شماره یازدهم/سال اول صدای بدخشان حمل 1384
سرمقاله
بهار فصل شگفتنهاست و میعادگاهِ رستنها.زمان خانه تکانیها و میزبان چارشنبه سوریها، لحظات زایشها و اختتام فرسایشها. ایکاش که در پهلوی خانه تکانی ها ، عقده تکانی هم سنت میبود و در پهلوی لباس نو پوشیدن ، دگر اندیشیدن را هم جایی میبود موازی باخانه تکانی، اندیشه تکانی هم جزء میراثهای فرهنگی ما میبود.ایکاش میشد همانگونه که با عبور از فراز آتش چهار شنبه سوری زردیها و بدیها را میشود سوزاند ، با عبور از فراز آتش واقع بینی و معقولیت یخهای کوهوارهِ کینه و حسادت وخودخواهی را هم میشد آب کرد.
ایکاش همانگونه که جهنده های مبارک را برمزار فرزانگان و فرهیختگان و قدیسین خویش با شکوهِ هرچه جانانه تر و احساس عاشقانه تربه اهتزاز در میاوریم، جهنده های محبت و صداقت را بر مزار قلبهای خویش بر می افراشتیم ، ایکاش همانگونه که فرسنگها راه را پیموده به زیارت بزرگانمان میرویم چند متر راه را پیموده به زیارت دلهای افسردهِ یکدیگرمان هم میرفتیم.
ایکاش میشد همانگونه که خدا در طبیعت بهار میافریند ما در در نهاد خویش ، در تفکر و اندیشه و تصور خویش بهار آفرین میبودیم . همانگونه که دامنه های سترون ترین کویر ها در گرماگرم حضورلحظات بهار و زاد روز نوروز باستان در باور زمان پر از لاله های خودرو میشوددر حریم تفکر و اندیشه ما اگر گلی خودروی همدیگر پذیری و خود باوری نمیروید ما تلاشی برای رویاندن آن میکردیم.
جوانه های نورس
انجنیر شرف الدین"اکبری"
سالیانی درازیست که تلاشهای مقطعی و سمبولیک جهت ایجاد نهادی اجتماعی برای بدخشانیها در کابل صورت میگیرد اما با تاسف که تا کنون بی ثمر بوده است، زیرا در بیشتر موارد کارگردانان در پشت پرده منافع شخصی و گروهی خود را دنبال نموده اند و به مجرد اینکه به اهداف شخصی خود دست یافتند همه چیز تمام شده است که این تلاشهای در سطوح مختلف هنوز هم ادامه دارد تا کنوو بیشتر افرادو گروه های پیشگام ایجاد شورا ها شده اند که در ساختار اداری یا سیاسی نفوذ داشتند و در یک گروهِ کوچک به اساس منافع مشترک شخصی یا گروهی دور هم جمع آمده تلاش مینمودند تا به صورت مقطعی ازین جمع آمدها بهره برداری نمایند ، گاهی چند نفر زمانیکه از پستهای خود بر طرف شدند ابتکار شورا را بدست گرفتند و با یکی دو مهمانی به چوکی رسیدند و شورا از هم پاشید و گاهی چند تن دیگر زمانی احساس نمودند که چوکی خویش را از دست میدهند دست به فستیوال مهمانیها وایجاد شورا و سازمان دادن ملاقاتهای دسته جمعی با کقامات بالا زدند که چنین بنمایانند که مردم دار و با نفوذ هستند مگر شود که مقامات از عزل یا تعویض آنهاجلوگیری نماید. در یک کلام کوتاه تمام این شورا ها به علت فراگیر نبودن آنان و عدم اشتراک لایه های متوسط و پایینی مردم بی نتیجه مانده است و در مجموع این جمع آمدها همه کلیشهِ بوده است و مقطعی عمل میکرده است. که این تحرکات بی نتیجه و خیمه شب بازیهای تکراری باور بدخشانیها را جهت ایجاد یک نهاد فراگیر صدمهِ شدید زده است.خوشبختانه اقدام بجا ، منطقی وواقعبینانهِ عدهِ از فرزندان بدخشان درین اواخر جوانه های امید را جهت ایجاد یک نهاد اجتماعی فراگیردر دل بسیاری بدخشانیهای چیز فهم دوباره زنده نموده است زیرا این تیم بر عکس دیگران استناد کار خود را بالای صفوف و لایه های پاینی و متوسط جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گذاشته است تا بتواند به طورت تدریجی از پایین ببالا بیاید و بعد از متراکم نمودن صفوف ، نخبگان را فراخواند که همه به کمک هم یک نهاد فراگیر را اساس گذارند زیرا تا زمانیکه صفوف با وحدت نمادین قدرت خود را به نمایش نگذارند نخبگان از پذیرش آنها منحیث یک نیروی موثر و همقطار با خود ابا میورزند.
ماجرای "عبدوی عاق پدر" چگونه برنامه ریزی شد؟
"شاهین"
روزنامه انگليسی تايمز چاپ لندن، در شماره روز سه شنبه (21 مارچ) خود، گزارشی را درمورد دستگيری يک مرد افغان در کابل که چهارده سال پيش، از اسلام به مسحيت گراييده است.چنین منتشر کرد:عبدالرحمان ۴۱ ساله، بيست و پنج سال به عنوان مسلمان زندگی کرد و به کار با يک گروه مسيحی بين المللی شروع کرد که در کشور همسايه، پاکستان مشغول فعاليت بود. وی پس از سه سال، به آيين مسيحيت گرويد و اکنون، چهارده سال پس از آن رويداد، ممکن است جان خود را در اين راه از دست بدهد.عبدالرحمان پس از سپری کردن چهار سال در پيشاور پاکستان، نزديک به يک دهه در آلمان زندگی کرد.مشکل زمانی آغاز شد که او در سال ۲۰۰۲ ميلادی، به افغانستان بازگشت تا دو دختر خود را، که اکنون ۱۳ و ۱۴ ساله هستند، با خود به آلمان ببرد.پدر و مادر عبدالرحمان، سرپرستی دختران عبدالرحمان را به عهده داشتند. آنها از سپردن دختران به پدرشان خودداری کردند و موضوع به پليس ارجاع شد.پدر عبدالرحمان، او را به عنوان مرتد از خود رانده است. پليس او را در حالی دستگير کرد که يک نسخه از انجيل (کتاب مقدس مسيحيان) را با خود داشت وبدینگونه سناریوی عبد الرحمن آغاز شد به دنبال آن کشورهای آلمان، کانادا و ايتاليا از دستگيری عبدالرحمان به شدت انتقاد کردند و مقامات ارشد وزارت خارجه آمريکا نيز افغانستان را به پذيرش حق آزادی انتخاب مذهب فراخواند.عبد الرحمن در مقابل درخواست مقامات عدلی افغانستان مبنی بر عفو وی در صورت توبه و بازگشت به اسلام گفت: من يک مسيحی هستم و معنای آن اين است که به "تثليث" اعتقاد دارم".پاپ بنديکت شانزدهم در نامه ای از رئيس جمهور افغانستان تقاضا کرد که نسبت به مرد افغانی که به مسيحيت گرويده رأفت نشان دهد.اما درافغانستان در نقاط مختلف مردم ضمن تظاهراتی خیابانی این عمل عبد الرحمن را تقبیح نموده از مقامات عدلی خواهان مجازات وی به اساس قوانین اسلامی شدند ، درحالیکه عدهِ شبه صاحب نظران که درین اواخر تعدادانها مانند واقعات انفلونزای مرغی روز روز بهروز بیشترمیشود و بنام استاد خیالی فلان انستیتوت و دانشگاه فلان کشور غربی در تلویزیونها ظاهر شده ودر مورد مسایلیکه هیچگونه معلومات ندارند ابراز نظر های خیلی ها احمقانه مینمایند ، مسئله تعغیر دین عبدو را امر عادی شمردند و در یک مورد حتی یکی از آنها بیشرمانه ادعا کرد که اعدام مرتدین در اسلام سابقه ندارد که البته ما این آغا را که شاید خودش یک عبد الرحمن دیگر میدانیم از تاریخ اسلام آگاهیی ندارد که اگر میداشت چنین حرفی را نمیزد فقط ما خواستیم با بیان این مطلب یک پیام را به کسانی برسانیم که چرا در مورد مسایلیکه 100 فیصد اگاهی ندارند آنهم مسایل حساس بدینگونه احمقانه ابراز نظر مینمایند. پارلمان افغانستان واکنش صریح نشان داد.يونس قانونی، رييس مجلس نمايندگان افغانستان گفت: "عبدالرحمان بايد تحت نظارت باشد."آقای قانونی افزود که پرونده عبدالرحمان بايد مورد بررسی دوباره کميسيون عدل و دفاع پارلمان قرار گيرد. چند روحانی در کابل و ديگر شهرهای افغانستان خواستار آن شده اند که آقای عبدالرحمان، به دليل ترک اسلام و گرويدن به مسيحيت، به اعدام محکوم شود. آنها همچنين درخواست کرده اند که کشورهای خارجی از دخالت در امور داخلی افغانستان دست بردارند.و در آخرین تحول . سليو برلوسکونی، نخست وزير ايتاليا ضمن اعلان دادن پناه به "عبدوی مرتد" در رم خطاب به خبرنگاران گفت: "ما بسيار خوشوقت هستيم که در کشورمان می توانيم به شخصی چنين شجاع خوشامد بگوييم." آیا از ین نخست وزیر ببوی متعفن و لجن زدهِ تعصب ، کینه و دشمنی با اسلام به ماشم نمیاید؟ آیا هدف از گفتن این جمله جز وارد نمودن صدمه به احساسات یکنیم میلیارد مسلمان چیزی دیگری است؟
آری بدینگونه سلسله توطئه های زنجیری حلقات معلوم الحال بر علیه اسلام ادامه یافت ، ادامهِ که پایانش را هیچ کسی نمیداند اما درین جا ناکتی جالبی را باید مورد بررسی قرار داد عبد الرحمن با وجود 10 سال زندگی در جرمنی چرا موفق به دریافت حق پناهندگی دران کشور نشد؟ در حالیکه بر روان معمول اکثر مردم در جریان چند سال به چنین نعمت بزرگی دست میابند. چرا وی بعد از اینهمه سالها به فکر دخترانش شد و جهت انتقال آنها به کابل آمد در حالیکه هنوز خودش منحیث پناهنده قبول نشده بود با کدام منطقی برای انتقال دخترانش اقدام کرد؟ اگر منظور وی فقط انتقال دخترانش بود پس چه نیازی بدین بود که انجیلش را با خود بیاورد و ماجرای عیسوی شدن خود را به فامیلش بگوید؟ زیرا از دیدگاه خودش که یک مسیحیست انتخاب دین مسئلهِ شخصی خودش بود و نیازی بدین نداشت که با آشکار نمودن آن احساسات پدر پیر و مادر داغدیدهِ خود را جریحه دار نموده و غرور آنها را بشکند؟ و چرا سران کشور های غربی ، حلقات پروپوزلی مزدور بین المللی و پاپ اینهمه عکس العملها را نشان دادند ؟ و چرا آغای برلسکونی صدراعظم همان کشوری که یک ماه قبل یکی از وزرای مشاور کابینه اش با پوشیدن لباسی که کارتونهای توهین آمیز به پیامبر بزرگ اسلام دران رسم شده بود خشم میلیونها مسلمان را بر انگیخت وقیحانه ضمن ستودن این عمل عبدو او را مرد شجاع خوانده برایش شخصاً اعطای پناهندگی را اعلام کرد؟
درحالیکه سالانه هزاران مردوزن و کودک مسلمان و مسیحی هندو و بودایی در سواحل همین کشور طعمهِ ماهیان دریا میشود اما گاردهای سرحدیشان اجازهِ دخول آنها را به کشورهایشان نمیدهند چه رسد به اعطای پناهندگی برای آنها، همین حالا صدها هزار پناهندهِ افغان در سراسر جهان به صورت سرگردان و بی سرنوشت در وضعیت مهاجر غیر قانونی در لاگر ها و زیستگاه های نامناسب زیست دارند و این کشورهای مترقی برایشان حق پناهندگی نداده اند، چرا سران این کشورها در مقابل اینهمه جنایات ، اعدامها و قتل و کشتار های که در نوار غزه و نقاط دیگر جهان صورت میگیرد عکس العمل نشان نمیدهند؟جواب روشنست اینهمه به دلیل آنست که باید ضربات مهلک را بر پیکرهِ آهنین و نفوذ ناپذیر ارزشهای دینی مسلمانان زد ، باید روح آزاده و سلحشور جامعهِ اسلامی را با استفاده از فرصت بدست آمده که این خود محصول عملکردهای نادرست بخشی از افراد جامعهِ اسلامیست به بدترین وجهی در هم شکست.باید ارزشها و سنتهای را بباد مسخره گرفت و باید عاطفهِ مسلمانان را به صلیب کشید هر چند که مسلمانان مسیح را به صلیب نکشیده بودند.
به همین دلیلست که اگر هزاران زن را در کاباره ها و بیغوله های عیاشی و فحاشی اروپا و امریکا زیر رگبار مشت و لگد بکشند آب از آب تکان نمیخورد اما زمانیکه در افغانستان یا کشور اسلامی دیگر زنی در اثر کشیدگیهای خانوادگی جان خود را از دست بدهد آنگاه صور اسرافیل دمیده میشود و آنرا به عنوان سنگسار در سراسر جهان محکوم میکنند و هزاران هزار سطر در موردش مینویسند ، مطبوعات و رسانه های پروپوزلی نغمه سرایها میکنند که البته این آقایان کوچکترین ارزشی به حیات این زن قایل نیستند بلکه میخواهند با استفاده ازین واقعه اسلام را بکوبند ، ارزشهارا بکوبند و سنتهای را بباد انتقاد بیگیرند که تعبیر و تفسیرش را نمیدانند و چقدر مضحکست که هر بار هم برای تحمیل عقاید خویش سیاستمدارانشان مردم مارا به کمکهای طعنه میدهند که همهِ آنرا مزدوران و" عبدو" های خودشان غارت نموده اند و بدنامی آن برای مردم ما رسیده است مردم افغانستان حالت مظلومانه گرگی دهن آلوده و یوسف ندریده را دارند کمکها را دزدان و غارتگران و "عبدو" ها بردند وبار منتش را باید اینها بکشند ، یا اینکه حضور عساکر شانرا در افغانستان به رخ ما میکشند.چنانچه آلن سيمپسون از مقامات حزب حاکم کارگر بريتانيا در واکنش به محاکمهِ "عبدو"گفته است در صورتی که چنين محاکمه هايی در افغانستان صورت گيرد، کمک به دولت اين کشور، به هيچ وجه توجيه پذير نخواهد بود.آلن سيمپسون گفت در صورتی که چنين محاکمه هايی در افغانستان صورت گيرد، کمک به دولت اين کشور، به هيچ وجه توجيه پذير نخواهد بود.او گفت: "ما بايد به دولت افغانستان بگوييم که اين وظيفه دولت بريتانيا نيست که در افغانستان حضور داشته باشد و از دولتی دفاع کند که قوانين بی رحمانه مورد انتقاد جامعه جهانی در آن اعمال می شود. و اگر چنين قوانينی (اعدام به دليل بازگشت از يک دين و پذيرش اسلام) در مورد مسلمانان اجرا شود، جامعه اسلامی نيز آن را نمی پذيرد". که البته منظور از جامعهِ اسلامی آقای سیمپسون جامعهِ است که اعضای آنرا عبدوها تشکیل میدهد نه جامعهِ افغانستان.
