تمنا نه خمــــيدست هنوز       

      ترک مستم غم هجران نکشيدست هنوز

آه عشاق به گوشش نرسيدست هنوز

از ازل برگ گلش رنجه نديدست زشاخ        

       به خرامش دوجهان خانهً دلهاست فراخ

نه گذشتست شبی آه منــــش از سر کاخ      

          نوزيدست صبا بر سر زلفش گـستاخ

چشم آيينه رخش سير نديدست هنوز

مهرومه ســجده کند روی دل آرايش را         

      زهره تحسين کند آن نرگس شهلايش را

بوسه زن سنبل تر زلف سمن سايش را         

      جوش خط جلوه دهد حسن دو بالايش را

سبزه بر گلش رويش ندميدست هنوز

سرخط زلف ترا قيس به ليلی بيند        

               وامق آن دانه خال تو ز عزرا چيند

بره يوسف حــــسن تو زليخا شيند        

                کاش زاهــد به سرکوی تو آيد بيند

باغ خلدی که شنيدست نديدست هنوز

ريشهً شوق تر از آب زلالـــــش مخفی   

                 ديده را نور زانوار جمالش مخفی

خون يعقوبی اگر ريخت حلالش مخفی     

               دل شـــيدای تمنای وصالش مخفی

وين خياليست که در خواب نديدست هنوز

آخرين فريب
گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود
اينك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي
در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد
آغوش گرم خويش برويم گشاده اي
دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست
اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي
در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب
ليكن هزار جامه بر اندام او كني
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كني و مرا رام او كني
روزي نقاب عشق به رخسار او نهي
تا نوري از اميد بتابد به خاطرم
روزي غرور شعر و هنر نام او كني
تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم
در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام
ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش
اي زندگي ، دري
غ
كه چون از تو بگسلم
در آخرين فريب تو جويم پناه خويش

 غزل استاد محمد حسین شهریار در ستایش قمر
از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست

 آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد

چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق

 پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم

يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش

. همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش

 اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما

 امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام

 برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

 باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد

 کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

آبشارِ نور

ظهور الله "ظهوری"

در صـبحِ پر فروغِ  تـنت  شعله گسترم

اي آ بـشارِ نـور ، دل ا نگـيز منظـرم

در دستهات فصلِ بهارم  دمـيده  است

باغ وگـل و شگـوفـه  براور ز پيكـرم

شب رفـت و باز قصٌـة ما نا تمام  شد

اي شامِ غـم براي و برا فـروز اخگـرم

ديريست فصلِ لاله و گل بيتو  بگذرد

مـامِ فلـك نهـاده بسر ، سيم مغفرم

از برگ، برگِ خاطره ام  شعله ميوزد

آتـش گــرفته است  دلِ داغ  پرورم

تا چـند ازكـرانة دل خـيمه بر كني

ا فـروز از شكـوهِ تنـت سايه بر سرم

چون موج ،در تلاطمِ درياست سينه ام

كـوكشتيي كه باز ازين ورطه بگـذرم !

 شام فرنگ

"خاکساری"

ای جوانان تا بکی گیرید الهام از فرنگ

از چه رو آغاز دارد نقد انجام از فرنگ

دختر دانش بزاد در دامن عریان شرق

چونکه بالغ شد کنون، گردید بدنام ازفرنگ

وای ازین بی همتی های که دارد نسل ما!

زهر تقلید است مارا جمله در جام از فرنگ

بو علی و فخر رازی زادهِ کهسار ما

ادویه آید کنون با دور ایام از فرنگ

آفتاب صبح خاور تا بکی پنهان به میغ

روز گار ما چرا گردید چون شام از فرنگ؟

تا بکی بوزینه سان تقلید از مود و لباس

پخته ها در دیگ ماگردیده است خام از فرنگ

غرق شو در خم وحدت فارغ از پیمانه شو

بگذر از وحشت پرستی هست این دام از فرنگ

لکه های جهل را از دامن خود پاک کن

واژه های ترک و تاجیک کردهِ وام از فرنگ

تو مسلمان زادهِ ننگست فخرت بر نسب

نشنلیزم کور دارد، باده در جام از فرنگ

از نسبها بگذرید از رنگ ولفظش بگذرید

قامت چون سروما گردیده چون لام از فرنگ

قطره ها!باهم در آمیزید! طوفانی شوید!

تا دیگر هرگز نگردید زار وسرسام ازفرنگ

22/1/1361

ساغر بدخشان

سمیع « رفیع »

فيض نعــــمت هســــتي پيكــــــر بدخشان است
رنگ گلشن گـــــيتي اخــــــــضر بدخشان است
رونق جهـــــان عشـــــق از حضـــــور دل تابد
جام معرفت خـــــواهي ســـــاغر بدخشان است
آفـــــــتاب اظهــــــار است آســـــمان گـــــواه او
صــــــبـــح آرزومــــندی اخـــــتر بدخشان است
گر تو را تماشــــــاي خُلد و باغ و بســتان است
ديده بر گشــــــا بنگــــــر ازهـــر بدخشان است
عارف و سخندانش ســــرمه از يقين ســـــازند
دوســــــت را تجلي از جــــــوهر بدخشان است
شـــــــــاعران دراكش مصرعي اگـــــر خواهند
بس قصيده ها ســـــازند شعر تر بدخشان است
عاشـــــــقان درويشش شهـــــباز اوج قـــــدس
باغ جـــــان معـــــطر از عــــنبر بدخشان است

ســـــر فــــــرو نمي آرم جز به درگهء معشوق
قلب مســــــتمند من چاكــــــــــر بدخشان است 

دوسـت تر زجان دارم اي « رفيع » خيالش را

آنكه دل ربود از مــــا دلــــــــبر بدخشان است

پادشاهان سخنور بدخشان

                                     علی بن اسد   

 عصمت الله "شرقی"

علی بن اسد یکی از جملهِ شاهان منور ، فرهیخته و ادب پرور بدخشان بود که که ناصرخسرو در زمان حکومت او ببدخشان رفت و مورد عنایات آن شاه قرار گرفت از قراین چنین بر میاید که بدخشان در زمان ورود ناصر خسرو بدان دیار از حوزهِ حکومت سلجوقیان خارج بوده و زیر اداره علی بن اسد بود این همان شاهی بدخشان است که به هدایت اوابوالهیثم جوزجانی 91 سوال را درقالب 82 بیت از ناصر خسرو نمود و ناصر خسرو کتاب جامع الحکمتین را بجواب این سوالات نوشت. ناصر خسرو در مورد وی چنین میگوید: امیر بدخشان که معروفست به عین الدوله ابوالمعالی علی بن اسد الحارث ایده الله بنصره که بیدار دل و هشیارمغز وروشن خاطر وتیزفکرت ودوربین وباریک اندیش و صایب الرای و قوی حفظ وپاک ذهن و پسندیده خویست آنکه دنیا با زخارف خویش روی بدو داشت و درگاه رفیعش به صدر ملکی مقدروبرملک میراثی اسلاف خود مالک بود.

نظری گذرا بر کتاب جامع الحکمتین ناصر خسرو میرساند که علی بن اسد یکی از جملهِ شاهان فرهیخته و نیک کردار بدخشان بود ، میدانیم که بدخشان در زمان حکومت سلطان محمود و سلطان مسعود جزء قلمرو سلاطین غزنه بود ، سلطان مسعود در سال 422 مهمان شاه بدخشان شد درین زمان به نوشتهِ بیهقی حاکم بدخشان احمدعلی انوشتکین بود بیهقی درین مورد مینویسد:امیر(مسعود) ازآنجا(باغ خواجه علی میکاییل) بردشت خرمی و با نشاط وشراب وشکار میرفت میزبان بر میزبان بر خلم وبر پیروزونخجیروببدخشان آخرسالار که ولایت این جاییها برسم او بودواین احمد بن علی بعدها عصیان کرد نخست بکرمان و ازانجا به نیشاپور رفت بعد ازان به نزد مسعود رفت و در سال 426 وفات کرد. خاندان علی بن اسد در بدخشان در بین سالهای 426-437 که سلجوقیان از بلخ و خوارزم تا اصفهان وری را مسخر خود ساختند در بدخشان مستقر شده و حکومتی مستقل ازسلطهِ سلجوقیان را تشکیل دادند بعد ها ازین خاندان علی بن اسد به پادشاهی بدخشان رسید که اندکی بعد در اثر حادثهِ از حکومت معزول و مدتی بعد دوباره بپادشاهی رسید بدینگونه در سال 462( سالیکه ناصر خسرو جامع الحکمتین را نوشت  ) وی حاکم بدخشان بود.

نمونهِ کلام علی بن اسد:                       

فخردانابه دانش وادبست

فخرنادان به جامه و سلبست

ادب و دانش از ادیب کنون

خوارورچند مرد با ادبست

ناکسان پیشگام وکامروا

فاضلان دور مانده وین عجبست

سبب اینهمه نداند کس

جزهمان کو مسبب سببست

علی بن اسد چنین گوید:

کین جهان سربه سرغم وتعبست

نمونهِ دیگر:

گربشدازمن منال ومال وولایت

جودوشجاعت نشد نه فضل وکفایت

شکرخداوندرامایه بجایست

سود کنم اگر کند خدا عنایت

بدهد روزیم اگر ولایت ندهد

باری دادست زاهدیم هدایت

مشو تا توانی سوی بندگان

همی تا خداوند باشد بجای

که فریادرس نیست اندر جهان

بهر سختی یی بنده را جزخدای

 انفلونزای مرغی چیست؟

گسترش آنفلوانزای مرغی - که به مرگ صدها تن در دنیا منجر شده باعث نگرانی های گسترده در سطح جهان شده است.اما اين بيماری و خطرات احتمالی آن برای انسان چيست؟پرندگان هم مانند انسان و ساير گونه ها در مقابل آنفلوانزا آسيب پذيرند.پانزده نوع مختلف آنفلوانزای مرغی وجود دارد.واگيرترين انواع آن، که معمولا در پرندگان مهلک است، H5 و H7 هستند.ويروسی که هم اکنون باعث نگرانی شده است نوع کشنده H5N1 است.حتی در داخل گونه H5N1 نيز نمونه های متنوعی ديده می شود و در کشورهای مختلفی که شاهد شيوع اين بيماری بوده اند نيز گونه ها، کمی از يکديگر متفاوتند.پرندگان وحشی مهاجر، به ويژه مرغابیها، ناقلان طبيعی اين ويروس ها هستند اما خود به ندرت دچار عفونت و بيماری می شوند.پرندگان اهلی به خصوص در مقابل اين اپيدمی آسيب پذيرند.به همين دليل است که کشف گونه H5N1 در پرندگان در ترکيه و رومانی مايه نگرانی شده است.در پاکستان مواردی از ويروس H7 و H9 آنفلوانزای مرغی در طيور کشف شده است اما هيچيک از اين گونه ها به انسان سرايت نکرده است.درپی کشف ويروس H5N1 در ترکيه و رومانی و اکنون در روسيه و چين، بيم آن می رود که اين ويروس در سراسر اروپا منتشر شود.آخرین گذارشها میرساند که دامنهِ نفوذ این ویروس به اروپا کشانده شده و واقعات آن رد کشورهای آلمان ، فرانسه ، سویدن و کشورهای دیگر اروپایی دیده شده است. در آلمان یک پشک در اثر خوردن گوشت مرغ مصاب به مرض مصاب شده وتلف شد.

از آنجا که اين ويروس توسط پرندگان مهاجر منتقل می شود هيچ راهی برای جلوگيری از ورود آن وجود ندارد.اما اين به آن معنی نيست که ويروس لزوما به پرندگان اهلی منتقل خواهد شد. کارشناسان می گويند کنترل صحيح طيور - از جمله جلوگيری از نشستن پرندگان وحشی در محل های نگهداری مرغ - بايد مانع چنين انتقالی شود.تا زمانی که نخستين موارد آنفلوانزای مرغی در سال 1997 در هنگ کنگ در انسان مشاهده نشده بود، تصور می شد اين بيماری مختص پرندگان است.انسان از طريق تماس نزديک با پرندگان زنده و بيمار، مبتلا می شود.پرنده ويروس را از طريق فضولات دفع می کند. مدفوع خشک شده و پودر می شود. سپس از طريق استنشاق به بدن انسان راه می يابد.علائم آن شبيه ساير انواع آنفلوانزا است: تب، کسالت، گلو درد و سرفه. در مواردی ورم ملتحمه چشم نيز به انسان عارض می شود.دانشمندانی که سرگرم مطالعه موردی از اين بيماری در ويتنام هستند دريافتند که ويروس می تواند کليه بخش های بدن، و نه تنها ريه ها را، عفونی کند و اين موضوع محققان را نگران کرده است.اين بدان معنی است که بسياری از بيماری ها و حتی مرگ و ميرهايی که تصور می شد علل ديگری دارد ممکن است ناشی از ويروس آنفلوانزای مرغی بوده باشد.تا 10 اکتبر 2005، بروز 117 مورد بيماری آنفلوانزای مرغی در ميان ساکنان اندونزی، ويتنام، تايلند و کامبوج تاييد شده است که در 60 مورد به مرگ بيماران منجر شد.نرخ تلفات در ميان بيماران آنفلوانزای مرغی بالاست. در مقايسه، بيماری سارس (يک نوع بيماری حاد دستگاه تنفسی) از زمان نخستين بروز آن در سال 2002 تقريبا 8400 نفر را آلوده کرده اما باعث مرگ در حدود 800 نفر شده است.نشانه ها حاکيست که امکان سرايت آن از انسان به انسان وجود دارد، با اين حال حداقل تاکنون در شکل جهش يافته که بيم آن می رفت و می تواند باعث يک اپيدمی گسترده شود ميان انسان ها منتقل نشده است.در يک مورد در تايلند، نشانه های انتقال احتمالی ويروس از يک دختر بيمار به مادرش که او نيز درگذشت، به چشم می خورد.عمه اين دختر که او نيز آلوده شده بود شفا يافت.جان آکسفورد، متخصص ويروس شناسی در بريتانيا گفت اين موارد نشان می دهد که ويروس اصلی H5N1 می تواند از انسان به انسان سرايت کند و پيش بينی کرد که خوشه های مشابه کوچک بيماری (ماننده خانواده تايلندی) بار ديگر مشاهده شود.موارد مشکوک ديگری از انتقال اين ويروس ميان انسان ها در تايلند و هنگ کنگ مشاهده شده است.کارشناسان نگرانند که چنين حالتی پيش آيد. اما در مورد مربوط به تايلند، ويروس تنها به بستگان نزديک منتقل شد و بيش از آن گسترش نيافت.به علاوه اين ويروس هنوز با نوع انسانی آن ترکيب نشده است.اما اين احتمالی شديدا نگران کننده است. کارشناسان معتقدند که اگر يک شخص به هر دو نوع آلوده شود، ويروس H5N1 می تواند به مبادله ژن با ويروس انسانی بپردازد.به گفته آنها موارد آلودگی مضاعف به هر دو نوع ويروس هرچه بيشتر باشد، احتمال خلق يک ويروس تازه و انتقال آن از انسان به انسان بيشتر می شود.تحقيقات ديگری که نشان داده است ويروس عامل اپيدمی گسترده سال 1918 يک ويروس آنفلوانزای مرغی بود، نيز مايه نگرانی شده است.هرگاه ويروس توانايی انتقال راحت ميان انسان ها را به دست آورد، نتيجه آن می تواند فاجعه بار باشد.در آن صورت کارشناسان مرگ دو ميليون تا 50 ميليون نفر را در سراسر جهان پيش بينی می کنند.هنوز واکسنی صد در صد موثر وجود ندارد، اما نمونه های آزمايشی که از انسان در مقابل H5N1 محافظت می کنند در مرحله توليد است.اما داروهای ضدويروسی، مانند تاميفلو (Tamiflu) که هم اکنون در دسترس قرار دارد و کشورهايی مانند بريتانيا در حال ذخيره آن هستند، ممکن است به تخفيف علائم بيماری کمک کند و خطر گسترش بيماری را کاهش دهد.با اين حال خبری داير بر اين که يک بيمار ويتنامی در برابر تاميفلو مقاومت نسبی حاصل کرده است باعث نگرانی شده است.دانشمندان می گويند شايد ذخيره کردن ساير داروهای متعلق به همان خانواده مانند Relenza يا همان zanamivir اقدامی عاقلانه باشد.بعضی کارشناسان می گويند که ويروس آنفلوانزای مرغی توسط خوراکی ها منتقل نمی شود بنابراين خوردن گوشت مرغ خطری ندارد.تنها کسانی که در کشتار و آماده سازی گوشت مرغ دست دارند با خطر ابتلا مواجهند. با اين حال سازمان بهداشت جهانی برای محکم کاری توصيه می کند گوشت با دمای حداقل 70 درجه سانتيگراد پخته شود. تخم مرغ نيز بايد کاملا پخته شود.ميليون ها پرنده در تلاش برای متوقف کردن گسترش بيماری در ميان پرندگان و جلوگيری از سرايت آن به انسان جمع آوری و نابود شده اند.

تحقيقات نشان می دهد که آنفلوآنزايی که در سال 1918 و 1919 جان تقريبا 50 ميليون نفر را در سراسر جهان گرفت احتمالا از پرندگان نشات گرفته بود.دانشمندان آمريکايی دريافته اند که ويروس سال 1918 دارای جهش های ژنتيکی مشترکی با ويروس آنفلوآنزای مرغی که اکنون در آسيا يافت می شود است.محققان در نشريه "نيچر" نوشتند که مطالعات آنها تهديدی را که در اثر پيدايش نوع فعلی اين ويروس در سراسر جهان متوجه انسان شده پررنگ می کند.مقاله علمی ديگری در نشريه "ساينس" حاکيست که يک گروه ديگر از دانشمندان آمريکايی موفق به بازآفرينی ويروس سال 1918 در موش شده اند.اين ويروس هم اکنون تحت تدابير شديد امنيتی در مرکز کنترل و پيشگيری از بيماری های آمريکا نگاهداری می شود.دانشمندان اميدوارند با انجام آزمايش هايی به روی اين ويروس، آن دسته خواص بيولوژيکی که آن را شديدا مسری و کشنده می کند کشف کنند.اين ويروس به کمک داده هايی که تيمی از موسسه آسيب شناسی نيروهای مسلح آمريکا با زحمت و دقت فراوان جمع آوری کرده بودند بازآفرينی شد.پژوهشگران که به روی نمونه های ويروس به دست آمده از بقايای قربانيان اپيدمی گسترده 1918 کار می کردند موفق شدند زنجيره ژنتيکی کامل اين ويروس را بازسازی کنند.آنها دريافتند که اين ويروس حاوی عناصری بود که بدن انسان در آن زمان هنوز به آنها آشنا نبود. همين موضوع آن را به شدت مسری و خطرناک می ساخت.تجزيه و تحليل سه حلقه پايانی کد ژنتيکی اين ويروس، وقوع جهش هايی را آشکار کرد که شباهت های خيره کننده ای به جهش های مشاهده شده در ويروس آنفلوآنزای مرغی، نظير اچ 5 ان 1 که هم اکنون در جنوب شرقی آسيا يافت می شود دارد.اين ويروس تاکنون 65 نفر را در آسيا کشته است.بسياری از کارشناسان معتقدند که زمانی فراخواهد رسيد که "اچ 5 ان 1" يا گونه ای مشابه آن -احتمالا پس از ترکيب با نوع انسانی - باعث مرگ و مير گسترده شود.جهش هايی که محققان آمريکايی در ويروس 1918 کشف کردند به ژن هايی مربوط می شد که توانايی تکثير ويروس در بدن ميزبان را کنترل می کند.پژوهشگران می گويند اين جهش ها ممکن است به تکثير گسترده ويروس 1918 کمک کرده باشد.آنها می گويند که "اچ 5 ان 1" درحال حاضر تنها بخشی از اين جهش ها را نشان داده است نه همه آنها را.اما ممکن است اين جهش ها برای آنکه حالت شديدا مسری آن را بيش از پيش تشديد کند کافی باشد و به آن توانايی بالقوه برای آلوده کردن جدی انسان بدون ترکيب آن با نوع انسانی آنفلوآنزا را ببخشد.پژوهشگران بر اين باورند که دو اپيدمی گسترده ديگر آنفلوآنزا در قرن بيستم - 1957 و 1968- ناشی از ويروس های آنفلوآنزای انسانی بود که دو يا سه ژن کليدی آن از ويروس آنفلوآنزای مرغی می آمد.اما آنها تصور می کنند ويروس 1918 احتمالا به طور کامل يک ويروس آنفلوآنزای مرغی بود که خود را با بدن انسان تطبيق داده بود.جولی گربردينگ، مدير مرکز کنترل بيماری ها در آمريکا می گويد: "با فاش کردن هويت ويروس 1918 برخی از اسراری را که به ما کمک می کند اپيدمی گسترده بعدی را پيش بينی و خود را برای آن آماده کنيم کشف کرده ايم."

                       درنگی بر واژهِ روشنفکر

خاطره "نوشین"

جریان رویکردها و باورها در جامعهِ ما و دیگر جوامع همگون ما ، بگونهِ است که در بسیاری اوقات ماه ها وسالها میگذرد و ما نه تنها پدیده ها ، ارزشها و واژه ها را  کاپی  یا تقلید میکنیم که بلکه شیوهِ بکار گیری آنها را نیز چنین میکنیم و چه بسا حالاتیکه این ارزشها ، واژه ها و نماد ها میایند ، استعمال میشوند ، کهنه میشوند و بدور افگنده میشوند بدون آنکه ما شناختی درست و آگاهانهِ ازان و شیوه های کار برد آن داشته باشیم درست همانند چله پوشان در عروسیهایمان که اگر چنین مراسمی را بجا نکنیم احساس میکنیم که مراسم ما نا تکمیل است اما نمیدانیم که این مراسم چه وقت ، چرا و به کدام منظور به میان آمده وفلسفهِ وجودی حضور آن چیست؟ شاید خوشبینانه ترین جواب مان این باشد که این نماد تاهل است یا اینکه علت افگندن آن به انگشت دست چپ را نزدیکی دست چپ به قلب بدانیم زیرا ما تقلید میکنیم نه اقتباس و فرق تقلید با اقتباس درینست که اولی نا آگاهانه میشود و دومی آگاهانه.واژهِ روشنفکر از زمانه های دور بدینسو در بازار های ادبیات ، فرهنگ و سیاست سر زمین ما دست بدست شده و هنوز هم میشود که بدون شک هنوز هم بسیاری درک درست ازین واژه را در حافظهِ خود ندارند ، گاهی معیار روشنفکری ضدیت با شاهان و ستمگران بود و گاهی مخالفت با سنتها و ارزشها.گاهی معیار روشنفکری تجدد گرای و مدرنیزم بود و گاهی هم ستیزه جویی با استعمار و استثمار.روزگاری مشروطه خواه روشنفکر بود و شاه طلب مرتجع ،  زمانی هم مارکسیست روشنفکر بود و جمهوریخواه تاریک اندیش. آنان که دیروز روشنفکر مینمودند، امروز دیگر روشنفکربه شمار نمیروند و آنان که امروز روشنفکرند دیروز روشنفکر به شمار نمیرفتند ، شاه طلب دیروز امروز روشنفکر شده و ضد شاه امروز تاریک اندیش گشته است که علت این همه تسلط جابرانهِ فرهنگ تقلید کورکورانه ، ذوق زدگی فرهنگی ، شوقک گرفتگی سیاسی توام با تحمیل است.آن تعبیری که دیروز وامروز در جامعهِ ما از روشنفکر شده و میشود ، یا عوام الناس بدان معتقدند یا حد اقل عدهِ از روشنفکر نمایان مدعی بودند وهنوز هم هستند، اینست که روشنفکری یعنی مخالفت با رسوم ، سنتها ، ارزشها و فرهنگ کهن همزمان با پذیرش ، کاپی ، تقلید و تبلیغ ارزشهای وارداتی .  اگر بهتر بگوییم در یک کلام پشت پا زدن به ارزشهای خویشتن و چسپیدن به ارزشهای دیگران.که بدین اساس هر کس که به اعتقادات سنتی و دینی پابندی نداشت و فرقی بین حلال و حرام را نکرد در گذشته و حال خود را روشن فکر میداند و دیگران را تاریک اندیش ، مرتجع و خرافاتی.وخلاصه اینکه عنصرتقلید در اعمال ، کردار و گفتار روشنفکر مابان ما مسلط بوده که هیچگاهی از خود حرف برای گفتن نداشتند و کاری برای کردن که بدین اساس مقلد محض بودند و هنوز هم هستند یا حد اقل ما اینگونه برداشتی داریم.اما آنگاهیکه متون کهن و نوین را ورق میزنیم ، صفحاتی نوشته های بزرگانی از خود و بیگانه را بز میگردانیم آنچه را که در محیط خود میبینیم و انچه را که در متون میخوانیم زمین تا آسمان فرق میکند.زمانیکه کتاب "روشنفکران" پل جانسون نویسندهِ فرانسوی را ورق میزنیم فهرست نامهای افرادی چون ژان ژاک روسو ، کارل مارکس ، ژان پل سارتر ، راسل وصدهای دیگر را میبینیم که همه چیزشان با روشنفکران جامعهِ ما تفاوت دارد آنان گروهی را بدنبال خود کشاندند در حالیکه خود میدانستند که به کجا میروند واینان بدنبال گروهی میروند که خود ان گروه نمیداند مقصدش کجاست؟ یا بهتر بگوییم آنان رهبران آگاه بودند و اینان رهروان گم کرده راه.بدین اساس لازم دیدیم که تا قبل ازین که این واژه در زیر دست و پای واژه ها و ارزشهای بازارگیر تر و پرزرق وبرق تر دیگر له شود بحثهای را پیرامون آن براه اندازیم تا حد اقل روشنفکران و ناروشنفکران شناختی دقیقی از موقیعت و هویت خود داشته باشند نه اینکه مانند زندانیان گوانتاناما چندین سال را بنام ملا عمر و ملا خیر الله در زندان سپری نمایند ودر آخربا یک  "ساری" رخصت شوند.نخست از خودیها شروع میکنیم زیرا اگر از واژه ها و اصطلاحات اگر چیزی دسترس مان نشد حد اقل نامشان که با ما آشناست از علی شریعتی که هم با علی اش آشنایی داریم و هم با شریعتش می آغازیم بعد برای اینکه شبه روشنفکران خفه نشوند به سراغ ژان ژاک روسو و دیگران میرویم که نه ژانش را میشناسیم و ژاکش را و نه روسو اش را. روشنفکر از دیدگاهِ شریعتی آگاه ترین انسان اندیشمند است ، یک متفکر سیاسیست، او میگوید معنی روشن همینست یعنی انسانی که میداند کجاست ، نسبت به وضع خود آگاهی روشن دارد، بنابران اگر مفاهیم قبلیی را که مغز ما بدان خو گرفته است ، کنار بگذاریم میتوانیم گفت که با تفکیک دو مفهوم ، خدمت و اصلاح و از نظر جامعه شناسی فایده وارزش ، علوم مفید و خدمتگزار میکوشند تا به انسان آنچنان که هست برخورداری تسلط بر طبیعت ، رفاه و دریک کلمه خوشبختی ببخشند و کسانیکه چنین تعهدی را به عهده دارند در یکی معنی عام تحصیلکرده ها یا انتلکچولها هستند و در ورای آن یک نوع خود آگاهی اجتماعی ویژهِ است بنام آگاهی سیاسی  که در صورت ایمان و ایدیولوژی ، مکتب اجتماعی ، مسلکی و آرمان خواهی انسانی ،ملی، طبقاتی تجلی میکند و میکوشد تا انسان فرد و جامعه را از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" براند و هدف مستقیمش ، نه آسودگی و خوشبختی وبرخورداری و تسلط او بر طبیعت ، بلکه حرکت ، انقلاب ، کمال و قدرت معنوی انسان و تسلط او بر خویش است، علوم میخواهند انسان را چنان مقتدر کنند تا طبیعت را آنچنان که میخواهد رام سازد و ایدیولوژی میکوشد تا اورا چنان در قدرت اراده، انتخاب ، ایمان و خود آگاهی نیرومند و متکامل سازد تا خود را آنچنان که میخواهد بسازد.انسانکه آزادی و سرنوشت خویش را به نیروی علوم از سه زندان طبیعت ، تاریخ و جامعه رها میکند به اعجاز ایمان و خود اگاهی از دشوارترین زندان خویش یعنی "خویشتن" نجات میبخشد تا خود آفرینندهِ خویش ، جامعه ، تاریخ و جهان خویش گردد.کسانیکه چنین رسالت را در جامعهِ انسانی و در سیر تاریخ بدوش دارند در گذشته پیامبران بودند و بعد از خاتمیت عصر وحی روشنفکرانند.بنابرین روشنفکران بر عکس تحصیلکرده ها یک گروهی مشخص دارای پایگاهِ اجتماعی ممتاز نیستند. روشنفکران بر خلاف تحصیلکرده ها از نظر طبقهِ اجتماعی در برابر یا در کنار توده، مردم یا عوام الناس قرار نمیگیرند زیرا روشنفکری یک صفت بارز معنوی در انسانست نه یک فرم اجتماعی مشخص.روشنفکران الزاماً تحصیلکرده و دانشمند نیستند و میان تحصیلکرده و روشنفکر رابطهِ دو جانبهِ "عموم و خصوص من وجه" وجود دارد . وظیفهِ تحصیلکرده و دانشمند ادارهِ زندگی و پیشرفت قدرت جامعه وبرخورداری و رفاه و بهبودی انسانست. رسالت روشنفکر حرکت زندگی ، هدایت جامعه و دگرگونی و تکامل و به شدن انسانست.دانشمند میتواند سیاسی نباشد ، فاقد آگاهی و درک زمان باشد زیرا او در گوشهِ ازین کاروان عظیم بشری مشغول کار خویشست ووظیفهِ تخصصی خود را انجام میدهد یک جراح، یک طبیب ، یک تکنیسن یا یک مهندس کاروان فقط میتواند کار خویش را انجام دهد بدون آنکه بداند این کاروان به کجا میرود و باید برود.اما روشنفکر زمام دار کاروانست راه و منزلها و مقصد و مبارزه با موانع راه و خطرات و بسیج مردم و همآهنگی معنوی کاروان بر عهدهِ اوست (و سیاسی بودن بدین معنیست) ، نفس وجودواقیعتهای چون ظلم، فقر ،تناقض طبقاتی ، استعمار،استثمار، خیانت یا انحطاط در بطن یک جامعه عامل حرکت ، انقلاب و دگرگونی نیست بلکه احساس اینها ایجاد حرکت و انقلاب اجتماعی میکند وتا آگاهی عمومی نسبت به واقیعتهای تلخ وشیرین وسیاه وسپیدزندگی اجتماعی در وجدان جامعه ، پدید نیاید جامعه میتواند با پنهان داشتن همهِ این عقده ها و بیماریها به زندگی زمستانی وبستهِ خویش قرنها ادامه دهد درینجاست که روشنفکربه عنوان عنصر آگاهِ جامعه متعهد میشود وتعهدش نیز روشنست "وارد ساختن این واقیعتها در آگاهی و احساس مردم و به عبارت دیگر"خود آگاه کردن جامعه".در یک کلام تعهد روشنفکر دادن خود آگاهی به جامعه است.با تقلید صرف ، مطالعهِ کتاب ، آشنایی با دانشمندان ، فیلسوفان و هنر مندان، تحصیل در یکی از مراکز علمی جهان ، میتوان دانشمند ، هنرمند، فیلسوف و یا متخصص شد، اما روشنفکر شدن در نخستین قدم از خود جوشی ، سازندگی ، قدرت تشخیص و استنباط و قضاوت مشخص در برابر واقیعتها جدای ناپذیر است.تحصیلکرده میتواند با جامعهِ که دران زندگی میکند بیگانه باشد، نداند که در کجاست؟ ونشناسد که در چه زمانی زندگی میکند و با کیها زیست دارد. اما روشنفکر! شاخصهِ بارزش ، شناخت حقیقی و مستقیم جامعه اش  و تفاهم بامردمش و شناخت زمانش و احساس رنجها ونیازها و ایده آلهای زمانش است.روشنفکر کسیست که بیش از هر چیزی باید تضمین کند که جامعهِ او در چه دورهِ از تاریخ قرار دارد؟یا به عبارت دیگر زمان اجتماعی آن چیست؟جامعه شناس و مورخ تحصیلکرده اند، اینها جامعه وتاریخ را به عنوان دوزمینهِ علمی وعقلی میشناسند اما کیفیت شناخت روشنفکراز جامعه وتاریخش باآنها یکی نیستجامعه شناس کسیست که برای طبقهِ اجتماعی ده ها تعریف علمی میداند، تاریخ تحولات طبقاتی را تحصیل کرده است وروانشناسی طبقاتی را بر اساس نظریات جامعه شناسان معروف جهان خوانده است اما روشنفکر کسیست که طبقهِ اجتماعی خویشرا حس میکند ازان یک شناخت مستقیم وعینی و تجربی دارد ، جنگ طبقاتی را در کتابهای سوسیالیستی و ماخذهای معتبر جامعه شناسی نخوانده است بلکه آنرا درون خود میابد ، برروی پوست و گوشت خویش لمس میکند ، برای جامعه شناسان "توده" ترجمهِ کلمهِ انگلیسی "مس" است و نظرات مارکس و انگلس و بلخانف و لوکاچ ودیگران در مورد آن. اما روشنفکر این حقایق را از چهرهِ مردمی که او میبیند ومیشناسد و در جمع آنانست باز میشناسد. ماخذ علمی او کوچه وبازار وکارگاه ومزرعه وروستاهاو حوادث و آداب و رسوم وزبان ووضع زندگی مردمست.شناخت او از تاریخ نیز با شناخت مورخ یکی نیست.مورخ همه حوادث و شخصیتهای تاریخ را میداند، همه اسناد و ماخذ را میشناسد ، برای او تاریخ "گذشتهِ" است که دران حوادث بزرگ روی داده وقهرمانان بزرگ آمده اند و رفته اند، برای روشنفکر تاریخ حال است، زنده و جاریست ، آنرا در متن جامعهِ خویش ، در رفتار و گفتارو افکاروعواطف و احساسات و همه عادات وآداب ووروش و در اعماق روح خویش حس میکند تاریخ برای او یک ذهنیت، یک خاطرهِ واقیعتهای منتفی شده و مدفون در قرون"خالی" نیست ، عینیت دارد و حقیقتی زنده و گرم و متحرک است ، او خود همچنین متن بکر جامعه اش، تجسم عینی تاریخست ، تاریخ برایش توالی حوادث و تسلسل دوره های زمانی و کرونولوژیک نیست رودخانهِ است که از عمق فطرت و ماهیت نژاد، و ملیت و مذهب و معنویت او سر چشمه میگیردوازتوالی نسلها میگذرد ودر رود جامعهِ او جریان دارد.تحصیلکرده میتواند یک متشبه بیگانه باشد میتواند یک متجدد یا متحجر، مرتجع یا منجمد باشد در قالبهای سنتی و موروثی و محصور در یک جهان بینی تاریک.اما روشنفکر نمیتواند در هیچیک ازین قالبهای متضاد محصور بماند.تجدد و تقدم دو قالب تحمیلیست که تابع شرایط خارجی بوده و بدست عوامل ارثی یاوارداتی بگونهِ ناخود آگاه تحصیلکرده یا عامی را در خود میگیرد اما روشنفکر به علت آنکه آگاه است ، هر چیز راخود انتخاب میکند. روشنفکر تقلید نمیکند بلکه اقتباس میکند وی اگر ارزشهای نوین را میپذیرد به علت آنست که این ارزشهارا کالبد شگافی کرده و به اهمیت آن پی برده است و بدین اساس آنرا آگاهانه میپذیرد و اقتباس میکند نه تقلید واگر وی به پایگاه های سنتی خود باز میگردد این بازگشت اگاهانه است و برای نیل به هدفیست در حالیکه متقدم به علت عدم آگاهی درین پایگاه ها باقیمانده است.گاندی جی که لنگ میپوشد و کفش چوبی بپا میکند و چرح میریسد آن هندی بدوی و منحط نیست وی ازان هندی انگلیسی ماب ، جنتلمن و تحصیلکردهِ که شکسپیر میخواند و راک رول میرقصد مترقی تر و متمدن تر است.قوام نکرومه که هنگام شرکت در جلسهِ سازمان ملل با آن عمامهِ بزگ و لباسهای چیت گلدار و همراهانش با کلاه های سرخ و آرایش های بدوی نیمه وحشی افریقایی به نیویارک میاید و خطابه های خود را به زبان غنایی ایراد میکند ازان جهت نیست که نمیتواند دریشی بپوشد و مثل بلبل انگلیسی بگوید و یا بلد نیست که امروز باید چگونه در مجامع بین المللی اشتراک کند و در نیویارک چگونه رفتار نماید ، تا امریکایی ها ، اروپاییها و میمونکهای مقلدشان بگیند که اینها متمدن نیستند ، آیین زندگی و آیینهای دیگر دیل کارنگی را نخوانده اند ، این گونه رفتار در عقل آسمیلیه های افریقایی و آسیایی نمیگنجد ، این اروپایی و امریکای است که آنرا میبیند و احساس میکند که در برابر یک واقعهِ تازه قرار گرفته است، انسانی را میبیند که در اوج شخصیت و اصالت ، وآگاهی و روشنفکری ودرک مترقی از زمان و تمدن وفرهنگ از افریقا آمده است که کار دستی اونیست ، عروسک خوش ادای مقلد استعمار نیست بلکه خودش است ، انسان دیگریست.آنگاهیکه نهرو وراداکریشنان با تنبان سفید و عمامهِ هندی به اروپا میرود برای آن نیست که پوشیدن دریشی و نکتایی را بلد نیست یا اینکه فرهنگ پوشیدن آنرا بلد نیست بلکه  میخواهند به تمدن وفرهنگ اروپایی که مدعی است که فرهنگ و تمدن منحصر به فرد بشری است و بشریت جز پذیرفتن فرم و محتوی آن راهی دیگری ندارد ، به استعمار فرهنگی غرب که مدعیست آسیاو افریقای نیمه وحشی را من متمدن ساخته ام خبر دهد که در هند ملتیست که تسخهِ بدل و تخریف شدهِ دروغین، مضحک و رقتبار شما نیست بلکه خود یک اثز مستقل بشری است با ارزشها، اصالتها ، فضیلتهای متعالی بشری و کیفیت بینش و رفتار و تلقی ویژهِ از جهان و حیات.بدینگونه روشن فکر کسیست که اگر به سنتهای خود بر میگردد و آنرا الگو قرار میدهد آگاهانه است و اگر ارزشهای نوین را میپذیرد آنرا اقتباس میکند نه کاپی که اینهم اگاهانه است. معیار عملکردهای روشنفکر اختیار و اقتباس آگاهانه است در حالیکه معیار عملکردهای الینه شده هاو متجددها  تقلید کورکورانه و نا آگاهانه است.

     فراخوان کمیسیون تدارک بر گزاری شورای بدخشانیهای مقیم کابل

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم مسلمان ، دلیر و سرافرازبدخشان!

همانگونه که شاهد هستیم سر زمین باستانی ما افغانستان وارد مرحله تاریخی و سر نوشت ساز حیات سیاسی و اجتماعی خود شده است که به یاری جامعهِ بین المللی و تلاشهای همگانی ملت مسلمان افغانستان زمینه های رشد استعدادها ، فرهنگها و بکار گیری امکانات مادی و معنوی و گنجینه های نهفتهِ این سر زمین در راستایی باز سازی کشور ویران شده، شگوفای اقتصادی، بالندگی فرهنگی و تفاهم و یکدیگر فهمی سراسری ساکنان این خطه فراهم گردیده است. نهادینه شدن ارزشهای چون آزادی بیان،مردمسالاری، رشد نهاد هایی مدنی، شگوفایی اقتصادی و هماهنگی سراسری اهدافی اند که به آسانی بدست نمی آیند.  برای تحقق بخشیدن برین آرمانهای والا وایفای نقش سازنده، موثر و هماهنگ افراد جامعه در روند بازسازی زیر بنایی ، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان، درپرتوقوانین ومقرره های نافذهِ کشور به ایجاد مجامع و نهاد های که بتواند تمام فعالیتهای ثمر بخش و سازندهِ اتباع این سر زمین را در یک مسیر هدفمند و پویا استقامت دهد نیاز مبرم احساس میشود. به همین نیت شماری از فرزانگان، علما ، متنفذین ، فرهنگیان، روشنگران، کار گران ، دانش آموزان، دانش جویان اعم از زن مرد و در یک کلام نمایندگان تمام اقشار ولایه های اجتماعی بدخشانزمین بدین نتیجه رسیده اند تا جهت هماهنگ نمودن فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی بدخشانیان،استحکام روابط بین آنها ، مقابله با نارسایی های عدیدهِ اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی، رشد استعداد های بالنده بدخشانیها در عرصه های مختلف، بوجود آوردن  روحیه برادری و ایجاد هر چه بیشتر تفاهم و همدیگر فهمی بین بدخشانیهای مقیم کابل و تامین روابط موثر و نهادین آنها با نهاد های اجتماعی و فرهنگی دیگر ساکنان کشور، به ایجاد یک نهادی اجتماعی فرهنگی فراگیر به اشتراک تمام بدخشانیهای مقیم کابل بدون در نظر داشت ملیت ، زبان، جنس، مذهب، وابستگیی سیاسی، طبقهِ اجتماعی و سایر اختلافات و امتیازات ضرورت مبرم احساس میشود. ما باور کامل داریم که بدخشانیهای فرهنگ دوست ، مبتکروپویای مقیم کابل با پی ریزی این نهاد اجتماعی از یکسو میتوانند به بازتاب افکار، خواستها و آرمانهای انسانی و هدفمند خود نایل آیند و از سوی دیگر سرمایه های مادی و معنوی راکد و اندوخته شدهِ خود را بصورت هماهنگ و موثر در راستایی شگوفایی و باسازی ساختار اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی و زیر بنایی کشور بکار بیگیرند.سر زمین تاریخی ، باستانی و همیشه پویای بدخشان که در گذشته های نه چندان دورمرکز تمدن و فرهنگ و ثقافت و تجارت و سیاست و بالندگی در این خطهِ دنیا بود در قرون اخیر بنا بر نداشتن راه های مواصلاتی و نبود دسترسی به مراکز شهری و بازرگانی به حاشیه رانده شد که علت اصلی آن اگراز یکسو نبود راه های مواصلاتی و کوهستانی بودن بدخشان بود ازجانب دیگر عدم پویایی، عدم هماهنگی  نخبگان بدخشان توام بابی توجهی و بی مبالاتی دولتمردان گذشته بوده است.اکنون که کشور ما دارد وارد مرحله نوینی از سیر تاریخی خود میشود فرزندان برومند بدخشان زمین با متمرکز نمودن امکانات و توانمندیهایشان برمحورهمگرایی و پیوند های فشرده در تحقق حقوق، حقه مردم و محیطشان،میتوانند بیشتراز هر زمان دیگر تلاشهای ثمر بخش را بخرج داده، با صدای یکپارچه و رسادرسطح  ملی وکشوری منحیث یک کتلهِ نیرومند وفعال عرض اندام نمایند تا باشد که نقش چشمگیر و بالندهِ را در بازسازی کشور و بهبود وضع اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی خود و سرزمین خود بازی نمایند.با چنین امیدواری از تمام بدخشانیهای مقیم کابل صمیمانه آرزو میبیرم تا جهت بحث روی میکانیزم و چگونگیی ایجاد چنین یک نهادی فراگیر، با حضورخود جلساتی مقدماتی  را که هفتهِ یکبار بدین منظوردایر میشود، رونق هر چه بیشتر داده و باابراز نظرهای معقول و طرحهای سازندهِ خویش ماراافتخار بخشند.

اگر میخواهید دیگر تنها و بی یاور نباشید

اگر میخواهید دیگر در حاشیه قرار نگیرید

اگر میخواهید از یک موضع مستحکم و مطمًن در قضایا داخل شوید

اگر میخواهید سر نوشت خود را با سر نوشت مردم و سر زمین تان گره بزنید

اگر میخواهید در نقش یک انسان مبتکر، رسالتمند وسازنده زندگی کنید

اگر میخواهید خوشی هایتان را با دیگران قسمت کنید

اگر میخواهید دیگران در غمهایتان شریک شوند

اگر میخواهید دست نگر ، در مانده ، نا توان و طفیلی نباشید

اگر میخواهید در معاملات سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، ملی و منطقوی دست بالا داشته باشید

بیایید با ارا ده آهنین و عزم کوهواره طلسم فر هنگ " نمیشود" را که مانند یک بیماری روانی همه گیر بر روح و روان بدخشان سر افراز ، ولی دردمند مسلط گردیده است،  بشکنیم ، و در عمل نشان دهیم که  "میشود"و خوب هم میشود اگر انسان هدفمند همت کند، اراده کند و پشت کار داشته باشد تحمل پذیری و از خود گذری داشته باشد.  خوب میشود اگر ما یکدیگر خود را تحمل کنیم و به یکدیگر خود ارج بگذاریم.

بیایید دست بدست هم داده با  اختلافات سلیقوی ، گروهی ، مذهبی ، تنظیمی ، حزبی ، منطقوی و... وداع کنیم .

هما نگونه که  جویباران و چشمه ساران دامنه های هندوکش و پامیر  باهم پیوسته کوکچه و جیحون را ساخته اند،ما و شما هم !

از هر تیره و نژادی  که هستیم، از هر ریشه و تباری  که هستیم، بهر مکتب و مذ هبی که تعلق داریم، از هر سر چشمه که آب میخوریم.

بیایید همه یکپارچه و یکدست کمر همت بر بندیم تا بدخشان  متحد و نیرومند را اساس گذاریم .

بیایید بدخشا ن نیرومند را پایه گذاری کنیم تا درساختار افغانستان مستقل و آزاد فردا نقش کلیدی داشته باشیم.

بیایید وحدت هندوکش و پامیررا نرد بان ساخته بر بام دنیا گام گذاریم .

آنگاه با وسعت نظر و د ید بلندخواهیم یا فت که ما همه میوه یک باغیم ،و زاده یک خاک .

بیایید همه یکدل و یک زبان گرد هم آییم.بیایید همه با هم در یک فضای صمیمی و یکدلی پیمان وحدت و یکرنگی بندیم.

آگاهانه بیاندیشم ، شجاعانه گرد هم آییم ، عاقلانه تصمیم گیریم و جسورانه عمل نماییم.

جهت اخذ معلومات بیشتر با تیلفونهای زیرین میتوانید تماس گیرید:

0799300341-0799182323 070281271- 0799305459-0799222639-0799466460

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                       

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 8:46 |

 

شماره دهم/سال اول  صدای بدخشان حوت ۱۳۸۴

بدخشان در درازنای زمان

( قسمت نهم)                                                       دوکتور صبغت الله(خاکساری)

برگهای از کتاب" شهر های آریانا" نوشته محمد عثمان صدقی

بدخشان:بدخشان یا بلخشان شهر قدیمی و پایتخت ولایت بدخشان بوده اما امروز موقیعت اصلی آن مستور و مشکوک است.احتمال میدهند که بدخشان قدیم در جای همین شهر موجودهِ فیض آباد که مرکز ولایت است واقع بوده ، زیرا مرکزیت این وادی شاداب را همین مقام تشکیل داده است. بدخشان مرکز تجارت لعل و لاجورد ونقره بوده است راجع به شهر بدخشان در تواریخ که در دست است اطلاعات مزید یافت نشده است.

بهارستان:از شهر های تاریخی تخارستان یکی هم بهارستان بوده ، این شهر در دورهِ کوشانی ها بنام لان شی یاد میشده ، بعداً در آثار تاریخی بهارستان نام یافته و امروز بهارک گفته میشود.نام بهارستان باین شهر اغلبا در دورهِ اسلامی داده شده بود بعد از تصرف این شهر توسط مغول و خرابی هایکه ذریعهِ این جانیان به آن وارد شد به بهارک تعغیر نام یافت.این شهر به مسافهِ28 میل در شرق فیض آباد واقع میباشد.راه ابریشم از وسط این شهر میگذشت، رودهای وردوج ، زردیو و کوکچه از بین این شهر عبور میکرد. میوه های خوب این شهر در تمام بدخشان شهرت فراوان دارد. ( ص35)

جرم  :شهری در ولایت بدخشان بود که این زمان هم موجود است ، یعقوبی جغرافیا نگار قرن نهم آنرا آخرین بلاد شرقی میداند که جزو بلخ و بر سر راهِ بلخ و تبت واقع شده است. ( ص 44)

درواز :گویند آنرا مامون الرشید ساخته یعقوبی آنرا آخرین شهر بلخ به سمت تبت میداند.درواز بین جرم و زیبق یعنی بهارک است . ثابت نیست که مامون به درواز آمده باشد اما به گمان اغلب در عهد وزارت فضل بن یحی برمکی آبادشده ، درواز امروز هم موجود و شهر کوچکیست.

(ص 49  )

فیض آباد:این شهر در کنار شهر جوزون بمشرق رود کوکچه واقع و مرکز ولایت بدخشانست.

این شهر آنقدر تاریخی نیست بنای ان در سال 1103 هجری قمری توسط میر یاربیک خان میر بدخشان صورت گرفته ، سابقا این منطقه بنام همان نهر جوزون یا جوزگون یاد میشده ولی در سال 1103 هجری چون خرقه مبارک توسط میر یاربیک خان باین محل آورده شد به این مناسبت فیض آباد نام گرفت.در سال 1821 مراد بیک قندزی آنرا ویران کرد ، اهالی آنرا به قندز منتقل کرد.از وقت امیر عبد الرحمن فیض آباد دوباره احیا گردید و اکنون مقام مهم تجارتیست.اراضی زرخیز و باغهای وسیع بیشمار دارد. مرکز اصلی ولایت بدخشان شهری بود به همین اسم یعنی بدخشان اما در تاریخ تفصیلاتی در بارهِ موقیعت اصلی این شهر داده نشده است که احتمال دارد همین فیض آباد بوده باشد. اعلیحضرت احمد شاه بابای درانی خرقهِ مبارک حضرت رسول(ص) را از همین شهر به قندهار برد.( ص 71-72 )

لان شی:پایتخت تاهیا که سفیر امپراتوری چین نزد یوچی ها آنرا در 138 ق م دیده . لان شی بعد ها پایتخت یوچی ها شد. موقیعت آنرا بدخشان حالیه میدانند. (ص 88)

یمگان:شهری در ایالت بدخشان بود که در جوار آن معادن نقره و بلخش و یاقوت بالاس وجود داشت.(ص 102)

مونک:مونک شهر بزرگی در واخان و به شمال هلبوک واقع و بزرگتر از هلبوک که پایتخت بود ، بوده است.

هلاورد:شهری بزرگی بود در ولایت واخان و مشرف به دریای وخش آب .

قرار قول مقدسی این شهر از هلبوک پایتخت ایالت زیبا تر بود. (ص102)

هلبوک:در قرون وسطی پایتخت ایالت واخان یا ختل که مورخین اسلامی ختلان نوشته اند بوده احتمال دارد که نزدیک کولاب جدید بوده باشد.مقدسی هلبوک را دارای مسجد جامع گفته که در وسط شهر و مشرف به رود اخشاوه بوده و آب نیز از رودخانهِ مذکور میگرفته است.

(ص 102)

کواریس:شهری بود بر کناری یکی از معاونین دریای رود آمو که فعلا جای اصلی آن معین نشده است.(ص84)

قطار یا تخم جنگی؟

بازی روان بین تیم بازیگران اصلیی کابینه وپارلمان درست به تخم بازی  که در بعضی اعیاد سنتی و مذهبی بین نوجوانان و جوانان برگزار میشود، میماند. درینجا بازی با تخم با دو شیوه عملی میشود تخم جنگی یک بیک و قطار.

در تخم جنگی یک بیک تنها تخمهای برنده میشوند که به صورت طبیعی پخته، سخت ، ثابت و بی عیب باشند یا" اینکه بعضی بازیگران ناراست و تقلب کار که در اصطلاح جوانان بنام" نا جوان" ،" ناق"  وشق یادمی شوند از تخمهای که "لاکی" ،"تیکر"، "زمچی"  یا قاقی" شده باشند استفاده میکنند یا اینکه بازیگر دیده درا و بی انصاف "کَدُوک "را بدون دندان به جنگ میاندازد که در تمام این موارد اگر راز بازیگر تقلبکار فاش شود موردملامت تخم بازان قرار گرفته و بازنده حساب شده مجبور به پرداخت تاوان میگردد. درین بازی تخمهای خام ، سست و کم قوت ، همه شکسته و به جامعهِ تخمهای  "غَوژِک" میپیوندند و تخم باز بیچارهِ بازنده، افسرده وکمی هم شرمنده میگردد.

باید متذکر شد که دندان کردن تخمها قبل از بازی یک بیک حیاتیست زیرا زمانیکه تخم باز زرنگ احساس کرد که تخم حریف سخت است از جنگاندن تخمش منصرف میشود یا اینکه به مجرد بدست گرفتن تخم حریف از طبیعی بودن یا تقلبی بودن آن مطلع میگردد در غیر آن تخم باز" لَولِو" گفته میشود.اما در بازی قطار هر نوع تخمی را بدون دندان میتوان ببازی گرفت که درنتیجه آخرین تخم سرنوشت بازی را تعین میکند و ارزش تخم خوب و خراب برابر میباشددرین بازی اگر یکی از بازیگران "رند" بتواند تخمهای تقلبی لاکی ،زمچی یا کدوک را  در قطارجا بجا نموده و در جریان بازی بتواند آنرا به نفع خود استعمال نماید همانست که بازی را به نفع خود خاتمه داده بر علاوهِ اینکه تخمهای سست و بی اعتبار خود را دربازی شامل میسازد ، قیمت آنرا توسط حریف میپردازد.در بازی کنونی دولت طرفدار قطار بدون دندان است و پارلمان طرفدار تخم جنگی یک بیک با دندان. هیچ شکی نیست تخمهای "لقک" ، قاقی ، خام ، تیکر ، زمچی  و حتی" کدوک" درجریان بازی چه قطار باشد چه تخم جنگی یک بیک بکار میرود باید بازیگران متوجه باشند که در بازی یک بیک هم تخمهای تقلبی را از تخمهای بی عیب مجزا کنند ، تخمهای حریف را وزن نموده ارزیابی و بعد دندان نمایند که بازنده نشوند.شاید برای مردم یک سوال هنوزبیجواب باشد که چرا تیمی در درون دولت که بازیگر اصلی بیشتر سناریوهاست خواستار دادن رای اعتماد بصورت دسته جمعی برای کابینه بود؟ جواب واضحست  دولت برای اینکه بعضی وزرای آسیب پذیر را در قطار وزرایی نسبتاً قابل قبول بر پارلمان تحمیل نماید بر چنین یک اصل اصرار میورزید که البته رای اکثریت پارلمان دولت را ناچار به انصراف ازین خواست خود نمود ، چال بعدی همانا دادن رای اعتماد به شکل علنیست که البته دلیل آن اینست که بدون شک عدهِ از وزراء که شاید بصورت یک تیم عمل نمایند ازقبل با اعضای پارلمان از طریق دادن رشوه ووعده امتیازات به توافقاتی رسیده باشند که در صورت رای علنی به گفتهِ مشهور چشم از چشم حیا میکند وکلا برای آن وزیر آسیب پذیر رای بدهند در حالیکه در رای دهی سری چنین نمیشود ووکیل به سادگی وند وزیر را گرفته دانه را یکجا میخورد و تخم را جای دیگر میدهد که نوش جانش. زیرا وزیریکه برای رسیدن یا ماندن به کرسی رشوه یا امتیاز بدهد هرگز به درد این ملت نمیخورد و ما به نماینده ها توصیه مینماییم که امتیاز را از هر کس که برایشان میدهند بیگیرند اما رای را مطابق خواست درونی خود با در نظر داشت منافع مردم افغانستان بدهند که درینصورت نه سیخ مسوزد و نه کباب.  زیرا هم وند وزیر را میگیرندو هم به اعتماد مردم ارج میگذارندهر چند میترسیم که معاشات بلند دالری ، بادیگارد ، موتر و کرایهِ خانه و امتیازات دیگر پیش چشم عدهِ وکلا را از همین حالا نگرفته باشد و مطابق دیکته  باز هم سرنوشت مردم را بدست چوکی سالاران همیشه ناکام ندهند. به نظر ما تیم  اصلی بازیگران باید برای یکبار هم که شده بر خواستهای شخصی و منافع گروهی خود لگام زده به خواست نمایندگان مردم تن دهند و بگذارند تا جریان رای دهی بصورت انفرادی و سری انجام یابد.

                     میز گرد با چوکی سالار

نوشته فضل الرحيم رحيم

خبرنگار:- با ايجاد  اداره دولتي نو شعار  اين بود، که بايد  همه ئ مامورين دوباره  به  کار هاي  خود  مصروف  شوند. که همه  هي ميدان و طي ميدان بادل هاي پر از ارمان ،در جستجوي يک لقمه نان  در ادارات مصروف کار شدند.ولي در اين اواخر  يک سره تنقيض کاري  در تشکيلات اغاز شده علت چيست ؟
چوکی سالار:- در آغاز کار ادارهِ نوسعهِ به خرچ داده شد تا افرادي ، بانفوذ، خيشاونددار، قوم دار،چون مايان به صفت چوکی سالار امور بر گزيده شوندکه ماشاالله در انتخاب ونصب کادرها يک سرسوزن هم اشتباه وغلطي وجود نداشت و ندارد. ما شکر خيشاونددار، قوم دارقابل دقت اينکه سيال دار، شريک دار، مدعي دار ودشمن دار هم هستيم، يک گپ مشهور است که مي گويند:اگر خيرت به خيشاوندانت ميرسد ديگران را صبر است*
خبر نگار:- نفهميدم  منظور شما از بيان اين ضرب المثل  چيست ؟
چوکی سالار:- بلي ما اين ضرب المثل را به شما چنين تفسيرميکنيم ، ببنيد همان قسمي که گفته آمديم ما بنا برهمين با اصل ونصب بودن يعني باداشتن برادران، يازنه ها، خسربره ها، پسران کاکا ، پسران ماما، بچه هاي عمه، بچه هاي خاله، خسر، خشو، خاله خشو ها،عمه خشو ها ، کاکاخسره وماما خسرها که احصائيه اش را  ده ها مستوفي هم گرفته نميتواند به مقامات دولتي تکيه زديم  وبا همين ها که در بالا تذکر داديم در طول زندگي سروکار داشتيم ، سروکارداريم وسروکا خواهيم داشت .انها هرکدام شان درهمان روز هاي اول که بوي بر شده بودند که مايان کانديد چوکيهاي حساس هستيم  در مراقبت ورقابت از  يک ديگر جوقه،جوقه وصف، صف به ديدن ما مي امدند وبه گونهِ از گونه ها ابرازهمکاري ميکردند، ما هم قبل ازاينکه  رسما" دراين چوکيهاي بلندبالا مقرر شويم  بطورشفاهي هرکدام انها را دراين شعبه وان شعبه ، اين دفتروان دفترمقررکرديم .بخت وطالع باما ياري کرد وچوکيها نصيب ما شد وما هم به قول خود وفا کرديم اگر به قول خود وفا نمیکرديم ميفهميد روزگار ماروزگار گلي بود بايدازرفتن به خانه براي هميش صرف نظر مي کرديم و خودراهشت  ميخه  در چوکيها مي چسپانديم ومجاوردفترميشديم.
خبرنگار:- حالا اين طور نيست؟
چوکی سالار:- ني، بابا دراينده سرمامثل منارجادهِ ميوند پيش خويش وخويشاوندان ما بلنداست، راستي گپ سرِ تنقيض کاري بود، بلي تنقيض کاري بايد  شفاف بگويم که بودجه منظور شده به ادارات ماازجانب دولت کفايت تاديه معاشات همين ترکيب خویشاوندا ووابستگان ما را مي کندوحتي ازبودجهِ سال اينده قرض گرفتيم  موبل وفرنيچر لوکس خارجي ، تلويزيون، ويديو ، ديش آنتن،  تيلفونهاي سيار به تک، تک اعضاي خانواده هاي خود  خريداري کرديم و موتر ها را هم نو جديد وکاغذ پيچ مطابق مودل سال اينده  خريداري کرديم  مي فهميد چرا ؟ زيرا  ما علاوه از قوم داري، خيش داري ، سيال دارو شريک دار هم هستيم اگر يک سيال وشريک ما به منزل ويا دفتر ما قدم گذارد بايد که چشمانش بسوزد ودل اش در بگيرد*سيال اگر ازسيال پس ماند بيني اش از بريدن است* شما خود قضاوت کنيد که دیگر جایی برای مامورین بیواسطه و ناشناس در دفاتر با قی میماند.اين  است علت اصلی تنقيض کاري  در تشکيلات ادارات.
خبرنگار:-بعضي از شما ها به تحقير، توهين، لت وکوب وحتي به به حبس خبرنگاران مبادرت مي ورزيد ،علت چيست وچرا اينکارراميکنيد؟
چوکی سالار:- شما ميدانيد  با لت وکوب کردن وتهديد کردن خبرنگاران ما قدرت دولت را به نمايش مي گذاريم ، زيرا با تهديد، تحقير، لت وکوب  خبر نگاران  مردم زودتر وبلا درنگ از بد قهر بودن و بااتوريته بودن ما اگاه مي شوند،از جانبي ديگر اين يک امر معمولي است ما مراجعين و حتي مامورين بي واسطه را لت وکوب ، تهديد وتحقير ميکنيم، تاباشد دوستان ما عبرت بگيرند، مردم بترسند، ودشمنان دولت  پند بگيرند .