در حالیکه ملت افغانستان حیثیت همان فیل را دارد که اصلاً از آمدن و رفتن این مگسها خبر نمیشوند ، هر باری یکی میاید و مدتی آرام میگیرد و بعدش میگوید من میروم و بعد میرود به گونهِ که گویند روزی مگسی آمد و بر روی فیلی نشست ، هر قدر انتظار کشید تا فیل عکس العملی انجام دهد چیزی نشد در نهایت دلتنگ شد و گفت فیل بابا من میروم فیل گفت از آمدنت کی خبر بودم که از رفتنت خبر شوم.در حالیکه مردم افغانستان ازانها دعوت نکرده بود تا بدین خاک لشکر بکشد چناچه در طول تاریخ چنین کاری نکرده اند این خود آنها بودند که به افغانستان آمدند پس نباید برف خود را بببام مردم مابریزند.در حالیکه خودشان با یک بم ، با یک موشک با یک توطئه هزاران زن و کودک را میکشند واین عمل خود را عالمانه توجیح میکنند.در نهایت بدین خلاصه میاییم که عبدو نه اولین مرتد است و نه آخرین آن و نه ارزش آن را دارد که در مورد آن حتی یک سطر نوشته شود اما چه کنیم که نمیشود نوشت زیرا این توطئه بزرگتر ازانست که بتوان ازان چشم پوشید . همین حالا ما هزاران عبدو در خارج و داخل کشور خویش داریم که مانند کرمهای گندهِ مرداب در لجن تفکر و ایده های منحط خویش میلولند اما انگیزهِ نمایش این سناریو این بود تا فرهنگ مرتد شدن را در افغانستان شکل قانونی ببخشند که بخشیدند و نشان بدهند که سخن آخر را انها میگویند و قوانین افغانستان ،و اعتقادات و پارلمان ودیگر نهاد ها همش سمبولیک و نمایشی یبش نیست که اگر چنین نبود دنیای متمدن بیست و پنج میلیون افغان را با یک عبدو معاوظه نمکیرد. وما از مقامات عدلی و کارمندان مسلمان و ساده دل آن خواهانیم تا در آینده زمینه را برای اجرای چنین سناریوهای حلقات نامرد اسلام ستیز مهیا نسازند بلکه بگذارند تا مردم افغانستان که خوب شیوهِ برخورد با چنین مسایلی را میدانند در مورد تصمیم بیگیرند زیرا دست آنها زیر سنگست باید فراموش نکنند که فوکل پاینت احیای سیستم قضای افغانستان کشور ایتالیاست همان کشوریکه به عبدوپناهِ سیاسی داد که این یک امر تصادفی نیست در غیر آن جرمنی آسایشگاهِ ده سالهِ عبدو باید چنین کاری میکرد و ملت ما باید آگاه باشند که این آخرین توطئه نیست و هزاران عبدوی دیگر در راه اند.
بدخشان سخن میگوید
تازمانیکه ما به خود نرسیم به دیگران رسیده نمیتوانیم وحدت و یکپارچگی در ذات خود نعمت بزرگیست و چه زیباست که این پیوستگی مایه از یک احساس پاک و انساندوستانهِ گرفته باشد که معراج بلوغ آن رفاه مردم و جامعه باشد من به پا گرفتن مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کامل باور کامل دارم زیرا برایم هم هدف پاک و روشنست و هم آغازگران این حرکت آدمهای پاکدل و هدفمند هستند.
دوکتور کریم الله"شهپر"
هر کاری که با نیت پاک و امیدهای بالنده آغاز میابد فرجامش نیکوست و بدون شک خیری ازان بر میخیزد که خداوند بزرگ بزرگترین خیر رسان است و مردمان خیر اندیش را دوست داشته و یاری میرساند ما بدین باوریم که ایجاد یک نهاد مردمی رویدادیست پذیرفتنی که خیری بزرگی دران نهفته است.
محمد اعلم"محمدی"
شدنها ونشدنها بدست ماست اگر ما بخواهیم ، اراده کنیم و تصمیم بیگیریم واژهِ ناشد در قاموس زندگی اجتماعی بشر وجود ندارد اما اگر به ناشدن ها و نمیشود هاایمان داشته باشیم بهتر است قبل از به دنیا آمدن بار سفر بندیم تا مایهِ درد سر دیگران و اذیت آدمیان نشویم.
شیوا"شرق" محصل سال سوم دانشکده ادبیات
کی میگه نمیشوه ، نمیشوه رم گپست آدم که دست و آستینه بر زد نمیشوه میروه اگه ما بخواهیم ایتو میشوه که مزه کنی ،اگه نخواهیم معلومست که نمیشوه میگن دل دروگر که ده درو نشد داسه ده قولوخ تیز میکینه.
کریم الله "خاکساری" کارمند موسسه مین پاکی
امروز حتی کودکان هم بدین نتیجه رسده اند که جهت انجامدادن بازیهای کودکانهِ خویش به وجه احسن باید اتحادیه و هماهنگیی را بوجود آورند من فکر نمیکنم هیچ بزرگ خردمندو بیدار دل تفکر کودکانه تر از کودکان داشته باشد ما نه تنها باید به ایجاد وحدت و یکرنگی ایمان داشته باشیم بلکه باید باوربیمار ، دیگران را نیز درین راستا غنا بخشیم.
جنرال حسام الدین
برای رسیدن به هر هدف والا و به دست آوردن نتیجهِ دلخواه از کارکردهای انسانی مبارزهِ پیگیر و حوصلهِ فراگیر بکار است جهت جلوگیری از سقوط در نیمه راهِ مبارزه ، ایمان قوی ، همت بلند و یاران پاکباخته را باید بکار گرفت .
جنرال محمد امین
سختی هر کاری در آغاز انست انسان زمانیکه کاری را آغاز نمود به مرور زمان در میابد که آنچه برایش دشوار مینمود به مراتب آسانتر از آنست که تصور مینمود و برای هر آغازی باید بهانهِ داشت دلپذیر و هدفی داشت مرد پذیر. ما امروز درراهِ ایجاد نهادی خیریه و انسانی گام نهاده ایم و ایمان کامل داریم که به اهداف خود نایل میشویم.
مخدوم فضل الرحمن لیسانس اقتصاد
میگویند روز جنید بغدادی با یارانش در راهی میگذشت دید که دزدی را به دار زده اند نعرهِ کشید و پا های آویخته دزد را به چشمانش کشید و گفت بیبینید که این دزد در راهِ باطلش که انتخاب کرده بود چنان استوار ماند که جانرا فدا کرد و شما چگونه مردانی هستید که در راهِ حق اینهمه کاهلی میورزید ، ماهم که امروز کمر خویشرا برای ایجاد مجمع سراسری بدخشانیها بسته ایم ، استوار میمانیم.
الحاج محمد شریف "شریفی"
میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست من که اینهمه صمیمییت ، از خود گذری و آزادگی موسسان مجمع سراسری بدخشانیها را میبینم تعجب میکنم که درین دورهِ ننگها و نیرنگها هنوز هم افراد پاکباخته و با احساسی پیدا میشوند که داشته های مادی و معنوی خویش را به نیت انجام کار خیر برای مردم بذل میکنند. اگه راستشه بوگوم کیف میکنم.
جنرال میر احمد
برادر یک کار کن که خدا کنه، شما همی شورا ره جور کنید ، یک کار خیر هست ، خیرش به ما هم میرسه ، ما دیگه گپاشه نمیفهمیم، سیاست پیاستشه یاد نداریم، لیکن در حد توان از هیچگونه همکاری با مجمع بدخشانیها دریغ نمیکنیم
حبیب الله تاجر آزاد پیشه
فرهنگ مردم سالاری و قوانین نافذهِ کشور این حق را به تمام ساکنان این کشور داده است تا جهت رسیدن به اهداف والای خویش در راستای بهبود وضع زندگی مردمان این سر زمین از امکانات دست داشته منجمله ایجاد سازمانهای اجتماعی و نهاد های فرهنگی و مدنی استفادهِ معقول و مشروع نمایند ما هم با در نظر داشت این اصل خواهان ایجاد نهاد فر هنگی ، اجتماعی فراگیر برای بدخشانیها بوده و ازین آرمان حمایهِ قاطع میکنم.
سید مبشر لیسانس حقوق وعلوم سیاسی
سالیانی درازیست که بدخشانی از نداشتن یک نهاد اجتماعی که بتوانند فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی خود را در محور آن هماهنگ نمایند رنج میبردند و چشم به راهِ آن روزی بودند تا روزی این رویا قرین حقیقت شود که البته ایجاد مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل را به فال نیک گرفته و پایان این انتظار میدانیم.
معلم خدا بخش استاد در لیسهِ امانی
ما نباید توانای های خویش را در زمان حاضر به هیچ گیریم ما همه امکانات را در اختیار داریم ، امکانات مادی و معنوی ، کدر های شایسته ، عناصر آگاه و دلسوز همه چیز، و جای خوشبختی درینجاست که این بار یک قشر آگاه ، پر انرژی، هدفمند و پویا دست به کار شده و کمر همت را در راستای به بلوغ رساندن باور های دیرینهِ بدخشانیها در جهت ایجاد یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی ، بسته اند.
ایجاد یک نهاد اجتماعی بدخشان شمول به ضرر هیچ بدخشانی یا تبعهِ کشورافغانستان نبوده و منافع مشروع هیچ کسی را نفی نمیکند اگر کسانی هستند که فکر میکنند که ایجاد چنین نهادی به ضرر آنهاست پس بهتر است تا در راه و رسم خویش تجدید نظر نمایند زیرا بدون شک آنها در خط ضد منافع مردم عمل میکنند.
منیژه "بهار"
ما باید بخاطر هماهنگ نمودن فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی خویش در محور یک نهاد فراگیر بسیج شویم زیرا در پرتو قوانین نافذهِ کشور و رشد فرهنگ مردم سالاری زمینه های خوبی جهت تبارز قابلیتها و استعداد های سرکوفته و رشد ناکرده مساعد شده است.
سید داود "واذر"
بدون شک تشکل لایه های مختلف مردم در محور یک نهاد فراگیر اجتماعی نگرانیهای جدی را برای عدهِ افراد که با استفاده از شرایط تمام هست و بود بدخشان را برای خود قباله نموده بودند ببار آورده وباعث میگردد تا ایشان ار هر گونه امکاناتی ممکنه از بسیج هماهنگ مردم جلوگیری نمایند که البته هشیاری صفوف متشکل و سهم گستردهِ آنان در بپا ایستاد کردن نهاد این تلاشها را بی اثر ساخته و این اقلیت هم یا در نهایت به ارادهِ اکثریت سر مینهند و یا اینکه منزوی میگردند.
پروانه
پیام شادباش مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل
اعضای مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل جلوس عاشقانهِ بهار 1385 هجری خورشیدی بر سریر فرمانروایی زمان و عروج شهزادهِ نوروزی بر بلندای جبههِ سال روان را همگام بازایش فصل شگفتن ورستن در عاطفی ترین لحظات بلوغ باور و بالندگی به پیشگاهِ ملت کبیر افغانستان تهنیت و مبارکباد گفته و حضور سبز آنرا صمیمانه به فال نیک میگیرند.
ابراز سپاس
مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل از ذوات آتی که با پرداخت اعانه مخارج نقدی محفل نوروزی این مجمع را مهیا کرده اند ابراز سپاس مینماید:
انجنیر محمد جعفر5000 افغانی
انجنیر شرف الدین "اکبری" 5000 افغانی
انجنیر محمد ظافر"ظفر" 4000 افغانی
انجنیر محمد ناظر 4500 افغانی
جار الله"تقوی" 2500 افغانی
دوکتور کریم الله "شهپر" 2500 افغانی
جنرال قدرت الله"قویم" 2000 افغانی
انجنیر بابه جان 1000 افغانی
جنرال محمد امین 1000 افغانی
داکتر عبداللطیف"شریفی" 2500 افغانی
جنرال حسام الدین 2500 افغانی
محمد ذکریا سودا 2500 افغانی
محمد فیروز 3000 افغانی
محمد اعلم "محمدی" 2500 افغانی
حاجی محمد شریف"شریفی" 2500 افغانی
انجنیر سلطان محمود 5000 افغانی
میر احمد رووفی 2500 افغانی
دگروال فیض الله 1000 افغانی
نوروز در افغانستان
دوکتور کریم الله"شهپر"
گاهنامهِ اساطیری سر زمین خراسان نمایشگر تقدیس وباور نیاکان مادر مواجهه با جبههِ سال (نوروز) است.به استناد گفته های البیرونی و خیام نوروز از عهد جمشید آغاز گشته واین پادشاهِ پیشدادی هر نوروزجشنی میگرفت ورعیت را به ساختن خانه، تربیهِ حیوانات و نباتات تشویق میکردچنانچه فردوسی بزرگ در مورد میگوید:
به جمشيد برگوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمزفرودین
بر آسوده از رنج تن دل زکین
چنين جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان يادگار
راوی سپیده موی زمان که روایتگر گلهای باغستان و حکایتگر دردهای توغستان ماست مینگارد که سرزمین ما در پویهِ زمان میعادگاهِ سیاحان و جایگاهِ تبادلهِ امتعهِ بازرگانان یونانی ، هندی ،عربی و دیگران بود است که گواه محکم این ادعا برج سنگی و شاهراهِ ابریشم است.چون تماس های مکرر اقوام مختلف جهان درین منطقه صورت گرفته پل پای عنعنات ، مذاهب ، رواجها و روانهای گونانگون جهان نیز بر هر کوی وبرزن ما یاقیمانده که یکی ازآنها جشن نوروز است که به صورت یک عید چند بعدی مرسوم گشته ، گاهی نماد های زردشتی دران تبلور یافته و زمانی هم امیل سبزینهِ افتخارات اسلامی بر سینه اش درخشیده است.
بر افراشتن جهنده مبارک: این عنعنه نمیانگر صبغهِ مذهبی نوروز است بعد از تشرف اسلام در سر زمین ما بابرافراشتن علم مبارک شاه اولیاء حضرت علی کرم الله وجهه و آغاز میلهِ گل سرخ در مزار شریف، بالا نمودن جندهِ سخی در کابل، خرقهِ مبارک در قندهار ، بر جندهِ غیاثی در فیض آباد بدخشان، موی مبارک در کابل ، علم صوفی بابا و خواجه کمال ولی در پل خمری ، عملاً تسلط سال نو آغاز میگردد آمدآمد نوروز به ویژه از طرف خانمها با به گردن گرفتن نذرها آغاز میگردد.
قلبه کشی: این رسم ریشه در فرهنگ زراعت وطن مادارد چون دهقانان اکثریت باشندگان میهن مارا تشکیل میدهند نوروز را روز دهقان نیز میگویند درین روز زمیندار در باغچهِ خویش سفرهِ آماده میسازد که به آن آش قلبه میگویند، همسایه ها واقارب به صفت مهمان در باغچهِ وی گرد هم میایند و با قرائت آیاتی از کلام ربانی قلبه را به وسیله گاوهای قلبهِ (گاوها ووسایل قلبه را نهایت پاک و ستره میشویند) آغاز میکنند و بعد رمدم روی سفره مینسینند.
هفت سین: به منظور تجلیل از نوروز و بهار نو مردم ما در شام نوروزی غذاهای رنگ، رنگ تهیه میدارند که در ترکیب آن هفت سین( سبزی ، سفیدی مانند ماست چکه یا شیر، سیر، سیب، سمنک، سایگی یا کشمش و سنجد به کار میرود باید افزود که سمنک از گندم سبز شده تهیه میشود که دختران جوان در شامگاه پختن سمنک با دفهای رنگین سرود سمنک را میخوانند:
سمنک در جوش ما کفچه زنیم
دیگران درخواب ما دفچه زنیم
سمنک نذر بهار است
میلهِ شب زنده دار است
دخترا دورش قطار است
این خوشی سال یک بار است
سال دیگر یا نصیب
نامزد ها ونوروز: هنگامیکه بهار به نوغنچه های باور و شگوفه های نازنینش مهمان طبیعت میگردد جوانانیکه در زندگی شان فصل جدیدی در شرف باز شدن است بهاران را با امید های تازه به پیشواز مینشینند درین روز بستگان داماد با گرفتن لباس نو و تهیه کردن ماهی و جلبی شادی کنان راهی خانهِ عروس میشوند و حلول سال نورا به عروس آینده شان تهنیت و مبارکباد میگویند.
نهال شانی و سبزه لگد زدن: یکی دیگر از عنعنات پسندیدهِ مردماند مشرقزمین به ویژه خراسانیان قدیم نهالشانی و بوجود آوردن سرسبزی در محیط و ماحول است.در افغاستان این عنعنه نه تنها جنبهِ تفریحی دارد بلکه یک وجیبهِ انسانی نیز به شمار میرود.
همچنان هنگامیکه جوان نوروزی به سواری خنگ تیزکام طبیعت وارد میدان هستی میگردد مردم ما نیز با آذین بستن میدانهای بزکشی ، شتر جنگی، مرغ جنگی ، آتش بازی، کاغذ پران بازی، چوب بازی و میله های نوروزی به اتستقبال آن میشتابند و مقدمش را گرامی میدارند باید افزود که سال نو بایستی با تجدید آرزوهای پارینه و هماهنگ کردن امید ها و بدنامه های جدید آغاز یابد وهریک ازما باعبرت گیری از خطاهای گذشته از تکرارشان اباورزیم و شخصیت وسجایای خویش را مکمل نماییم
رواج های نوروزی پامیری و گذشته های تاریخی آن
نوشتهَ دکتور خوش نظر پامیرزاد
پامیر یکی از بلندترین وادی های مرتفع در جهان بوده که اکنون میان چهار کشور افغانستان ، تاجکستان ، پاکستان و چین تقسیم شده است . این وادی به نام « بام جهان » شهرت یافته که شاهد حیات انسانی از ده ها هزار سال پیش میباشد. تحقیقات باستانشناسان در این سرزمین از آن گواهی میدهد که آغاز حیات انسانی در این سرزمین به تمدنهای اولیه جوامع بشری و حتی پیش از آن میرسد . تصاویر کشف شده حیوانات و پرنده گان در مغاره های «شخته » و « لنگر گشت » پامیر زندگی انسان دورهَ شکار را نشان میدهد که به ده ها هزار سال قبل از امروز میرسد. اما آن چه تا کنون از زمانه های قدیم در سرزمین پامیر پابرجا مانده ، آن رسوم و رواج های مردمان پامیر است که به صورت شفاهی میان این مردم وجود دارد.این سرزمین که نخستین خاستگاه آریایی ها میباشد، مشخصات یادشده از آریاناوئجه را به نمایش میگذارد. رسوم و رواجهای این اقوام در سرزمین پامیر با امانتداری بیشتری حفظ گردیده که تحقیق در آن چهره کاملا واضحی از اقوام آریایی را مشخص میسازد.از رسوم آریایی ها آن چه در آثار مورخین باستانی تذکر به عمل آمده بدون کم و کاست تا کنون در پامیر باقی است که تعدد زیاد این رسومات ، پامیر را به گنجینه ای از اسناد شفاهی باستانی تاریخی مبدل ساخته که طی هزاران سال آن رااز صدمه هجوم فرهنگهای دیگر مصئون داشته است. از مجموعه این رسومات یکی هم دسته ای از رواج های نوروزی میباشد که تا امروز به شدت و ثقلت خویش برگذار میشوند.پیش از این که به این رواج ها پرداخت باید اندکی در کلمه پامیر و نواحی مربوط آن مکث کرد .پامیر نامی است از یک سرزمین که بنا به تصورات مختلف در محافل و مجامع مختلف به مناطق متفاوتی اطلاق میگردد. به این معنی که این نام در آثار دانشمندان و محققین شوروی سابق ساحات وسیعی از سرزمین های شامل واخان ، اشکاشم ، شغنان ، روشان ، شاخدره ، مرغاب ، یزگلام و امثال آن را در بر میگیرد. در صورتی که در افغانستان این نام بیشتر به وادی مرتفع بالایی واخان اطلاق میشود که تفریحگاه تابستانی برای شکار گوسفند مارکوپولو ( گوسفند وحشی ) که شهرت جهانی دارد ، گفته میشود. هم چنان در آثار محققان و پژوهشگران جهان غرب در رابطه به زبانهای پامیری ساحات بزرگی از چهار کشور متذکره بالا را احتوا میدارد که در امر اجرای رسوم و رواجها نیز این مسئله صدق میکند که این ساحات شامل ولسوالیهای واخان ، اشکاشم ، زیباک ، کران و منجان ، شغنان در افغانستان ، سرزمین های یادشده در تاجکستان ، مناطق چترال ، گوجال و حتی هونزا و گلگت در پاکستان ، مناطق سرقول و تاشقرغان در چین میگردد که از جمله رواجهای نوروزی در آن مناطق به طور یکسان اجرا میگردد.نوروز کلمه ای است به مفهوم روز جدید و نو که با حلول سال جدید هجری شمسی این مفهوم مصداق مییابد. در سرزمین وسیعی از شرق قدوم سال نو را خوش آمدید و مبارکباد میگویند که تازه در اروپا ، امریکا و نقاط دیگر جهان راه یافته است . قدوم سال نو با اجرای مراسمی خوش آمد میشود . این رسوم در نقاط مختلف ، مختلف میباشد. با آن هم در کلیت این روز به عنوان جشن و سرور بر پا میکردد. اما در پامیر ( مراد از پامیر به مفهوم وسیع آن ) بر عکس نقاط دیگر نوروز نه به عنوان جشن بلکه به عنوان یک عید برگذار میگردد. جشن نوروز را در پامیر « خدیر ایام » میگویند . این مفهوم مرکب از کلمهَ « خدیر » به معنی بزرگ و « ایام » به معنی عید میباشد که مفهوم آن « عید بزرگ » میشود . وجهَ تسمیه آن نیز روشن است . زیرا پیش از عید بزرگ دو عید دیگری تحت عنوان « خیرچزان » و « خیرپچار » برگزار میشوند که این دو عید در ایام زمستان میآیند . این عیدها از رسومات باستانی آریایی ها باقیمانده که در کتاب اوستا نیز از آنها یاد نموده اند.ابراهیم پور داود مفسراوستا به زبان فارسی ( ادبیات مزد یسنا ، یشت ها قسمتی از کتاب اوستا، جلد 1، صفحه 307 ) مینویسد که روز یازدهم ماه خورشید خیر روز نامیده میشود . در دو سی روزه ( کوچک و بزرگ ) به آن درود فرستاده میشود .با موجودیت این دو عید ، نو روز را عید بزرگ گویند که با تحلیل و پژوهش در آنها این نتیجه حاصل میشود که برگزاری عید ها در رابطه به آفتاب یا خورشید مطرح بوده است. کلمه خورشید یکی از کلمات دری میباشد که در آن ریشه « خور » به معنی آفتاب است . آفتاب را در زبان اوستایی « خیر » گفته اند که تا کنون این کلمه به تلفظ اوستایی آن « خیر » در زبانهای پامیری ( شغنانی ) وجود دارد. مهر یا خورشید یکی از الهه های آریایی بود که مذهب مهرپرستی یا پرستش خورشید به آن معتقد بودند . که عید بزرگ نیز یادگاری از آن دوران باستان تا به این عصر آمده و امروز نه به رسم مذهبی بلکه به عنوان یک عنعنه در پامیر برگذار میشود.از جانب دیگر برگزاری جشن نوروز در تاریخ آریایی ها به زمان پادشاهی جمشید میرسد که این نام در اسطوره های تاریخی آریایی سمبول عدالت ، آزادی ، صلح ، صفا و صمیمیت میباشد . بر اساس تحلیل نام های جغرافیایی اسطوره ها مربوط به فرهنگ و کلتور جامعه ما محل پادشاهی این شخصیت در شمال شرق افغانستان ( بهارک امروزی بدخشان ) قرار داشته است .درمناطق مختلف کشور ما و کشورهای همسایه از نوروز به عنوان جشن دهقان تجلیل مینمایند و آن مصادف به بهار ، فصل رستنی ها و سبزشدنها است و شروع فعالیت های دهقان میباشدکه به نام دهقان ارج بزرگی میگذارند همه فعالیت های نوروزی در به نمایش گذاشتن میله آن حکایه از مقام بلند دهقان دارد. این بیانگرآن است که این میله ها و جشن ها به آغازین دوره زندگی جامعه وابسته به کشاورزی میگرددکه سال های اولیه استفاده از محصولات زراعتی آریایی ها بوده است . از آن جایی که تحقیقات اسناد تاریخی در زمینه گویای آن است ، نخستین بار استفاده از گندم و سایر غله جات در آسیای مرکزی شروع شده است که شیوه اجرای رسومات نوروزی پامیر به این امر ارتباط پیدا میکند که میتوان گفت در ازمنه های مختلف این اقوام در دفاع از این رسومات قربانیهای بزرگی را نیز متقبل شده اند. تعداد زیادی از اسطوره های تاریخی آریایی بازگوکننده این زدوخوردها هستند که پژوهش در آنها واقعیت هایی را برملا میسازد.رسوم و رواجهای نوروزی پامیر عناصرکاملا ابتدایی این اسطوره ها را بیان میکنند. « عید بزرگ» با خانه تکانی قبل از طلوع آفتاب آغاز میشود که در آن صبحدم پیش از طلوع خورشید اغذیه ای از آرد گندم به نام کاچی تهیه میشود. همه اعضای خانواده دور دسترخوان جمع شده ، انتظار دعای طعام که بزرگ خانواده آن را اجرا میکند ، مینشینند. پس از صرف طعام کدبانوی خانواده برای نان مخصوص نوروزی که آن را « قماچ » گویند ، خمیر میکند. سپس یکی دو نفر موظف به خانه تکانی میشوند و دیگران خانه ترک میگویند. حوالی ظهر که خانه پاک کاری میشود همه اعضای خانواده با خمچه های بید به شکل گل کاری شده گی به خانه بر میگردند که خانه پاک کاری شده و با آرد گندم دیوارهای خانه گل زده شده که این گل با تاج بافته شده از خمچه بید بر روی دیوار با آرد نقش میگردد. هر عضو خانواده با ورود به خانه جملهَ « شاگون بهار مبارک » را ادا میکند که دیگران به آن « بر روی شما مبارک » پاسخ میدهند. چاشت آن روز نان مخصوص نوروزی « قماچ » در محضر همه خانواده توته میگردد وتعدادی اعضای خانواده توته های قماچ و نان توته شده را در دستمالی پیچانیده به سلام نوروزی به خانه های خویش و اقارب میروند. در این رسم و رواج ها بکاربرد خمچه های گل کاری شده یاد « برسم » در رواج های آریایی های قدیم را زنده میسازد که آنها نیز برسم را در مراسم خوشی شان بکار میبردند . نان مخصوص نوروزی « قماچ » گویای دوره ای از زندگی اقوام آریایی است . ویژه تا طرز پخت این نان که آتش زیادی در دیگدان خانه تهیه شده و خمیر در بین آتش گذاشته میشود . این طرز پخت دوره ای از زندگی قدیمی انسانها را در خاطر مجسم میکند که آنها برای پخت نان وسایل چون تابه ، دیگدانها ، و امثال آن را هنوز بکار نمیبردند بلکه در آن دوره خمیر مستقیما زیر آتش میشد که به پاس احترام به « عید بزرگ » آن رواج های باستانی را پامیری ها هنوز هم اجرا میدارند .حوالی شام آن روز تعدادی بربالای بام خانه ها می برآیند و یکی از اعضای خانواده رسم « کلا غزغز » را اجرا مینماید . با اجرای این رسم آن قیوداتی که برای نگاه نکردن از روزن بالای بام به خانه ده روز پیش وضع میگردد ، رفع میشود . این رسم را « کئښ و پریز » میگویند.رسم « کلاغزغز » طوری ست که شخصی بر بام بالا شده ، دستمالی را گرفته ، در بین دستمال یکی دو توته نان را گذاشته از روزن خانه آویزان مینماید و همزمان با آن « شاگون بهار مبارک » گفته ، ترانه نوروزی را با صدای بلند چنین میخواند