 چرخ ها(شاهین) چرا شکار میشوند؟

"چرخ" یکی از نادر پرندگان شکاریست که در مناطقی از چین، قزاقستان ، آسیای میانه و افغانستان( پامیر ، اشکاشم ، زیباک و دیگر نواحی بدخشان در فصل گرما) پیدا میشود، در جریان سالهای جهاد و مقاومت تعداد زیادی آنها توسط قاچاقبران دوره گرد که از ولایات شرقی کشور و پاکستان به قصد شکار این پرنده می آمدند شکار شده بپاکستان و ازانجا بکشور های عربی منتقل شد ، این قاچاقبران با پرداخت یک مقدار ناچیزی پول به عنوان "محصول" به فرماندهان محلی اجازهِ شکار چرخ را حاصل نموده و با شکار بیرحمانه و بیرویه تعداد زیادی این پرندهِ کمیاب را در دههِ هفتاد هجری شمسی بدام انداخته ، انرا به پاکستان بردند که ازانجا به کشور های عربی قاچاق شده و به قیمت بسیار گزاف بفروش رسید ، ساکنین بدخشان که از کان و کیف راز شکار چرخ آگاهی ندارند معتقدند که خریدار آخری چرخ شیوخ عرب میباشند.افواهات در مورد طرز استفاده ازین پرنده مختلف است ، بعضی میگویند که این پرنده جانوری بحری را شکار میکند که در سنگدان وی دانه های قیمت بهاست .عدهِ دیگر میگویند که چرخ جانوری بحری را شکار میکند که بنام سقنقور یاد میشود ، میگویند گوشت این حیوان قدرت جنسی را به شکل حیرت انگیزی افزایش میدهد.این پرنده را در یک مدت معین خریداری میکنند( سنبله - قوس ) ، هرگاه چرخ در زمان معین سال در بازار های پاکستان عرضه نشود، خریداری ندارد ، رنگ ، سن ، طول و رنگ پرنده در اندازهِ قیمت آن نقش اساسی دارد. شایقین چرخ آن نوعی را می پسندند که دارای طول 17-18 انچ و از نظر جنس ماده باشد ، جنس نر ارزشی ندارد زیرا شکار خوب نمیکند.رنگ اعلی و انتخابی سفید میباشد، رنگهای بادامی ( نخودی ) ، شتری ، سیاه به ترتیب در درجات بعدی قرار میگرد ، رنگ جاله در در ردهِ آخری قرار میگیرد.این پرنده در موسم تابستان از ارتفاعات پامیر به طرف شیوه و مناطق گرمتر کوچ میکند ، در همین موقع است که مورد شکار قرار میگیرد ( جوزا- سنبله ).5 سال قبل شکارچیان در ولسوالی جرم چرخی را شکار کردند که در چرمی که بپای آن بسته شده بود اسم صاحب عرب آن نوشته شده بود، این چرخ از کشور های عربی دو باره به افغانستان بر گشته بود. در ذهن ساکنین بدخشان همیشه یک سوال خطور میکند چرخ را چرا شکار میکنند؟ این چرخ چه معجزهِ میافریند که بین 15 تا 20 نفر بخاطر شکار یک بال آن از پاکستان و ولایات شرقی اینهمه فاصله را درنوریدده ، تمام خطرات را نادیده گرفته روزها ، هفته ها و گاهی ماه ها در دشت ها و صحراهای بدخشان آواره و دربرد میگردند تا یکی را بدام آوردند، بدون شک یک جواب در ذهن خود پیدا میکنند که اینهمه برای پول است ، میدانند که چرخهارا در پاکستان به قیمت گران میخرند میدانند که درپاکستان تا یک لک کلدار ارزش دارد ، یک لک کلدار برای آدمهای غریبکار خیلی سرمایه است اما چرا؟ کی این چرخهارا میخرد و در نهایت بکجا میروند؟ واین چرخها چه شهکاری را انجام میدهند؟ ما تا اینجا را میدانستیم که خریدار آخری این چرخها عربها هستند و تمام.معلومات تازهِ ما میرساند که چرخها برای بسياری از عربهای حاشيه خليج فارس بسيار با اهميت هستند. شکار با چرخ صحرايی برای صدها سال بخشی از زندگی و يکی از سرگرميهای مهم شيخ ها و اميرزادگان عرب حاشيه خليج فارس بوده است. اين چرخها برای برخی از حاکمان محلی و البته ثروتمند عرب گاهی مانند عضوی ازاعضای خانواده و حتی بیشتر ازان اهميت می يابد و گاهی نيز ارزش هرکدام از آنان به بیشتر از دهها هزار دلار می رسد و گاهی قيمت هريک از اين چرخها، بالغ بر ۴۰ هزار دلار آمريکای میگردد.بر اساس آمارهای رسمی شمار چرخهای موجود در اين منطقه بالغ بر ۱۲ هزار است که حدود نيمی از اين تعداد فقط در امارات متحده عربی زندگی می کنند، تجارت چرخ در کشورهای عربی خیلی سود آور وبا منفعت است تجارتی که فقط در امارات متحده عربی ارزش آن حدود ۱۵۰ ميليون دلار تخمين زده می شود.شیوخ عرب برای چرخها ارزشی بزرگی قایلند برای مداوای امراض چرخها شفاخانهِ مجهزی در ابوظبی وجود دارد که با مدرنترین وسایل تشخیصیه و مداوا مجهز میباشد. درین بيمارستان چرخ ها در ابوظبی روزانه حدود ۵۰ چرخ را مورد معاينه قرار می گیرد، شیوع ریزش مرغها تجارت چرخها را هم در کشور های عربی به خطر مواجه کرده است. محمد المنصوری يکی از پروش دهندگان چرخ که مالک حدود ۱۵۰ چرخ در منطقه "شعبا" است، می گويد: "واقعا اين مسئله بر تجارت شاهين تاثير گذاشته است اين تاثير بر تجارت پرنده هايی که از خارج به امارات آورده می شوند بيشتر بوده است."او می افزايد: "مردم نمی دانند چگونه شاهينهايشان را دراينجا بفروشند و نيز شکار شاهين به همين دليل محدود شده است. در اين وضعيت البته برای ما که پرورش دهنده اين پرندگان هستيم، وضعيت بهتر است و می توانيم آنها را برای فروش در سال بعد نگه داريم."با توجه به جايگاه شاهينها در ميان عربهای اين منطقه، خصوصا در ميان خانواده های حاکم، نمی توان گفت که احتمال شيوع آنفلولانزای مرغی در ميان شاهينها، مسئله کم اهميتی است. و بدینگونه به نتیجه میرسیم که چرخها ، یکی از جمله دارای های با ارزشی بدخشان بوده که تا کنون هزاران بال آن توسط دلالان دوره گرد شکار شده و به قیمتهای بسیار گزافی درخارج از کشور به فروش رسیده است که منبعد امید واریم مردم بدخشان اجازه غارت این دارای ها را به هیچ کسی نداده و با تمام نیرو از شکار آنها جلوگیری نمایند ولو که شکارچیان فرمان هم بدست داشته باشند.

یادها و لحظه ها

شعر انگور

                                            نادرپور

چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين اشك
اشك باغبان پير رنجور است
 كه شب ها راه پيموده
همه شب تا سحر بيدار بوده
 تاك ها را آب داده
 پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده
دل هر دانه را از اشك چشمان نور خشيده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين خون است
خون باغبان پير رنجور است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
 شما هم اي خريداران شعر من
 اگر در دانه هاي نازك لفظم
و ياد ر خوشه هاي روشن شعرم
شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست
كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است
 شرابش از كجا خوانيد ؟ اين مستي نه آن مستي است
شما از خون من مستيد
از خوني كه مي نوشيد
از خون دلم مستيد
مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون
مرا هر شعر دريايي است
دريايي است لبريز از شراب خون
كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه ي لفظ است ؟
كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه ي شعر است ؟
چنين آسان ميفشاريد بر هر دانه ي لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا اين كاسه ي خون است
 مرا اين ساغر اشك است
چنين آسان مگيريدش
 چنين آسان منوشيدش

جمعهِ خونین

                                                 دوکتور صبغت الله"خاکساری"

هر صبح و شام خاطرهِ از قیامهاست

هر لاله را به لب ز شهیدان پیامهاست

اندر نگاهِ خسته دلان بس کلامهاست

هر جا که دانهِ ست ، کمینگاهِ دامهاست

آنگاه که برف سرد بکابل نشسته بود

دروازه های نوربران خطه بسته بود

خیل کبوتران همگی پر شکسته بود

جغدان زرد چشم بهر در ، نشسته بود

بالا حصار گشته قدمگاهِ دهریان

بر کوچه های شهر کمین کرده ملحدان

از غم سرشک بر رخ هر مرد و زن روان

نومید و دلفگار همه ، پیر و هم جوان

یورشگران مست ، به سر نشهِ شراب

در قصر های عاج نشسته بخورد و خواب

کوکی عروسکان ، شده مشغول پیچ و تاب

بر این گمان ، تکان نخورد آب هم ز آب

یک شامگاه! شور قیامت ، قیام کرد

ملت ز دانه جسته و آهنگ دام کرد

تکبیر ها شراره ز هر پشت بام کرد

خواب و خوراک لشکر شیطان حرام کرد

شوق تجلیی که دران شامگاه بود

با نعره ها بسوی خدا تا پگاه بود

در گوشه های شهر نوا بود و آه بود

مهتاب و اختران همه بر این گواه بود

لرزید پایه های کرملین ازین خروش

دیوانه گشت لشکرخرسان باده نوش

آتش گشود بر رخ مردان ژنده پوش

تا بشکند قیام دلیران سختکوش

گنجشکها ززوزهِ رگبار ها گریخت

بر دامن سپید زمین خون سرخ ریخت

ملحد بنای خانهِ مردم بخاک بیخت

شیرازه های عمربسی بیگناه گسیخت

شیاره های خون بهر جاده ره کشید

مردان راهِ حق همه در خاک و خون طپید

بس مادریکه چهرهِ فرزند را ندید

بس نو عروس ، سوگ نشین ، پیرهن درید

این خاک لمحه ، لمحه ، بزرگست و نیکنام

یکسر مجاهدند درین ملک ، خاص وعام

فرزند خون و زادهِ حکاسه و قیام

این خطه نیست مکمن ، یورشگران خام

    بمناسبت قیام سوم حوت سال 1358- کابل

قیام هرات

                                      دوکتور صبغت الله "خاکساری"

باز ماهِ اسفند و داستان هراتست

سالروز پیکار مردمان هراتست

ثبت صفحهِ تاریخ داستان هراتست

خطهِ شهادت خیز آستان هراتست

در سکوت آغازین تیرگی هجوم آورد

جلوه گاه آتشبار ، آسمان هراتست

آنهمه برهنه پا ، عاقبت بپا برخاست

آتش و قیام و خون ارمغان هراتست

آسمان دگرگون شد ، جاده ها پر از خون شد

بیرق خدا بر دوش ، غازیان هراتست

خون کشتگانش بیتپن تا هنوز میجوشد

راهی دیار حق کاروان هراتست

خصم را زبون کرده ، نعره های تکبیرش

درس عبرت دیگر، زنده جان هراتست

خون پیر و برنایش ریخت در رهِ میهن

غرق شعلهِ باروت کودکان هراتست

شیر مرد میدانها ، قهرمان سنگر ها

زنده در دل تاریخ ، پاسبان هراتست

به مناسبت قیام خونین هرات- 1368- بدخشان

 دعای خیر

                                                                 سمیع "حامد"
اي كاروان تازه ســـفر ! يك دعاي خير!
در امتداد خط  خطـــــر يك دعاي خير!

بايد شكســـــــــــــت سد طلسم كسوف را
در مرز آفتاب گـــــــــذر يك دعاي خير!
گُل گُل هنوز زمــــزمهِ باغ زنده هست
در آبشــــــار خاك به سر يك دعاي خير!
بردار اگــــر رود سر ما هيچ باك نيست
زانو نمــــــــيزنيم به در يك دعاي خير !
با دستمال ســــرخ ” گُل سيب “ بسته ايم
تلخان خويش را به كمر يك دعاي خير !

سرودي بر بلنداي پامير

ظهور الله"ظهوری"

سبزينه  پوشِ من ؛  پاميرِ سربلند !

اي نو عروسِ هودجِ شهرِ سپيده دم

بر تارَكت سپهرِ برين بوسه ميزند

الماسِ آفتاب به سر بر نهاده اي

بر قامتت سپيده فروزان شود چو نور

اشكت به چشمه سارِ سحر راه ميبرد

دامانِ برفيي تو سيه فام گشته است

ديريست در كرانه به ماتم نشسته اي !

سبزينه پوشِ من ! ي مامِ پر صلابتِ “ هندوكشِ ” بزرگ ؛

مهتاب گيسوانِ تورا شانه ميزند

استاره ها به بزمِ تو رقصند تا به صبح

“ آمو ” فسانه هاي تو با خويش ميبرد

از “ كوكچه ” سرودِ تو مي آيدم به گوش

“ پنجشير” و “ باميان” و “ هريوا ”ت در خروش

اينك به دشتهاي “ سكستان ” چه ميرود؟!

“ البرز كوه ” و “ زالِ زرت ” را به ياد گير

آيا هزار “ رستمِ دستان ” نداشتي؟!

سبزينه پوشِ من ؛

اي شاهدختِ بزمِ سپهر و ستاره ها

“ كابل “ كه چون نگينة الماسِ دستِ توست

اينك بدستِ كوردلان دود گشته است

آن “ اژدهاي گنج  كه بُد حلقه بر سرش

نابود گشته است

امٌا دريغ و درد!

حالا كه “ آسمايي” اش آتش گرفته است

يك قامتِ بلند دران مرزو بوم نيست !

از “ شير كوه” خيلِ پلنگان فرار شد

شبها به غيرِ شيونِ جغدانِ كور نيست !

سبزينه پوشِ من ،

پروانِ تاكزارِ تو آتش گرفته است

بر كوچه باغهاي “ كَپيسا ” سرود نيست

ديگر ز “ لاله زارِ شمالي ” چه مانده است؟

ز “ استالفت ” بجز شَبَة گرد و دود نيست!

اي مامِ پر صلابتِ “ بابا ” و “ باميان ”

“ چنگيزِ قرن” دست به تاراج بركشود

تا بسترد شكوهِ تورا از “ نگاره “ ها

مشتي اجيرِ اهريمنِ كوردل به تاز

رفتند تا به خون كشد آنجا مغاره ها ‌‌‌‌

بلخِ گُزين كه بود كهن بارگاهِ تو

آماجِ تيرهاي سيه فام گشته است

غورو هري و غزنه و فراه و قندهار

صبحِ سپيد شان همه جا شام گشته است

سبزينه پوشِ من ،

اي مريمِ سپيد تر از آيه هاي نور ؛

ديري است قلٌه هاي تو از رنجِ روزگار

سيمينه رنگِ خويش به گيسو نهاده است

چندیست باز ، اهريمنانِ سياه كار

بر دشتها و دامنِ تو رو نهاده است

با من بگو كه قامتت از درد خم شده است؟

اي مامِ پر صلابتِ گيسو سپيدِ من ،

آيا تو در هجومِ سكندر نخاستي؟

“ بومسلمت ” چگونه ز بغداد سر كشيد؟

“ يعقوب ” و  “ سندبادِ ” تو دشمن نكوفتند؟!

چنگيز در حريمِ تو آسيمه سر نشد؟

اينك به يادگير ؛از يورش فرنگ ،

از كارزارِ سرخ قباهاي نيل چشم ؛

آيا شكوهِ قامتت افزون نگشته است؟ !

گيسو سپيدِ من؛ اي مادرِفرشته خصالِ سياه روز !

غمپرورِ شبانِ درازِ هراسناك

هرچند خونِ فاجعه ريزد ز پيكرت

بر دامنت زنعشِ عزيزان هزارچاك

گلگونة كفن به سرِ دار برشده است

هرچند خانه ات ؛ مأواي جغد و مسكنِ طاغوت گشته است

مارا بِحِل كه از تو چه دوريم ، دورِ دور !

گيسو سپيدِ من ؛ گر موجِ خون و آتشِ بيداد ، ديده اي

باكت مباد زانكه مهين بچٌه گانِ تو

چون قلٌه ها دو باره غرور آفريده اند

دشمن شكسته اند ؛ “ شيطانِ كفر ” در پسِ چادر نمازِ دين

اين بار ديده اند

خصمت زبون شده است و هراسان و پاگريز؛

اينك زمانِ توست

بر پيكرت تكانة رزم آفرين بده ،

تا رستخيزِ تازه زند سر به هر طرف

“ پنجاب ” درسِ تازه زمحمود بشنود

لرزد زيادِ نامِ تو از قاف تا نجف

اهريمنانِ عرصة مكارٌة “ فرنگ ”

بارِ ديگر “ براييدنِ ” خويش ديده اند !

دو باره سازمت وطن

سیمین "بهبهانی"

دو باره میسازمت وطن ، اگر چه باخشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم ، اگر چه با استخوان خویش

دو باره میبویم از تو گل، به میل نسل جوان تو

دوباره میشویم از تو خون ، به سیل اشک روان خویش

دو باره یک روز روشنا، سیاهی از خانه میرود

به شعر خود رنگ میزنم ، زآبی آسمان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام ، بگور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهریمن ، ز نعرهِ آنچنان خویش

کسیکه عظم رمیم را ،دو باره انشاء کند به لطف

چو کوه بخشدم شکوه ، به عرصه امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز ، مجال تعلیم ار بود

جوانی آغاز میکنم ، کبار نوباوگان خویش

چندکی بر شعر سیمین

از دوکتور خاکساری

دوباره سازمت وطن ، به خشت خشت جان خویش

ستون به سقف تو زنم ، کنون ز استخوان خویش

دوباره بویم از تو گل ، به یاد روزگار خوب

دوباره شویم از توخون ، به آب دیدگان خویش

به فصل سبز روشنی ، سیاهی کوچ میکند

به شعر رنگ میکنم ، زمین و آسمان خویش

اگر چه  کشته اند مرا ، دوباره زنده میشوم

بباد میدهم کنون ، غرور دشمنان خویش

اگر چه پیر گشته ام،  ز درد ،  مادر وطن!

جوان شوم دو باره گر، رسم بخاکدان خویش

تکرار اشتباه گناهست

اصرارجنون آمیز بر جنبه های تحریک آمیز و حسایت برانگیز ارزشهای خوبی نظیر حقوق بشر، حقوق زن در جامعهِ ما و تلاش برای استفادهِ ازانها به عنوان ابزار سیاسی برای بدست آوردن منافع خاص و عنوان نمودن ادعاهای مبالغه آمیز، بزرگ جلوه دادن حوادث وواقعات عادی روزمره که در جوامع دیگر به مراتب بیشتر از وطن ما میگذرد گاهی آدم را بدین گمان میبرد که شاید در قاموس تکه داران حقوق بشر، حق بشر بودن فقط به زنان ( آنهم زنان جوان. زیرا در کارکرد های کارمندان این سازمان و دیگر تکه داران حمایه از حقوق زن همیشه اشک تمساح در رسای زنان جوان ریخته شده و بیچاره زنان میانسال و پیره زنان ازین نعمت بی بهره بوده اند ، مردان که زخ بلوط جامعه و طفیلیهای اضافی اند که باید به اسرع وقت بدور افگنده شوند) داده شده است ، انگار که دیگران عضو جامعهِ بشری نیستند.مثالهای زنده فراوان اند روزانه صدها مرد در حوادث گونانگون جان میدهند ، کشته میشوند ، توسط جنایتکاران حرفوی وبیماران روانی به گلوله بسته میشوند، زندانی ، توهین و تحقیر میشوند آب از آب تکان نمیخورد اما به مجردیکه پای زنی( آنهم  البته زن جوان زیرا پیره زنان بیچاره هم در شمار مردان میایند بجز آنانیکه به زور خود را جوان بنمایانند) در جریان راه رفتن به سنگ بخورد ، قیامت برپا میشود، دهلهای همیشه آماده به صدا در میایند ، مصاحبه ها ترتیب میشود ، اعلامیه ها صادر میشود، سیمینارها ، ورکشاپها و کنفرانسها دایر میگردد که اینهمه فعل و انفعالات نه تنها مردان را که اکثریت مطلق زنان افغانستان را به شک میاندازد که کاسهِ زیر نیم کاسه است و این سناریو ها و صحنه سازی ها اهداف دیگری را دنبال میکند.این سناریو ها نه تنها مشکل زنان افغانستان را حل نمیکند که بلکه بر مشکلات آنان روز بروز افزوده میشود .اصلاً کسانیکه پروپوزلهای مصرفی را درین عرصه ها میسازند اشتباهات نیاکان ذوق زدهِ خود را تکرار میکنند اینها مشتی از افرادی اند که بیگانه با رسوم ، عنعنات ، ساختار اجتماعی جامعهِ افغانستان بوده کاپی از عملکردهای جوامع دیگر را در دست دارند و مشاورین کاملاً بیسواد در عرصه و ناآگاه را هم بر شانه های خود سوار کرده اند درست مانند کسانیکه میخواستند تجارب کلخوز های شوروی سابق را در روستا های افغانستان پیاده نمایند.اینها هم مانند تمام غربزده های الینه شده گمان میبرند که پیاده کردن ارزشها و نماد های وارداتی مسلط بر جامعهِ کنونی غرب افغانستان را به مدینهِ فاضله مبدل مینماید .درمناسبات خانوادگی افغانستان رابطه بین زن و مرد به گونهِ است که در زادگاه ، پرورشگاهها و محلات صدور دموکراسی بدین گونه نیست در ین سر زمین زن یا مادر مرد است،  یا خواهرش و یا شوهرش. یعنی زن بخشی از زندگی اجتماعی مرد، شریک زندگی وی در تمام لحظات و رفیق روزهای بد و نیک اوست، هیچ شکی نیست که در عرف و سنت جامعهِ ما عزیزترین کسان به مرد همین سه کس است. مرد حاضر است بخاطر هر کدام همین سه کس جان و مال خود را به بسیار سادگی از دست بدهد زیرا زن درین سر زمین حیثیت ناموس یعنی والاترین ارزش رادارد که در قاموس غرب و غرب زده این واژه اصلاً وجود ندارد، مرد افغان مادر را واجب الاحترام میداندو تا لحظات آخرین رابطه اش را با او حفظ میکند مانند مادر غربی در زمان پیری جایگاه او اردو گاه کهنسالان نیست و برای خواهر هم ارزشی بیشتر قایل است و کمتر نه. اما در مورد زن و کودکانش:اکثریت مطلق مردان این سر زمین تمام زحمات را میکشند تمام سختی هارا قبول میکنند از همه لذات زندگی دست میکشند تا یک لقمه نان و یک دست لباس برای زن و فرزندانشان تهیه بدارند خودش سالانه به دودست لباس قناعت مینماید اما در هر عروسی مجبور است به زن ، خواهر و دخترانش لباس نو بخرد ، خودش بیک پیاله چای قناعت میکند اما دسترنج چند روزهِ خودرایک کیلو گوشت خریده بخانه میاورد تا زن و فرزندانش نا امید نشوند ، خودش ساعت دستی ندارد اما همه دار و ندارش را تحت فشار اصرارهای فامیلش برای خانم، خواهر ودخترش زیورات یا طلا میخرد، در نهایت همه دار وندارش را بخدمت خانواده اش میگیرد تا آنها راحت باشند و در نهایت در یک حادثه نه ، یک حادثه غریبانه جان میدهد اما در زادگاه دموکراسی وضع بگونهِ دیگریست.درانجا دختر که 18 ساله شد باید بار و بسترهِ خود را ببندد و با دوست پسرش راهی کاباره ها وخیابانها گردد، آنقدر بنوشد و برقصد وبرقصد تا اینکه یا بمرض ایدز مبتلا گردد یا به مواد مخدر معتاد شود درینجا دیگر پدر و برادری نیست که بر سرش سایه افگند یا اینکه اگر در جریان تماسهای دموکراتیک خود با صدها پسر و پیره مرد دیگر، همسفری را هم برای خود دست و پا نماید تا زمانی به سفرمشترک ادامه میدهد که جوانست آنگاه که پیر شده میعادگاهش گدام های ذخیرهِ کهنسالان است تا دم مرگ. یا اینکه در اپارتمان خود میماند تا اینکه یکروز میمیرد و چند روز بعد همسایه ها از تعفن دهلیز میدانند که او مرده است بعد موتری مرده کشی آمده او را برده به گودالی میافگند و بدینگونه طومار زندگیش بهم میپیچد. درینجا در صورت ضرورت مرد دار وندارش را فدای مادر ، خواهر ، زن و کودکانش میکند اما درانجا پسر به پدر قرض نمیدهد ، دختر برای مادر نان مفت نمیدهد ، در بعضی موارد برادر ، برادر را نمیشناسد وگاهی هم خواهرو برادر با هم فهمیده و یا نفهمیده همخوابه میشوند. در سر زمین ما از سده های کهن بدینسو مردان اند که کوله بارهمه ستمها، حوادث وبلاها را کشیده اند نه زنان.همین حالا هزاران هزار مرد در ده ها گور دسته جمعی در سراسر کشور مدفون اند که حتی کسی تا هنوز زحمت تحقیق بالای آن رابخود نداده است در حالیکه نمیتوان یک گور دسته جمعی را یافت که ده زن دران دفن شده باشد که اگر خدای ناخواسته سراغ یکی آنها بدست میامد شاید تیمهای تحقیقاتی به رهبری کوفی عنان شبانه به کابل میامدند و ازان یک هولوکاستی دیگر میساختند. درین وطن هر چه ظلم و ستمی که روا داشته اند بر مردان روا داشته اند نه بر زنان.از عصر امیر عبد الرحمن تا کنون این مردها بودند که از سرهاشان کله مناره ها ساخته شد، شکمها شان پاره شد ، به توپ پرانده شدند، چشمانشان کور شد ، جوقه جوقه درمیدانهای جنگ کشته شدند، سیه چاه ها و ، دخمه های مرگ و زندانها را پر کردند، در هیئت غلام بچه ها به اسارت برده شدند ، روزی بخاطر تراشیدن ریش شکنجه تحقیر و حتی اعدام شدند و روزی هم بخاطر نتراشیدن ریش، روزی بخاطر سر لچ بودند کشته شدند و روزی هم بخاطر کلاه داشتن.اگرزنان در جریان بارداری و زایمان درین سر زمین میمیرند این گناه مردان نیست گناه فقر است ، گناهِ ساختار طبیعی افغانستانست ، گناه زمامداران مفتخوار و طفیلی قبل از جنگ است که بیشترین نفوذ را در سیاستهایشان زنان و روابطی داشت که بوسیله زنان تامین میشد.اگر زنان بیسواد ماندند مردان هم بیسواد ماندند، اگر زنان در جریان زایمان میمیرند مردان هم در جریان آوردن هیزم از کوه ها میمیرند ، در جریان سقوط موتر ها از پرتگاه ها جان میدهند، در جریان کار های شاقه در ساختمانها ، کارخانه و مهاجرتها جان میدهند.اگر به اساس احکام شرعی برای زناکاران حکم سنگسار داده میشود این تنها برای زنان نیست بلکه عین حکم در قسمت مردان هم است آنهم زنان و مردان متاهل نه مجرد یابیوه و بیزن.اگر از حق نگذریم یگانه محدودیتی که برای زنان در جامعه ما وجود دارد نبود آزادی لجام گسیختهِ جنسی و وجود محدودیتهای درآمیزش با بیگانگانست که بر اساس احکام شرعی زن و مرد حق ندارد با کسی رابطهِ نامشروع داشته باشند این محدودیت شرعی برای هر دو یکسانست فقط برای زنان نیست، یا یک زن نمیتواند در عین زمان  دو شوهر داشته باشد این یک پدیدهِ طبیعیست زیرا در جامعهِ حیوانات هم چنین قانونی حکم فرماست بجز جامعهِ خوکها که چند شوهری را در عین زمان مجاز میداند در هیچ کولونی حیوانی دیگرچنین حالتی ممکن نیست . یا اینکه زن بدون محرم شرعی حق سفر را ندارد یا اینکه زن حق ندارد با یک مرد بیگانه بدون عذر معقول همصحبت باشد خصوصاً خلوت کند. زیرا زن درین سر زمین حکم ناموس یعنی بعد از خدا و مقدسات با ارزشترین پدیده رادارد در دنیای که مردان برای بدست آوردن مقام و جاه و پول هزاران زن و مادر و خواهر را لیلام میکنند،  مرد به تمام معنی مسلمان به بسیار سادگی نه تنها از همهِ اینها که بلکه از جان هم میگذرد.در کشور ما دیگر هر چیزیکه به عنوان دفاع از حقوق زن عنوان میشود بهانهِ بیش نیست مادرهمه دردهاهمین یک درد است که زن آزادی لجام گسیختهِ جنسی ندارد ، ریشه نا رضایتیها درینست.که این خود باعث ممانعت استخدام زنان و دختران جوان در مغازه ها، رستورانها ، قهوه خانه ها و کاباره های میشود که قراراست در آینده بنا شود که این خود باعث جاذبهِ کمتر این ها شده و مراجعین کمتر میایند آنجاست که میزان فروشات و عایدات کم میشود که دران صورت ضربهِ مهلکی بر پیکرهِ اقتصادسرمایه داران وارد میشود که این خود در دنیای سرمایه بزرگترین گناه است، بزرگتر از گناهان کبیره.درینصورت زن را نمیشود مانند پوقانه وساجق در پشت ویترینها گذاشت ، نمیشود زنرا منحیث دسترخوان جهت صرف غذا بکار برد،  درینصورت نمیشود زن را با حیوانات و سنگ و درخت آمیزش داد، درینصورت نمیشود فلمهای را تهیه کرد که حیوانات هم از دیدن آن خجالت میکشند.درینصورت نمیشود غرایزی را تبلیغ کرد که حتی در میان حیوانات هم رایج نیست.اما اگر عاقلانه بیاندیشیم در سر زمین ما مصایب و مشکلاتیکه مردان و زنان با آنها درگیر هستند زادهِ دساتیر دین ما نیست بلکه دررسوم و عنعناتی است که هیچ پیوندی با دین و دساتیرآن ندارد، در مناسبات اجتماعی نهفته است که سالیان دراز بدینگونه بر ما تحمیل شده است و مهمتر از همه ریشهِ اساسی ان در فقر و بیسوادی است.ما باید جهت بهتر شدن وضعیت زندگی زنان توجه خود را در راستایی بلند بردن سطح اقتصاد ، سواد و آگاهی اجتماعی مردم متراکم بسازیم برای زن افغان دیکته نکینیم که چگونه با شوهر وبرادر و خواهرش بجنگد بلکه به او یاد بدهیم که چگونه دوش بدوش مردان با مشکلات بجنگد ، بنام دفاع از حقوق زن عقده های شخصی را که در زندگی خانوادگی خود داریم بر سر همه مردان جامعه نکفانیم کوشش کنیم تا مشکلات فامیلی خود را خود حل نماییم نه اینکه برای خانواده های دیگر مشکل خلق نماییم. برای زنان کورس جیندر که معنی آنرا خود هم نمیدانیم نگیریم ، سیمینارهای ، تریننگها وورکشاپها مزخرف ، مسخره و بیهدف را که یگانه هدف آن بودجه دزدی و اختلاس است به راه نیاندازیم بلکه راه های را جستجو کنیم که اقتصاد خانواده ها بهتر شود، زنان را به گرفتن طلاق تشویق نکنیم زیرا زن طلاقی در جامعهِ ما چندان پذیرشی ندارد و تا هنوزآن هوتلها و تفریحگاه های پبیشبینی شده بازیگران سناریوهای از قبل تهیه شده هم بکار گرفته نشده است تا مانند کشورهای آسیای میانه و سواحل ابحار زنان بعنوان پیشخدمت استخدام شوند وبرای مشتریان غذا سرویس نکنند بلکه اندام خود را سرویس نمایند تا یک لقمه نان خوردن را بدست آرند، حق مادری ، خواهری  وهمسری را ازدست بدهند و فقط امتیاز منشی و سکرتر و پارتنر یکشبهِ جنسی را بدست آرند. فراموش نکنید که که اکثریت قریب به اتفاق نان آوران خانواده های افغانستان مردان اند اگر خانهِ مرد نداشت کودکانند همان کودکانیکه ما بنام دفاع از حقوق کودک هر سال بیانیه صادر میکنیم که به کار اجباری وادار میشوند در حالیکه وادار نمیشوند بلکه ناچارند اگر کار نکنند مادر شان میمیرد ، خواهر شان میمیرد اگر آنان کار نکنند آیا ما توانایی آنرا داریم که برایشان نان بدهیم؟ طبعاً که  نه، زیرا ما خو دمان اینهمه هیاهو را بخاطر پیدا کردن یک لقمه نان به راه انداخته ایم تا زمانیکه از حق آنان دو لقمه به دهان خود نیاندازیم یقیناً که یک لقمه به دهان دیگران نمیاندازیم. پس بیایید شعار ها و شیوهِ کار راحد اقل درین کشور تعغیر بدهیم ، میدانیم که  دستور و طرز العمل اینست که ما بایدکاپی کنیم، تعغیر پروپوزلها کار مشکلیست اما نا ممکن نیست در هر حالت برای کارگردانان پول ساز است میشود در طرز العملهای خود تجدید نظر نماییم بخاطر یک کیک پوستین را آتش نزنیم.زمانیکه یک موسسه یا اداره بدون دلیل در اعلان خود مینویسد که باید درین پست حتماً زن باشد خود بخود سوال پیدا میشود چرا؟ در جامعهِ که بیشتر مرد نان آور خانه اند ، وزمینه های بهتری برای کار کردن دارند ، چرا در موسسات بروجود زنان بیشتر اصرار میشود و کتباَ در اعلانات ذکر میشود که برای طبقهِ اناث حق اولیت داده میشود؟اگر منظور پیشرفت کار وانجام وظایف دفتری و کاریست مردان هم از عهدهِ آن بر میایند،اگر چیزی دیگریست مطمین باشید که برایتان فاجعه بار تمام میشود بگزارید مردان هم کار کنند جنسیت را معیار گزینشها نسازید.درینجامردان ما عایدات خود را دردیسکوتیکها و قهوه خانه ها، کاباره ها و فسادخانه ها مصرف نمیکنند ، جهت برد و باخت وقمار بازی به موناکو و لیختن اشتاین سفر نمیکنند بلکه همه دار وندار خود را فدای همین زنان و کودکان خود میکنند اگر هدف بهبود وضع زندگی زنان و کودکانست راه همینست اما اگر هدف تکمیل پروژه هاوگذراندن مصارف بودچه هاست شما مستحقید هر کاری میخواهید بکنید ماهم میدانیم و شما هم میدانید که هدف چیزی دیگریست بهره برداری سیاسی ،  بهره کشی جنسی و استفاده از زن منحیث یک متاع بازاری.همه جنگها را با دالر ها و پروپوزلهاتان در سر زمین ما به راه انداختید ، جنگهای ایدیولوژیک ، حزبی ،  گروهی ، تنظیمی ، قومی ، سمتی ، مذهبی ، همه شالوده ها و ساختار های جامعهِ مارا بر هم زدید، فرهنگ خشونت ، انتقام و کینه را مسلط ساختید.تمام ارزشهای والای معنوی مارا برباد دادید وامروز برای ما فقط یک چیز باقی مانده است. ساختار خانواده ، صمییت و همبستگی فامیلی بخاطر رسیدن به اهداف نامقدستان جنگ خانواده ها را براه نیاندازید.