نوروز شد و لاله خوشرنگ برآمـــد
بلبل به تماشای دف و چنگ برآمد
مرغان هوا نعره کشند جمله به یکبار
مـرغ دل من از قفس تنگ برآمـــد
پس از انجام کلاغزغز همسایه ها در یکی از بام ها جمع میشوند و هر خانواده غذایی را که پخته ، با خود میآورند و مرد ها و اطفال غذای آورده شده را یکجا صرف مینمایند . سپس برای اجرای رسم دیگری همه به خانه ها میروند و مصروف تهیه غذایی میشوند که آن را « باج » میگویند . باج غذای ویژه نوروزی است که گندم میده شده همراه با گوشت پخته میشود . رواج هایی که در وقت پختن و تهیه این غذا اجرا میشوند گویای قدیمترین رسومات آریایی ها میباشند . همزمان با ورود مردها به خانه و در دادن آتش برای پختن باج از داخل شدن به خانه « کئښ و پریز » گرفته میشود که کسی به خانه تا زمانی داخل شده نمیتواند که باج در دیگ به جوش بیاید .رواج های « کئښ و پریز » بیان کننده نوعی اعتقاد آریایی ها در قدیم میباشد که در کتاب اوستا نیز از آن یادآوری شده است و آن را « کئښ caix » نوشته اند. با گذشت زمان شکل این کلمات در دیگر زبان های آریایی تغییر یافته است . چنانچه در زبان دری « کیش » آمده و آن معنی « طریقه و شیوه » را افاده مینماید.باج یا غذای خاص نوروزی پامیر گویای نکات تاریخی عمده دیگری نیز میباشد . یه جوش آمدن این غذا را نیز مردمان به فال میگیرند و آن طوری است که اگر نقطه جوش در دیگ از گوشه شرقی آغاز گردد ، آن سال را به فیض و برکت فال میگیرند و اگر از سمت غرب به جوش بیاید نوعی تنگدستی را پیش بینی میکنند و اگر همزمان در نقاط مختلف به جوش بیاید پادشاه گردشی را پیش بینی مینمایند . همچنان با به جوش آمدن آن کدبانوی خانه بر روی دیوار جوار دیگدان با آرد گندم قطنی ( محل نگهداری گوسفندان ) را رسم نموده و با آرد خال هایی را به عنوان بز و گوسفند در آن ترسیم میدارد . در این رواج آن چه جلب نظر مینماید ، تصویرنمودن دو یا سه نخچیر( بز کوهی ) است که هر کدبانو آن ها را به عنوان برکت گوسفندان ترسیم مینماید .در هر خانه هنگام به جوش آمدن باج چنین تصویرها در دو سه جای دیوار رسم میشوند . چنین رواجی از کهنترین خاطره های اقوام آریایی میباشد که تاریخ آن به دوره زندگی مالداری و گله داری آنها میرسد که آنها در مراسم « خدیر ایام » بر پا میداشتند . در آن دوران آریایی ها نخچیر را حیوان مقدس میشمردند . این مسئله در تحقیقات گروهی از دانشمندان انعکاس یافته است . ترسیم نخچیر در میان قطن گوسفندان هنوز آن صبغه بزرگواری این حیوان را نشان میدهد . از جانبی هم در باورهای مردمان پامیر نخچیر تا کنون حیوان مقدسی محسوب میشود که تعدادی به آن جنبه اسلامی داده و او را از جمله رمه های بی بی فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام میشمارند . هر چند احترام گذاشتن به نخچیر به هزارها سال قبل از امروز میرسد مگر در مراسم نوروزی پامیر تا حال به عنوان فیض و برکت مالداری تصویر میشود.نخستین صبحدم سال در رواج های نوروزی پامیر با دود کردن خوشبویی خیرمقدم گرفته میشود . این خوشبویی از بته کوهی موسوم به « ستی رخم » تهبه شده که با روغن زرد حیوانی مالیده شده ، کدبانوی خانه با دمیدن شفق خوشبویی را بر روی آتشی میریزند که بوی مطبوعی از آن برخاسته و فضای خانه را میانبارد. سپس این بوی دماغ همه را معطر میسازد که بنا به فلسفه « عید بزرگ » سال تمام این چنین حالت را هر کسی داشته باشد.در پامیر صبح سال نو یا نوروزرا با صرف غذای ویژه که آن را باج گویند ، خیر مقدم می گیرند . در طریق صرف این غذا عناصر باستانی رواجهای آریایی دخیل میباشد. وقتی اعضای خانواده به دور دسترخوان جمع میشوند ، همه چشم وگوش به کدخدای خانواده میشوند. کدخدای خانواده با نیایش بس کوتاهی این رسم را اجرا میدارد که اعضای خانواده به صرف باج بپردازند.در کتاب اوستا انجام دادن باج یکی ازوظایف مذهبی زردشتی پذیرفته شده است . باج را اوستاشناسان نیایش یا دعای کوتاهی گفته اند. هر چند در رواجهای امروزی پامیر نیایش باج جدا از آن است در صورتی که باج نام اغذیه ای است که در نوروز به طور خاص تهیه میشود . کلمه باج در مفاهیم امروزی زبان دری تا کنون مروج است ، اما نه به معنی اوستائی آن بلکه باج در این زبان به دو مفهوم استعمال میشود.یکی به مفهوم خراج ، مالیات ، عوارض ، آنچه که در قدیم پادشاهان بزرگ از پادشاهان مغلوب و زیردست میگرفتند یا پولی که راهداران از مسافران بگیرندو به معنی پولی که از کسی به زور گرفته شود ، هم میگویند. چنانچه در این گفته حافظ :
سزد که از همه دلیران ستانی باج
از آن که بر سر خوبان عالمی چون تاج
دو دیگر اینکه باج را مشتق از کلمه وچ اوستا به معنی گفتار ، سخن ، یکی از مراسم مذهبی زردشتیان ، خاموشی و سکوت هنگام اجرای بعضی مراسم مذهبی ، و دعاهائی که آهسته و زیر لب میخوانند ، و نیز یکی از نمازها زردشتیان به نام سروش باج گفته شده یعنی گفتار سروش که صبح زود پس از برخاستن از خواب و شستن دست و روی به جا می آورند . چنانچه نظامی گوید :
چو آمد وقت خوان دارای عالم
ز موبد خواست رسم باج و برسم
در زبان های پامیری باج آن اغذیه ای است که صرف در نوروز و یا در روزهای خدایی ( خیرات ) پخته میشود . در مراسم نوروزی قبل از صرف آن بزرگ خانواده چنین نیایش را انجام میدهد، و میگوید : بیامرزیده شود ارواح گذشتگان.با ادای این نیایش سه بار انگشت دست راست را به باج تماس داده و به طرف قبله تکان میدهد که یقینا این آن دعایه خواهد بود که دانشمندان از آن معنی « باج » را گرفته اند.رواج باج در پامیر نشان میدهد که این رسم بدون شک به دوره ای از زندگی آریایی ها ارتباط مییابد که آن ها تازه دست به کشت و کشاورزی زده وآن را در مراسم مذهبی خویش شامل کرده تا سبب تشویق اعضای جامعه شان به زراعت و کشاورزی گردند و این دور مقارن ظهور زردشت و اندکی قبل از آن خواهد بود.تعدادی از مورخین وپژوهشگران رواج های پامیر را از رسوم زردشتی گفته و پنداشته اند که این رسوم از دور زردشت باقیمانده باشد. مگر تحلیل و ارزیابی این رواج ها نشان میدهد که آنها به دین زردشتی ارتباطی ندارند ، بلکه این رواجها یه اعتقادات آریایی ها قبل از زردشت ارتباط داشته و قدیمترین اسناد زندگی آریایی ها هستند.عناصر دخیل در این رواج ها نمایانگر آن است که این رواج ها به دور پادشاهی جمشید یکی از شاهان اسطوره ای آریایی ها وابسته بوده و از آن دوران باقیمانده است که صدها سال قبل از پیدایش دین زردشتی بوده است . تنها برخی عناصر به این رواج ها راه یافته اند.به طور کلی گذشته تاریخی رواج های نوروزی پامیر یک چهره باستانی را نشان میدهد که طی هزارها سال موجودیت خویش شکل یافته اند . نخستین عنصر این رواجها از دوره جمشید حکایه دارد که برخی عناصر دیگر با گذشت زمان به آن ها پیوند یافته و در کوهستانات پامیر تا کنون محفوظ مانده که پامیر چون گنجینه یی از فرهنگ آریایی حکایه هایی در خود دارد. عمدتا چوکات بندی این رواج ها به مرحله ای از حیات اولی اقوام آریایی شکل یافته که این اقوام به مهرپرستی یا پرستش خورشید اعتقاد داشتند و بیشترین داشته های این رسوم به پرستش خورشید وابستگی دارد که یما یا جمشید ممثل اصلی آن بود که الحال نه به عنوان مراسم مذهبی بلکه به عنوان یک رسم و رواج نیاکان در جشن نوروز یا خدیرایام در تمام مناطق برگذار میشود .
نماد سال 1385: سگ به حکومت خروس پايان می دهد
اهالی مشرق زمين از چين تا مصر بر مبنای يک باور بسيار قديمی معتقدند که بر هر سال يک نماد حيوانی حکومت می کند و خصوصيات آن حيوان بر آن سال حاکم است.سال گذشته، (1384) سال خروس بود، يعنی سال نظامی ها و ديکتاتورها و خروس تا توانست ترکتازی کرد. به هرروی جناب خروس که به آنفلونزای مرغی هم مبتلا شده بود، برای يازده سال ما را ترک کرد و جای خود را به سگ سپرد.طالع بينان چينی معتقدند سال سگ، سال اضطراب و بدبينی و نگرانی است. و مردم با نيت خوب و از سر بخشندگی دايم در حال مراقبت از خود و جهان خواهند بود.سال سگ، سال فعاليت های سياسی است و بر خلاف سال پيش که کوچکترين اعتراض ها هم ميسر نبود، امسال همه چيز در جهت آزادی های بيشتر و پرش های مخالف حرکت خواهد کرد.امسال سال توطئه های بزرگ بی غرضانه و عمليات وسيع است. سال سياستمداران به حد افراط يک دنده، اغلب بدگمان، با زبانی تند و تيز و ترشرو است. سال منتقدان، بدبين ها، شجاعان حامی مظلومان و وظيفه شناسان و رازداران است. و البته سال بی اعتمادی، سال شنيدن سخنان مبتذل، هشياری و مهم تر از همه گوش فرادادن به سخنان يکديگر است. شرقی ها از نظر عدالت خواهی، سگ را در کنار ببر قرار می دهند. به همين دليل سال سگ را سال مبارزه برعليه حق کشی و سال قهرمانان عدالت خواه و اهل اخلاق و فلسفه و نقد می دانند.امسال سال درخشيدن سخنوران، صاحبان نظرات انسانی و اصيل است. امسال به رغم تمام ترس ها و بدبينی ها و اضطراب ها، سال اتحاد شريف ترين جنبه های انسان و طبيعت است، سال وفاداری، صداقت و درستکاری است. اما سال سگ، سال فعاليت های شديد و پنهانی ماموران مخفی، قدرت های پشت پرده، و سياستمداران در امور خارجی نيز هست. چينی ها معتقدند در اين سال بچه هايی که در روز متولد می شوند، نسبت به بچه های متولد شب زندگی آرام تری خواهند داشت.سال سگ بر ای صاحبان علامت های موش ( متولدين سال های 1315، 1327،؛ 1339، 1351، 1363 و 1375 )، ببر ( متولدين سال های 1317، 1329، 1341، 1353، 1365 و 1377 )، اسب ( متولدين سال های 1321، 1333، 1345، 1357 و 1369 )، سگ ( متولدين سال های 1325، 1337، 1349، 1361 و 1373 ) و خوک ( متولدين سال های 1326، 1338، 1350، 1362 و 1374 ) سال بسيار خوبی است.
افراد سرشناس متولد سال سگ
همانطور که از سگ بر می آيد، بيشتر قهرمانان عدالت خواه، بدبين، خرده نگر، ترشرو و اهل قضاوت تاريخ زير نفوذ اين علامت متولد شده اند: سقراط، مولير، مالتوس، برتولد برشت، لئون بلوم، مارسل پروست، يوری گاگارين، گی دو مو پاسان، لوئی شانزدهم و در نهايت تعجب راسپوتين!به هر روی باور مشرق زمينيان در باره نفوذ علامت های دوازده گانه بر سال ها و شخصيت انسان ها هرچه باشد، ما می توانيم از صميم قلب برای تمام مردم جهان سالی سرشار از آرامش و صلح و آزادی آرزو کنيم.
سيزده به در، خاستگاه و ريشه ها
چرا سال 12 ماه دارد و چرا جشن نوروز 12 روز است ؟ چرا روز سيزدهم مردم به کوه و در و دشت پناه می برند و آن همه شادمانی می کنند؟ انسان باستانی گمان می برد که عمر جهان 12 هزار سال است و در پايان دوازده هزار سال، عمر جهان به پايان خواهد آمد و جهان هستی نابود خواهد شد.بهرام فره وشی استاد فقيد دانشگاه تهران که در باره ايران باستان مطالعات ارزشمندی دارد، نوشته است که « در اساطير ايرانی عمر جهان 12 هزار سال است و عدد 12 از بروج دوازده گانه گرفته شده است و پس از اين 12 هزار سال دوره جهان بسته می شود و انسان هايی که در جهان هستی، وظيفه آنها جنگ در برابر اهريمن است، پس از اين دوازده هزار سال، بر اهريمن پيروزی نهايی می يابند و با ظهور سوشيانت آخرين نيروی اهريمن از ميان می رود و جنگ اورمزد بر ضد اهريمن با پيروزی پايان می يابد ».مهرداد بهار، متخصص فقيد اساطير و آئين های ايران باستان نيز ضمن نقل افسانه ای به همين مضمون يادآور می شود که « توجيه اساطيری سال دوازده ماهه بر اساس عمر دوازده هزارساله هستی، بهترين توجيهی به نظر می رسيد که در چارچوب اعتقادات کهن می گنجيد».به نوشته او جشن های دوازده روزه آغاز سال نيز با اين سال دوازده ماهه و دوره دوازده هزار ساله عمر جهان مربوط است. انسان آنچه را در اين دوازده روز پيش می آمد، سرنوشت سال خود می انگاشت. « از پيش از نوروز انواع دانه ها را می کاشتند و هردانه ای که در طی اين دوازده روز بهتر رشد می کرد، آن دانه را برای کاشت آن سال به کار می بردند و گمان داشتند اگر روزهای نوروزی به اندوه بگذرد، همه سال به اندوه خواهد گذشت».به اين ترتيب همانگونه که پس از دوازده هزار سال، جهان به پايان می آمد و آشفتگی نخستين باز می گشت، دوازده روز جشن نوروز نيز، يک روز آشفتگی در پی داشت و آن روز، روز سيزده نوروز بود.بهار می گويد « نحسی سيزدهم عيد نشان فروريختن واپسين جهان و نظام آن بود ».اما بسياری از محققان اساسا به نحسی سيزده عقيده ندارند و می گويند که چنين چيزی در ايران باستان وجود نداشته و عدد 13 مانند همه روزهای ديگر ميمون و مبارک بوده و نام روز سيزدهم هر ماه « تير » نام داشته و در 13 تير ماه که نام ماه و روز برابر می شده، جشن « تيرگان » برپا می شده است که جشنی بزرگ مانند مهرگان بوده است.دنباله اين جشن هنوز در پاره ای مناطق ايران از جمله مازندران وجود دارد و به « تير ماه سيزده شو » ( شب سيزدهم تيرماه ) شهرت دارد.سيزدهم فروردين که بر اساس نام گذاری روزها در ايران قديم به روز « تير » موسوم بود، به ايزد باران تعلق داشت. در آئين مزد يسنا و در باور مردم پيش از زرتشت، اين ايزد همواره با ديو خشکسالی در مبارزه است. اگر پيروز شود باران می بارد و چشمه ها می جوشد و رود ها جاری می شود، وگرنه، خشکسالی حاکم خواهد شد.بنا به نوشته کورش نيکنام در « آئين ها و مراسم سنتی زرتشتيان »، در ايران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی و هنگامی که سبزه از زمين می روييد و گندم و حبوبات سبز می شد، در روز سيزدهم که به ايزد باران تعلق داشت، مردم به دشت و صحرا و کنار جويبار ها می رفتند و به شادی و پايکوبی می پرداختند و آرزوی بارش باران می کردند.بعضی از محققان از جمله دکتر روح الامينی شباهتی بين سيزده به در و عيد پاک می بينند و علاوه بر همزمانی، مانندگی دو مراسم را دليل هم ريشه بودن اين دو آئين می دانند.هرآينه روز سيزدهم نوروز، چه نماد پايان عمر 12 هزار ساله جهان باشد و چه نباشد، امروزه بيشتر نشان پايان جشن های 12 روزه نوروزی است تا کار و زندگی به روال معمول از سر گرفته شود و يک سال ديگر در تلاش معاش و بهبود زندگی بگذرد و اين دوره همچنان با چرخ روزگار تکرار گردد. تکراری که مانند همه تکرار های طبيعی و کيهانی چون طلوع و غروب خورشيد با شکوه و نامکرر جلوه می کند.عدد سيزده در بسياری از فرهنگ ها و باورهای عاميانه بدشگون و ناخجسته (نحس) خوانده شده است. گفته اند که دوازده روز اول ماه فروردين که با روز عيد نوروز شروع می شود، برای ايرانيان روزهايی فرخنده و خجسته بوده است. به دنبال اين روزها، سيزدهم فروردين فرا می رسد که ايرانيان آن را بدشگون می دانسته اند که می توانسته شکست و اندوه به همراه داشته باشد.برای پرهيز از نحوست و گزندهای احتمالی اين روز بدشگون است که مردم، از دارا و ندار و کوچک و بزرگ، به دامن طبيعت می روند و سراسر روز را به شادی و تفريح می گذرانند. با اين شگرد، آفت اندوه را از خود دور می سازند و سالی شاد و پرشگون آغاز می کنند.سيزده بدر رسمی بسيار کهنسال است و با آئين هايی ويژه همراه بوده است. بخش اصلی مراسم اين است که مردم در گروه های بزرگ به طبيعت می روند، سبزه های سفره هفت سين خود را به آب روان می سپارند و خود به دست افشانی و پای کوبی می پردازند.ديده بوسی، نوش خواری و شرکت در بازی های نشاط آور جمعی از رسوم اين روز است. اما شايد معروف ترين مراسم خاص اين روز گره زدن گياه باشد، که رمز پيوند زن و مرد است. دختران دم بخت، با دلی شاد و نيتی پاک، آرزو می کنند که هرچه زودتر همسر دلخواه خود را بيابند و پای سفره عقد بنشينند.
نوروز، جشن کيهانی
گروهی را عقيده بر اين است که نوروز جزو جشن های کيهانی، يعنی مربوط به دگرگونی ها و دگرگشت های طبيعت است. چون جشن های مربوط به کاشت و داشت و برداشت محصولات که نزد همه اقوام معمول است و به اين اعتبار، نوروز جشن بيداری طبيعت است پس از خواب زمستانی. اما به نظر می رسد اين قول چندان درست نباشد زيرا دکتر ذبيح الله صفا استاد معروف دانشگاه تهران در کتاب « گاه شماری و جشن های ملی ايرانيان » می نويسد که « در اواخر عهد ساسانی نوروز در تابستان بود و بعد به تدريج تغيير مکان داده در زمان خلافت المعتضد بالله در 26 حمل و در 467 هجری يعنی در عهد سلطنت ملکشاه در نيمه برج حوت و به قولی در 13 حوت و در زمان تأليف کتاب الآثارالباقيه ( ابوريحان بيرونی) در اوايل برج حمل بوده است و به همين ترتيب در گردش و تغيير بود تا آنکه در سال 467 يا 471 يعنی زمان سلطنت ملکشاه سلجوقی و به امر او تقويم پارسی اصلاح شد و نوروز به اول حمل بازگشت ».نوروز در هر کجا که ريشه داشته باشد، علت بقايش از ريشه هايش مهمتر است. ايرانيان اين جشن را در طول قرون و اعصار حفظ کرده اند و چنانش بزرگ داشته اند که به بزرگترين جشن ملی آنها بدل شده است. در حالی که جشن های ديگر اين سرزمين پر جشن و سرور يکی پس از ديگری از ميان رفته اند.راستی با اين تاريخ پرفراز و نشيب و با آنهمه سيل های بنيان کن که از زمان حمله تازيان ايران را فراگرفت چگونه اين جشن برخلاف جشن های ديگری چون مهرگان و سده، ماندگار شد و دوره خلفای اموی و عباسی را پشت سر گذاشت؟ علت اين گونه پديده ها را هرگز به دقت نمی توان دانست. تنها می توان گفت که برخی علل را برای بقای نوروز برشمرده اند. از جمله می گويند که زمان طبيعی نوروز که در آن زمستان به پايان می رسد و طبيعت زندگی از سر می گيرد يکی از علل پايداری آن است.
یادها ها و لحظه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
شعری از فریدون مشیری
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
شب دراز
شب گشنگان مفلس ، چه شبی دراز باشد
كه شكم به قار و قورش ، چه نوای جاز باشد
نه شكم ، كه طبل و كوس است ! از آن كودكانم
ز عيال اين نوا چيست >! كه جانگداز باشد
بگذار تا كمربند ، كنم دوباره محكم
كه به بند ، حكمتی هست كه چاره ساز باشد
نكنم شكايت اينك ، من اگر ز رفتن برق
ز سرم پريده برقی ، كه يقين : سه فاز باشد!
چه خوش است آنكه يكروز به روزنامه خوانم :
به دكان پی نظافت ، به كسی نياز باشد
من از آن سبب كه شايد بخورم به خواب ديزی
دهنم به وقت خفتن همه شام باز باشد
چو خوراك نان خالی است ، ميان سفره ی ما
پس از اين چه احتياجی به اجاق گاز باشد؟!
شب جشن و ميهمانی ، بخوريم نان قندی
كه به خانه ميوه ی ما ، ترب و پياز باشد !
شد اگر پنير اعلام ، بروم به جستجويش
اگرش به چين و ماچين و اگر حجاز باشد
كوپنت چو گشت مفقود ، چه سود زنده ماندن؟!
كه كوپن به زندگانی ، سند و جواز باشد !
خود من ندارم آهی ، كه كنم به ناله سودا
زن من به فكر صغری است ، كه بی جهاز باشد!
تو شنيده ای ز من ليك هنوز هم ندانی
شب گشنگان مفلس چه شبی دراز باشد !!!
گفتگویی مادر ودختر متجدد
ای دختر من باز كه تو حامله هستی
يكبار دگر منتظر قابله هستی
بايد كه بگيری جلوی اين شكمت را
اينقدر چرا تو شكمويی ، دله هستی؟
و الله شدم از دست خودم پاك كلافه
رفتيم شبی با پسری جانب كافه
ديدم كه آن كافه شلوغ است ز مردم
گفتيم كمی هم برويم زير ملافه
حيف از پدر و مادر اينقدر نجيبت
افسوس كه از حجب و حيا نيست نصيبت
تشريح بكن بود چطوری جريانش؟
آخر به چه تدبير ، چنين داد فريبت؟
او بر لب من بوسه زد و لال شدم من
حرفی ز عروسی زد و خوشحال شدم من
من غرق خوشی بودم و در فكر عروسی
افسوس كه يكمرتبه اغفال شدم من
انگار كه در روی زمين هر چه بلا بود
از روز عزل ، قسمت ما ، طالع ما بود
ما چاره نداريم كنون غير شكايت
نامش چه بود آن پسرك ، اهل كجا بود؟
ای مادر من دور بود از تو بليه
بايد بكنم بنده يكی ليست تهيه
يا كار حسن بوده و يا كار منوچهر
يا ايرج و يا ناصر و يا اينكه بقيه
آرزوست
از مرغ خانه تخم فراوانم آرزوست
آري همانكه يافت مي نشود آنم آرزوست
از طول صف شكسته دل و خسته جان شدم
جائي جدا از غصه و حرمانم آرزوست
دلتنگم از شلوغي شهر و هواي آن
آرامشي ز كوه و بيابانم آرزوست
از بسكه رفته در پي داروي طفل خويش
گشتم مريض و دكتر و درمانم آرزوست
شامپو زدم به كله و بي مو شدم ز بيخ
مويي بسان طره افشانم آرزوست
چندي نديده قامت رعناي شقي گوشت
ديدار ران ، برّه ي بريانم آرزوست
از انجیوگرفته دلم ، از دروغگوی
از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
مخمس بر غزل مخفی بدخشانی
یعقوبی پنجشیری
شوخ من شهد نکويان نچشيدست هنوز
بدلــــــش ناوک مژگان نخليدست هنوز
سرو قدش به تمنا نه خمــــيدست هنوز
ترک مستم غم هجران نکشيدست هنوز
آه عشاق به گوشش نرسيدست هنوز
از ازل برگ گلش رنجه نديدست زشاخ
به خرامش دوجهان خانهً دلهاست فراخ
نه گذشتست شبی آه منــــش از سر کاخ
نوزيدست صبا بر سر زلفش گـستاخ
چشم آيينه رخش سير نديدست هنوز
مهرومه ســجده کند روی دل آرايش را
زهره تحسين کند آن نرگس شهلايش را
بوسه زن سنبل تر زلف سمن سايش را
جوش خط جلوه دهد حسن دو بالايش را
سبزه بر گلش رويش ندميدست هنوز
سرخط زلف ترا قيس به ليلی بيند
وامق آن دانه خال تو ز عزرا چيند
بره يوسف حــــسن تو زليخا شيند
کاش زاهــد به سرکوی تو آيد بيند
باغ خلدی که شنيدست نديدست هنوز
ريشهً شوق تر از آب زلالـــــش مخفی
ديده را نور زانوار جمالش مخفی
خون يعقوبی اگر ريخت حلالش مخفی
دل شـــيدای تمنای وصالش مخفی
وين خياليست که در خواب نديدست هنوز
آخرين فريب
گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود
اينك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي
در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد
آغوش گرم خويش برويم گشاده اي
دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست
اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي
در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب
ليكن هزار جامه بر اندام او كني
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كني و مرا رام او كني
روزي نقاب عشق به رخسار او نهي
تا نوري از اميد بتابد به خاطرم
روزي غرور شعر و هنر نام او كني
تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم
در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام
ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش
اي زندگي ، دريغ كه چون از تو بگسلم
در آخرين فريب تو جويم پناه خويش
غزل استاد محمد حسین شهریار در ستایش قمر
از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد
چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم
يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش
. همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش
اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما
امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام
برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد
کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست
آبشارِ نور
ظهور الله "ظهوری"
در صـبحِ پر فروغِ تـنت شعله گسترم
اي آ بـشارِ نـور ، دل ا نگـيز منظـرم
در دستهات فصلِ بهارم دمـيده است
باغ وگـل و شگـوفـه براور ز پيكـرم
شب رفـت و باز قصٌـة ما نا تمام شد
اي شامِ غـم براي و برا فـروز اخگـرم
ديريست فصلِ لاله و گل بيتو بگذرد
مـامِ فلـك نهـاده بسر ، سيم مغفرم
از برگ، برگِ خاطره ام شعله ميوزد
آتـش گــرفته است دلِ داغ پرورم
تا چـند ازكـرانة دل خـيمه بر كني
ا فـروز از شكـوهِ تنـت سايه بر سرم
چون موج ،در تلاطمِ درياست سينه ام
كـوكشتيي كه باز ازين ورطه بگـذرم !
شام فرنگ
"خاکساری"
ای جوانان تا بکی گیرید الهام از فرنگ
از چه رو آغاز دارد نقد انجام از فرنگ
دختر دانش بزاد در دامن عریان شرق
چونکه بالغ شد کنون، گردید بدنام ازفرنگ
وای ازین بی همتی های که دارد نسل ما!