" وزراء نمیتوانند در زمان تصدی وظیفه از مقام خود به ملحوظات لسانی، سمتی، قومی، مذهبی و حزبی استفاده نمایند"

 ( مادهِ 80 قانون اساسی جمهوری سالامی افغانستان  )

اگر بخواهیم واقعاً این وطن را وطن بسازیم باید حقایق را به بر رسی بیگیریم ، گره ها را بکشاییم ، معضلات دیرپارا ریشه یابی کنیم در غیر آن با حلوا ، حلوا گفتن دهن شیرین نمیشود و تلاش برای فریب دادن دیگران با الفاظ و انتخاب شیوه های نامردانه در عمل در نهایت جز رسوایی چیزی را به دنبال نخواهد داشت.هیچ شکی درین نیست که یک ربع قرن کشمکش ، جدال ، نفاق و تحرکات سیاسی باعث آن گردیده است که درین سر زمین دیگر حتی یک انسان هم که حقایق را نداند و خوب را از بد تفریق نکند وجود ندارد ، امروز همه میدانند که شیر سفید است و دلیه شور.

همه میدانیم که این وطن متعلق به همهِ ساکنان امروزی این سر زمینست و هیچ قومی ، گروهی یا فرقهِ فرمان مالکیت شخصی آنرا ندارد که اگر داشته باشد هم تقلبی و ناچل است.این سر زمین سر زمینیست که هر قوم ساکن دران به نوبهِ خود قرنها وقرنها دران حاکمیت داشته و فرمان رانده اند که البته مهم طول زمان این فرمانرواای هانیست بلکه مهم دستاورد ها و افتخاراتیست که نصیب جامعهّ بشری و حوزهِ تمدن و فرهنگی ما گردیده است و  میشود امروز بران بالید ، این سر زمین تاریخ صد ساله یا دوصد ساله ندارد که همه هست و بود خویش را دران خلاصه نماییم بلکه تاریخ تمدن و فرهنگ این سرزمین از مرز 5000 سال هم فراتر رفته است، روزگاری فارسی گویان با طاهر فوشنجی و رویگر زادهِ سیستانی و اسمعیل سامانیشان ، با مولانای بلخ و ابن سینا ورودکیشان با شکوه و جلال هر چه بیشتربرین خطه فرمان رانده اند و تمدنها و افتخارات جاویدان آفریده اند ، زمانی هم ترک نژادان با محمود بت شکن و حسین بایقراء وامیر علی شیر و گوهر شاد والغ بیکشان مشعل تابناک تمدن و فرهنگ را فروزان نموده اند، و سالیانی هم پشتونهاپرچمدار حاکمیت و کشورگشای هایی بوده اند که در همه این زمانه ها اگر قوم حاکم ازامتیازاتی بیشتری برخوردار بود، اقوام دیگر نیز سهم بزرگی در ادارهِ کشور و پیشبرد امورکشورداری داشتند که در نتیجه اینهمه فعل و انفعالات سیاسی ، اجتماعی و نظامی در محدودهِ جغرافیای که امروز بنام افغانستان یاد میشود تر کیب متوازن قومی بوجود آمد که دران هیچ قومی ، میلیتی یا گروهی نژادیی دارای اکثریت مطلق چه که اکثریت نسبی هم نیستند بلکه بگونهِ پله به پله دردرجاتی با تفاوت کم ایستاده اند،هرچند حلقاتی معلوم الحال در جریان سدهِ های اخیر بخاطر تامین منافع شخصی و گروهی خویش تلاش نموده اند تا با بهره گیری از اوضاع حاکم منطقه و حکمرانان نا آگاه ادعاهای بلند بالای را عنوان کنند مگر اینکه در سایهِ امتیازات قومی آب بر آسیای منافع شخصی خویش بریزند که به نظر ما دیگر زمان اینهمه بگو مگوها گذشته است ، شایدباشند کوردلان و تنگ نظرانی که هنوز از تاریخ  غنامند و پر از فراز و نشیب کشور آگاهی نداشته باشند میشود که اگر سواد یا حوصله خواندن تاریخ وطن را نداشته باشند سفری به گوشه های این سر زمین نمایند تا جغرافیا ، سنگ و کوه و صحرا وویرانه چشم آنها را باز نماید،منار جام و قلعهِ بست ، ویرانه های آی خانم و قره کمر و هده، دیوار های شیر دروازه ، پیکره های در هم کوفتهِ صلصال و شمامه وجدانش را بیدار نماید که این سر زمین تاریخی فراسویی مرز تمدنها و مدنیتها دارد.امروز زمان آن گذشته  که قومی یا گروهی به تنهای ادعای میراث اینهمه افتخارات رانموده همه چیز را بنام خود قباله کرده و دیگران را مهاجر، حاشیه نشین و تماشاگر پندارد بلکه زمانی آن فرارسیده است تا همه  ساکنان این کشوردست بدست هم داده افتخارات گذشتگان خود را بصورت مشترک و دسته جمعی زنده سازند و ثابت نمایند که واقعاً وارثین اصلی نیاکان خویشند نه اینکه با ایجاد تفرقه و نفاق و خود خواهی همین یک پارچه سر زمینی را که از آن آریانای کبیر و خراسان بزرگ برجا مانده پاره پاره نموده و از نقشهِ جهان محو نمایند.آنچه که درین سالهای سخت و دشوار گذشت یک نکته را به همگان روشن ساخت که افغانستان خانهِ مشترک همه ساکنان این سر زمین بوده و هیچ قو می ، قبیلهِ، ملیتی یا گروهی نمیتواند بابکار برد زور وزر و تزویر یا به کمک خارجیها دیگران را نفی کرده و خواستهای خود را به دیگران تحمیل نماید و عاقلانه است تا بدین نتیجه برسیم که اگر همگان میخواهیم درین گوشهِ دنیا دارای سر نوشت ، وطن ، عزت ، آبرو و شرف باشیم بهتر است همدیگر را تحمل نماییم ، حقایق موجود را در نظر بیگیریم و همه ساکنان این سر زمین را بدون در نظر داشت قوم و قبیله و نژادو مذهب و دیگر تعلقات دارای حقوق ووجایب و مسوولیتهای یکسان دانسته و این حقیقت را در عمل پیاده نماییم نه اینکه در گفتار شعار وحدت ملی را سر دهیم اما در عمل همه چیز را برای خود وقوم و فرقه و بستگان خودبخواهیم.

 همین حالاجابجایی افراد در بعضی پستها و نهاد های بلند دولتی بگونهِ است که اگر جلو آن گرفته نشود کشور مارا به پرتگاهی دیگر سوق میدهد.هستند اداراتی که مسوولین بصورت آگاهانه و سازمان یافته بیشترین کارمندان را از قوم و قبیلهِ خود مقرر نموده و پستهای کلیدی، پول ساز و امتیاز خیز را در اختیار وابستگان نزدیک خود قرار داده اند.همین حالا هستند اداراتی که از پیاده گرفته تا وزیر ومعین و ریس از یک قوم انتخاب شده و زمانیکه انسان دران ا داره ها قدم میگذارد گمان میبرد که در دفتر یک حزب راسیست( نژادپرست) گام نهاده است نه یک ادارهِ دولتی یک کشور کثیر المله. این مهم نیست که مسوول اداره مربوط به کدام قومست اگر تاجک است بیشترین پرسونل اساسی را از تاجیکها انتخاب میکند و اگر پشتون است از پشتونها، اگر ازبک است از ازبکها و اگر هزاره است از هزاره ها. اما شکی نیست که درجهِ قومگرایی و تنگ نظری ، نظر به قوم و گروه و شخص فرق میکند. ایکاش که این انتخاب به اساس معیارات قومی میشد که چنین نیست اگر نه حد اقل یک قوم اگر به یک وزارات قناعت میکرد قومی دیگر به وزارتی دیگر قناعت میکرد بلکه درین انتخاب نیز خویشاوندی ، پیوندها و روابط شخصی در همان قوم باز رعایت میشود.در یک کلام هستند اداراتی که همینقدر مانده در دروازهِ آن نوشته شود "این وزارات مربوط فلان قوم و فلان قبیله و فلان عشیره و فلان قریه ست هر قومی دیگر اگر دعوی کند جگرش کباب شود".اگر این وضع ادامه یابد آتش نفاق و اختلافات قومی ، قبیلهِ و گروهی تیز تر شده و زمینه برای رشد گرو ها و سازمانهای راسیست ، قومگرا ، فاشیست، قبیله گرا و سمت گرا مساعد شده و رویایی ایجاد یک کشور واحد ، رسیدن به تفاهم همگانی عملی و ایجاد وحدت ملی واقعی وراستین که تاکنون هرگز درین سر زمین تحقق نیافته و فقط در سطح شعار باقیمانده است ، هیچگاهی به حقیقت نخواهد پیوست.جهت علاج این مرض خطرناک و مهلک راه اساسی اینست که پارلمان کشور دست بکار شده کمیسیونهای مختلط و متوازن کاری را موظف نمایند تا ادارات دولتی را از نظر کیفیت ، کمیت ، ترکیب ملی ، تخصص ، کارآیی و معقولیت گزینشها بصورت دقیق و منصفانه بر رسی نموده و زمینهِ رعایت اصل تقسیم عادلانهِ وظایف و مسولیتها را در ادارات دولتی مساعد سازند.آنعده از مسوولینی را که به بیماری روانی و غیر قابل علاج قوم گرای، قبیله گرای ، سمت گرای و فرقه گرایی مصاب اند که یقیناً توام با بی اطلاعی از تاریخ فرهنگ ، ساختار واقعی اجتماعی ، ترکیب واقعی ملی و درک حساسیتها وواقیعتهای زمان  است از راس ادارات کنار بزنند و افراد خبره، کارفهم ، با احساس ، افغانستان گرا ، عادل ووطندوستی را که همه باشندگان این سر زمین را بیک چشم دیده و فرقی برای آنها قایل نباشند به کار گمارند تا همه ساکنین کشور خود را در ادارهِ کشور سهیم بدانند بهتر است تا جهت تقسیم عادلانهِ مسوولیتها ووجایب، ترکیب ادارات را بصورت عادلانه با در نظر داشت حقایق موجودِ جامعهِ ما رعایت نماینداگر در یک اداره وزیرپشتونست باید معینانش از اقوام دیگر باشد اگر ریس تاجک باشد بهتر است تا معاونانش از اقوام دیگر باشند، نباید مسوول درجه اول و دوم یک اداره از یک قوم باشد در غیرآن اگر همه مسولین از یک قوم ، گروه یا فرقه باشد باید فاتحه اداره و در نهایت کشور را خواند که در چنین حالتی رسیدن به آرمان وحدت ملی واقعی، رفاع اجتماعی و تفاهم سراسری محالست و جنونست و خیال.اگر صدها میلیارد دالر دیگر هم بدین سر زمین سرازیر شود تا زمانیکه یک ادارهِ سالم ، دلسوز وواقعبین بوجود نیاید این وطن آباد،آرام و آزاد نمیشود.تا زمانیکه افراد دلسوز ، کار فهم ، با احساس و افغانستانگرا در راس کارها قرار نگیرند گلیم بدبختی مردم ماجمع نخواهد شد.تا زمانیکه افراد به اساس شناختهای شخصی ، پیوندهای خونی ، تعلقات قومی و قبیلوی ووابستگیها گروهی به کار گمارده شوند آبادی این سر زمین افسانهِ بیش نیست.تا زمانیکه افراد راسیست ،قومگرا ،  تنگ نظر ، بی معلومات از ساختار تاریخ و فرهنگ جامعه ، فرقه گرا و سمت گرا در راس ادارات و پستهای مهم قرار دارند نباید به سعادت مردم این سر زمین دل بست. یکی از راهِ حلهای معضلات کنونی جامعهِ ما بدور ریختن زباله های متعفن قومگرایی ، فرقه گرایی و سمت گرایی و حامیان این پدیده های شوم و ننگین از حریم ادارات دولتیست، باید این جراثیم را به هر قوم و ملیتی که تعلق دارند ، بهر فرقه و گروهی که وابسته هستند هر چه زود تراز رهبری ادارات و تاسیسات مهم دولتی بدور افگند در غیر آن مرض مهلک آنها که سخت ساری است بدیگران منتقل شده و ایپیدمی وحشتناکی را که خطر ناکتر ازانفلونزای مرغانست بوجود خواهد آورد.به نظر ما کسیکه وزیر میشود ریس میشود یا مسوول یک اداره میشود باید در قدم اول قانون اساسی افغانستان را بخواند و خصوصاً مادهِ 80 را تکراراً خوانده حفظ نمایند " وزراء نمیتوانند در زمان تصدی وظیفه از مقام خود به ملحوظات لسانی، سمتی، قومی، مذهبی و حزبی استفاده نمایند".

رقابت آزاد یا شخصی ساختن ادارات

همانگونه که میدانیم هر شهری بازاری دارد و هر بازاری متاع بازار گیر.در سرزمین ما بعد از رفتن طالبان و جلوس حکومت جدید بسیاری واژه ها و پدیده های آشنا و نا آشنا درعرصهِ سیاست و فرهنگ و مطبوعات و اداره و اجتماع حضور خود را اعلان نمودند.یکی ازین پدیده ها همانا انتصاب افراد در ادارات به اساس انترویو (که تحت اللفظی مصاحبه معنی میشود) و رقابت آزاد میباشد که با سر و صداهای زیادی به راه انداخته شد.همانگونه که میدانیم در گذشته های دور و نزدیک با وجود اینکه نظامهای استبدادی و انحصاری حاکم بودند اما منحیث یک قاعده ، کدرها و افراد مسلکی بعد از فراغت به شکل رسمی به وزارتهای مربوطه معرفی شده و بعد نظر به ضرورت و نیازمندیهای ادارات در تقرر آنها اقدام میشد. فورمه صحی را خانه پری میکردند، جواز کار را میگرفتند ، فورمه های عدم مسولیت از ارگانهای جنایی را بدست می آوردند، هویت شهروندی افغانستان را با ارائه تذکره تابعیت و اسناد معتبر ثابت میکردند که بعد از طی این مراحل اقبال تقرر را در ادارات دولتی حاصل مینمودند بعد برایشان کات سوانح انداخته میشد بعد از گذشت زمان معین از امتیازات ماموریت برخوردار میشدند ، ترفیع مینمودند ، سجل و سوانح شان بر رسی میشد ، به اساس قوانین نافذهِ کشور مجازات و مکافات میشدند ، بدون جرم مشهود ظرد وظیفه ،منفک و بر طرف نمیشدند بلکه تبدیل میشدند ، زمانیکه کسی در یک پست مقرر میشد ، سرنوشت شخص قبلی تعین میشد د بجایی دیگر تبدیل میشد تا اینکه مامور یا کارمند به سن تقاعد میرسید و بازنشسته میشد که درطول این مدت تجاربی فراوانی را اندوخته و معاش را یا حلال یا حرام مینمودند حتماًخدمت یا خیانتی بمردم خود میکردند مانند بعضی شایسته سالارانی دیسانتی امروز خنثی ، بی تاثیر وسمپل معاشخور نبودند همانگونه که حضورشان در ادارهِ مشهود بود ، نبودشان هم احساس میشد. اما این سیستم جدید که دلیل ظاهری آن همانا سپردن کار به اهل کار عنوان شده در حقیقت بهانهِ است بخاطر جابجایی افراد کم تحصیل ، کم سواد، کم تجربه ، بی معاشرت و نا آشنا با فرهنگ ، کلتور و ارزشهای فرهیختهِ جامعهِ ما،  اما وابسته وواسطه دار.چقدر مسخره است که درکشوریکه بیشتر از 80 فیصد کل ساکنان ان بیسواد اند یاد داشتن کمپیوتر و زبان خارجی امتیاز برای حق اولیت دادن در پستهای مسلکی باشد.چقدر مسخره است که همین اکنون در بسیاری ادارات خصوصاً ادارات که معاش دالری دارند کارمندان کم تحصیل ، کم سواد بی معاشرت و بی فرهنگی به اساس سفارش مقامات یا لزوم دید خارجیها ، وابستگیهای قومی ، گروهی یا فکری مقرر میشوند که حتی استعداد نوشتن یک رقعهِ مریضی یا مکتوب عادی ندارند.همین اکنون کمپاینی وسیعی در حال اجرا است تا که یک نسل پاکستان زده و الینه شدهِ بیسواد و بی فرهنگ را فقط به بهانهِ اینکه با تکنولوژی جدید و زبان خارجی آشنایی دارند جانشین نسل مجرب ، کارکشته و از همه مهمتر وطندوستی نمایند که تمام عمر خود را رداهی خدمت بوطن و مردم صرف نموده اند.در حالیکه این نسل مسخ شده به همان زبان خارجی و تکنولوژی جدید هم آشنایی درست ندارند.

از زبان خارجی فقط همان الفاظ چاپلوس مابانهِ مانند سُر ، اوکی ، یس و ساری را یاد دارند و از کمپیوتر و انترنیت هم چتینگ و سرچ سایتهای غیر اخلاقی را.همین حالا پسر بچه های کم سواد و جوان دختر های مقلدی که حتی آداب نان خوردن و معاشرت را هنوز یاد نگرفته اند، املا و انشاء را یاد ندارند در یک کلام حتی با کلتور جامعهِ خود آشنایی ندارند و در بسیاری موارد اصلاً علاقهِ به افغانستان ندارند زیرا آنها فقط از افغانستان یک نام را میدانند و بیشترشان تابعیت افغانی ندارند زیرا در پاکستان یا کشورهای دیگر تولد شده وبا همان فرهنگ بزرگ شده اند فقط تشریف آوری آنها بخاطر گرفتن معاشات بلند دالری به کشور و گریز از شر دال و چپاتی و بی مضمونی و ولگردی در کوچه های پشاور و کویته و لاهور و کراچی ودیگر شهرهاست و گریز از پیتزا فروشی و کیس سازی و بی سرنوشتی،  نه دلسوزی بمردم ووطن. اصلاً اینها هیچ علاقهِ بدین سر زمین ندارند.این نسل الینه شده که مانند مور و ملخ به کابل سرازیر شده اند در بسیاری موارد هیچگونه اسناد تحصیلی معتبر ندارند اگر داشته باشند هم تقلبی و ساخت فابریکه های جعل اسناد پاکستانست که بیشتر شان در سنین کمتر از 25 اسناد ماستری و دوکتورا ارایه میدارند که شایددر شکم مادر به سیستم کریدت آغاز به تحصیل نموده باشند و جالبتر اینکه اگر سفر تفریحی یا تشویقی ده روزه بیک شکور خارجی نموده باشند آنرا در ستون تحصیلات خارجی خویش در" سی وی" های مبتذل و مزخرف خویش درج میکنند و اگر چند روزی در یک دفتر خارجی محافظ بوده باشند یا منحیث آشپز یا پیشخدمت کار کرده باشند آنرا جزء کارهای مسلکی خویش درج مینمایند و بدین ترتیب آرام آرام سرنوشت مردم وا دارد بدست یک نسل مسخ شده، بی هویت و بیهدفی می افتد که کوچکترین علاقهِ به افغانستان ندارند. با استفاده از همین بهانهِ  رقابت آزاد و انترویو همین حالا هزاران بیسواد و کم سواد و نیمه سواد وابسته و گماشته در پستهای خوب با معاشات بلند دالری مقرر میشوند در حالیکه بهترین کدر های مجرب و کار فهم به بهانهِ یاد نداشتن زبان خارجی یا عدم آشنایی با کمپیوتر از ادارات اخراج میگردند. جالبتر اینجاست که در بسیاری ادارات تیمهای انترویو گیرنده از افرادی وابستهِ انتخاب میشوند که  نه تنهاسویهِ تحصیلی ، تجربه کاری و فهم شان به مراتب کمتر از کسانیست که انترویو میدهند  بلکه اخلاق و آداب معاشرت و ساده بگوییم آدمگری و انسانیت را هم یاد ندارندبرای آناه ملاک اینست که انترویو دهنده از کجاست؟ به کدام قوم تعلق دارد و کی آنرا سفارش کرده است ؟ نه اینکه چقدر تحصیل ، استعداد و تجربه دارداگر کسی میگوید نه بیاید که مابرایشان آدرس بدهیم.

تا جاییکه ما تجربه داریم و شاهد بوده ایم در بسیاری موارد فقط افراد مورد نظر مسوولین و سفارشی بدون اینکه کوچکترین شایستگی و لیاقتی داشته باشند توسط تیمهای انترویو که خود آنها توسط مسولین انتخاب شده  و گماشته ووابسته ، محرم راز و جزء تیم کاری مسوولین میباشند در پستها مقرر شده اند.در یک کشوریکه بیش از 80 فیصد مردم آن از نعمت سواد محرومند اصلاً چه نیازی بدان احساس میشود که کارمندان دولت حتماً زبانی خارجی را یاد داشته باشند در حالیکه به زبانهای رسمی وطن خویش آشنایی اداری نداشته باشند اگر شرط مامور شدن و ریس شدن ووزیر شدن و هرکاره شدن ، دانستن زبان خارجی و کمپیوتر باشد بهتر است اتباع کشورهای خارجی بیاوریم و در دفاتر مقرر نماییم تا این وطن را بسازند زیرا که آنها شاید حد اقل چشم سیر داشته و کمتر دزدی و اختلاس نمایند و کمتر تعصب کورکورانهِ قومی و زبانی و گروهی داشته باشند که اگر بودجه را دزدی نمایند حد اقل نفاق ودشمنی و فرهنگ ستیزی را راییج نمیسازند.باید یکی از کمیسیونهای شورای ملی مرکب از نمایندگان افغانستان گرا و با احساس و مسوول  اینوظیفه را بدوش گیرد تا در مورد سیستم انترویوی و دیگر پدیده های وارداتی که به پشکهای دزد فرمان خلیفه میدهد و زمینه استفاده جوییهای مهاجرین فزیکی( کسانیکه خودشان حضور موقت فزیکی دارند اما دلشان ، هوش و حواسشان ، خانه و زندگیشان ، خورد و نوششان آنسوی مرزها و اوقیانوسهاست) را که فقط بخاطر بدست آوردن پول و امتیاز بدین کشور آمده اند ، مساعد میسازد ، غور مجدد نموده واین پدیده های مخرب را با سیستمهای کارا و موافق با روحیهِ جامعهِ ما عوض نمایند. افراد بی هویت ، بی تجربه ، بی سوانح و بی تحصیل و بی فرهنگ را از ادارات اخراج و انسانهای شایسته را جانشین آنها نمایند. باید در تقرر افراد سجل ، سوانح ، علم و خبر و سند تحصیلی( دیپلوم معتبر و پی 2  هر چند میدانیم بیشتراین انرویو گیرندگان تا هنوز نمیدانند پی2 چیست و میترسیم که بعد از خواندن این جملات بجان دیکشنریها نیافتند)پرسان شود نه سی وی و کانکتکت نمبر و سفارشات.باید اخلاق ، برخورد و معاشرت کارمند در نظر گرفته شود نه آشنایی با زبان خارجی.

خشونت عليه زنان در کشورهای غربی

بنا بر يک نظرسنجی در بريتانيا از هر سه مراجعه کننده زن به بخش عاجل بيمارچتان ها در اين کشور، يکی در اثر خشونت خانوادگی آسيب ديده است. ارقام ارائه شده توسط سازمان خيريه "پناه"(Refuge)، میرساند که از هر چهار زن انگلیسی يکی در طول عمر خود لت وکوب خورده است.همچنين از هر ده زنی که در اين نظرسنجی اذعان کرده که مورد خشونت همسر يا شريک زندگی خود قرار گرفته، يک نفر جان خود را در خطر می ديده است.سازمان "پناه می گويد در حالی که در انگلستان و ويلز در هر هفته دو زن به دست شوهران فعلی يا سابق خود کشته می شوند گزارش هايی از اين دست باعث خواهد شد خشونت خانوادگی موضوعی پنهانی باقی نماند و علنی شود. پليس لندن می گويد در هر ماه 7650 مورد از خشونت خانوادگی عليه زنان گزارش می شود که شامل هتاکی، مضيقه مالی، منع از معاشرت با دوستان و فاميل، تجاوز جنسی و لت وکوب می شود.عفو بين الملل، سازمان مدافع حقوق بشر، روز جمعه، 5 مارچ، اجرای يک طرح جهانی را با عنوان "خشونت عليه زنان را پايان دهيم" آغاز کرده است.اين ابتکار جديد، که در آستانه روز جهانی زن (8 مارچ) به مرحله اجرا در می آيد، بيش از ديگر مظاهر خشونت عليه زنان به موضوع خشونت عليه آنان در زمان جنگ و در خانه توسط بستگان و نزديکان می پردازد.آنيکا فلنزبورگ، مسئول امور مطبوعاتی عفو بين الملل در طرح منع خشونت عليه زنان اين سازمان، می گويد: "زنان، صرفا به اين دليل که زن هستند مورد خشونت قرار می گيرند. خشونت عليه زنان و دختران در جوامع غربی اشکال مختلفی دارد. تبعيض، لت وکوب، سوء رفتارهای روانی، که می تواند به صورت تحقير و سلب آزادی های فردی و حمله به عزت نفس آنان باشد، از جمله خشونت هايی است که عمدتا بستگان نزديک مانند شوهران عليه آنان اعمال می کنند."او معتقد است در کشورهای غربی الگوی مشابهی از انواع خشونت عليه زنان و دختران وجود دارد: "خشونت عليه زنان عموما پنهان است و بسياری از زنان در اين جوامع، از بيان آنچه بر آنها می گذرد، شرم دارند و سکوت اختيار می کنند. تعداد بسيار کمی حاضرند درباره رفتار خشونت آميزی که عليه آنان اعمال می شود، حرف بزنند. غالب نمونه هايی که از خشونت عليه زنان وجود دارد در خانه و توسط همسران و نزديکان آنها صورت می گيرد."خانم فلنزبورگ حمايت قانون از زنان در غرب را در سال های اخير بهتر ارزيابی می کند اما نقطه ضعف اصلی را در تشخيص علائم اين خشونت ها می داند: "نظام قضائی در غرب خيلی از رفتارهای خشونت آميز عليه زنان را به رسميت نمی شناسد. در حالی که زنان حق انتخاب چندانی ندارند و در ازای ترک همسر يا شريک زندگی خود - که تصميمی بسيار دشوار است - راه ديگری در پيش رو نمی بينند و تعداد خانه های امن هم کم است، آموزش ها و گفتگوهای علنی در اين باره باعث شده که دختران و زنان متوجه بشوند که مورد خشونت قرار گرفتن در خانه يک وضعيت عادی و توجيه پذير نيست. در سال 1977 ميلادی مجمع عمومی سازمان ملل متحد از کشورهای جهان خواست تا طبق سنن و رسوم تاريخی و ملی خود، يک روز از سال را به عنوان روز سازمان ملل برای حقوق زنان و صلح جهانی اختصاص دهند.از کشورها در سراسر جهان خواسته شد شرايطی را فراهم کنند که تمام اشکال تبعيض عليه زنان متوقف شود و آنها نيز بتوانند با حقوقی برابر با مردان در توسعه اجتماعی به طور کامل مشارکت داشته باشند.اين اقدام سازمان ملل در آستانه سال جهانی زن (1975 ميلادی) و دهه سازمان ملل برای زنان (1976 تا 1985)، که از سوی مجمع عمومی اعلام شده بود، صورت گرفت.سازمان ملل متحد نظارت بر روز جهانی زن، هشتم مارچ، را از سال 1975 آغاز کرده است.مجمع عمومی سازمان ملل متحد همچنين بيست و پنجم نوامبر را روز جهانی منع خشونت عليه زنان اعلام کرد و از تمام دولت های جهان، سازمان های بين المللی و غير دولتی دعوت کرد تا هر ساله در اين روز برای افزايش آگاهی عمومی درباره اين معضل اجتماعی طرح هايی را به اجرا درآورند.باید متذکر شد که سالانه در کشور انگلستان پنجاه هزار زن و دختر مورد تجاوز جنسی به شکل اجباری قرار میگیرند در حالیکه در امریکا چهار صد هزار زن و دختر مورد تجاوز جنسی قرار میگیرد. در کشور روسیه سالانه هزاران زن به علت انفجار جگرشان در اثر ضربه لگد شوهران یا رفقهای مرد شان که در حالت نشه به آنان حمله میکنند به میز عملیات جراحی میروند.در کشور چین و جاپان از دختران جوان محصل منحیث دسترخوان استفاده شد ه و در هوتلهای مخصوص بر روی جسم برهنهِ آنها غذا چیده شده و به مشتریان عرضه میگردد.