زهر تقلید است مارا جمله در جام از فرنگ
بو علی و فخر رازی زادهِ کهسار ما
ادویه آید کنون با دور ایام از فرنگ
آفتاب صبح خاور تا بکی پنهان به میغ
روز گار ما چرا گردید چون شام از فرنگ؟
تا بکی بوزینه سان تقلید از مود و لباس
پخته ها در دیگ ماگردیده است خام از فرنگ
غرق شو در خم وحدت فارغ از پیمانه شو
بگذر از وحشت پرستی هست این دام از فرنگ
لکه های جهل را از دامن خود پاک کن
واژه های ترک و تاجیک کردهِ وام از فرنگ
تو مسلمان زادهِ ننگست فخرت بر نسب
نشنلیزم کور دارد، باده در جام از فرنگ
از نسبها بگذرید از رنگ ولفظش بگذرید
قامت چون سروما گردیده چون لام از فرنگ
قطره ها!باهم در آمیزید! طوفانی شوید!
تا دیگر هرگز نگردید زار وسرسام ازفرنگ
22/1/1361
ساغر بدخشان
سمیع « رفیع »
فيض نعــــمت هســــتي پيكــــــر بدخشان است
رنگ گلشن گـــــيتي اخــــــــضر بدخشان است
رونق جهـــــان عشـــــق از حضـــــور دل تابد
جام معرفت خـــــواهي ســـــاغر بدخشان است
آفـــــــتاب اظهــــــار است آســـــمان گـــــواه او
صــــــبـــح آرزومــــندی اخـــــتر بدخشان است
گر تو را تماشــــــاي خُلد و باغ و بســتان است
ديده بر گشــــــا بنگــــــر ازهـــر بدخشان است
عارف و سخندانش ســــرمه از يقين ســـــازند
دوســــــت را تجلي از جــــــوهر بدخشان است
شـــــــــاعران دراكش مصرعي اگـــــر خواهند
بس قصيده ها ســـــازند شعر تر بدخشان است
عاشـــــــقان درويشش شهـــــباز اوج قـــــدس
باغ جـــــان معـــــطر از عــــنبر بدخشان است
ســـــر فــــــرو نمي آرم جز به درگهء معشوق
قلب مســــــتمند من چاكــــــــــر بدخشان است
دوسـت تر زجان دارم اي « رفيع » خيالش را
آنكه دل ربود از مــــا دلــــــــبر بدخشان است
پادشاهان سخنور بدخشان
علی بن اسد
عصمت الله "شرقی"
علی بن اسد یکی از جملهِ شاهان منور ، فرهیخته و ادب پرور بدخشان بود که که ناصرخسرو در زمان حکومت او ببدخشان رفت و مورد عنایات آن شاه قرار گرفت از قراین چنین بر میاید که بدخشان در زمان ورود ناصر خسرو بدان دیار از حوزهِ حکومت سلجوقیان خارج بوده و زیر اداره علی بن اسد بود این همان شاهی بدخشان است که به هدایت اوابوالهیثم جوزجانی 91 سوال را درقالب 82 بیت از ناصر خسرو نمود و ناصر خسرو کتاب جامع الحکمتین را بجواب این سوالات نوشت. ناصر خسرو در مورد وی چنین میگوید: امیر بدخشان که معروفست به عین الدوله ابوالمعالی علی بن اسد الحارث ایده الله بنصره که بیدار دل و هشیارمغز وروشن خاطر وتیزفکرت ودوربین وباریک اندیش و صایب الرای و قوی حفظ وپاک ذهن و پسندیده خویست آنکه دنیا با زخارف خویش روی بدو داشت و درگاه رفیعش به صدر ملکی مقدروبرملک میراثی اسلاف خود مالک بود.
نظری گذرا بر کتاب جامع الحکمتین ناصر خسرو میرساند که علی بن اسد یکی از جملهِ شاهان فرهیخته و نیک کردار بدخشان بود ، میدانیم که بدخشان در زمان حکومت سلطان محمود و سلطان مسعود جزء قلمرو سلاطین غزنه بود ، سلطان مسعود در سال 422 مهمان شاه بدخشان شد درین زمان به نوشتهِ بیهقی حاکم بدخشان احمدعلی انوشتکین بود بیهقی درین مورد مینویسد:امیر(مسعود) ازآنجا(باغ خواجه علی میکاییل) بردشت خرمی و با نشاط وشراب وشکار میرفت میزبان بر میزبان بر خلم وبر پیروزونخجیروببدخشان آخرسالار که ولایت این جاییها برسم او بودواین احمد بن علی بعدها عصیان کرد نخست بکرمان و ازانجا به نیشاپور رفت بعد ازان به نزد مسعود رفت و در سال 426 وفات کرد. خاندان علی بن اسد در بدخشان در بین سالهای 426-437 که سلجوقیان از بلخ و خوارزم تا اصفهان وری را مسخر خود ساختند در بدخشان مستقر شده و حکومتی مستقل ازسلطهِ سلجوقیان را تشکیل دادند بعد ها ازین خاندان علی بن اسد به پادشاهی بدخشان رسید که اندکی بعد در اثر حادثهِ از حکومت معزول و مدتی بعد دوباره بپادشاهی رسید بدینگونه در سال 462( سالیکه ناصر خسرو جامع الحکمتین را نوشت ) وی حاکم بدخشان بود.
نمونهِ کلام علی بن اسد:
فخردانابه دانش وادبست
فخرنادان به جامه و سلبست
ادب و دانش از ادیب کنون
خوارورچند مرد با ادبست
ناکسان پیشگام وکامروا
فاضلان دور مانده وین عجبست
سبب اینهمه نداند کس
جزهمان کو مسبب سببست
علی بن اسد چنین گوید:
کین جهان سربه سرغم وتعبست
نمونهِ دیگر:
گربشدازمن منال ومال وولایت
جودوشجاعت نشد نه فضل وکفایت
شکرخداوندرامایه بجایست
سود کنم اگر کند خدا عنایت
بدهد روزیم اگر ولایت ندهد
باری دادست زاهدیم هدایت
مشو تا توانی سوی بندگان
همی تا خداوند باشد بجای
که فریادرس نیست اندر جهان
بهر سختی یی بنده را جزخدای
انفلونزای مرغی چیست؟
گسترش آنفلوانزای مرغی - که به مرگ صدها تن در دنیا منجر شده باعث نگرانی های گسترده در سطح جهان شده است.اما اين بيماری و خطرات احتمالی آن برای انسان چيست؟پرندگان هم مانند انسان و ساير گونه ها در مقابل آنفلوانزا آسيب پذيرند.پانزده نوع مختلف آنفلوانزای مرغی وجود دارد.واگيرترين انواع آن، که معمولا در پرندگان مهلک است، H5 و H7 هستند.ويروسی که هم اکنون باعث نگرانی شده است نوع کشنده H5N1 است.حتی در داخل گونه H5N1 نيز نمونه های متنوعی ديده می شود و در کشورهای مختلفی که شاهد شيوع اين بيماری بوده اند نيز گونه ها، کمی از يکديگر متفاوتند.پرندگان وحشی مهاجر، به ويژه مرغابیها، ناقلان طبيعی اين ويروس ها هستند اما خود به ندرت دچار عفونت و بيماری می شوند.پرندگان اهلی به خصوص در مقابل اين اپيدمی آسيب پذيرند.به همين دليل است که کشف گونه H5N1 در پرندگان در ترکيه و رومانی مايه نگرانی شده است.در پاکستان مواردی از ويروس H7 و H9 آنفلوانزای مرغی در طيور کشف شده است اما هيچيک از اين گونه ها به انسان سرايت نکرده است.درپی کشف ويروس H5N1 در ترکيه و رومانی و اکنون در روسيه و چين، بيم آن می رود که اين ويروس در سراسر اروپا منتشر شود.آخرین گذارشها میرساند که دامنهِ نفوذ این ویروس به اروپا کشانده شده و واقعات آن رد کشورهای آلمان ، فرانسه ، سویدن و کشورهای دیگر اروپایی دیده شده است. در آلمان یک پشک در اثر خوردن گوشت مرغ مصاب به مرض مصاب شده وتلف شد.
از آنجا که اين ويروس توسط پرندگان مهاجر منتقل می شود هيچ راهی برای جلوگيری از ورود آن وجود ندارد.اما اين به آن معنی نيست که ويروس لزوما به پرندگان اهلی منتقل خواهد شد. کارشناسان می گويند کنترل صحيح طيور - از جمله جلوگيری از نشستن پرندگان وحشی در محل های نگهداری مرغ - بايد مانع چنين انتقالی شود.تا زمانی که نخستين موارد آنفلوانزای مرغی در سال 1997 در هنگ کنگ در انسان مشاهده نشده بود، تصور می شد اين بيماری مختص پرندگان است.انسان از طريق تماس نزديک با پرندگان زنده و بيمار، مبتلا می شود.پرنده ويروس را از طريق فضولات دفع می کند. مدفوع خشک شده و پودر می شود. سپس از طريق استنشاق به بدن انسان راه می يابد.علائم آن شبيه ساير انواع آنفلوانزا است: تب، کسالت، گلو درد و سرفه. در مواردی ورم ملتحمه چشم نيز به انسان عارض می شود.دانشمندانی که سرگرم مطالعه موردی از اين بيماری در ويتنام هستند دريافتند که ويروس می تواند کليه بخش های بدن، و نه تنها ريه ها را، عفونی کند و اين موضوع محققان را نگران کرده است.اين بدان معنی است که بسياری از بيماری ها و حتی مرگ و ميرهايی که تصور می شد علل ديگری دارد ممکن است ناشی از ويروس آنفلوانزای مرغی بوده باشد.تا 10 اکتبر 2005، بروز 117 مورد بيماری آنفلوانزای مرغی در ميان ساکنان اندونزی، ويتنام، تايلند و کامبوج تاييد شده است که در 60 مورد به مرگ بيماران منجر شد.نرخ تلفات در ميان بيماران آنفلوانزای مرغی بالاست. در مقايسه، بيماری سارس (يک نوع بيماری حاد دستگاه تنفسی) از زمان نخستين بروز آن در سال 2002 تقريبا 8400 نفر را آلوده کرده اما باعث مرگ در حدود 800 نفر شده است.نشانه ها حاکيست که امکان سرايت آن از انسان به انسان وجود دارد، با اين حال حداقل تاکنون در شکل جهش يافته که بيم آن می رفت و می تواند باعث يک اپيدمی گسترده شود ميان انسان ها منتقل نشده است.در يک مورد در تايلند، نشانه های انتقال احتمالی ويروس از يک دختر بيمار به مادرش که او نيز درگذشت، به چشم می خورد.عمه اين دختر که او نيز آلوده شده بود شفا يافت.جان آکسفورد، متخصص ويروس شناسی در بريتانيا گفت اين موارد نشان می دهد که ويروس اصلی H5N1 می تواند از انسان به انسان سرايت کند و پيش بينی کرد که خوشه های مشابه کوچک بيماری (ماننده خانواده تايلندی) بار ديگر مشاهده شود.موارد مشکوک ديگری از انتقال اين ويروس ميان انسان ها در تايلند و هنگ کنگ مشاهده شده است.کارشناسان نگرانند که چنين حالتی پيش آيد. اما در مورد مربوط به تايلند، ويروس تنها به بستگان نزديک منتقل شد و بيش از آن گسترش نيافت.به علاوه اين ويروس هنوز با نوع انسانی آن ترکيب نشده است.اما اين احتمالی شديدا نگران کننده است. کارشناسان معتقدند که اگر يک شخص به هر دو نوع آلوده شود، ويروس H5N1 می تواند به مبادله ژن با ويروس انسانی بپردازد.به گفته آنها موارد آلودگی مضاعف به هر دو نوع ويروس هرچه بيشتر باشد، احتمال خلق يک ويروس تازه و انتقال آن از انسان به انسان بيشتر می شود.تحقيقات ديگری که نشان داده است ويروس عامل اپيدمی گسترده سال 1918 يک ويروس آنفلوانزای مرغی بود، نيز مايه نگرانی شده است.هرگاه ويروس توانايی انتقال راحت ميان انسان ها را به دست آورد، نتيجه آن می تواند فاجعه بار باشد.در آن صورت کارشناسان مرگ دو ميليون تا 50 ميليون نفر را در سراسر جهان پيش بينی می کنند.هنوز واکسنی صد در صد موثر وجود ندارد، اما نمونه های آزمايشی که از انسان در مقابل H5N1 محافظت می کنند در مرحله توليد است.اما داروهای ضدويروسی، مانند تاميفلو (Tamiflu) که هم اکنون در دسترس قرار دارد و کشورهايی مانند بريتانيا در حال ذخيره آن هستند، ممکن است به تخفيف علائم بيماری کمک کند و خطر گسترش بيماری را کاهش دهد.با اين حال خبری داير بر اين که يک بيمار ويتنامی در برابر تاميفلو مقاومت نسبی حاصل کرده است باعث نگرانی شده است.دانشمندان می گويند شايد ذخيره کردن ساير داروهای متعلق به همان خانواده مانند Relenza يا همان zanamivir اقدامی عاقلانه باشد.بعضی کارشناسان می گويند که ويروس آنفلوانزای مرغی توسط خوراکی ها منتقل نمی شود بنابراين خوردن گوشت مرغ خطری ندارد.تنها کسانی که در کشتار و آماده سازی گوشت مرغ دست دارند با خطر ابتلا مواجهند. با اين حال سازمان بهداشت جهانی برای محکم کاری توصيه می کند گوشت با دمای حداقل 70 درجه سانتيگراد پخته شود. تخم مرغ نيز بايد کاملا پخته شود.ميليون ها پرنده در تلاش برای متوقف کردن گسترش بيماری در ميان پرندگان و جلوگيری از سرايت آن به انسان جمع آوری و نابود شده اند.
تحقيقات نشان می دهد که آنفلوآنزايی که در سال 1918 و 1919 جان تقريبا 50 ميليون نفر را در سراسر جهان گرفت احتمالا از پرندگان نشات گرفته بود.دانشمندان آمريکايی دريافته اند که ويروس سال 1918 دارای جهش های ژنتيکی مشترکی با ويروس آنفلوآنزای مرغی که اکنون در آسيا يافت می شود است.محققان در نشريه "نيچر" نوشتند که مطالعات آنها تهديدی را که در اثر پيدايش نوع فعلی اين ويروس در سراسر جهان متوجه انسان شده پررنگ می کند.مقاله علمی ديگری در نشريه "ساينس" حاکيست که يک گروه ديگر از دانشمندان آمريکايی موفق به بازآفرينی ويروس سال 1918 در موش شده اند.اين ويروس هم اکنون تحت تدابير شديد امنيتی در مرکز کنترل و پيشگيری از بيماری های آمريکا نگاهداری می شود.دانشمندان اميدوارند با انجام آزمايش هايی به روی اين ويروس، آن دسته خواص بيولوژيکی که آن را شديدا مسری و کشنده می کند کشف کنند.اين ويروس به کمک داده هايی که تيمی از موسسه آسيب شناسی نيروهای مسلح آمريکا با زحمت و دقت فراوان جمع آوری کرده بودند بازآفرينی شد.پژوهشگران که به روی نمونه های ويروس به دست آمده از بقايای قربانيان اپيدمی گسترده 1918 کار می کردند موفق شدند زنجيره ژنتيکی کامل اين ويروس را بازسازی کنند.آنها دريافتند که اين ويروس حاوی عناصری بود که بدن انسان در آن زمان هنوز به آنها آشنا نبود. همين موضوع آن را به شدت مسری و خطرناک می ساخت.تجزيه و تحليل سه حلقه پايانی کد ژنتيکی اين ويروس، وقوع جهش هايی را آشکار کرد که شباهت های خيره کننده ای به جهش های مشاهده شده در ويروس آنفلوآنزای مرغی، نظير اچ 5 ان 1 که هم اکنون در جنوب شرقی آسيا يافت می شود دارد.اين ويروس تاکنون 65 نفر را در آسيا کشته است.بسياری از کارشناسان معتقدند که زمانی فراخواهد رسيد که "اچ 5 ان 1" يا گونه ای مشابه آن -احتمالا پس از ترکيب با نوع انسانی - باعث مرگ و مير گسترده شود.جهش هايی که محققان آمريکايی در ويروس 1918 کشف کردند به ژن هايی مربوط می شد که توانايی تکثير ويروس در بدن ميزبان را کنترل می کند.پژوهشگران می گويند اين جهش ها ممکن است به تکثير گسترده ويروس 1918 کمک کرده باشد.آنها می گويند که "اچ 5 ان 1" درحال حاضر تنها بخشی از اين جهش ها را نشان داده است نه همه آنها را.اما ممکن است اين جهش ها برای آنکه حالت شديدا مسری آن را بيش از پيش تشديد کند کافی باشد و به آن توانايی بالقوه برای آلوده کردن جدی انسان بدون ترکيب آن با نوع انسانی آنفلوآنزا را ببخشد.پژوهشگران بر اين باورند که دو اپيدمی گسترده ديگر آنفلوآنزا در قرن بيستم - 1957 و 1968- ناشی از ويروس های آنفلوآنزای انسانی بود که دو يا سه ژن کليدی آن از ويروس آنفلوآنزای مرغی می آمد.اما آنها تصور می کنند ويروس 1918 احتمالا به طور کامل يک ويروس آنفلوآنزای مرغی بود که خود را با بدن انسان تطبيق داده بود.جولی گربردينگ، مدير مرکز کنترل بيماری ها در آمريکا می گويد: "با فاش کردن هويت ويروس 1918 برخی از اسراری را که به ما کمک می کند اپيدمی گسترده بعدی را پيش بينی و خود را برای آن آماده کنيم کشف کرده ايم."
درنگی بر واژهِ روشنفکر
خاطره "نوشین"
جریان رویکردها و باورها در جامعهِ ما و دیگر جوامع همگون ما ، بگونهِ است که در بسیاری اوقات ماه ها وسالها میگذرد و ما نه تنها پدیده ها ، ارزشها و واژه ها را کاپی یا تقلید میکنیم که بلکه شیوهِ بکار گیری آنها را نیز چنین میکنیم و چه بسا حالاتیکه این ارزشها ، واژه ها و نماد ها میایند ، استعمال میشوند ، کهنه میشوند و بدور افگنده میشوند بدون آنکه ما شناختی درست و آگاهانهِ ازان و شیوه های کار برد آن داشته باشیم درست همانند چله پوشان در عروسیهایمان که اگر چنین مراسمی را بجا نکنیم احساس میکنیم که مراسم ما نا تکمیل است اما نمیدانیم که این مراسم چه وقت ، چرا و به کدام منظور به میان آمده وفلسفهِ وجودی حضور آن چیست؟ شاید خوشبینانه ترین جواب مان این باشد که این نماد تاهل است یا اینکه علت افگندن آن به انگشت دست چپ را نزدیکی دست چپ به قلب بدانیم زیرا ما تقلید میکنیم نه اقتباس و فرق تقلید با اقتباس درینست که اولی نا آگاهانه میشود و دومی آگاهانه.واژهِ روشنفکر از زمانه های دور بدینسو در بازار های ادبیات ، فرهنگ و سیاست سر زمین ما دست بدست شده و هنوز هم میشود که بدون شک هنوز هم بسیاری درک درست ازین واژه را در حافظهِ خود ندارند ، گاهی معیار روشنفکری ضدیت با شاهان و ستمگران بود و گاهی مخالفت با سنتها و ارزشها.گاهی معیار روشنفکری تجدد گرای و مدرنیزم بود و گاهی هم ستیزه جویی با استعمار و استثمار.روزگاری مشروطه خواه روشنفکر بود و شاه طلب مرتجع ، زمانی هم مارکسیست روشنفکر بود و جمهوریخواه تاریک اندیش. آنان که دیروز روشنفکر مینمودند، امروز دیگر روشنفکربه شمار نمیروند و آنان که امروز روشنفکرند دیروز روشنفکر به شمار نمیرفتند ، شاه طلب دیروز امروز روشنفکر شده و ضد شاه امروز تاریک اندیش گشته است که علت این همه تسلط جابرانهِ فرهنگ تقلید کورکورانه ، ذوق زدگی فرهنگی ، شوقک گرفتگی سیاسی توام با تحمیل است.آن تعبیری که دیروز وامروز در جامعهِ ما از روشنفکر شده و میشود ، یا عوام الناس بدان معتقدند یا حد اقل عدهِ از روشنفکر نمایان مدعی بودند وهنوز هم هستند، اینست که روشنفکری یعنی مخالفت با رسوم ، سنتها ، ارزشها و فرهنگ کهن همزمان با پذیرش ، کاپی ، تقلید و تبلیغ ارزشهای وارداتی . اگر بهتر بگوییم در یک کلام پشت پا زدن به ارزشهای خویشتن و چسپیدن به ارزشهای دیگران.که بدین اساس هر کس که به اعتقادات سنتی و دینی پابندی نداشت و فرقی بین حلال و حرام را نکرد در گذشته و حال خود را روشن فکر میداند و دیگران را تاریک اندیش ، مرتجع و خرافاتی.وخلاصه اینکه عنصرتقلید در اعمال ، کردار و گفتار روشنفکر مابان ما مسلط بوده که هیچگاهی از خود حرف برای گفتن نداشتند و کاری برای کردن که بدین اساس مقلد محض بودند و هنوز هم هستند یا حد اقل ما اینگونه برداشتی داریم.اما آنگاهیکه متون کهن و نوین را ورق میزنیم ، صفحاتی نوشته های بزرگانی از خود و بیگانه را بز میگردانیم آنچه را که در محیط خود میبینیم و انچه را که در متون میخوانیم زمین تا آسمان فرق میکند.زمانیکه کتاب "روشنفکران" پل جانسون نویسندهِ فرانسوی را ورق میزنیم فهرست نامهای افرادی چون ژان ژاک روسو ، کارل مارکس ، ژان پل سارتر ، راسل وصدهای دیگر را میبینیم که همه چیزشان با روشنفکران جامعهِ ما تفاوت دارد آنان گروهی را بدنبال خود کشاندند در حالیکه خود میدانستند که به کجا میروند واینان بدنبال گروهی میروند که خود ان گروه نمیداند مقصدش کجاست؟ یا بهتر بگوییم آنان رهبران آگاه بودند و اینان رهروان گم کرده راه.بدین اساس لازم دیدیم که تا قبل ازین که این واژه در زیر دست و پای واژه ها و ارزشهای بازارگیر تر و پرزرق وبرق تر دیگر له شود بحثهای را پیرامون آن براه اندازیم تا حد اقل روشنفکران و ناروشنفکران شناختی دقیقی از موقیعت و هویت خود داشته باشند نه اینکه مانند زندانیان گوانتاناما چندین سال را بنام ملا عمر و ملا خیر الله در زندان سپری نمایند ودر آخربا یک "ساری" رخصت شوند.نخست از خودیها شروع میکنیم زیرا اگر از واژه ها و اصطلاحات اگر چیزی دسترس مان نشد حد اقل نامشان که با ما آشناست از علی شریعتی که هم با علی اش آشنایی داریم و هم با شریعتش می آغازیم بعد برای اینکه شبه روشنفکران خفه نشوند به سراغ ژان ژاک روسو و دیگران میرویم که نه ژانش را میشناسیم و ژاکش را و نه روسو اش را. روشنفکر از دیدگاهِ شریعتی آگاه ترین انسان اندیشمند است ، یک متفکر سیاسیست، او میگوید معنی روشن همینست یعنی انسانی که میداند کجاست ، نسبت به وضع خود آگاهی روشن دارد، بنابران اگر مفاهیم قبلیی را که مغز ما بدان خو گرفته است ، کنار بگذاریم میتوانیم گفت که با تفکیک دو مفهوم ، خدمت و اصلاح و از نظر جامعه شناسی فایده وارزش ، علوم مفید و خدمتگزار میکوشند تا به انسان آنچنان که هست برخورداری تسلط بر طبیعت ، رفاه و دریک کلمه خوشبختی ببخشند و کسانیکه چنین تعهدی را به عهده دارند در یکی معنی عام تحصیلکرده ها یا انتلکچولها هستند و در ورای آن یک نوع خود آگاهی اجتماعی ویژهِ است بنام آگاهی سیاسی که در صورت ایمان و ایدیولوژی ، مکتب اجتماعی ، مسلکی و آرمان خواهی انسانی ،ملی، طبقاتی تجلی میکند و میکوشد تا انسان فرد و جامعه را از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" براند و هدف مستقیمش ، نه آسودگی و خوشبختی وبرخورداری و تسلط او بر طبیعت ، بلکه حرکت ، انقلاب ، کمال و قدرت معنوی انسان و تسلط او بر خویش است، علوم میخواهند انسان را چنان مقتدر کنند تا طبیعت را آنچنان که میخواهد رام سازد و ایدیولوژی میکوشد تا اورا چنان در قدرت اراده، انتخاب ، ایمان و خود آگاهی نیرومند و متکامل سازد تا خود را آنچنان که میخواهد بسازد.انسانکه آزادی و سرنوشت خویش را به نیروی علوم از سه زندان طبیعت ، تاریخ و جامعه رها میکند به اعجاز ایمان و خود اگاهی از دشوارترین زندان خویش یعنی "خویشتن" نجات میبخشد تا خود آفرینندهِ خویش ، جامعه ، تاریخ و جهان خویش گردد.کسانیکه چنین رسالت را در جامعهِ انسانی و در سیر تاریخ بدوش دارند در گذشته پیامبران بودند و بعد از خاتمیت عصر وحی روشنفکرانند.بنابرین روشنفکران بر عکس تحصیلکرده ها یک گروهی مشخص دارای پایگاهِ اجتماعی ممتاز نیستند. روشنفکران بر خلاف تحصیلکرده ها از نظر طبقهِ اجتماعی در برابر یا در کنار توده، مردم یا عوام الناس قرار نمیگیرند زیرا روشنفکری یک صفت بارز معنوی در انسانست نه یک فرم اجتماعی مشخص.روشنفکران الزاماً تحصیلکرده و دانشمند نیستند و میان تحصیلکرده و روشنفکر رابطهِ دو جانبهِ "عموم و خصوص من وجه" وجود دارد . وظیفهِ تحصیلکرده و دانشمند ادارهِ زندگی و پیشرفت قدرت جامعه وبرخورداری و رفاه و بهبودی انسانست. رسالت روشنفکر حرکت زندگی ، هدایت جامعه و دگرگونی و تکامل و به شدن انسانست.دانشمند میتواند سیاسی نباشد ، فاقد آگاهی و درک زمان باشد زیرا او در گوشهِ ازین کاروان عظیم بشری مشغول کار خویشست ووظیفهِ تخصصی خود را انجام میدهد یک جراح، یک طبیب ، یک تکنیسن یا یک مهندس کاروان فقط میتواند کار خویش را انجام دهد بدون آنکه بداند این کاروان به کجا میرود و باید برود.اما روشنفکر زمام دار کاروانست راه و منزلها و مقصد و مبارزه با موانع راه و خطرات و بسیج مردم و همآهنگی معنوی کاروان بر عهدهِ اوست (و سیاسی بودن بدین معنیست) ، نفس وجودواقیعتهای چون ظلم، فقر ،تناقض طبقاتی ، استعمار،استثمار، خیانت یا انحطاط در بطن یک جامعه عامل حرکت ، انقلاب و دگرگونی نیست بلکه احساس اینها ایجاد حرکت و انقلاب اجتماعی میکند وتا آگاهی عمومی نسبت به واقیعتهای تلخ وشیرین وسیاه وسپیدزندگی اجتماعی در وجدان جامعه ، پدید نیاید جامعه میتواند با پنهان داشتن همهِ این عقده ها و بیماریها به زندگی زمستانی وبستهِ خویش قرنها ادامه دهد درینجاست که روشنفکربه عنوان عنصر آگاهِ جامعه متعهد میشود وتعهدش نیز روشنست "وارد ساختن این واقیعتها در آگاهی و احساس مردم و به عبارت دیگر"خود آگاه کردن جامعه".در یک کلام تعهد روشنفکر دادن خود آگاهی به جامعه است.با تقلید صرف ، مطالعهِ کتاب ، آشنایی با دانشمندان ، فیلسوفان و هنر مندان، تحصیل در یکی از مراکز علمی جهان ، میتوان دانشمند ، هنرمند، فیلسوف و یا متخصص شد، اما روشنفکر شدن در نخستین قدم از خود جوشی ، سازندگی ، قدرت تشخیص و استنباط و قضاوت مشخص در برابر واقیعتها جدای ناپذیر است.تحصیلکرده میتواند با جامعهِ که دران زندگی میکند بیگانه باشد، نداند که در کجاست؟ ونشناسد که در چه زمانی زندگی میکند و با کیها زیست دارد. اما روشنفکر! شاخصهِ بارزش ، شناخت حقیقی و مستقیم جامعه اش و تفاهم بامردمش و شناخت زمانش و احساس رنجها ونیازها و ایده آلهای زمانش است.