                      فراخوان برای تجلیل از نوروز باستان

ادارهِ نشریه صدای بدخشان مصمم است تا مصدر خدماتی ارزنده و ماندگاری در عرصهِ رشد ، معرفی و شگوفای داشته های  فرهنگی ، کلتوری ، تاریخی و ویژگی های منحصر به فرد مردم و سر زمین بدخشان و در قدم بعدی شگوفایی و بالندگی هر چه بیشتر فرهنگ وادب کشور گردد. بدینوسیله از تمام چیز فهمان ، قلم بدستان ، فرهنگیان و فرهیختگان" نیک اندیش" کشور که در مورد پیشینهِ های تاریخی ، داشته های فرهنگی ، رسوم وعنعنات پسندیدهِ مردمی ، ویژگیهای کلتوری ، ادیبان ، مشاهیر ، هنرمندان ، فرهیختگان و داشته های طبیعی بدخشانزمین،  گنجینه ها و ذخایر معلوماتی کتبی یا شفاهی را در اختیار دارند صمیما نه آرزو میبریم تا با ارسال مطالب و مضامین خویش به ما امکان آنرا بدهند تا خدمتی نا چیزی را درین راستا به مردم و سر زمین خویش انجام دهیم.

ما مصمم هستیم تادر قسمت نشر آثار چاپ ناشدهِ فرهنگیان دیروز و امروز بدخشان ، برگزاری و تجلیل از روزهای ملی ، اعیاد سنتی و مذهبی،  زاد روز شعراء ، عرفا و فرهیختگان بدخشان و معرفی تاریخ ، فرهنگ، سنن ، جذابیتهای کلتوری ، فرهنگی ، تاریخی و توریستی بدخشان برنامه های  سازندهِ  را رویدست گیریم اینک منحیث آغاز نیک وگام نخستین درین راستا ادارهِ نشریه صدای بدخشان و کمیسیون تدارک بر گزاری مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل در نظر دارند تا به مناسبت گرامیداشت از مقدم نوروز سال 1385 محفلی را در .........دایر نمایند که بدینوسیله از تمام فرهنگیان و قلم بدستان کشور اعم از زن و مرد ، پیر و جوان آرزو میبریم تا با اشتراک موثر خویش محفل مارا رونق هر چه بیشتر بخشیده ، اشعار، مقالات و مضامین خویش را به آدرس دفتر کمیسیون تدارک بر گزاری مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل ارسال بدارند.

آدرس ما: کارتهِ3- علاءالدین پایین- پارک مقابل سفارت شوروی سابق_ خانهِ 190

تیلفونهای تماس: -0799182323 - 0799300341 070281271- 0799305459-0799222639-0799466460

از حرف تا عمل

نامهِ وارده از اسمعیل "بدخشی"

اخیرا رساله تحت عنوان (بیایید بدخشان را آباد ومردم آنرا مرفه سازیم) بخامه محترم منشی عبدالمجید والی ولایت بدخشان در مطبعه شوخک بچاپ رسیده بود.که باختیار موسسات وادارت دولتی قرار گرفت.  رساله مذکور دعوت رویایی وخیالی جناب ایشان در مدت ولایت شان وآنهم در هنگامیکه بسیار بیکار بودند (معمولآ آدم های بیکار به نوشتن رساله ها وشعر میپردازند) به رشته تحریر در آمده است. رساله با مقدمه خود والی صاحب وتحت 9 عنوان در سی صفحه با قطع جیبی تحریر شده که شامل طرحها وپیشنهاداتی است که از صد هاسال بدینطرف درباره بدخشان حدس وگمان زده میشود وهمچنان یکتعداد گذارشات با الهام از هفته مقاله خوانی وزرا ترتیب شده وجالبتر اینکه در رساله از تاجکستان وکلمات حساسیت برانگیز اوف زیاد استعمال شده و از وزیران مهمانی خور ومیله کن دولت اسلامی افغانستان چون آقای اتمر , رامین , فاطمی و معینان بی صلاحیت یکتعداد وزارتها یاد آوری , سپاس وتشکرات صورت گرفته است این در بدخشان معمول است اگر مقامات از کابل بیایند مخصوصآ اگر بیگانه باشند بسیار قدر وعزت میشوند گوسفندان ذبح میشوند ودر بازگشت با پشتاره پر از مومیایی , زیره , عسل وچکمن خوش وخندان دوباره بدخشان را ترک میکنند اما زمانیکه یک بدخشی بدروازه همان مقام بر اساس وعده های شان مراجعه میکندهمانا(مقام جبرئیل است) دپ وزارت است امروز وفردای وزیر صاحب است ویا باز هم با کلمه خشک چون تشکر از مهمان نوازی تان دیگر زیره ومیره وچکمن نیاوردهِ رد وبدل میشود که بدخشی ساده لوح هم خوش میشود که وزیر با ایشان رویه خوب کرده در حالیکه خبر ندارد با آمدن وزیر کرایه وسفریه بلند را نصیب شده حتی گذارش سفرشان را به شورای وزیران ننگ میدانستند. بطور مثال آقای اتمر در رآس کمیسیون بود که بیست ودو ولسوالی بدخشان را سیلاب ودیگر حوادث طبیعی تهدید میکرد اینهمه موتر سواریها وطیاره سواریهای وی ومصارف آن،عطش  هیچ آسیب دیده بدخشی را رفع نساخت.عنوان رساله مرا بیاد بیانیه حفیظ الله امین در کنفرانس جوانان خلقی (بیایید افغانستان را آباد ومردم آنرا مرفع سازیم) وبیانیه گلبدین حکمت یار( در هنگام فراغت پولیس جهادی در سال 1364 در پشاور پاکستان تحت عنوان بیایید افغانستان مجاهد را آباد ومردم آنرا مرفه سازیم) انداخت که نتیجه مرفع سازی آقای امین کمونیست همانا کشتار های دسته جمعی و از حکمتیار مجاهد همانا راکت باران کابل وویرانی وتباهی , صدمه بر آرمانهای مقدس جهاد شد که بدبختانه تکه داران آن امروز دنباله رو وبلی گوی جهان غرب وایئتلاف بین المللی شده است.  همچنان جناب والی صاحب بار ها در بیاناتشان گفته اند که : اگر من بدخشان را نسازم کسی پیدا نخواهد شد که اورابسازد, شاید گفته شان درست باشد با این سرو وضعیت خواب آلودگان بدخشانی بی مفهموم بودن روشن فکر بودنشان کلمه (ساتور) کار کنی در موسسه , نبود معاش بلند دولتی , قبول نکردن چوکی بلند تر از مدیریت همه وهمه زمینه استفاده بیگانگان را بهتر ومساعدتر میسازد.  اما اینرا باید گوشزد نمود که مردم بدخشان گر چه چپن بسر شانه اند اما چیزهای را تبصره وزمزمه میکنند که اگر به گوش جناب ایشان رسانده شود شاید درفکر نوشتن چنین رساله نمیشدند.مثلآ: پروسیجر توظیف ولسوالان وقومندانان امنیه , حق جمع کنی از دشت های مالچر شیوه, باجدهی به قومندانهای محل, اخذ رشوه از مافیای بدخشان, کمکهای اضطراری, سفرهای چند ماهه بولایت کابل به بهانه کنفرانس دو روزه  ویا سه روزه ....... وغیره

رساله از باید ها ونباید های زیاد خامه سیاه کرده وبعضاً سخنهای تحریک آمیز مثلا در صفحه شش حق استفاده مشروع از علف چرهای بدخشان به مواشی قطغن به اصطلاح قندهاری داده شده در حالیکه صدها مهاجر بدخشی در آبدان میر علم کندز با وجود داشتن سند قانونی از ریاست دولت به بهانه علفچر مردمان کوچی وقندهاری حتی صاحب یک نمره جا نشدند.  یعنی ترجیح زندگی مواشی بر انسانها ست ویا کار نکردن افراد باسواد وروشنفکر(انجنیروداکتر ) دردولت بعوض معاش بلند موسسات که با دولت همکاری نمیکنند درحالیکه ما شاهد آنیم که دکتوران بدخشان در طول مدت بی معاشی شان در کنار دولت بودند و انجنیر صاحبان از لت بودن وبیکاره بودن دولت بخاطر پیدا کردن یک لقمه نان دامن موسسه را گرفته اند وهمچنان جناب والی صاحب در صفحه پانزده مسئولیت کارها را بر رخ قومندان امنیه میکشد ومسئول درجه اول تلقی میکند که ما نمیدانیم مسئول اصلی کی است. بهر صورت اگر دلسوزی به وطن وبدخشان باشد بگفته ضرب المثلی از چشم کور آب میچکد با این رساله نویسی ها و نشرآن در روزنامه ها وجراید, حرافی وبیانیه پرشور انقلابی روز بروز وطن ووضعیت را خراب خواهد کرد.فعلا بدخشان به سرک وبرق اشد ضرورت دارد اخیرا امنیت آن روبه وخامت بوده اگر ایمان اسلامی وطندار بدخشی ایجاب حملات انتحاری وقیامهای مسلحانه را نمینماید این بهانه برای والی وآقای کرزی نباشد که اینجا امنیت است و یا بقول معروف در مرگ بگیرشان به تب راضی شوند اینکه زمانه خراب شده وجوانهای بدخشی یکدیگر خودرا به بهانه این وآن مانند موریانه میخورند اعتماد بیکدیگر نمیکنند یک مشت پول را در پروگرامهای رای دهی وانتخابات ترجیح میدهند همه وهمه ناشی از بی دانشی وپراگندگی ومداخله بیگانگان در امورشان است.

قصه سرزبانهاست که میگویند درزمان پادشاهی عبدالرحمن خان مردم سمت شمال بحضورشان شرف یاب شدند که قاضی ندارند شاه به اراکین خویش امر نمود که همان باغبان در فلان محل بیکار است برایشان قاضی روان کنید مردم گفتند که او بیسواد است شاه در پاسخ گفت که: خیر است بی سواد است آنجا باسواد ها زیاد وروشنفکران زیاد است کمکش خواهند کرد که بدخشان امروز بمصداق آن میماند.

اگر والی صاحب بیش از تطبیق 600 پروژه یاد آور میشود که 300 آن نیمه تمام مانده و173 آن تکمیل شده بعوض رساله از آن لست ارائه مینمود بهتر بود که ما آنرا کار موسسه خارجی بدانیم یا از جناب والی؟  ( بخشش از کیسه خلیفه) دررساله بروابط تاجکستان وافغانستان زیاد اشاره شده، اگر واقعیتش را بگوییم چند محدود تعمیر وسرک از دوران شوروی برایشان باقی مانده وفرهنگ وتمدن روسی دررگهای شان جریان داشته فرهنگ اصیل شان نسل به نسل روبه کاهش است, در غیر آن وضعیت تاجکستان به 25 سامانی معاش معلم (8 دالر امریکایی در ماه) ویا 50 سامانی معاش داکتر متخصص چی فاجعه را خواهد داشت اما فرهنگ کار کنی زمان شوروی هنوز هم وجود دارد ودر غیر آن از آنها بدبخت تر, فقیر تر در روی زمین کس نخواهد بود.متباقی موضوعات رساله خواب وخیال بیش نبوده اگر موضوع سرک بالا شده حتما انتخاب شدن آقای کرزی بهانه شد. اینبار شروع کار سرک تخار_ کشم جهت گرفتن رای اعتماد به کابینه ووالیان است که بعد از ختم رای اعتماد کار این پروژه بنابر کمبود بودجه و شاید اخلال قصدی امنیت تاانتخابات دیگر به تعویق خواهد زیرا کار این سرک یکبار دیگر هم در گرماگرم انتخابات ریاست جمهوری توسط شهرانی صاحب معاوت ریس جمهور وقت افتتاح شده بود که شاید به علت وزمینی دست ایشان نافرجام ماند خدا کند دست ریس جمهور منتخب سبک باشد.

 پروژه های شخصیت سازی چگونه عمل میکنند؟

همانگونه که آگاهان امور بخوبی میدانندگاهی ضرورت میافتد تا حلقات معین جهت پیشبرد پارهِ از امور در بازیهای سیاسی شان دست به ساختن شخصیتهای سمبولیک و مصنوعی بزنند که به ظاهر عملکرد آنها مورد تایید عوام الناس قرار گیرد بعد به همکاری مطبوعات  استخباراتی و رسانه مزدور و انجیویی در سطح ملی و بین المللی تبلیغات دامنه داری در جهت به شهرت رساندن شخص مطلوب به راه میاندازند ، بعد دعوتنامه های به آدرسش میفرستند تا در کنفرانسها و سیمینارهای سمبولیک و بی هدف اشتراک ورزد در مرحلهِ بعدی اورا نامزد اخذ جایزه های مختلف میسازند و در نهایت از وی یک قهرمان تمام عیار رسانهِ میسازند و بر روان جامعه تحمیلش میکنند که شیوهِ عمل و چگونگی پذیرش چنین شخصیتهای قلابی نظر به ساختار های اجتماعی و عرف وعادات مردمان فرق میکند در جوامع فقیر و کم سواد میزان پذیرش این چهره ها بیشتر بوده و زود به شهرت میرسند و بر سکو مینشینند در حالیکه در جوامع دارای شعور بلند اجتماعی و آگاهی سیاسی میزان پذیرش این شخصیتهای سمبولیک کمتر میباشد ، اوج شهرت چنین افراد در جوامع فقیر و عقب مانده تا زمانیست که این قهرمانان خود ساخته به مقامی دست یابند ، آنگاه است که هواداران از همه جا بیخبر در میابند که پیراهن دوخته شده به تن قهرمانشان خیلی گشاد بوده و انها خام باخته اند همانست که شخصیت خود ساخته همانگونه که به شکل صاعقوی صعود نموده بود با سرعت دوبرابر نزول مینماید که در سرعت نزول او عملکردهای عجولانهِ وی که از ذوق زدگی فرهنگی و شوقک سیاسی ناشی میشود نقش اساسی دارد ، در گذشته ها معمولاً این شخصیتها به عنوان مدافع حقوق مستضعفین ، پیشگامان نهضت های انقلاب های اجتماعی ، در زیر نقاب ناسیونالیست های دو آتشه عرض اندام مینمودند که نمونه  های بارز آن در جوامع اسلامی جمال ناصر در مصر، قذافی در لیبی، مصطفی کمال در ترکیه بود. که در نهایت دستاورد های آنان برای ملتهاشان جز ذلت وفقر چیزی دیگری نبود.   اما در عصر حاضر که کالاهای پر خریدار بازار سیاست پدیده های نظیر حقوق زن ، حقوق بشر و آزادی لجام گسیختهِ بیانست که شخصیتهای تصادفی با رعایت موبموی طرز العملهای داده شده، ازین سنگر آتش میگشایند. ازانجمله میتوان از شیرین عبادی  زن ایرانی الاصل فرنگی مآب نام بردنام برد که جهت شهرت بخشیدن به او حتی جایزهِ نوبل را که ندرتاً برای مردم مشرقزمین داده شده است بخشیدند و اورا قهرمان حقوق زن معرفی کردند و چه تبلیغاتی که در راستایی به شهرت رساندن او نکردند به امید اینکه او را در نظر جامعهِ ایران و دیگر جوامع اسلامی بیک شخصیت نمادین مبدل سازند اما سطح بلند دانش سیاسی مردم ایران باعث شد تا نه تنها عبادی را به پشیزی نخرند که نخریدند بلکه همان شخصیت فردی او در اثر این جایزه بخشی متضرر شد و در نهایت کار را بجایی نبرد.در افغانستان هم ملالی جویا، رمضان بشردوست و آغای محقق نسب این پروژه را به تجربه گرفتند یا حد اقل بالای آنها به شکل خود بخودی تحبره شد که در مورد اولی  ودومی به علت پایین بودن سطح آگای جامعه وعدم آگاهی از داد وگرفتهای پشت پردهِ بازار سیاست تا حدی ببار نشست که آنهارا تا تالار پارلمان رساند اما آنهم دولت مستعجل بود زیرا این عزیزان بعد از اولین جلسات مجلس نمایندگان عدم توانای خود را در تجزیه و تحلیل اوضاع کشور نشان داده و ثابت ساختند که این پیراهن بتن شان آنقدر ناسازگار است که دموکراسی پارسلی با کاپی بدون کم وکاست آن به تن جامعهِ افغانی ناسازگار است که در نهایت زمینگیر شدند و حاشیه نشین گردیدند اما در مورد سومی ، جز اینکه اگر  خودش بخواهد یکی از کشورهای اسلام ستیز بپاس توهین به مقدسات مرزهای عقیدتی مردم فقیرش ویزای مجانی برایش بدهند و عدهِ از اتحادیه ها و رسانه های نشخوار گر و پروپوزلی بعنوان دفاع از آزادی بیان از عملکردش حمایهِ خشککی نمایند چیزی دیگری عایدش نشد. آخرین مورد افتخار بخشی به محقق نسب همانا تحریف ذهنیتهای مردم خارج از افغانستانست که علت محاکمه محقق نسب را دفاع از حقوق زن عنوان کرده اند نه تحریف دساتیر اسلامی  و در گزارش سالیانهِ حقوق بشر در مورد افغانستان چنین نوشته اند:( در ماه اکتبر 2005، علی محقق نسب مدير ماهنامه "حقوق زن" به دو سال زندان محکوم شد زيرا برای پيشنهاد تجديدنظر در قوانين اسلامی در جهت حفظ حقوق زنان به کفرگويی متهم شد.با وجود همه مخالفتهای داخلی و خارجی با اين حکم که اولين حکم در نوع خود پس از طالبان است وی همچنان در زندان باقی ماند).

آغای بشر دوست با افشاگری در مورد انجیوهای دالر خوار ، چوکی سالاران رشوتخوار ، بومی صفت و قومگرا و دیگر پدیده های رنجبار که در جامعهِ ما بیداد میکرد به شهرت رسید و در انتخابات پارلمانی آرای زیادی مردم، خصوصاً آرای بدخشانیهای ساده دل مقیم کابل را بدست آورد، در اولین اجلاس پارلمان زمینگیر شد واز رای اینهمه مردم را نتوانست استفاده نماید که در نهایت منزوی گردید. امادر مورد خانم جویا. همه میدانیم آنچه که باعث به شهرت رسیدن خانم جویاشد نه آنقدر ناب بود و نه آنقدر مهم. بلکه موصوف در جریان یک سناریوی از قبل تهیه شده به صحنه کشانده شد که طراحان این نقشه با یک تیر دو فاخته زدند یکی اینکه فضایی لویه جرگه راتعغیر داده ، وضع را متشنج نمودند وبا بهره برداری از وضعیت متشنج ، فضا را عاطفی نموده و نظرات خود را بر اعضای لویه جرگه تحمیل کردند و از سوی دیگر خانم جویا را به صحنه کشیدند ، رسانه ها و مطبوعات پروپوزلی که مانند بیماران محکوم به بستر همیشه به سیروم دالری احتیاج دارندو اگر یک ماه فوند برایشان داده نشود به کوما میروندبنا بر هدایات دونور هایشان شروع به گزافه گویی و یاوه سرای های بی سر وتهِ  درین موردکردند که در جریان چندروز از خانم ملالی یک قهرمان تمام عیار ساختند در حالیکه آنچه خانم ملالی در لویه جرگه گفت صدها انسان این وطن باربار  آنراگفته و سخت تر ازانهم گفته اند و گفتن آن صفتی هم ندارد و هر کسی هم این کلمات را گفته میتواند تنها چیزی که مانع گفتن چنین سخنانی در جو سیاسی فعلی افغانستان میشود انگیزهِ تشنج زدایی ، رعایت عفت کلام و احترام متقابل به هموطن است وبس.زیرا یاوه گویی ، بد زبانی ، طعن ولعن دردهای ملت مارا نه تنها دوا نمیکند که بلکه زخمها را ناسور تر میسازد. جالبتر اینست که در بعضی رسانه ها از موصوف به صفت قهرمان ملی یاد شده که خواننده را از خنده گرده درد میکند اگرچه جای تعجب نیست زیرا درک گردانندگان این نشریه ها در همین سطح است وگرنه کمی دانش و فهم میداشتند میفهمیدند که اگر هر سفسطه گو و بیمار روانی را امتیاز قهرمانی دهیم دنیا پرازقهرمان میشود. بهتر است اکنون سخن را که به اینجا رساندیم درنگی بر پیشینه ها و هویت خانوادگی خانم جویا نماییم تا مردم ما خالی ذهن باقی نمانند .اکنون بیایید بیبینیم خانم ملالی جویا کیست، از کجاست و چه پیشینهِ سیاسی دارد تا به سادگی منشه احساسات غیر قابل کنترول اورا ریشه یابی نموده و منبع الهاماتش را رد یابی نماییم ملالی جویا فرزند عبد الحمید از قریهِ ذیکین ولسوالی اناردرهِ ولایت فراه میباشد ، عبد الحمید پدر جویا شغل معلمی داشت و عضو فعال سازمان کمونستی شعلهِ جاوید بود که بعد از کودتای ثور و خیزش قیامهای مردمی بر علیه نظام کمونستی دست به تشکیل یک جبههِ ماویستی مستقل از جبهات مجاهدین زد که بنام جبههِ معلمین شهرت داشت. این جبهه در طول دوران جهاد با جبهات مجاهدین میانهِ خوبی نداشت  معلم عبد الحمید در جریان یکی از جنگها یک پای خود را نیز از دست داد , او که یکی از جمله فعالین سرشناس ماویست در ولایت فراه بود در سالهای اخیر فعالیتهای سیاسی خودرا گسترده تر ساخت و تلاش نمود تا نفوذ خود را در حلقهِ رهبری سازمان خود  پویاتر سازد که در جریان این تلاشهای وی معلم محمد اعلم یکی دیگر از فعالین سرشناس ماویستی در فراه از موقف خود به نفع معلم عبد الحمید گذشت ووی یکه تاز عرصهِ سیاست در سازمان خود شده ورهبری گروه را در حوزهِ جنوبغرب بدست آورد. معلم عبد الحمید بیشتر وقت خود را در قندهار گذرانده و همین اکنون هم در ولایت قندهار بوده و مسوولیت رهبری سازمان ماویستی ( کمونیستی) شعله جاوید را در حوزه جنوبغرب ( قندهار، فراه، نیمروز..) بدوش دارد.اکنون مرد م ما خود قضاوت نمایند که آیا خانم ملالی با چنین پیشینهِ خانوادگی میتواند به اساس ادعایی خودش بهیچ گروهی وابسته نباشد؟ چه فرقی بین کارکردهای او و دیگر اعضای جمعیت انقلابی زنان افغانستان (وابسته به سازمان کمونستی شعلهِ جاوید) وجود دارد. همه میدانیم که حلقات ماویستی در فراه بصورت مستمر فعال بوده وبیشترین آرای بدست آمده توسط خانم جویا هم رای اعضا و هواخواهان همین حلقات بوده است و خانم جویا نمایندهِ راستین مردم افغانستان نه ، بلکه نمایندهِ راستین سازمان کمونستی شعلهِ جاوید هست که الهامات و دساتیر خود را مستقیماً از معلم عبد الحمید وگروهِ او میگیرد که اگر دساتیر اورا گردن ننهد شرعاً گنهگار میشود زیرا سر کشی از امر والدین گناهِ بزرگیست.اما آنچه که اکنون همگان بدان متفقند اینست که شخصیتهای تصادفی همانگونه که به سرعت عروج مینمایند سریعتر ازان نزول میفرمایند این قانونمندی همین حالا در مورد شخصیتهای تصادفی افغانستان بیرحمانه صدق میکند. این شخصیتهای تصادفی که در اولین جلسه پارلمان ناتوانی سیاسی و ناپختگی خود را به نمایش گذاشتند اکنون در چنان انزوای سیاسی قرار گرفته اند که اگر دفتر مرکزی بی، بی سی و سی ان، ان را هم بکابل منتقل نمایند تا برایشان کمپاین نمایند دیگر نمیتوانند کاری را از پیش ببرند. آنها امروز دو فرد تنها هستند که به زعم خودشان نمایندگان راستین ملت هستند . نمایندگان ناراستین همه تصامیم را میگیرند و فیصله ها را میکنند و این نمایندگان راستین مانند مقتدی جماعت گریز که با شروع نماز جماعت به بهانهِ سرفه از مسجد فرار میکنند مجبورند از عمارت پارلمان و ردبعضی موارد از کشور بیرون شوند که درینصورت آنان چه جوابی به این همه انتخاب کنندگان عاطفی و ذوق زده خود خواهند داد؟

                                     بدخشان سخن میگوید

افرادیکه ضرورت داشتن یک نهاد متشکل اجتماعی ، فرهنگی را در جامعه بخوبی درک نموده اند، در حالیکه شدیداً آرزومند ایجاد چنین یک مجمعی هستند همیشه در هر نوع تلاشی معقول و بیغرضانهِ که درین راستا بکار برده میشود پیشگام شده وعلمبرداران آنند اما درتلاشهای که میدانند بخاطر تامین منافع شخصی یا گروهی عدهِ معدود به کار برده میشود هیچگونه دلچسپیی ندارند.

محمد علم"محمدی"

مردمانی زیادی ضرورت ایجاد یک نهادی فراگیر اجتماعی را لازم میدانند اما درین راستا بی باوربوده و تمام تلاشهارا چه خوب و چه بد، به دیدهِ شک و تردید نگریسته و گمان میبرند که هر اقدامی درین راستا با اساس  تامین منافع منافع شخصی گردانندگان صورت گرفته ، مقطعی و موقت بوده و معاملهِ را به دنبال دارد زیار بار بار با چنین حوادثی روبرو شده اند اما این افراد به مجرد مطمین شدن از تشکل نهاد فراگیر و پویا و پی بردن به اهداف معقول ان، بدان میپیوندند.

داکتر کریم الله"شهپر" داکتر طب

هستند کسانیکه در جلسات مقدماتی هر تشکلی اشتراک ورزیده و زمینه های رسیدن به منافع شخصی یا گروهی خود را بر رسی مینمایند، در صورتیکه آنرا مطابق میل خود یافت دران اشتراک میکند در غیر آن سهمی نمیگیرد.این افراد هم زمانیکه مطمین شدند روند تشکل مجمع پویا بوده و به بلوغ میرسد چون تامین منافع خود را در قطار دیگران ممکن میداند در نهایت به تشکل میپیوندد.

سید داود" واذر"

کسانیکه از تمام مزایای مادی و معنوی امتیازات خدا داد و باد آورده برخوردارند نه تنها اصلاً نیازی برای ایجاد چنین مجامع را نمیبینند که بلکه با هر گونه اقدامی درین زمینه مخالفند این افراد در گام نخستین تلاش میکنند تا این جریان را به نفع خود سازمان دهی نمایند که اگر توفیقی نیافتند به سبوتاژ وسیعیی آن دست میازند.                                                                                                                           داکتر نورجان" خاوری"

کسانیکه سهمگیری درتشکلات مردمی و سازمانهای اجتماعی را به عنوان وسیله داد و گرفت و سودا گری  و کسب امایازات مادی میدانند بیشتر به شکل افراد استخدام شده و نفوذی عمل کرده و ارادهِ آنها تابع دستوریست که برایش داده میشود.که این گروه آخرین گروهیست که به سازمانهای اجتماعی میپیوندند.

سید ذاکر" واذر" لیسانس زبان انگلیسی

بدخشانیها در طول تاریخ مبتکر، سازمانده و پویا بوده اند، اینکه درین اواخر نتوانسته اند تا کنون بر محور یک نهاد اجتماعی گرد هم آیند گناه آن به گردن نخبه شوندگان و نخبه شدگانست زیرا آنها چشم به راهِ نخبگان خویش بودند و نخبهگان هم در پی کار خویش.

کریم الله "خاکساری"

ما از تشکل یک نهاد اجتماعی فرهنگی  فراگیربدخشانیهای مقیم کابل با دل و جان استقبال نموده و بخاطر تحقق بخشیدن آرمانهای آن حاضر بهر گونه همکاری هستیم.

پاینده محمد"سلیم پور"

بزرگان گفته اند خواستن توانستن است و تصمیم شرط نخستین پیروزی.

اکنون که شماری ازبدخشانیهای مقیم کابل ابتکار ایجاد مجمع فراگیر بدخشانیهای مقیم کابل را بدست گرفته اند و بگونهِ که از قراین بر میاید در کار خود خیلیها مصصم اند من نه تنها به ایجاد چنین یک نهادی باور کامل دارم بلکه از هیچگونه همکاری در راستایی به بلوغ رساندن آن دریغ نخواهم ورزید.

دوکتور عبد اللطیف "شریفی"

همانگونه که میدانیم پیکره ِ اصلی جامعه و قوهِ محرکه فعالیتهای اجتماعی را جوانان تشکیل میدهد ما در طول مدتها شاهد آن هستیم که در هر تشکل و جمع آمدی نقش جوانان یا بسیار کمرنگ بوده یا اینکه کارگردانان این گونه تجمعات به جوانان سهیم قایل نشده اند امید واریم اینبارنقش جوانان در ایجاد و پیشبرد فعالیتهای مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل نه تنها بر جسته و چشمگیر، بلکه محوری باشد.

حبیب الرحمن "عیان"

 

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 8:31 |

شمارهِ نهم/سال اول صدای بدخشان ۱/۹/۱۳۸۴

سرمقاله

آخرین تیر نخستین هدف

تشکیل پارلمان در نوع خود ، بدون در نظرداشت اینکه، چه ترکیبی را داراست و چگونه مردمانی عضو آنست، بدون شک یک گام بلندیست به سوی پیش، آنهم در کشورحکومت زده، جنگ زده و خشونت زدهِ مانند افغانستان .

که شاید این آخرین تیری مردم افغانستان باشد که از کمان رها میشود شاید بدون نخستین هدف درست مانند تیر های دیگر.

در توافقات بن جامعهِ جهانی ، برای مردم افغانستان وعده داده بودند که اگر افغانها به رعایت میثاقهای بین المللی ، موازین حقوق بشر و دیگر کنوانسیونها متعهد شوند ، حقوق زن را مراعات کنند و خلاصه اینکه دموکراسی را در کشور خود حاکم سازند و بر اجرای موازین آن گردن نهند ، ملل قدرتمند جهان هم کشورویران شدهِ مارا دوباره آباد ساخته و چنان بازسازی مینمایند که صاحبانش هم مدتی بعد انرا نشناسند.

افغانها هم به تعهدات خود خط به خط وفا کردند ، حقوق زن را بالاتر از توقع دوستان رعایت کردند، کورسهای جیندر را تشکیل دادند، برای زنان وزارتها تشکیل دادند ، کورسهای دریوری برای زنان به راه انداختند ، زنان را اجازهِ سفر بدون محرم شرعی دادند ، روز به روز از تعداد مادرها کم کرده و به تعداد منشیها و سکرترهاافزودند، انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی را به راه انداختند ،هر چه بد و بیراهِ که در دهانشان آمد نثار جنگسالاران و عناصر مخالف دموکراسی کردند ، واژه های چون دموکراسی ، حقوق بشر، حقوق زن ، آزادی بیان ، مردمسالاری ، حقوق مدنی ، شفافیت ، حساب دهی هزاران هزار بار بار دست بدست گشت، ورق به ورق رقم خورد ، زبان به زبان دیکلمه شد (که تا هنوز کسی تعریفی مشخصی برایشان نیافته که اگر یافته باشد هم مستعار است نه اصلی و همه طوطی وار تکرارشان میکند که تا هنوز صاحب آخری نیافته و هر چه پیدا میشود دلال و جلابست و دوره گرد و فروشنده ، میخرندش اما برای فروش نه برای نگهداشت ) ،  روادید ورود برای ارزشها ، نماد ها و فرهنگهای وارداتی صادر شد و خلاصه چه نبود که مردم افغانستان بخاطر رعایت خاطر جامعهِ جهانی  در بدل آبادی وطنشان نکردند درین مدت جامعهِ جهانی به اساس خبرهای رسانه ها و بیانیه های رسمی 12 میلیارد دالر به افغانستان کمک کردند اینکه این پول در بازسازی افغانستان مصرف نشده آنها مقصر نیستند ، بلکه مقصر این مردم افغانستان اند که همه وقت خود را صرف اینهمه کارهای که ذکر شده کردند و مراقب مصرف کمکها نشدند و پولها هم هدر شد و عدهِ ازمهمانها و میزبانها آنرا ولخرجی کردند. بهر صورت جامعهِ جهانی در کنفرانس لندن هم وعده داد بیشتر از 10 میلیارد دیگر میدهند.پارلمان افغانستان که در نوع خود نخستین پارلمان در تاریخ کشور است از اختیارات خوبی برای تحقق بخشیدن آرزوهای دیرپای مردم افغانستان برخوردار است به شرطی آن که ارزان فروشی ننماید.هر چند پرداخت معاشات دوربرد دالری،کرایهِ خانهِ کافی ،اعطای قرضه های دراز مدت برای تهیهِ پای کش ، استخدام بادیگاردهای گردن کلفت شخصی که شاید آموزش دیده هم باشند، برای اعضای پارلمان ، میتواند خود اولین نشانه غرق شدن اعضای پارلمان در گرداب منافع شخصی شان باشد که خدا کند چنین نباشد ، که بدبختانه به احتمال قوی شاید چنین باشد.نخستین آزمون پارلمان ما ، دادن رای اعتماد به کابینهِ است که یا افغانستان را برباد میکند یا آباد. زیرا همین کابینه است که فردا باید سیاستها ، عملکرد ها، رهنمودها و شاید وباید ها را عملی نماید زیرا تا امروز هر چه وزیر و دبیر و خبیری که درین کشور فرمان راند و سرجنباند وخانه تکاند و اگر بدی هم به مردم ووطن کرد، رای اعتماد مردم را باخود نداشت ، انتخابی نبود بلکه انتصابی بود ، از مردم افغانستان بدهکار نبود که بلکه از زور خود منت دار بودو از زر و مربی و رابطه و پیوند و خویشاوند وترفند خویش.اگرامروز اعضای پارلمان افغانستان منافع علیای کشور را درنظر گرفته، واقیعتهای موجود در  جامعه را رعایت نموده و به افراد مسلمان ، کاردان ، صادق ، غیر وابسته به بیگانگان وافغانستانگرا( کسیکه هر وجب خاک این وطن را خانهِ خود بداند و هر ساکن این سر زمین را برادر  سکهِ خود ) را ی اعتماد بدهند که حتماَ در این جامعهِ 30 میلیونی حتماً 30 انسان با چنین خصوصیاتی پیدا میشود که اگر نشود بدا بحال ما و سر زمین ما و سر نوشت ما، بدون شک آخرین تیر مردم افغانستان به نخستین هدف بر میخورد در غیر آن اعضای پارلمان تحت تاثیر گرایشهای قومی ، منطقوی ، گروهی ، زبانی و مذهبی به افراد تنگ نظر ، ، قوم پرست ، قبیله پرست ، منفعت پرست، دو تابیعته ( کسیکه حاضر نیست در بدل چوکی وزارت و اینهمه امتیازات آن از تابعیت کشوری بیگانهِ گذشته و تابعیت کشور خود را قبول نماید ارزش رای اعتماد ملت افغانستان را ندارد زیرا او تا زمانی درین کشور حضور فزیکی دارد که اینهمه امتیازات را داشته باشد و امنیتش تامین باشد در هر حالیکه روانش در گرو آنسوی مرزها یا دریا هاست اما در روز های بد  که خدا دوباره نیاردش ، هرگز با این مردم نیست به همین دلیل تابعیت دومش رابهر قیمتی که باشد نگهمیدارد دیگر این فرقی ندارد که تابعیت ایرانی و پاکستانی دارد یا تابعیت امریکایی یا انگلیسی زیرا دو تابعیته دو تابعیته است) و نامطلوب رای اعتماد بدهند همانست که بدست خود گور خود و گور ملت افغانستان را خواهند کند.و افغانستان دوباره به میدان جنگ اندیشه وایدیولوژیها ، اقلیتها و اکثریتها، میلیتها و قومیتها تبدیل خواهد شد که بر علاوهِ اینها جنگ زن و مرد و مادر و پسر و زن و شوهر و خواهر و برادر از سر دولت سر دموکراسی،  تحت رهنمودهای نهاد های مدعی حقوق بشر بران علاوه خواهد شد.

بدخشان در درازنای زمان

(قسمت هشتم)                           دوکتور صبغت الله "خاکساری"

بدخشان در حبیب السیر

حبیب السیر یکی از معروف ترینهای کتابهای تاریخی به زبان فارسیست که بعد از عهد مغل پس از روضة الصفا تالیف شده است،این کتاب را خواجه غیاث الدین ابن خواجه همام الدین ، مشهور به خوند میر نوشته است که تالیف آن درسال 927 هق شروع و به سال 930 در دوران شاه عباس صفوی خاتمه یافت. این تاریخ وقایع قبل از اسلام را تا زمان شاه اسمعیل صفوی پی میگیرد ما درینجا قسمتهای ازین کتابرا که دران ذکر از بدخشان رفته است اقتباس میکنیم.

 چنگیز خان از تروذ به حدود لنگرت و سامانه رفت ، زمستانرا انجا بود و فوجی از سپاه را ببدخشان فرستاد تا آن مملکت را نیز مانند سایر ولایات خراب کردند( ص38-جلد سوم). ناصبان اعلام سخن و ناظمان اخبار نو و کهن آورده اند که بعد از شهادت امیر زاده عبد الله بن امیر قزغن هرج و مرج به احوال بلاد تر کستان ، ماوراء النهر و توابع آن راه یافت  و در هر شهری متقلبین شهباز همت در هوایی استقلال پرواز دادامیر بیان سلدوز در سمرقند با مهوشان نوشخند به بسط بساط عیش و نوشخند پرداختُ.و حاجی برلاس که از اولاد بیسو منکا بن قراجا نویان بود در شهر کش لواء ایالت بر افراختو امیر بایزید جلایر در خجند بر مسند فرمانروایی نشست و اولجابوغا سلدوز در قبهِ اسلام بلخ دل بر وخال عروس مملکت بست محمد خواجه و شاهِ بدخشان دران کوهستان کمر استقلال بر میان بسته ، سر بدیگری فرود نیاورد( ص 398-جلد 3 ).امیر بیان از هجوم مخالفان خبر  یافت تاب مقاومت نیاورده به کوهستان بدخشان گریخت(ص399-جلد3).چون امیر حسین و امیر تیمور کورگان خاطر از منکلی بوقا و ابو سعید و حیدر فارغ ساختندروزی چند از حدود بلخ و قندوز و بغلان و تالقان و بدخشان بیا سامیش سپاه پرداختندو با پادشاهان بدخشان صلح کرده آهنگ ارهنگ نمودند ( ص403-جلد3).بنا بر مخالفتی که از شاهان بدخشان در خلال احوال گذشته به ظهور پیوسته بود.امیر حسین بعد  ازانکه خاطر از ممر صاحبقرآن عالیگهر جمع ساخت رلیت عزیمت بصوب ان مملکت بر افراخت و ملک حسین کرت ازین صورت وقوف یافته فوجی از سپاهِ غور و هرات را به حدود بلخ وشبر غان فرستاد تا دست به قتل و تاراج بر آوردند و خبر تعدیی غوریان به سمع شریف امیر تیمور کورگان رسیده جهت تادیب ایشان از آب آمویه عبور نمود و آن جماعت خبر وصول آنحضرت را شنیده روی بصوب هرات آوردندو امیر صاحبقران عازم ملاقات امیر حسین گشته و رو بر عزیمت انحضرت اطلاع یافته با پادشاهان بدخشان مصالحه نمود (ص 414- جلد3 )بعد ازانکه به تحقیق پیوست که شاهان بدخشان ولایت قندوز را غارتیده اند و امیر حسین با امراء و لشکریان عازم وضع ایشان گشته چون به کشم رسید به نفس خویش توقف نمود و جهان ملک را که پسرش بود مصحوب امیر صاحبقران بر سر بدخشانیان فرستاد( ص414- جلد3 ).و در منزل خلم شاه شیخ محمد والی بدخشان و امیر اولجایتو اپردی که ازقبل امیر حسین به حکومت قندوز اشتغال داشت بملازمت رسیده در سلک سایر ملازمان آستان اقبال آشیان انتظام یافتند ( 416- جلد 3 ).از جمله وقایعی که در اثنایی یورش خوارزم روی نمود یکی آنکه محمد میرکه ولد شیر بهرام که به شرف مصاهرت امیر تیمور کورگان مشرف بود سلطان بخت بیگم را در حوالهِ نکاح داشت و در ولایت ختلان رایت حکومت می افراشت به سبب تلقین بخت بد یاغی شد. امیر زاده عمر شیخ بدین معنی مطلع شده از سمر قند بدان جانب نهضت نمود و بمجرد آوازهِ توجهِ شاهزاده سلک جماعت محمد میرکه از هم گسیخته هر طایفهِ به طرفی گریختند و محمد میرکه بختلان رفته و ازانجا ببدخشان رفت و حاکم آن سر زمین (بدخشان) شاه بهاء الدین دست رد به سینهِ امید او باز نهاد. (ص443- جلد ). در سنهِ 819 خاقان والا نژاد میرزا سیورغتمش را به ایالت بدخشان فرستاد(ص598- ج3).متعاقب آنحال خبر متواتر گشت که شاهان بدخشان لواءِ عصیان و طغیان بر افراشته اند و خیال استقلال بر الواح خاطر نگاشته، خاقان سعید امیر شیخ لقمان  و امیر ابراهیم و امیر محمد صوفی ترخان و امیر فیروز شاه و امیر حمزه را فرمود که سپاهِ قندوز و بغلان و ارهنگ و سر سالی را جمع آورده در ظل رایت شهزادهِ مظفر لواء امیر سیورغتمش میرزا متوجه بدخشان شوند و چون شهزاده به منزل کشم فرود امد و شمامهِ این خبر بمشام بدخشانیان رسید پسر شاه بهاء الئین که والی ان سرزمین بودحضرت ولایت شعار خواجه تاج الدین حسن عطار را به درگاهِ شهریار عالی مقدارفرستاد و اظهار اطاعت و انقیاد نمود و انحضرت شفاعت خواجه حسن را قبول فرموده شاهان بدخاشن را نواخت امراء و شهزاده باز گشته ، حکومت بدخشان بر شاهان بدخشان قرار یافت( ص602-جلد3 ). میرزا علاء الدوله چون خبر نوجه میرزا بابر را شنید دار السلطنه هرات را باز گذاشته علم هزیمت به طرف بلخ بر افراشت بعد از وصول به مقصد بی الجمله مردمی در طل رایتش جمع آمدند و میرزا بابر این خبر استماع نمده با لشکر جلادت اثر عزم استیصال برادر گشت و میرزا علاء الدوله از مقابله و مقاتله پهلو تهی کرده روی بکوهستان بدخشان آورد و بابر پس ازانکه ببلخ رسید با وجود شدت برودت هوا و کثرت بارندگی  ازعقب میرزا علاء الدوله نهضت فرمود و اسباب جمعیت او را از بنیاد بر انداخته به بلخ مراجعت نمود آنگاه حکومت بلخ و قندوز و بغلان را به امیر درویش هزار اسپی  و برادرش امیر علی که به صفت شجاعت و سخاوت مشهور بودند ارزانی فرمود ( ص 43- جلد 4 )حبیب السیر در مورد حکومت ابو سعید مینویسد: در ایام حکومتش ولایات تر کستان و ماوراء النهر و بدخشان و طخارستان و زابلستان  و سیستان و خراسان و مازندران بکمال معموری رسید( ص48- ج4 ). میرزا علاء الدوله بعد از چند سال از دشت قبچاق بازآمده روز چند در نواحی ابیورد خیمهِ اقامت نصب فرمود و کییت حال میرزا علاء الدوله از مطالع مطلع سعئین برین وجه مبین میگردد که دران اوان که از دستبرد سپاه میرزا بابر ولایت بلخ باز گذاشته  رایت  عزیمت بسویی بدخشان بر افراشت روزی چند دران کوهستان سرگردان بود آخر الامر بدشت قبچاق رفت و تا زمان فوت میرزا بابر در میان اوزبکان اوقات گذرانیده آنگاه عازم خراسان شده و از راهِ خوارزم بولایت نساء و ابیورد آمد (ص72- جلد 4 ).

میرزا سلطان محمود روزی به بهانهِ شکار از شهر بیرون رفت و باغوا احمد مشتاق و سید بدر و خسروشاه و بعضی از مقربان درگاه راهِ حصار شادمان در پیش گرفت و بعد از وصول به مقصد امیر قنبر علی که درانوقت حاکم آنولایت بود میرزا سلطان محمود را به سلطنت برداشت و آنحضرت در ولایات ترمز و چغانیان و حصارو ختلان وقندوز و بقلان و بدخشان تا کوتل هندوکش علم سلطنت بر افراشت و میرزا سلطان محمود در ایام فرمانروایی چند نوبت سپاه بطرف گتور و جبال سیاهپوشان برد و با کار آندیار لوازم غزا و جهاد بجا آورد لاجرم ملقب به غازی گشت و طغرای فرامین خود را سلطان محمود غازی نوشت ( ص 97- جلد 4 ). میرزا ابوبکر اشجع اولاد سلطان ابو سعید بوددر زمان حیات پدر در مملکت بدخشان به امر فرمانفرمایی قیام فرمود و بعد از شهادت آنحضرت نخست نسبت به میرزا سلطان حسین مخالطت مسلوک داشت و باالاخره لوای مخالفت بر افراشت چند گاه لوازم ستیز و گریز به تقدیم رسانید تا اینکه در استراباد گرفتار گشته دست سیاست حیاتش را درنوردید (ص101- جلد4 ).چنانچه در اثناأ بیان احوال میرزا سلطان ابو سعید بوضوح انجامید که میرزا ابوبکر که شهزادهِ بلند همت بود در ایام دولت پدر بزرگوار در مملکت بدخشان حکومت مینمود بعد از واقعهِ قراباغ امیر جلال الدین مزید ارغون ببدخشان رفته غاشیهِ مطابعت شهزاده بر دوش گرفت و بدان واسطه جمعی کثیری از امراء و لشکریانرا دران ولایت جمع دآمده مهمات میرزا ابابکر صفت انتظام پذیرفت (ص157- جلد 4 ).میرزا مظفر الدین ابابکر که در منزل فاریاب از رکاب ظفر یاب خاقان کامیاب تخلف جست بحدود حصار شادمان شتافته متعرض عرض و مال منوطنان آنولایت گشت و بعد از مراجعت میرزا سلطان محمود از عقب موکب خاقانی تاب مقاومت نیاورده پناه بکوهستان بدخشان برد و ازانجا لشکری فراهم آورده متوجه خراسان گردید ( ص 168- جلد 4).خسرو شاه هم درانسال که دیدهِ میرزا سلطان مسعود میرزا را به نیشتر بی وفایی از حلیهِ بینایی عاطل ساختاز غایت قساوت قلب قتل میرزا بایسنقر را که از وقت توجه میرزا سلطان مسعود بهرات تا ان غایت در حصار حکومت مینمودپیشنهاد همت گردانید وبلطایف حیل آن شاهزادهِ بلند محل را بچنگ آورده در ماهِ محرم به شهادت رسانید آنگاه از روی استقلال در ولایات قندوز و ختلان و بدخشان و ترمذ وحصار شادمان بحکومت پرداخت ( ص 237- جلد 4 ).چون مشیت پادشاه بابر و لوایی وارادت شهنشاه منفرد در استقلال متعلق به آن بود که از فیض غمام عدل و احسان خسرو وافر تهور ظهیرالدین محمد بابر ریاض امید لب تشنگان بوادی طلسم وعدوان صفت خضرت و نظارت یابد و آفتاب دولت اقبال ان دُر درج جاه و جلال از رفض عنایت لایزال طلوع نموده بر وجنات احوال سر گشتگان شکسته بال تابد آنحضرت را درمعرکه جانستان خواقین مغولستان و شیبانی خان در پناه لطف و مکرمت خویش از شر دشمنان بد اندیش محافظت نموده قرین صحت و عافیت بکوهستان بدخشان رسانید و کرت دیگر بازوی استظهار آن پادشاهِ بخت یار را باعطای اسباب سلطنت و جهانبانی  و موجبات خلافت و کشور ستانی از ممر یراق امیر خسرو شاه قوی گردانید ، بابر بکابل لشکر کشید و کابل را تسخیر کرد (ص 308 – جلد 4 ).امیر خسرو امیر عادل و رعیت پرور بود و مدت پانزده سال در ایام سلطنت سلطان محمود میرزا به نیابت در خندوز حکومت میکرد و پس از فوت آن حضرت چند سال ولایات حصار شادمان و ختلان و ترمذ و بدخشان و قندوز و بغلان را در تصرف داشت و در کمال جاه و جلال و غایت دولت و اقبال رایت فرماندهی باستقلال می افراشت و آنجناب از ارتکاب شراب و سایر مناهی و ملاهی محترز و مجتنب بود و همواره به ادای وظایف طاعات و رواتب عبادات و قرایت کلام مجید ربانی و تلاوت آیات بینات سبحانی قیام و اقدام میفرموداما با وجود این صفات حمیده به قساوت قلب و قلت رحم اتصاف داشت و بمجرد توهم انتقال ملک و دولت نقش بیوفایی و کفران نعمت بر لوح خاطر مینگاشت و چنانچه مذکور شد حدیقهِ حدقهِ یکی از مخدوم زادگان خود به نشتر عصیان نا بود ساخت و اساس حیات دیگری را به دست جور و طغیان  از بنیاد بر انداخت لاجرم باندک زمانی شومی این افعال شامل حال او گشت و سر پنجهِ انتقام ذوالجلال والاکرام بساط جاه و جلالش درنوشت (ص400- جلد4). ازانجمله میرزا سلطان اویس بن سلطان محمود بن میرزا سلطان ابو سعید مشهور به خان میرزا از بدخشان به آستان ملایک آشیان شاهی شتافته در باغ جهان آراء بعز بساط بوسی فایز گشت و انیس یزم خاص و حریف مجلس اختصاص شده از وفور عنایت شاهی سر افتخار و مباهاتش از فرق فرقدین در گذشت و بعد از چند روز رخصت انصراف طلبیده پادشاه ملک بخش سلطنت ممالک حصار شادمان و ختلان و بدخشان را بوی تفویض کرد(ص516-جلد 4 ).لاجرم محمد بابر شاه در شهور سنه سبع عشر و تسعه مایه با لشکر زابلستان متوجه ولایات موروثی شد و بعد ازوصول بحدود بدخشان میرزا سلطان ویس میرزا را با خود ملحق گردانیده نخست علم نهضت به طرف حصار شادمان بر افراخت ، حکام آن ممالک حمزه سلطان و مهدی سلطان چون از توجهِ وارث ملک خبر یافتند لشکر های خود را فراهم آورده بمیدان کار زار شتافتند و در نواحی وخش درفش آفتاب درخش بابری بمخالفان رسیده بین الجانبین محاربتی در غایت صعوبت دست داده بمصاهرت عنایت الهی و معاونت دولت پادشاه ظهیر السلطنه ظفر یافته شکست بر سپاهِ اوزبک افتاد حمزه سلطان و ملک سلطان در معرکه کشته گشته ولایات حصار شادمان و قندوز و بقلان و ختلان بحیز تسخیر آن خلاصهِ دودمان امیر تیمور کورگان در آمد.ظهیر الدین محمد بابر شاه کرت دیگر در تختگاهِ آباء و اجداد خود قدم بر مسند سروری نهاده بر طبق نشان همایون ولایات حصار شادمان و ختلان و بدخشان را بخان میرزا ارزانی داشت(ص523-24 – جلد4).خواجه کمال الدین محمود بعد ازواقعهِ غجدوان از آب آمو عبور کرده در بلخ توقف نمود واطراف آن بلده را مضبوط ساخته چند گاه رایت مقامومت با سلاطین اوزبک بر افراخت و در وقتیکه محصول بلخ به ر رسید و در شهر ذخیره نماند بوپایی سلطان به فرمان برادر خود جانی بیک عازم تسخیر آن بلده شده با سپاهِ فراوان از گذرگاهِ ترمز عبور کرده و بلخیان به اطاعت اوزبکان مابل گشته خواجه محمود با متابعان ازانجا بیرون آمدو به کشم بدخشان که مضرب سرادقات پادشاهِ خجسته صفات ظهیر الدین محمد بابر میرزا بود رفته دو سه ماه در خدمت آنحضرت به سر برد(539-جلد4).در خلال آن احوال خان میرزا در بدخشان از عالم گذران انتقال نموده و مانند لعل در صمیم کان مدفون شده از مصیبت او قطرات خون از فوارهِ دیده ها بگشود و چون این خبر ببابر رسید بر فوت پسر عم خود غم بسیار خورد (578-جلد4).

 

نخوردیم از آشش، کورشدیم از دودش

منیژه"بهار"

خارجیها میگویند ما طی 4 سال گذشته12 میلیون دالر به مردم افغانستان داده ایم و مردم افغانستان میگویند کورشدیم از دودش ، نخوردیم از آشش.چهار سال قبل زمانیکه طالبان رفتند ، عدهِ از شایسته سالاران غیر وابسته از ماورای ابحار راه وطن را در پیش گرفتند وعدهِ دیگر از شایسته سالاران وابسته هم پای پیاده از کشور های همجوار بسوی میعادگاه حرکت کردند و عدهِ ازسالاران دیروزی اصلاح  شده هم درینجا چشم به راهِ آنها صف کشیده بودند تا همگی دست بدست هم داده وطن ویران خود را آبادان نموده ، دل مردم رنجدیدهِ خود را شادان ولبشان را خندان نمایند که بدین اساس امید های زیادی در دل مردم افغانستان جوانه زد.زیراکه آنهایکطرف بیدن بترو بودند که شاید شکم سالاران داخلی و خودیشان سیر شده باشد و بعد از گذشت اینهمه درد و رنج و دلهره و تشویش  وخطر وبد و بلا توبه کرده باشند وخیرات به گردن گرفته باشند که اگر ازین مهلکه ها جان بدر برند دیگر تلاشی برای، جیب سازی، خود سازی ، خوبیش سازی نکرده تمام نیروی خود را صرف باز سازی وطن نمایند و از سوی دیگرافسانه های زیادی در مورد وطنپرستی ، صداقت ، کاردانی و تخصص شایسته سالاران از لابلای نشرات رادیوها ومصاحبه ها شنیده بودند، خصوصاً رادیو بی بی سی و صدایی امریکا با چنان آب و تابی در مورد دیگر اندیشان ، متخصصان ، روشنفکران خارج از کشور داد سخن میدادند واز نبود آن حسرت میخوردند که کم بود مردم افغانستان پای پیاده برای آوردن آنها به راه بیافتند و بدینترتیب انتظار میرفت که بعد از نزول آنان بر کرسیهای ادارات و دفاتر، معجزهِ تمام عیاررخ میدهد همه رنجهاها و دردها رخت بر میبندد، ، خیانت و رشوت و اختلاس ریشه کن میگردد ووطن گل و گلزار میشود این امید واری زمانی اوج گرفت که چهره های جدید شیک پوش ، واکس زده و مکیاژ شده در صحنه ظاهر شد ، بازارشانه جنبانیها و ساجق جویدنها ، لفاظی ها وواژه پرانی ها گرم شد، بسیاری ازین تازه واردان حتی از گرفتن محافظین امنیتی هم اباورزیدند و استدلال میکردند که ما کسی را نکشتیم پس کسی مارا نمیکشد ما به محافظ احتیاجی نداریم بعدها خبر یافتدند که محافظ بر علاوهِ تفنگ و دریشی امتیاز هم دارد ، اعاشه هم دارد، معاش هم دارد همان بود که کسی که یک محافظ را قبول نداشت امروز به ده محافظ هم قناعت ندارد. اماگذشت زمان ضرب المثل مشهور" از بد بترش توبه" را قرین به حقیقت ساخت بزودی مردم افغانستان متوجه شدند که عدهِ این تازه واردان با عدهِ کهنه موجودان ساختندو حلقهِ معیوبهِ را تشکیل دادند که غذایشان به جز دالر چیزی دیگری نبود و عدهِ دیگرسرنوشت خود را با انجوهای دالرخوار ودوره گردی گره زدند که بیشتر کارکنان خارجی شان عضو مافیای مواد مخدر بودند که ما گاه گاهی تصاویر مبارکشان رادر تلویزیونها میبینیم که در میدان هوای کابل دستگیر میشوند که بدون شک اینها افراد بی ارتباط و خود سر اند که گرفتار میشوند و آنانی که تعلق به شبکه های مافیای دارند هیچگاهی دستگیر هم نمیشوند.بهر حال این حلقهِ معیوبه در جریان کمتر از 4 سال 12 میلیارد دالر را چنان قرت کردند که صدای آروغشان را هم کسی نشنید و دو قرت و نیمش هنوز باقیست هرچند بوی بد آروغ ترش کردهِ شان بعد ها بر آمد که بوی زنند آن جامعهِ جهانی را هم بیدار کرد اما اکنون دیگر دیر شده بود وپولها به راهِ خود رفته بود.فقط تعغیری که رخ داد همان بود که ریشهای دراز و سنتی خودیها و غمشریکها  سیاسی مردم کوتاهتر شد اما اشتها شان بیشتر و دست شان دراز تر درحالیکه سالاران تازه وارد از تنهای و بی سرنوشتی خلاصی یافتند و صاحب موتر و امکانات مدرن و نام ونشانی شدند که فقط به تماشای آنها در تلویزیونها عادت داشتند و حتی خواب رسیدن به آنرا هم نمیدیدند که نتیجه چه شد؟ بسیار چیزها. رشوت خواری که در گذشته رواج هم اگر داشت حد اقل در ذهنیت عامه یک گناه شمرده میشد و رشوتخوار انسانی منفور و بدنامی بود درین دوران به حرفه تبدیل شد بگونهِ که همین حالا رشوتخواران از حکایت کاررواییهایشان نه تنها شرمی ندارند که بلکه بدان افتخار هم میکنند و گاهی هم با یکدیگر مسابقه میدهند.تاراج و غارت سازمان یافته در ادارات ملکی ، نظامی ودفاتر موسسات آغاز گردید ، بیشترین بودجه ادارات صرف تجملات و لوکس بازیهای مسوولین ذوق زده و نو به دوران رسیده شد ، لندکروزرهای آخرین مودل جاده های کابل را تحت سیطرهِ خود در آورد ، فقط یک چیز در جریان این تاراج مشهود بود که سلسلهِ مراتب رعایت میشددر قطعات نظامی و شبه نظامی قوماندان فرقه از قوماندان غند حق  گرفت و او از کندک و کندک از تو لی و تولی هم از معاش سرباز و سرباز هم یا به سه وقت شوله نیم شکم و دومتر جای خواب قناعت کرد یا اینکه دست بر یخن میدانفروش و موتر وان و عابرین زد، گاهی هم با استفاده از یونیفورم نظامی دست به دزدی و رهزنی هم زد که نمونه های آنرا گاهگاهی از طریق رسانه ها شاهدیم .در ادارت ملکی هم همین سلسله مراتب رعایت میشد چون درینجا پای کمپل و بالشت و لوبیا و نخود کمتر در میان بود ادای حقداری بگونهِ دیگری بود، عاید حلالتر از شیر مادر؟ روزمره که بنام شیرینی یا دستخوشی یا سر قلفی مشهور شده و بصورت عام بنام غریبی شهرت یافته که با رعایت میکانیزم پاسکان و موازین کاغذ پرانی سازمان یافته بدست میاید بین مستحقین توزیع میشود که البته تقسیم بر اساس همان قانون مشهور گاو کلان حق سلطان صورت میگیرد.مسوولین از کچالو و لوبیا و نخود گرفته تا کمپل و بالشت و فرنیچر را نه تنها به خانه های خود منتقل کردند که بلکه ازانها گدامها هم ساختند.موتر های دولتی هم در خدمت ارجمندیها ، خسر بره ها، خاله خشوها و نورچشمیهای مقامات قرار گرفت.مصارف عید و برات ، سیالی وشریکی ، دعاخوانی و عروسی نزدیکان مقامات هم از بودجهِ اداره اجرا شد و مسولین مالی ادارات برای مقامات عزیزتر و محرمتر از فرزندان و برادرانشان گردیدند.روز توزیع معاشات برای خویشاوندان مقامات مانند روز خیرات برای گدا شد. همان بود که ازیکطرف به زودترین فرصت بارگینها پر از موتر شد، بلند منزلها مانند سمارقها قد کشیدند، موتر فروشیها ، مغازه ها و فروشگاه هاایجاد گردید و از جانب دیگر غریب ، غریبتر گردید و مریض مریضتر.این مشت نمونه خروار را ما در داخل کشور میبینیم اینکه ازین پولها در خارج از کشور چه گلهای به آب داده شده است خود حدیثی است که اگر برکاغذ بنویسیم مثنوی هفتصد من کاغذ میشود.اما در جریان اینهمه یگانه چیزی که تعجب آور بود دلیری عاملین در انجام اینهمه کارروایهایشان بود که بدون هیچگونه ترسی از باز پرس بصورت آشکار اینهمه اختلاس، تاراج و نارواییها را انجام دادند گویی که یا بسیار ساده لوح اند یا بسیار دلاور و یا اینکه از قبل با کسی مصلحت کرده باشند و حق بجانب هم بودن زیرا در نهایت دیدیم ما ساده لوح بودیم که به شعار های دهان پر بازی خوردیم و آنها رند و تر دست بودندکه هیچ کس ازآنها بازخواسیت نکرد و نمیکند و نخواهد کرد.گاهی بدین فکر میشویم که چگونه جودان های(ببخشید وجدانی) است که معاش یک سربازی را که از شام تا بام در سرد ترین روزهای زمستان در حالی پهره داری میکند که این شکارچیان ماهر در خواب ناز اند ، به بسیار سادگی زهر جان میکند و چگونه وجدانی است که از گوشت و کچالوی اعاشهِ سرباز و مامور وکارمند میزنند ، چگونه وجدانهای است که قبول میکنند کارمندانشان در خنک بلرزند اما آنها گدامی از کمپلها و بالشتها داشته باشند، چگونه وجدانهایست که میبینند هزاران هزار انسان در سرما میلرزند اما آنها از پول تاراج و غارت بیت المال  و حقوق مظلومان ده ها قصر و بلند منزل و مغازه و سر ای آباد میکنند.چگونه وجدانهایست که چندین عراده موتر اداره را در اختیار ارجمندیها و نور چشمیها ووابسته ها ی خویش میگذارند در حالیکه کارمندان و مامورین اداراتشان پای پیاده به دفتر میایند؟ چگون وجدانهایست که در زمستانها موتر های چوب را از قراردادی چوب اداره نه تنها بخانه های خود میبرند که برای شریکان و وابستگان و بلی گویانشان بخشش مینمایند وتانکر های تیل دفتر را مانند آب معدنی کمکی به بستگانشان توزیع میکنند و چگونه بیحیا مردانیست که نان مصرف خانهِ خود و بستگانشان را از نانواییهای قراردادی اداره میبرند وگوشت مصرف خانه هایشان را از قصاب قرار دادی و خلاصه همه چیزشان را از بودجه اداره میبرند؟ چقدر شرم آور است برای کسانیکه برای نان شش افغانیگی چندین لیتر تیل موترهای دولت را مصرف میکنند تا نان خشک مصرف خانه های خود را از نانوای قراردادی مفت بدست آرند و همت اینرا ندارند تا آنرا از نانوایی نزدیک خانه خویش در بدل شش افغانی بخرند.