روشنفکر کسیست که بیش از هر چیزی باید تضمین کند که جامعهِ او در چه دورهِ از تاریخ قرار دارد؟یا به عبارت دیگر زمان اجتماعی آن چیست؟جامعه شناس و مورخ تحصیلکرده اند، اینها جامعه وتاریخ را به عنوان دوزمینهِ علمی وعقلی میشناسند اما کیفیت شناخت روشنفکراز جامعه وتاریخش باآنها یکی نیستجامعه شناس کسیست که برای طبقهِ اجتماعی ده ها تعریف علمی میداند، تاریخ تحولات طبقاتی را تحصیل کرده است وروانشناسی طبقاتی را بر اساس نظریات جامعه شناسان معروف جهان خوانده است اما روشنفکر کسیست که طبقهِ اجتماعی خویشرا حس میکند ازان یک شناخت مستقیم وعینی و تجربی دارد ، جنگ طبقاتی را در کتابهای سوسیالیستی و ماخذهای معتبر جامعه شناسی نخوانده است بلکه آنرا درون خود میابد ، برروی پوست و گوشت خویش لمس میکند ، برای جامعه شناسان "توده" ترجمهِ کلمهِ انگلیسی "مس" است و نظرات مارکس و انگلس و بلخانف و لوکاچ ودیگران در مورد آن. اما روشنفکر این حقایق را از چهرهِ مردمی که او میبیند ومیشناسد و در جمع آنانست باز میشناسد. ماخذ علمی او کوچه وبازار وکارگاه ومزرعه وروستاهاو حوادث و آداب و رسوم وزبان ووضع زندگی مردمست.شناخت او از تاریخ نیز با شناخت مورخ یکی نیست.مورخ همه حوادث و شخصیتهای تاریخ را میداند، همه اسناد و ماخذ را میشناسد ، برای او تاریخ "گذشتهِ" است که دران حوادث بزرگ روی داده وقهرمانان بزرگ آمده اند و رفته اند، برای روشنفکر تاریخ حال است، زنده و جاریست ، آنرا در متن جامعهِ خویش ، در رفتار و گفتارو افکاروعواطف و احساسات و همه عادات وآداب ووروش و در اعماق روح خویش حس میکند تاریخ برای او یک ذهنیت، یک خاطرهِ واقیعتهای منتفی شده و مدفون در قرون"خالی" نیست ، عینیت دارد و حقیقتی زنده و گرم و متحرک است ، او خود همچنین متن بکر جامعه اش، تجسم عینی تاریخست ، تاریخ برایش توالی حوادث و تسلسل دوره های زمانی و کرونولوژیک نیست رودخانهِ است که از عمق فطرت و ماهیت نژاد، و ملیت و مذهب و معنویت او سر چشمه میگیردوازتوالی نسلها میگذرد ودر رود جامعهِ او جریان دارد.تحصیلکرده میتواند یک متشبه بیگانه باشد میتواند یک متجدد یا متحجر، مرتجع یا منجمد باشد در قالبهای سنتی و موروثی و محصور در یک جهان بینی تاریک.اما روشنفکر نمیتواند در هیچیک ازین قالبهای متضاد محصور بماند.تجدد و تقدم دو قالب تحمیلیست که تابع شرایط خارجی بوده و بدست عوامل ارثی یاوارداتی بگونهِ ناخود آگاه تحصیلکرده یا عامی را در خود میگیرد اما روشنفکر به علت آنکه آگاه است ، هر چیز راخود انتخاب میکند. روشنفکر تقلید نمیکند بلکه اقتباس میکند وی اگر ارزشهای نوین را میپذیرد به علت آنست که این ارزشهارا کالبد شگافی کرده و به اهمیت آن پی برده است و بدین اساس آنرا آگاهانه میپذیرد و اقتباس میکند نه تقلید واگر وی به پایگاه های سنتی خود باز میگردد این بازگشت اگاهانه است و برای نیل به هدفیست در حالیکه متقدم به علت عدم آگاهی درین پایگاه ها باقیمانده است.گاندی جی که لنگ میپوشد و کفش چوبی بپا میکند و چرح میریسد آن هندی بدوی و منحط نیست وی ازان هندی انگلیسی ماب ، جنتلمن و تحصیلکردهِ که شکسپیر میخواند و راک رول میرقصد مترقی تر و متمدن تر است.قوام نکرومه که هنگام شرکت در جلسهِ سازمان ملل با آن عمامهِ بزگ و لباسهای چیت گلدار و همراهانش با کلاه های سرخ و آرایش های بدوی نیمه وحشی افریقایی به نیویارک میاید و خطابه های خود را به زبان غنایی ایراد میکند ازان جهت نیست که نمیتواند دریشی بپوشد و مثل بلبل انگلیسی بگوید و یا بلد نیست که امروز باید چگونه در مجامع بین المللی اشتراک کند و در نیویارک چگونه رفتار نماید ، تا امریکایی ها ، اروپاییها و میمونکهای مقلدشان بگیند که اینها متمدن نیستند ، آیین زندگی و آیینهای دیگر دیل کارنگی را نخوانده اند ، این گونه رفتار در عقل آسمیلیه های افریقایی و آسیایی نمیگنجد ، این اروپایی و امریکای است که آنرا میبیند و احساس میکند که در برابر یک واقعهِ تازه قرار گرفته است، انسانی را میبیند که در اوج شخصیت و اصالت ، وآگاهی و روشنفکری ودرک مترقی از زمان و تمدن وفرهنگ از افریقا آمده است که کار دستی اونیست ، عروسک خوش ادای مقلد استعمار نیست بلکه خودش است ، انسان دیگریست.آنگاهیکه نهرو وراداکریشنان با تنبان سفید و عمامهِ هندی به اروپا میرود برای آن نیست که پوشیدن دریشی و نکتایی را بلد نیست یا اینکه فرهنگ پوشیدن آنرا بلد نیست بلکه میخواهند به تمدن وفرهنگ اروپایی که مدعی است که فرهنگ و تمدن منحصر به فرد بشری است و بشریت جز پذیرفتن فرم و محتوی آن راهی دیگری ندارد ، به استعمار فرهنگی غرب که مدعیست آسیاو افریقای نیمه وحشی را من متمدن ساخته ام خبر دهد که در هند ملتیست که تسخهِ بدل و تخریف شدهِ دروغین، مضحک و رقتبار شما نیست بلکه خود یک اثز مستقل بشری است با ارزشها، اصالتها ، فضیلتهای متعالی بشری و کیفیت بینش و رفتار و تلقی ویژهِ از جهان و حیات.بدینگونه روشن فکر کسیست که اگر به سنتهای خود بر میگردد و آنرا الگو قرار میدهد آگاهانه است و اگر ارزشهای نوین را میپذیرد آنرا اقتباس میکند نه کاپی که اینهم اگاهانه است. معیار عملکردهای روشنفکر اختیار و اقتباس آگاهانه است در حالیکه معیار عملکردهای الینه شده هاو متجددها تقلید کورکورانه و نا آگاهانه است.
فراخوان کمیسیون تدارک بر گزاری شورای بدخشانیهای مقیم کابل
بسم الله الرحمن الرحیم
مردم مسلمان ، دلیر و سرافرازبدخشان!
همانگونه که شاهد هستیم سر زمین باستانی ما افغانستان وارد مرحله تاریخی و سر نوشت ساز حیات سیاسی و اجتماعی خود شده است که به یاری جامعهِ بین المللی و تلاشهای همگانی ملت مسلمان افغانستان زمینه های رشد استعدادها ، فرهنگها و بکار گیری امکانات مادی و معنوی و گنجینه های نهفتهِ این سر زمین در راستایی باز سازی کشور ویران شده، شگوفای اقتصادی، بالندگی فرهنگی و تفاهم و یکدیگر فهمی سراسری ساکنان این خطه فراهم گردیده است. نهادینه شدن ارزشهای چون آزادی بیان،مردمسالاری، رشد نهاد هایی مدنی، شگوفایی اقتصادی و هماهنگی سراسری اهدافی اند که به آسانی بدست نمی آیند. برای تحقق بخشیدن برین آرمانهای والا وایفای نقش سازنده، موثر و هماهنگ افراد جامعه در روند بازسازی زیر بنایی ، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان، درپرتوقوانین ومقرره های نافذهِ کشور به ایجاد مجامع و نهاد های که بتواند تمام فعالیتهای ثمر بخش و سازندهِ اتباع این سر زمین را در یک مسیر هدفمند و پویا استقامت دهد نیاز مبرم احساس میشود. به همین نیت شماری از فرزانگان، علما ، متنفذین ، فرهنگیان، روشنگران، کار گران ، دانش آموزان، دانش جویان اعم از زن مرد و در یک کلام نمایندگان تمام اقشار ولایه های اجتماعی بدخشانزمین بدین نتیجه رسیده اند تا جهت هماهنگ نمودن فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی بدخشانیان،استحکام روابط بین آنها ، مقابله با نارسایی های عدیدهِ اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی، رشد استعداد های بالنده بدخشانیها در عرصه های مختلف، بوجود آوردن روحیه برادری و ایجاد هر چه بیشتر تفاهم و همدیگر فهمی بین بدخشانیهای مقیم کابل و تامین روابط موثر و نهادین آنها با نهاد های اجتماعی و فرهنگی دیگر ساکنان کشور، به ایجاد یک نهادی اجتماعی فرهنگی فراگیر به اشتراک تمام بدخشانیهای مقیم کابل بدون در نظر داشت ملیت ، زبان، جنس، مذهب، وابستگیی سیاسی، طبقهِ اجتماعی و سایر اختلافات و امتیازات ضرورت مبرم احساس میشود. ما باور کامل داریم که بدخشانیهای فرهنگ دوست ، مبتکروپویای مقیم کابل با پی ریزی این نهاد اجتماعی از یکسو میتوانند به بازتاب افکار، خواستها و آرمانهای انسانی و هدفمند خود نایل آیند و از سوی دیگر سرمایه های مادی و معنوی راکد و اندوخته شدهِ خود را بصورت هماهنگ و موثر در راستایی شگوفایی و باسازی ساختار اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی و زیر بنایی کشور بکار بیگیرند.سر زمین تاریخی ، باستانی و همیشه پویای بدخشان که در گذشته های نه چندان دورمرکز تمدن و فرهنگ و ثقافت و تجارت و سیاست و بالندگی در این خطهِ دنیا بود در قرون اخیر بنا بر نداشتن راه های مواصلاتی و نبود دسترسی به مراکز شهری و بازرگانی به حاشیه رانده شد که علت اصلی آن اگراز یکسو نبود راه های مواصلاتی و کوهستانی بودن بدخشان بود ازجانب دیگر عدم پویایی، عدم هماهنگی نخبگان بدخشان توام بابی توجهی و بی مبالاتی دولتمردان گذشته بوده است.اکنون که کشور ما دارد وارد مرحله نوینی از سیر تاریخی خود میشود فرزندان برومند بدخشان زمین با متمرکز نمودن امکانات و توانمندیهایشان برمحورهمگرایی و پیوند های فشرده در تحقق حقوق، حقه مردم و محیطشان،میتوانند بیشتراز هر زمان دیگر تلاشهای ثمر بخش را بخرج داده، با صدای یکپارچه و رسادرسطح ملی وکشوری منحیث یک کتلهِ نیرومند وفعال عرض اندام نمایند تا باشد که نقش چشمگیر و بالندهِ را در بازسازی کشور و بهبود وضع اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی خود و سرزمین خود بازی نمایند.با چنین امیدواری از تمام بدخشانیهای مقیم کابل صمیمانه آرزو میبیرم تا جهت بحث روی میکانیزم و چگونگیی ایجاد چنین یک نهادی فراگیر، با حضورخود جلساتی مقدماتی را که هفتهِ یکبار بدین منظوردایر میشود، رونق هر چه بیشتر داده و باابراز نظرهای معقول و طرحهای سازندهِ خویش ماراافتخار بخشند.
اگر میخواهید دیگر تنها و بی یاور نباشید
اگر میخواهید دیگر در حاشیه قرار نگیرید
اگر میخواهید از یک موضع مستحکم و مطمًن در قضایا داخل شوید
اگر میخواهید سر نوشت خود را با سر نوشت مردم و سر زمین تان گره بزنید
اگر میخواهید در نقش یک انسان مبتکر، رسالتمند وسازنده زندگی کنید
اگر میخواهید خوشی هایتان را با دیگران قسمت کنید
اگر میخواهید دیگران در غمهایتان شریک شوند
اگر میخواهید دست نگر ، در مانده ، نا توان و طفیلی نباشید
اگر میخواهید در معاملات سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، ملی و منطقوی دست بالا داشته باشید
بیایید با ارا ده آهنین و عزم کوهواره طلسم فر هنگ " نمیشود" را که مانند یک بیماری روانی همه گیر بر روح و روان بدخشان سر افراز ، ولی دردمند مسلط گردیده است، بشکنیم ، و در عمل نشان دهیم که "میشود"و خوب هم میشود اگر انسان هدفمند همت کند، اراده کند و پشت کار داشته باشد تحمل پذیری و از خود گذری داشته باشد. خوب میشود اگر ما یکدیگر خود را تحمل کنیم و به یکدیگر خود ارج بگذاریم.
بیایید دست بدست هم داده با اختلافات سلیقوی ، گروهی ، مذهبی ، تنظیمی ، حزبی ، منطقوی و... وداع کنیم .
هما نگونه که جویباران و چشمه ساران دامنه های هندوکش و پامیر باهم پیوسته کوکچه و جیحون را ساخته اند،ما و شما هم !
از هر تیره و نژادی که هستیم، از هر ریشه و تباری که هستیم، بهر مکتب و مذ هبی که تعلق داریم، از هر سر چشمه که آب میخوریم.
بیایید همه یکپارچه و یکدست کمر همت بر بندیم تا بدخشان متحد و نیرومند را اساس گذاریم .
بیایید بدخشا ن نیرومند را پایه گذاری کنیم تا درساختار افغانستان مستقل و آزاد فردا نقش کلیدی داشته باشیم.
بیایید وحدت هندوکش و پامیررا نرد بان ساخته بر بام دنیا گام گذاریم .
آنگاه با وسعت نظر و د ید بلندخواهیم یا فت که ما همه میوه یک باغیم ،و زاده یک خاک .
بیایید همه یکدل و یک زبان گرد هم آییم.بیایید همه با هم در یک فضای صمیمی و یکدلی پیمان وحدت و یکرنگی بندیم.
آگاهانه بیاندیشم ، شجاعانه گرد هم آییم ، عاقلانه تصمیم گیریم و جسورانه عمل نماییم.
جهت اخذ معلومات بیشتر با تیلفونهای زیرین میتوانید تماس گیرید:
0799300341-0799182323 070281271- 0799305459-0799222639-0799466460