آیا با اینها میشود افغانستان را به جادهِ ترقی و خوشبختی رهنمون شد؟

بزرگان این وطن! آیا آنروز را فراموش کرده اند که پیره زن بدخشانی ، پیره مرد قندهاری ، جوان هراتی و زن ارزگانی هزار خوف وخطر را قبول نموده به پای صندوقهای رای آمد تا برایشان رای بدهند که این وطن را بسازند؟ آیا گاهی ازین عالیرتبه های ملکی و نظامی که تعدادشان هم اتفاقاً نه تنها کم نیست که به بدبختانه گراف صعود تعداد آنها مانند سیر صعود قدرت و دارایی هایشان به اساس تصاعد هندسی سیر نموده و بالا میرود، پرسیده اند که با این معاش و امتیازات ناچیز دولتی اینهمه پولها را از کجا کرده اند؟ یا اینکه خود مسوولین طراز اول نیز ریگی در کفش دارند که ما خبر نداریم .دور نمیرویم و در همین شیرپور خودمان که امروز بنامهای مختلفی مانند کارتهِ مستحقین ، شیرچور، میعادگاه مستضعفین  هم یاد میشود میمانیم بگونهِ مثال ما نمیگوییم که چرا اینهمه زمینها در شیر پور به این مستحقین؟ توضیح شد زیرا ممکنست که آنها در کابل بی سر پناه بوده باشند زیرا که چون  عدهِ اکثراً دلبستگی به این وطن نداشتند و ندارند و نخواهند داشت شاید سرپناه های در خارج از کشوربرای خود تهیه دیده باشند واگر سرپناهی هم داشتند فروختند و اگر داشته باشند هم خواهند فروخت که درینصورت مانند هر تبعهِ این کشور حق دارند تا یک نمره زمین را بیگیرند چون از لوحه های که در دروازه های قصر های تکمیل شده آویزان شده و بر ان به زبان ملی رسمیی دالری کشورما نوشته شده است" فار رینت" یعنی "کرایی" که خود نمایانگر آنست که این عزیزان بی سر پناه بوده اند ، یا اینکه شاید عدهِ دیگر در مناطق دیگر شهر سرپناه داشتند و در وزیر اکبر خان نداشتند زیرا این منطقه وگرد و نواحی ارگ را که شاید ملکیت آباء و اجداد بابای ملت بوده وپدر در پدر برایشان میراث مانده باشدقبلاً بابا و بابه کلان برای نزدیکان ودوستانشان بخشش نموده بودند ، اینها هم گفتند دموکراسی است و هر کس حق دارد که در هر جاییکه دلش خواست خانه داشته باشد ، مهم نیست که این نمره در شیرپور باشد یا در ایوب خان مینه که شاید بار آنهم( ایوبخان مینه ساحهِ است که از لیسهِ حبیبیه تا سفارت شوروی تمادی داشته و از قرار معلوم شایسته سالاران علاقهِ خاصی بدان دارند) بسته شده باشد وسند و ملکیت و نقشه هم توزیع شده باشد و یک روزی بلدوزرها آن ساحه را نیز برای توزیع به مستحقین؟ آماده کنند، بهر صورت حقشان بود که گرفتند که اگر نمیبود مانند ما نمیگرفتند زیرا گذشتگان گفته اند که حق خود را از دهان شیر میباید گرفت که اینها از دهان شیر چه که از شکم بچهِ شیر کشیدند( شیر پور= بچه شیر) که ما درین حرفی نداریم ما فقط اینرا از اولیای امور میخواهیم که اگر زورشان به شایسته سالارها ، انجیوسالار ها ودیگر سالارها نمیرسد حد اقل یکباربخاطر تسلی دل اینهمه سرباز و مامور و کارمند و بیوه و یتیم که این قصر ها از حق شان، به قیمت خونهای بی بهایشان، اشک چشم و آه صبحگایشان، جوانه های پرپر شدهِ امید هایشان، گریه هایی های های شان ، طپشهای قلب بیصدایشان، اعمار شده ، حد اقل یکبار هم که شده ازآن نازدانه های زور رسشان بپرسند که پول اعمار این قصرها را از کجا کرده اند ؟ چند صد جریب زمین پدری را فروخته اند؟چند تکت لاتری برایشان بر آمده است؟ تا اینهمه قصرهای افسانوی را آباد کرده اند؟ از چند قرن بدینسو معاش میگیرند؟ که منحیث مشت نمونهِ خروار هم که شده باعث تسلی دل مردم شود که متیقین هستیم نمیشود ودر آخر میگوییم که:

           الهی تو آن کن که پایان کار         

   کیروزین سوار ، شود خرسوار

بدخشان سخن میگویند

نیاز به ایجاد یک مجمعی سراسری که بتواند ممثل خواستها، تمنیات و امیال شایستهِ بدخشانیهای ساکن کابل بوده و همهِ بدخشانیها بتوانند ارادهِ خود را درکارگردانی امور ان سهیم یابند یکی از رویاهای دیرین هر بدخشانی بوده است که متاسفانه تا کنون به حقیقت نپیوسته است ، ما آرزومندیم در شرایط کنونی که زمینه های ایجاد چنین یک مجمعی در پرتو احکام قوانین نافذهِ کشورمساعد گردیده است ، شاهد نطفه بستن و بالندگی آن باشیم

انجنیرمحمد جعفر

بدخشانیها با وجود اینکه یک کتلهِ بزرگ جامعهِ انسانی را در کابل تشکیل میدهند متاسفانه تا کنون نتوانسته اند در یک نهاد فراگیر ، منسجم وهدفمند دور هم جمع شوند در حالیکه بهترین استعدادها ، نخبه ترین شخصیتها و ارزشهای گرانباری را همیشه باخود داشته و در حال حاضر بهتر از هر زمانی دیگر ازین امتیازات برخوردارند که امید من اینست بیشتر ازین وقت را از دست ندهند و تا دیر نشده دست بکار شوند.

انجنیر بابه جان

ما هر چیز داریم ، فرهنگ ، دانش ، نیروی انسانی ، منابع زیر زمینی و نیروی بشری.

تنها چیزی که تا کنون بدان دست نیافته ایم زبان مشترک ، همدیگر فهمی، همدیگر پذیری و تصمیم گیری میباشد ، همیشه زیاد گفته ایم و کمتر عمل کرده ایم، بیشتر نظریه پرداز بوده ایم تا عملگرا.

همه میگوییم که ما به یک نهاد فراگیر و منسجم که بتواند توافق نظر و ووحدت عمل را برای ما به ارمغان بیاورد نیاز داریم اما هیچگاهی برای به سر رساندن چنین یک امر مهم پیشگام نمیشویم که اگر کسی دیگر هم چنین ارادهِ کرد نه تنها برایش شانه نمیدهیم که بلکه از پایش میکشیم تا برو بیافتد.

انجنیر محمد ظافر"ظفری"

در قدیم میگفتند که کوه هر قدر که بلند هم باشد باز هم بر سر خود راهی دارد اما امروز کوهنوردان میگویند اگر راهی هم نداشته باشد ما برایش راهی میابیم. به نظر من تشکیل یک نهاد اجتماعی فرهنگی بدخشان شمول هر چند که مشکل هم باشد نا ممکن نیست.

دگروال محمود شاه"پیلوت"

اینکه بدخشانیها تا کنون نتوانستند در یک مجمع فراگیر و متشکل گرد هم آیند میتواند دو دلیل داشته باشد یکی اینکه کسانی درین راه پیشگام شده اند هدف کوتاه مدت و مقطعی داشتند و به مجرد اینکه به اهداف کوتاه مدت خود دست یافتند مجمع نیم بند را بهم زدند که درین میان آنانیکه بیک امیدی بدین مجمع آمده بودند سرخورده و مایوس میشوند بدین اساس به تشکیل مجامع بعدی باور نداشته ودران اشتراک نمکینند.

دوم اینکه تشکل یک نهاد فراگیر گاهگاهی با منافعی افرادی معدودی متضاد واقع میشود که این خود یک مقاومت منفی را درجهت مخالف تشکل ان بار می آورد که بدینصورت بنا به گفته مشهور از یکطرف گندم تر بوده و از سوی دیگر آسیا کند که ما باید گندم را هم خشک کنیم و آسیا را تیز.

انجنیر شرف الدین "اکبری"

موجودیت یک نهاد بدخشان شمول و فراگیر در برههِ فعلی زمان یک نیازمندی مبرم و حقیقت انکار نا پذیر است زیرا بدخشانیهای مقیم کابل همین حالا به مشکلات عدیدهِ اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی و عاطفی مواجه هستند.همین حالا هیچکسی نمیداند که چقدر بدخشانی در کابل وجود دارد ، چقدر بدخشانی بی سرنوشت است، چقدر کدرها ، استعداد های مبتکر و پویای بدخشان در برزخی از بی باوری و بی یاوری به سر میبرند اگر یک نهاد موثر اجتماعی باشد میتواند مشکلات زیادی را حل کند.

جنرال قدرت الله "قویم"

گرد هم آمدن بدخشانی های مقیم کابل در محور یک نهاد اجتماعی فراگیر میتواند تحولات مثبتی را در روند زندگی تمام بدخشانیها بار آورد زیرا کار مشترک ، تفاهم ، همدلی و یک پارچگی یه مجموعه خود محصول فعالیتهای مثبت را چند برابر میکند من فکر میکنم ایجاد چنین یک نهادی به خیر تمام مردم بدخشانست.

دگروال محمد آصف

تا زمانیکه تمام بدخشانی در زیر یک سقف در محور یک نهاد فراگیر ، پویا و موثر گرد هم نیایند نمیتوان مشکلات عدیدهِ مردم بدخشان را به سادگی حل کرد زیرا بزرگان گفته اند از یک دست صدا بر میاید پس چه مانعهِ وجود دارد که ما دست بدست هم ندهیم و خوشهی و غمهای خود را با هم تقسیم نکنیم  

عصمت الله"شرقی"

اگر ما آرزوی آنرا داشته باشیم که اینهمه امکانات مادی و معنوی بدخشان را در راستایی باز سازی بنیادی، احیای ارزشهای فرهنگی و رشد گزینه های کلتوری و اجتماعی بدخشان بکار بریم بدون ایجاد یک نهاد اجتماعی بدخشان شمول و قابل قبول برای همه بدخشانیان بدان نایل نمیشویم.

داکتر کریم الله"شهپر"

هرگاهیکه بدخشانیها دست بدست هم داده واختلافات سلیقوی ، قومی و گروهی را کنار گذاشته اند بر بلنداهای ترقی ، تعالی و عظمت فرهنگی و بالندگی اقتصادی رسیده اند که تاریخ پر افتخار و شور انگیز بدخشان شاهد این مدعای ماست عقب ماندگی امروزی بدخشان اگر چه دلایل متعدد دارد اما بدون شک قویترین دلیل آن همانا پراگندی وبی باوری خود بدخشانیهاست.

تقوی "جارالله"

تشکل  یک نهاد فراگیراجتماعی بدخشانیها به ضرر هیچ کس نبوده بلکه تامین کنندهِ منافع بر حق و مشروع تمام بدخشانیها میباشد هیچکسی نباید از بوجود آمدن آن احساس وحشت کند و همه بدخشانیها باید به صورت یکپارچه در راهِ ایجاد چنین یک نهادی تلاش نمایند.

***

 تنور گرم و نان سوخته

همیشه رسم زمانه این بوده است که هر بازاری متاع بازارگیر خاص خود را دارد اما در بازار های ما رسم برینست که بازار گیر شدن متاع آغاز بی ارزش شدن آنهاست زیرا به مجرد اینکه متاعی خرید پیدا کرد و بازار گیر شد ، کاپی های قلابی آن پیدا شده ودر مدت زمانی کم، جنس اصل از بازار گم میشود که اگر پیدا هم شود مورد اعتماد مشتریان واقع نمیشود زیرا کاپیهای قلابی آن دمار از روزگارش می بر آرد و اصطلاح اول و دوم وسوم  و مشترک و.. رواج میشود، عین مسئله در بازار سیاست هم صدق میکند. همانگونه که میدانیم متاع بازارگیر زمان موجود همان واژه های دموکراسی ، مردم سالاری، حقوق بشر، حقوق زن، حقوق کودک، جامعهِ مدنی ،آزادی بیان، بازسازی، دیگر اندیشی و چند قلم جنس دیگر میباشد که درین اواخر ما شاهد کارروایی یکی از تاجران واژه حقوق بشر در کشور خود بودیم.

بتاریخ 13/1084 تلویزیون طلوع گزارشی از جریان محاکمه هیت رهبری سازمان صلح و حقوق بشر افغانستان را به نمایش گذاشت که تصورش هم برای مردمان مشکلست.در جریان این محکمه باالاخره عبدالجبار ولد سید عبدالغفور ریس این سازمان بجرم فریبکاری چار سال حبس تنفیذی و پرداخت پولهای اختلاس شده محکوم شد. همچنان محمد نسیم ولد محمد شریف مسوول فرهنگی این موسسه به 7 ماه حبس ، شیر محمد ولد ولی میرداد ، محرم علی ولد قنبر علی، وحید الله و محمد هارون کارمندان دیگر این موسسه به حبس محکوم شدند.

جالبتر این بود که متهم اصلی جبار"پاچا" در جریان دفاعیهِ خود از سخنرانیهای خود در قصر گلخانه در حضور بابای ملت یاد کرده و از تماسهای خود با مقامات بلند پایهِ دولتی مانندهیواد مل ، جاوید لودین و داود زی یاد کرداو همچنان از ملاقاتهای خود با احمد ضیا"مسعود" معاون اول ریس جمهور ووزیر معارف یاد کرد که البته ما کاری بدین ملاقاتها و تماسهای او نداریم آنچه که مهم است عملکردهای این سازمان است که بهتر است شمهِ ازین عملکردها را بازگو نماییم در جریان محکمه آشکار شد که این سازمان1230 موتر را در بدل 500 دالر،  ماهانه به کرایهِ گرفته است که البته این حق مسلمشان بود که توانشان باشد 2000موتر را بکرایه گیرند جان سخن درینجاست که این موسسه بر علاوهِ اینکه طی چندین ماه کرایه اینهمه عرادجات را نپرداخته است بلکه از هر موتر دار 500 دالر تضمین گرفته که بیشتر از 6 لک دالر را برای خود نقد کرده است همچنان در حدود 1500 تن را بعنوان کارمند و اجیر مقرر نموده است که معاش چندین ماههِ آنهارا نپرداخته است.این عزیزان برنامه های اعزام محصلین به کشورهای خارجی در بدل 5000 دالر را هم رویدست داشتند.

بهر حال میدانیم که رسم کلاهبرداری ووند گیری در افغانستان از مدتها بدینسو رواج پیدا کرده است که عدهِ زیادی کلته ودراز ازین راه به نان و نوا رسیده اند و به جاه و کلاه. اما نکتهِ جالب اینست که اگر در گذشته کلاهبرداران یک مقدار سرمایه گزاری میکردند تا بعد زا تکمیل پروژهِ کاری شان مفاد بیشتر را بدست آرند این بار کلاهبردار نه تنها از جیب خود سرمایه گذاری نکرده که برای خود از کیسهِ دیگر سرمایه گزاری کرده است که باید به این  هنراو آفرین گفت و به ساده لوحی مردم ما های های گریه کرد که در گیر دار اینهمه شعار ودالر بازار سیاست چنان مرعوب واژه ها شده اند که به مجرد شنیدن نام واژه های چون حقوق بشر ومشر و مور و ملخ دست از پا نمیشناسند ودار وندارشان بکار میبندند تا با چنین نهاد های قرار داد بندند و یا کارمند آن شوند.نکتهِ جالبی دیگر اینجاست که مقامات عالیرتبهِ دولتی که از قرار معلوم از بسکه مصروفند فرصت سر خاریدن را ندارند وآدمهای خوب این وطن نمیتواند بعد از هفته ها و ماه ها انتظاربدست بوسیشان برسد چگونه یکی و یکباره این همه وقت اضافی را یافتند که بارها با پاچا صاحب ملاقات نمایند و از همه جالبتر جناب بابا صاحب است که با وجود کبر سن و اینهمه دید ووادیدها با سفرای کشورهای خارجی و سران داخلی چگونه وقت یافتند تا در گلخانه بیانات پاچا صاحب را بشنوند که حتماً سردار صاحب هم زحمت عرابه دوانی از حرمسرا تا گلخانه را قبول نموده اند تا از شنیدن سخنان گهربار پاچا صاحب محروم نشوند.

اینهمه میرساند که کاسهِ زیر نیم کاسه است و پاچا صاحب با یکی از افراد قدرتمند و صاحب نفوذ در حریم ریاست دولت پیوند های نزدیکی داشته که با اینهمه آسانی توانسته است بر همه این آستانها بوسه زند.با مرور این سیاهنامه سخنانی یکی از وزرای کابینه بیادم آمد در حالیکه رگهای گردنش متورم شده بود در رد ادعای کسی مبنی بر خیانت انجیوها درست مانند وکلای مدافع فلمهای هندی داد میزد که هیچ وجدانی قبول نمیکند که یک انجیو 60 فیصد بودجه را حیف و میل نماید ما اکنون ازان وزیر میخواهیم تا این فورمول را در کمپیوتر خود انداخته محاسبه نمایند که این موسسه چند فیصد اضافه مصرف نموده تا برایش پرداخته شود در غیر آن پاچا صاحب سخت مظلوم واقع میشود و حقوقش تلف میشود و ازین میترسیم که نهاد های دفاع از حقوق بشر و دفاع از تاراجهای پروپوزلی در گزارش سالانهِ خویش محکمه این عزیزان را تخطی سریع از موازین کلیشهِ خود قلمداد نموده خواهان محکمه اینهمه دریوران و کارمندان ناسپاس نشوند که حرمت آن کارتهای گردنی و پر زرق و برق موسسه صلح و حقوق بشر افغانستان؟ را ندانسته و ادعای حقوق نمودند.

پس بدین نتیجه میرسیم که در تنور گرم میشود نان خود را پخت اما باید مراقب بود که نان سوخته بدست نیاید و نباید بپای تنور نشست بلکه نانت را نیم پز کن و برو که گفته اند:  بهر تنور که رسیدی نانی بپز و برو        به پای آن منشین که آخرش دود است

در سوگ یک عزیز

اداره نشریه صدای بدخشان مرگ نابهنگام مرحوم انجنیر محمد عارف "نظیفی" را به تمام دوستان ، یاران و غمشریکان راستینش تسلیت گفته از بارگاه خداوند بزرگ برایش فردوس برین را التجا دارد.

مرحوم انجنیر محمد عارف فرزند محمد نظیف 46 سال قبل در قریهِ دهسنگان ولسوالی جرم ولایت بدخشان دیده به جهان گشود ، بعد از پا گذاشتن به سن 7 سالگی راه مکتب غیاثی را در ولسوالی جرم در پیش گرفت ، هنوز دورهِ لیسه را بپایان نرسانده بود که کودتا و تجاوز شیرازهِ زندگی مردمان روستای را از هم پاشید ، جهاد بر علیه کمونیزم آغاز شد ، سیستم تدریس در دبستانها و مدارس بر هم خورد ، در گرماگرم اینهمه حوادث چند سالی در ادامه تحصیل انجنیر عارف وقفه ایجاد شد تا اینکه با گذشتن از هفت خوان شکنجه و تحقیر و تهدید درسال 1363 شامل دانشکدهِ زمین شناسی دانشگاهِ کابل شد ، او مدت چهار سال را با تحمل مشقات فراوان و فشار های روانی ناشی از تعقیب و تهدید دستگاههای جهنمی جاسوسی حکومت وقت به پایان رساند ، او در پهلوی ادامهِ تحصیل یار و یاور خوب زندانیان سیاسی بدخشانی خصوصاً محصلین زندانی بود که هر روز جمعه بلا وقفه روانه باستیل جهنمی پل چرخی شده ، احوال محصلان زندانی را میپرسید که در بعضی موارد خانواده های آنان از سرنوشت و حتی زندانی شدن شان خبر نداشتند و به امید این بودند که فرزندانشان در دانشگاه مصروف تحصیل اند. درین مدت عارف بارها مورد تعقیب ، تحقیر و تهدید خادیستها قرار گرفت و باالاخره یکبار آنگاهی که با استفاده از رخصتیهای تابستانی عازم بدخشان بود ، به چنگ آنها افتاد اما با شهامت وصف ناپذیری اسنادی را بلعید که در صورت افتادن بدست خادیستها حبس ابد یا اعدام تهدیدش میکرد، عارف درین حادثه به سختی شکنجه شد که آثار ضربات مرگبار خادیستها تا سالیان دراز در وجودش باقی ماند.  عارف دانشکده را بدینترتیب به پایان رساند و در پایان سال 1366 عازم زادگاهش شد ، نظام نامرد وابسته سالار حاکم بر جرم که دران زمان تحت ادارهِ خلقی های محلی بود، نتوانست این انجنیر جوان و کدر تحصیلکرده را شامل سیستم خود نماید و عارف ناگزیر به کارهای شخصی رو آورد. در سال 1367 ولسوالی جرم ،زادگاهِ او توسط مجاهدین فتح شد اماحاکمان محلی کم سواد و خود خواه مجاهد هم اورا نه تنها نپذیرفت بلکه برچسپ های ناروای را هم به او زدند و تحویلش نگرفتند وتحقیرش هم کردند، درحالیکه یکی از معدود کسانی بود که در ولسوالی جرم تحصیلات عالی داشت و همین تحصیلکرده بودن برایش دردسرآفرین بود، عارف درسال 1370 جهت عرضه خدمات بهتر به مردم محروم خویش دست به ایجاد یک دواخانه در منطقهِ زد که با وجود داشتن بیشتر از یکصد هزار نفوس تنها یک دواخانه نیمه فعال داشت.عارف بعد از پیروزی مجاهدین درسال 1371 نیز به مذاق حاکمان جدید محلی برابر نشد و او هم بی اعتنا به حاکمان کم سواد ، خودخواه و کور دل  محلی، بی آلایش و با استغنا به شغل آزاد ادامه داد تا اینکه در سال 1382 بحیث مدیر سروی ریاست مبارزه علیه مواد مخدر ولایت بدخشان اقبال تقرریافت و تادم لحظات واپسین درین پست باقی ماند . عارف که یکی از جمله صحتمند ترین ، شاد ترین و صمیمی ترین افراد جامعهِ خود بود و از هیچگونه بیماری جسمی و روانی رنج نمیبرد در غروب یک شامگاه دردناک ، در حالیکه آخرین اشعهِ خورشید بر رخ بلند ترین ستیغهای بدخشانزمین آخرین بوسه های وداع را نثار میکرد بصورت ناگهانی و غیر مترقبه بصورت نا بهنگام در فاصله زمانی کمتر از 24 ساعت جان به جان آفرین تسلیم نمود و همه دوستان و یارانش را در سوگ غم انگیزی نشاند. انجنیر عارف مرد با وفا ، با وقار، صمیمی و دست و دلبازی بود که هرگاه کسی برای یکبار هم که میشد با او مصاحب میگردید بعید بود تا سالها خاطرهِ او را از یاد ببرد. عارف نمونهِ از مردان بی آلایش و پاکنهادی بودکه نظیرش در عصر کنونی خیلی ها کم است.                        

زیبنده میبینم تا درینجا از ریاست زون شمال وزارت مبارزه علیه مواد مخدر و باالاخص شخص وزیر محترم مبارزه علیه مواد مخدر محترم حبیب الله"قادری" که مبلغ 4200 دالر معاشات یکنیم سالهِ انجنیر عارف را بصورت یکجایی به فرزند ارشدش احمد جان تسلیم نمودند اظهار سپاس و شکران نماییم که این خود ارجگزاری خوبی از کارکردهای یک کارمند وفادار ، صادق و صمیمی به حساب میاید.                                        روانش شا د باد

اینهم مرثیهِ از عبد الشکور شریفی یکی از دوستان نزدیک مرحوم انجنیر عارف در سوگ نبود او:

بزم بیحاصل

المها داشت دل، اما به داغ تو رثایش کرد

بخون دل نوشت وبسته در بال دعایش کرد

نبودت سخت سنگینست و نتوان باگیاهِ صبر

درین نا همدمیها اینقدر عاجل دوایش کرد

دل از ابریشم مهر و محبت صلهِ میخواست

ولی دردا که از خون دلی یاری قبایش کرد

پرستوی که دلرا سالها شعر نشاط آموخت

بداغ ودرد خود اخر چو لاله مبتلایش کرد

جهانی را که سریالیست از نیرنگ و نومیدی

چو "عارف" میتوان مردانه بدرود و رهایش کرد

کنار کهکهشان ودردل منظومهِ هستی

شهابی بود و شب با حیلهِ ازماجدایش کرد

چونان پروانه چندان سوخت در این بزم بیحاصل

که آخر شعله این شمع معروض فنایش کرد

چونان افسانه های ماندگار و قصه ها، شیرین

توان یک عمریادازهمت وصدق و صفایش کرد

تمیم و احمد ای تنها نشان و یادگار تو

به نیکویی شما هم میتوانید اقتدایش کرد

ریاست زون شمال وزارت مبارزه علیه مواد مخدر تسلیت خویش را برای بازماندگان مرحوم انجنیر ابراز میدارند وبرایش فردوس براین آرزو مینمایند و همچنان محترم انجنیر محمد ابراهیم ریس سروی و نظارت وزارت مبارزه علیه مواد مخدر که یکی از دوستان انجنیر عارف بود نیزتسلیت و همدردی خویش را به خانوادهِ مرحومی ابراز میدارد.

                      جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل نیاز به

                ایجاد یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی دارد

"سوریان"

همانگونه که بر همگان روشن است از زمانه های دوربدینسوبیشتراز ده ها هزار بدخشانی در شهر کابل و مربوطات آن سکنی گزیده اند که

در حال حاضر تعداد آنان از مرز ده ها هزار تن فراتر رفته است . عدهِ زیادی ازافراد جامعهِ پراگندهِ بدخشانیهای مقیم کابل که در حال حاضر روزگار خود را با پیشبرد مصروفیتهای مانندکارمندان نهاد های ملکی و نظامی دولتی ، اهل کسبه و غریبکاران ، کارمندان موسسات غیر دولتی و شرکتهای شخصی ، محصلین نهاد ها ی آموزشی  عالی  و متوسط ملکی و نظامی به پیش میبرند هیچگونه ارتباط و پیوندی نهادین اجتماعی با هم ندارند، این کتلهِ عظیم جامعهِ بدخشانی که در صورت اتحاد و همبستگی نهادین میتوانست نقش بارز و سازندهِ را در راستایی فعالیتهای اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، اداری و سیاسی جامعهِ ما داشته باشد در طول سالیان متمادی به شکل  انفرادی به زندگی شخصی خود ادامه داده و تا کنون نتوانسته اند در یک نهاد منسجم و فراگیر اجتماعی گرد هم آیند که بدین دلیل، حضور مشهود آنها به شکل یک کتلهِ نیرومند و تاثیر گذار در روند رشد و تکامل زندگی اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل تا کنون به آزمون گرفته نشده است، در جریان اینهمه زمانه ها هر کس در هرجایی کاری انجام داده فقط برای بهبود زندگی شخصی خود انجام  داده و بس.

یا اینکه اگر افرادی هم در جریان کارکرد های اقتصادی، اداری یا فعالیتهای اجتماعی نخبگان بدخشان از مزایایی بهره مند شده باشند نهایت ناچیز، محدود و بی تاثیر بوده است. در جریان سالهای متمادی با وجود اینکه تلاشهای زیادی در راستای ایجاد یک مجمعی فراگیر و متشکلی از بدخشانیها،  جهت تامین ارتباط دایمی و ایجاد تفاهم و یکدلی بین بدخشانیهای مقیم کابل و اشتراک قوی و موثر آنها در روند فعالیتهای اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی و رسیدگی به مشکلات عدیدهِ که در ین عرصه ها دامنگیر بدخشانیان است، بخرج داده شده است ،اما متاسفانه بنا بر دلایل متعدد از جمله مساعد نبودن زمینه های عملی جهت ایجاد نهادی که بتواند اعتماد تمام بدخشانیها را بدون در نظر داشت اختلافات ایدیولوژیک ، قومی ، مذهبی ، سلیقوی و سیاسی بخود جلب نموده و تساوی حقوق و سهمگیری متوازن فرد فرد آنها را در روند تصمیمگیریها و فعالیتهای عملی چنین نهادی تضمین نموده و ممثل ارادهِ هر یک آنها بدون امتیاز خواهی و امتیاز دهی باشد، این تلاشها تا کنون به نتیجه دلخواه نرسیده است. این عدم هماهنگی و نبود یک نهاد اجتماعی سراسری و فراگیر تا کنون باعث وارد آمدن صدمات مدهشی اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی بر پیکرهِ جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گردیده است که آخرین نمونهِ غم انگیز و مایوس کنندهِ آن همانا حضور کمرنگ جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل در انتخابات پارلمانی سال روان بود که با وجود کاندید شدن چندین بدخشانی، به علت عدم هماهنگی جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل و نبود یک نهاد مورد اعتماد و موثر اجتماعی ، فرهنگی  متشکل ، حتی یک تن از کاندیدان بدخشانیهای مقیم کابل هم در پارلمان راه نیافت ، با درنظر داشت اینکه کاندیداهای دیگر با داشتن 2000 رای به پارلمان راه یافتند و امروز بیشتر جوامع مقیم کابل یک یا چند نماینده در پارلمان و شورای ولایتی کابل دارند بجز بدخشانیها.

 اگر بدخشانیهای مقیم کابل دارای یک نهاد منسجم و متشکل میبودند باید به تناسب حضور چشمگیر بدخشانیها در کابل بیشتر از 4 تن آنها از کابل به پارلمان راه میافت .این اولین صدمهِ مشهود از نوع خود بود که عدم موجودیت یک نهاد اجتماعی بدخشانیهای مقیم کابل باعث وقوع آن شد ، که درصورت عدم تشکل نمادین این جامعه ، فاجعهِ عدم تاثیر گذاری آنها در انتخابات پارلمانی ، در انتخابات شورای نواحی کابل  که در پیش روست ، دو باره تکرار خواهد شد .

از جانب دیگر سالانه صدها تن از جوانان بدخشانی بعد از فراغت از موسسات عالی تحصیلی در بدر دنبال شغلی مطابق مسلکشان میگردند اما به علت نفوذ مناسبات غیر عادلانه و سلیقوی کاری در ادارات دولتی و موسسات غیر دولتی شغل مناسب حال خود را نیافته یا بی سرنوشت میشوند یا به کارهای غیر مسلکی رو میاورند درحالیکه همین حالا هزاران تن افراد غیر مسلکی ، کم سواد وسمبولیک در پستهای دولتی و موسسات خیریه با استفاده از روابط و تعلقات جابجا شده اند.

مشکلات فارغان صنوف دوازدهم و شمولیت آنها در موسسات تحصیلات عالی ، جابجای نادرست آنها خصوصاً دختران در موسسات تحصیلی ولایات دوردست بدون در نظر داشت بعد فاصله و موجودیت مشکلات لوژستکی و امنیتی دران ولایات ، استفاده از بورسهای تحصیلی و امتیازات دیگری که تمام مردم افغانستان باید ازان سهم مساویانه برند ، معضله بزرگی دیگریست که جهت یافتن راه حلهای معقول و ومنطقی بران کار همگانی و متشکل را ایجاب میکند.  بنا برهمین ملحوظات در برههِ کنونی زمان بیشتربدخشانی ها بدین نتیجه رسیده اند که بستر روانیی مناسب جهت ایجاد چنین یک مجمع سراسری و نهاد بدخشان شمول تحت تاثیر فعل و انفعالات سیاسی ، اجتماعی سالهای اخیر به صورت خود جوش ایجاد شده و زمینه  های  اجتماعی ، فرهنگی و تخنیکی جهت حضور فزیکی آن فراهم گردیده است. بدین دلیل  زیبنده است تا فرزندان آگاه و روشن ضمیر بدخشان زمین با در نظر داشت این حقیقت که هر بدخشانیی حق ارایه طرح معقول ، سازنده  و ابتکار آغازاقدامات عملی را،  در راستایی بهبود وضع زندگی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی بدخشان ، بدخشانیان ، نهایتاً بازی نمودن نقش بارز در باز سازی جامعهِ افغانی و مساعد ساختن زمینه های عملی جهت ایجاد تفاهم و همبستگی  بین خود بدخشانیها  و در مراحل بعدی بین بدخشانیها و ساکنین دیگر مناطق کشور،  بصورت مساویانه بادیگران دارد، تلاشهای را  درین راستاآغاز نمایند ، تا طرحی عملی و سازندهِ را بعد از مباحثات سازنده و دیالوگهای مثبت با تمام بدخشانیهای نیک اندیش و علاقمند به ایجاد یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی بدخشان شمول در چوکات جغرافیای تاریخی و فرهنگی بدخشان ارایه بدهند که در نهایت منجر به ایجاد مجمع سراسری جامعهِ  بدخشانیان مقیم کابل منحیث یک نهاد معتبر و کاری برای تمام بدخشانیان و یک آدرس مشخص با اعتبار و موثر برای جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گردد که  ممثل ارادهِ تمام بدخشانیهای مقیم کابل بوده و نقش بدخشانیها را در عرصهِ فعالیتهای فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی تثبیت نموده وسهمگیری آنها را در تامین وحدت ملی ، استقرار صلح سراسری ، استحکام تمامیت ارضی ، دفاع از ارزشها و افتخارات تاریخی وفرهنگی کشور باستانی ما ، تضمین نماید.

همبستگی ملی در بدخشان برنامهِ ناکام است

"تور سون زاده"

هیچ شکی نیست موثریت برنامه های انکشافی ، عمرانی ، فرهنگی در هر سر زمینی تابع زمان و مکانست ، بگونهِ مثال برای یک ولایتی که دارای منابع برق آبی کافی است اعمار بند های کوچک یا نصب جنراتورها کاری عاقلانه نیست  همانگونه که در ولایتی که راهِ اساسی موتر رو ندارد پولهای زیادی را مصرف اعمار راههای کوچک موتر رو در روستاهای نماییم که هرگز موتر بران گام نگذارد.در جاییکه به علت نبود راه درست قیمت یک لیتر تیل بیشتر از 60 افغانی باشد و مردم نتوانند تیل مصرف الکینهای خود را تهیه نمایند  نصب جنراتور های دیزلی آیا کار عاقلانه است؟چندین سالست که برنامه همبستگی ملی در بدخشان زبان به زبان دیکلمه میشود و جالبتر اینکه این پروگرام را منحیث بدیلی برای کاهش کشت کوکنار هم عنوان نموده مبالغی هنگفتی از بودجه مربوط بمواد مخدر را هم به این حساب میگیرند اما بیایید موثریت آنرا به بررسی بیگیریم که این برنامه ها در بدخشان تا چه حدی در اقتصاد مردم تاثیر دارد؟ همه از کان و کیف همبستگی ملی خبر داریم ، شوراهای قریه ها تشکیل میشود ، هیت رهبری آن انتخاب میگردد ، یک مقدار پول معین برای هر قریه تخصیص داده میشود و بعد به اساس نظر مردم و اولویت آن پروژه های زیر کار گرفته میشود، کار آغاز میشود  چندی بعد پروژه تکمیل میگردد، ماهها بعد پول آن میاید و ختم. راپور ختم موفقیت آمیز پروژه ها از قریه جات بموسسه و از موسسه به انکشاف دهات میرسد و افغانستان بدینگونه در جریان چند سال بروی کاغذ آباد میگردد.وزرای محترم مربوطه در راپور سالانهِ خود یک قد و دست بلند تر از دیگران گزارش میدهند و موسسات تطبیق کننده هم کارنامه سیاه و دروغین دیگر را به کارنامه های ننگین قبلی خود می افزایند. اما این پروژه ها کدامها اند و چه تاثیری بالای اقتصاد جامعه دارد؟ در بسیاری موارد سرکهای موتر رو به قریه ها کشیده میشود ، شاید پول ووقت هنگفتی درین راستا به مصرف برسد اما در جریان یک یا چند سال توسط سیلابها و ریزش کوهها دوباره از بین میرود در حالیکه در بسیاری موارد هیچ عرادهِ ازان عبور نمیکند و سرکهای عمدهِ موتررو مانند سرک بهارک- جرم بخاطر انهدام یک پل ماهها مسدود میماند ، یا اینکه دستگاه های کوچک تولید برق آبی با بکار برد سامان و لوازم ابتدای و تخنیک بسیار عقب مانده توسط افراد غیر فنی ایجاد میگردد که در جریان چند ماه دو باره از کار افتاده و عاطل میگردد بهمین ترتیب تمام پروژه ها موقتی بوده وکار آیی درازمدت ندارند و سودی ازانها برای جامعه عاید نمیگردد ، فقط کارمندان وزارتخانه های مربوطه ، کارمندان موسسات تطبیق کننده و چند وند گیر اند که بیشترین منفعت را ازین برنامه میبرند ، سوال درینجاست که چرا به عوض صد پروژهِ کوچک و غیر موثر یک پروژه بزرگ وموثر به راه انداخته نمیشود، را بعوض بیست سرک قریه یک سرک اساسی آباد نمیشود، چرا به عوض صد دستگاه کوچک برق یک دستگاهِ بزرگ از پول آن ایجاد نمیشود؟ چرا اینهمه نیرنگ و فریب بکار برده میشود جواب واضح است برای اینکه درینحالت امکان تاراج کمکها کمتر شده ، مردم نفع بیشتر برده و دزدان نامرد عایدی کمتر بدست میاورند.چه میشد اگر بازیگران این سناریو های تکراری حق خود را در شروع جدا کرده بیگیرند و بقیهِ بودجه را در پروژه های اساسی ، موثر و منفعت بار به مصرف برسانند.

غربگرای وغرب زدگی

"شاهین"

از نظر جامعه شناسی "غربگرای" یکی از انواع تحول فرهنگی  محسوب میشود.

تحول فرهنگی جریانیست که دران در نتیجهِ برخورد با فرهنگ دیگری، تحولی در نهادها ، ارزشها، گرایشها وروشهای فرهنگ یک جامعه ایجاد میشود.پتایی جامعه شناس معروف غربگرای  را چنین تعریف میکند:غربگرای جریان فرهنگیست که در نتیجهِ آن جامعه یا بخشی ازان ، فرهنگی را که در غرب بدنبال "رنسانس"،" ریفورماسیون" و انقلاب صنعتی بوجودآمده است بطور کامل یا بصورت جزیئ اقتباس میکند.

 در تعبیرات فرنگی دو اصطلاح وجود دارد که با هم متفاوت است یکی ویسترنایزیشن یا غربگرای ودیگری ویسترینیزم یا غرب زدگی.

غرب گرایی به عملی رویکرد به غرب اطلاق میشود که در طی آن، نهاد ها و روابط و ارزشهای غربی پذیرفته میشود. در حالیکه غرب زدگی تنها یک گرایش فکریست که آنرا میتواند چنین تعریف کرد: طرز تفکر خاصیست که به پذیرش هر پدیدهِ غربی تاکید نموده واز هر چه سنتی و شرقیست بیزار است.چون غر ب زدگی تشخیص را به همراه نداردوتنها معیار ومحک درستی یا نادرستی غربی بودن یک پدیده را میداند بدون شک عواقب زیانبار منفی را بهمراه دارد.درجوامع اسلامی بعوض ویسترینیزم و ویسترینایزیشن ، دو واژهِ مدرنایزیشن و مدرنیزم را بکار میگیرند.که تجددگری و تجدد گرایی هم بدانها گفته میشود.تجدد گرای و مدرنیزم را تلاش در جهت هماهنگ ساختن نهادهای سنتی با پیشرفت علوم و تمدن تعریف کرده اند.تعبیر غربزدگی را برای آن نوع گرایش به غرب میتوان بکار برد که دران اقتباس نه از روی تشخیص ، بلکه کورکورانه ولجام گسیخته ودر کلیه زمینه ها بوده و انگیزهِ رویکرد به غرب ، دلبستگی یا وابستگی میباشد که این جریان به از خود بیگانگی و الیناسیون میانجامد.دلبستگی بحالتی اطلاق میشود که کسی یا گروهی نا آگاهانه مجذوب و مشعوف پدیده های وارداتی شود و آنها را بکار بندد که خودش هم دلیل آنرا نداند ، وابستگی بحالت اطلاق میشود که اشخاص یا گروه ها پدیده ها و ارزشهای بیگانه ووارداتی را در مقابل گرفتن امتیاز یا اجرتی تبلیغ و ترویج نمایند. غربزدگی در سطح روشنفکران وزمامداران بیشتر به شکل تقلید کورکورانهِ اندیشه ها و ایده های غربی واقدام در جهت ایجاد وابستگی به غرب است.اما در قشر غرب زدهِ مردم عادی اوضاع بگونهِ دیگریست ، درینحالت غربزده های بازاری در زندگی روزمره ، عادت و رسوم اجتماعی، پوشیدن لباس و آرایش ، ادا و اطوار به تقلید میمون وار از پدیده های غربی میپردازند که در بسیاری حالات علت انجام اینهمه را هم نمیدانند.البته غرب زدگی گروه اول که جنبهِ فکری دارد به مراتب از غرب زدگی گروهِ دوم که تنهادر مصرف به شیوهِ غرب خلاصه میشود، خطرناکتر است. در قشر غرب زدهِ عادی تنها ملاک متمدن بودن مصرف کالا ها و کاربرد مودهای وارداتی غربست گویی که فلسفهِ وجودیشان تنها وتنها مصرف کالاهای غربی و تقلید شیوه های غربی است و بس.

دوکتور"شریعتی" در مورد غربزده ها چنین میگوید: ظهور این موج متعفن و تکثیر روز افزون ومتصاعد نسل دوبلهِ سینمایی و تلویزیونی، نوعی بیماریی اجتماعیی فجیعی است اما غربزدگی تحصیلکرده ها، روشنفکران و زمامداارن بسیار جدیتر است  ویک فاجعهِ ملی و فلج اجتماعی عمیقی را بوجود آورده است.دستهِ اول انسانهای الینه شده ( ازخود بیخود شده) هستند وتجدد طلبی و غربی مآبی شان در "جسم" است وانها که جز جسم نیستند همانرا هم در اختیار غربیها قرار میدهند اما غربزدگی روشنفکران وزمامداران در "فکر" است، اینان فکر ومغز جامعه هستند که فلج مغزجامعه خود فاجعهِ بزرگیست.این غرب زده ها فاقد هرگونه پویایی ، ابتکار و قدرت خلاقه بوده صرفاً نشخوار کنندگان افکار گندیدهِ غربیان و باز گو کننده گان آن هستند گویی خود توانایی هرگونه تشخیص را از دست داده اند، اینان احساس بی شخصیتی ، پوچی و هیچی میکنند و از خود چیزی ندارند بهمین جهت غرب نمایی میکنند تنها نکتایی و ظواهر غربی را اقتباس مینمایند یا بهتر است بگوییم که فقط سطح مصرفشان بالا رفته است نه شعورشان.شریعتی درین مورد میگوید:اینها آدمهای پوک وپوچ ، شسته و رفته وواکسن زده هستند چون گور کافر که از بیرون پر جلال و از درون خلاء قهر خداوند است.اینها زمانیکه پایگاهِ عقیدتی ، فکری و فرهنگی خود را از دست دادند به صورت برده های نیازمندو زارو زبون و ذلیل در میایند و همه چیز حتی فرهنگ و دین را مسخره میکنند و به غربزدگی میمون گونهِ خود میبالند.از نظر مصطفی کمالها، بورقیبه ها، رضاخانها ، تقی زاده ها، شبلی شمیلها و قماشهای دیگر آنها هر پدیدهِ که متعلق به شرق باشد زشت است. جلال آل احمد در مورد اینها چه نکو گفته است:آدم غربزدهِ که عضوی از اعضایی دستگاهِ رهبری مملکتست پادرهواست، ذرهِ است معلق در فضا ، با عمق اجتماعی ، فرهنگ و سنتها بریده است ، بی ارتباط با گذشته ، بی هیچ درکی از آینده، لابد میپرسید پس چگونه به رهبری قوم رسیده اند؟ به جبر ماشین و به تقدیر سیاسی ، که چارهِ جز از متابعت از سیاستهای بزرگ را ندارند غرب زده ها فریاد میزنند ، هرکس میخواهد متمدن شود باید چیزهای را که غرب صادر میکند بپذیرد و اگر نپذیرد عقب مانده و قرون وسطایی است به قول شریعتی  تمام تلاشهای غربزده ها  صرف ایجاد ایمان به غرب و بی ایمانی به خود شده است.غرب زده های دلبسته بدین گمان اند که با تعویض سنتها ، ارزشها و فرهنگ دیرپای جوامع خویش با ارزشهای وارداتی غرب همه چیز دیگر گون میشود و جامعه بسوی شگوفایی ، ترقی و تعالی رهسپار میشود در حالیکه گروه وابسته ها در حالیکه از یک سو تلاشهای خویش در راستای هر چه متراکم تر کردن صف دلبستگان سرعت میبخشند از سوی دیگر جهت تطبیق برنامه های داده شده از سوی اربابان خویش زمینه های مناسب را جهت سرعت بخشیدن به ورود پدیده های بیگانه فراهم میسازند.عناصر وابسته با سلاح دموکراسی ، حقوق بشر ، حقوق زن و آزادی بیان که هر کدام اینها بنوبهِ خود ارزشهای متعالی و پذیرفته شدهِ جامعهِ بشریست وارد معرکه میگردند و جای تاسف درینجاست که ازین ارزشهای متعالی جهت رسیدن به اهداف سیاسی و آزمندانهِ خویش منحیث ابزار استفاده مینمایند که در نهایت این ارزشها را هم بی ارزش میسازند.آغازجریان"رویکرد به غرب" و غربگرایی در کشور های سالامی ناشی از غرب زدگی یا دلبستگی به غرب نبوده بلکه ناشی از پی بردن مسلمانان به ضعف خویش در برابر تکنولوژی غرب و ناشی از تمایلات شدید آنها به تجدید عظمت و شکوهِ گذشتهِ اسلام و در هم شکستن مجدد غرب بوده است بدین ملحوظ بود که مسلمانان خواستند با استفاده از سلاح حریف خود اورا شکست دهند اما خود کم کم قربانی آن گردیده و به صورت مقلد چشم و گوش بستهِ غرب در آمدند.اولین موج غرب گرای در جهان اسلام از ترکیهِ عثمانی آغاز شد ، ترکهای عثمانی که بیشتر از نیمی اروپا را زیر سم ستوران خود در نوردیده بودند و به دروازه های ویانا رسیدند ناگهان خود را در مقابل تکنولوژی جدید غرب و اسلحهِ مدرن آن ناتوان دیدند همان بود که تصمیم گرفتند تا ارتشهای خود را به اسلحه غرب و تکنولوژی آن مجهزنمایتد تا با این تکنولوژی غرب را در هم بکوبند که چنین نشدو خود شان در هم کوبیده شدند زیرا آنهمه جوانان خود را که جهت فراگیری تکنولوژی غرب به کشورهای اروپایی فرستادند آنها بعوض اینکه مجهز با تکنولوژی غربی شوند مرعوب ایدیولوژی غربی شدند و در چهرهِ بوزینه های مقلد به کشورهای خود برگشتند.در کشورهای دیگر نظیر مصر، سوریه ، لبنان ، ایران، یمن نیز در اول هدف چنین بود که در نهایت با به صحنه آمدن غرب زده های  مقلد در عرصهِ زمامداری، سیاست ، فرهنگ و حکومت جریان معکوس شد و غرب گرای به غرب زدگی تبدیل شد.

لحظه ویاد ها

حماسهِ قرن

دوکتور صبغت الله"خاکساری"

آفتاب آیینه دار لغزش تصویرهاست

لحظه ها آبستن پویای تکبیر هاست

آسمانها شاهد بشکستن زنجیرهاست

شیشهِ ناموس عالم را سپر شمشیرهاست

رفتگان دارد بیاد این داستان کهنه را

سرنوشت دردناک مردم فرغانه را

قصهِ پر حسرت بربادی ، ویرانه را

سالها شد ترک کردند خانه و کاشانه را

درد آن ملت برفت از سینه ها ، افسانه شد

آن بخارای کهن از معرفت بیگانه شد

مسجد ومحراب آن عشرتگه و میخانه شد

پای مردان خدا جویش همه زولانه شد

بلشویک در فکر خامش نقشهِ دیگر کشید

جغد شوق او به کهسار خراسان پر کشید

جانب مرز دلیران عاقبت لشکر کشید

بر سر شیران خفته بی سبب لشکر کشید

بیرق الحاد را در خاک ما افراشتند

دانه های مرگ را در کوه و برزن کاشتند

تانک و جنگ افزار های بیکران انباشتند

چونکه در سر فکرهای نا رساتر داشتند

سنگ سنگ این وطن را همچو آتشپاره کرد

قریه ها ویران به توپ و موشک و خمپاره کرد

آسمان لاجوردین را پر از طیاره کرد

ملتی را در سراپای جهان آواره کرد

آتش بیداد را بر سینهِ مردم گشود

کوه و صحرا را بخون غازیان رنگین نمود

هستی یک ملتی بیچاره را عمری ربود

هر چه از دستش برامد کرد با چشم کبود

سالها بگذشت سنگر همچنان کوبنده ماند

شیر مردان مجاهد سرکش و رزمنده ماند

ملت در خون نشسته استوار و زنده ماند

شمع آیین محمد (ص) روشن و تابنده ماند

پیکر تانکش کنار جاده ها انبار شد

بال مرغ آهنینیش خسته و بیمار شد

جوقه جوقه عسکرش در هر کجا مردار شد

در نهادش نا امیدی رخنه کرد بیمار شد

بیشهِ سرسبز دیده از پلنگان بیخبر

در سرش سودای بحر و از نهنگان بیخبر

راحت ساحل شنید از موج و طوفان بیخبر

غرهِ نیروی خود از زور ایمان بیخبر

زخم خونین نام کردند عاقبت این بوم وبر

چاره ها جستند ، نیافتند ، هر چه گشتند دربدر

تا که پیمان ژنو یلدایشانرا کرد سحر

خود شدند از بهر خود همه کوزه گر هم کوزه خر

یوم بیست وشش بهمن کرد اهنگ فرار

لشکر سرخ سیه رو بانی تاج تزار

مکث جنرال فراری حیرتان را یادگار

نام نامی مجاهد در جهان شد ماندگار

دژ پولادین استعمار شان در هم شکست

کشتی الحادیان بیچاره شد در گل نشست

نه قمر آمد بدستش ، داد اقمارش زدست

پای ملتهای اسلامی ز قید و بند رست

آمدند و آتشی در خاک ما افروختند

ملک ما و خرمن خود جملگی را سوختند

طبل تسخیر خراسان چند گاهی کوفتند

عاقبت درس بزرگی خویش را آموختند

ای خو شا آنانکه سر ها را به سنگر داده اند

در میان سنگها و صخره ها افتاده اند

حلقهِ زنجیر های قرن را بگشاده اند

بر دل تاریک شب ، مهر سحر بنهاده اند

28/11/1370

مشت کوبنده

باقی قایل زاده شاعر عصر استبداد آل یحیی

نازم آن  مشتی  که  مغز زورمندان  بشکند   

    تف به آن دستی  که  دلهای  ضعیفان  بشکند

پنبه را هر دختری زیر لگد خواهد شکست  

     دارد  آن  پا   قدر  کاو  خار  مغیلان  بشکند

شیشه  بشکستن  نباشد  افتخار سنگ سخت     

 سنگ اگر مرد است جای شیشه سندان بشکند

تیغ اگر  مویی  برد  ضعف  ناتوانایی اوست    

  قدرت  شمشیر  آن  باشد  که  سوهان  بشکند

بینوایان  را  دریدن  سینه  نبود  کار خوب     

  هر که  با غیرت  بود  پهلوی  گردان  بشکند

خفت  کلک  است  پیچیدن  به  موی ناتوان  

     قوت  آن  باشد  که  سر زنجیر پیلان  بشکند

آن دلی کز نوک مژگان بشکند نالایق است  

     جان دهم  از بهر آن  قلبی  که  پیکان  بشکند

تند باد  ار لانه  بلبل  کند  ویران  چه  فخر 

     آفرین    بادش   اگر    تخت   سلیمان   بشکند

کلبه  درویش را هرکس توان سازد خراب     

  خادم   آنم   که   درب   کاخ    خاقان   بشکند

من  بلا  گردان    نیروی   جوانانی   شوم  

     کاستخوان    گردن      گردنفرازان     بشکند

مردم  با   عزم   دایم   لایق   تحسین   بود    

  لعنت  و   نفرین  نثار  هر  که   پیمان  بشکند

پیش دانش سحرو جادو زود افتد برسجود     

   معرفت  آخر  طلسم  و  رمز   شیطان  بشکند

سفله  صاحب  قدر  را  هرگز سبک نتوان نمود 

      نیستان  کی   ارزش    رنگ   گلستان  بشکند

داغها  دارم   ز  استبداد   و  شادم  عاقبت    

   شوخی   شمع   مزار    ما    چراغان   بشکند

نور  وحدت  هر کجا تابنده شد  پاینده ماند 

      پف  نیارد  گرمی  خورشید تابان بشکند

مصرع   بیدل  شده   مشاطه   چنگال  باز    

  هر که بشناسد ز دل یک  حفه  مرجان  بشکند

در  قیام  مردمی  ( پیروز )  باقی  قانع ام   

   میر سد روزی که مردم فرق سلطان بشکند

آرزوی دیرپا

منور بیک روشن"اشکاشمی"

ای دل بیا که باز بدخشانم آرزوست

دیدار دوستان و عزیزانم آرزوست

از دوری و فراق وطن شد جگر کباب

از دیده اشک بارم و بارانم آرزوست

صد درد و غم نصیب منِ بی وطن شده

درد وطن به جان زده درمانم آرزوست

سر از (چنار) سربکشم تا به پای (کشم)

توت و گیلاس دره( تشکانم) آرزوست

روشن شود دو چشم من از سیر شهر جرم

آب زلال دره (پشکانم) آرزوست

بهر طواف مرقد شه ناصر حکیم

رفتن ز خاش تا خود یمگانم آرزوست

از ریگ لاجورد تو شد نیلگون وطن

زان رو خیال دیدن منجانم آرزوست

زیباک گفته اند چه زیباست منظرش

قیماق و شیر کیده و خلخانم آرزوست

سلطان سرزمین بدخشان اشکاشم است

آهو شکار دره غارانم آرزوست

امید و آرزوی من این سال ها بود

خیر و سخا به مردم واخانم آرزوست

آمو به افتخار سر از دامنت کشید

رفتن به بام گیتی به صد جانم آرزوست

(زردیو وسرغلام) تو خوش آب و خوش هواست

گردش در آن بیاد عزیزانم آرزوست

آن مهد نازپرور وآن وادی جنان

وان دختر شکرلب شغنانم آرزوست

درواز سرزمین ادب پروران بود

از آن گذشته رفتن خواهانم آرزوست

از (ریزکان) به (ارگو)سفر خیلی دلکش است

دیدار شان به فصل بهارانم آرزوست

«روشن» ز مهر و الفت و حب وطن بگوی

رٌفتن به مژه خاک بدخشانم آرزوست

گریهِ مرد

ژاله

چو مرد گریه کند نعره میکشد طوفان

چو مرد گریه کند، خنده میزند شیطان

چو اشک مرد بریزد ، ستاره میسوزد

چو مشعل دل من.

ز شوق بر سر ویرانه ها بخندد جغد

به عیش در دل ظلمت برقصد اهریمن

چو مرد گریه کنددر برابر دشمن.

ز قبر بدر ایند مرده ای قرون

کنند زاری و شیون ز چاکهای کفن

چو اشک مرد بریزد بروز گار شکست

ز ترس جان ، زبیم نا توانیی تن.

صفایی چشمهِ صبح بهار را دارد

چو مرد گریه کند از غم مقدس عشق

چو مرد گریه کند گوشهِ بیاد وطن.

چو مرد گریه کند مثل شمع نور افشان

ز شوق شادیی انسان و در غم انسان.

بهار جرم

نورآقا "نادر" فارغ التحصیل دانشکدهِ اقتصاد دانشگاهِ کابل

خوشا جرم و هوای دلکش فصل بهارانش

گل و سنبل زند سر، بر حریم جویبارانش

هوا موج صدف بارد، فضا گلبرگ ترکارد

عجب آهنگ خوش دارد ، سرود سبز بارانش

بدشت و دامن صحرا ، گل و سنبل فراوانست

نگر آهو کند مستی، بپایی کوهسارانش

چوآب درهِ پشکان ، رسد بر دامن ضرغام

نمای لاجوردینی  ، دهد بر چشم خمارش

در و دامان این وادی پر از گلهای رنگینست

جوانان تنومند را نگر در سایه های سرد دیوارش

معلم

                                                معلم پاي تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر كلاسيها ،