تبليغاتX
صدای بدخشان - شماره 15

سال سوم/شماره پانزدهم   صدای بدخشان   7/11/1385

 هفته نامه صدای بدخشان مشترک می پذیرد

در صدای بدخشان اشتراک نماييد و هفته نامه خويش را از مراکز توزيع در مرکز و ولايات به دست آوريد.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغاني

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغاني

براي محصلين و متعلمين: نصف قيمت

اشتراک کنندگان مي‏توانند وجه اشتراک را به نمايندگي هاي توزيع هفته نامه در مرکز و ولايات تحويل داده و هفته نامه خويش را از همان مرکز توزيع به دست آورند.

 

سرمقاله

 

بعد از حوادث 11 سیپتامبر   برای نخستین بار در تاریخ کشور ما بعد از دو نیم دهه جنگ ، ویرانی و برادر کشی  چانس استثنایی برای مردم رنج دیده افغانستان میسر شد تا بتوانند اازین فرصت در راستایی باز سازی کشور ویران شده واقتصاد نابود شده  خویش حد اعظمی بهره برداری را نموده و زمینه را برای ایجاد تفاهم سراسری ، وحدت ملی واقعی نه شعاری  و نهادینه کردن فرهنگ شهروندی و مسئولیت پذیری ، بجای قوم پرستی ، قبیله گرای  و تفرقه افگنی  ، مساعد نمایند.

بعد از توافقات بن مردم ما بدین باور بودند که دوران تیره بختی ساکنان این سر زمین به سر رسیده و در جریان چند سال آینده تمام زخمهای  وارده بر پیکرهِ فرهنگ و اقتصاد و ساختار های زیر بنایی جامعهِ ما مرحم گزاری شده و التیام میابند.

اما صد درد و صد دریغ که چنین نشد ، بعد از اعلام پرداخت کمکهای سخاوتمندانهِ جامعه جهانی به افغانستان از یکطرف افراد فرصت طلب و استفاده جو از سراسر جهان با به دوش کشیدن ژنده موسسات خیریه و انجیو و نهاد های جامعهِ مدنی مانند مور و ملخ به افغانستان سرازیر شدند و از سوی دیگر کشور های کمک کننده بنابر ضرب المثل مشهور" بز در غم جان کندن و قصاب در غم چربو" از یکسو مهره های بی کفایت و ناتوان افغانی الاصل وابسته به خود را در پستهای کلیدی دولت به عنوان سهمیه نصب کردند و از سوی دیگر اتباع بیکار و بی بند و بار خود را که در کشورهای خود کار مناسب حال خود نداشتند در هئیت کارمند موسسات و دفاتر ملل متحد بر شانه های مردم بیچاره ما تحمیل نمودند از جانب دیگر رهبران افغانستان خصوصاً احزاب که در گذشته بنام میانه رو شهرت داشتند بیشتر پستهای  مهم و پول سازدولتی را بین خود تقسیم نموده وباز هم افراد بی کفایت ، ناکارا و غیر متعهد به افغانستان را بر دولت تحمیل کردند.

چنانیکه این افراد تحمیل شده بر دولت حتی حاضر نبودند در بدل کرسیهای وزارت و بالاتر ازان حتی به شکل ظاهری هم که شده از تابعیت خویش بگذرنداز همان روز نخست آغاز کار دست به استخدام افراد وفادار به خود از تیپ خودشدند درحالیکه تمام هوش و فکر شان به سرزمینهای بود که خانواده هایشان درانجا زیست داشتند بیشتر توجه خویش را در جمع آوری پول نمودند و کمتر را به مردم ، که در نتیجه هرکدام دست به ایجاد انجیو ویا شرکت ساختمانی زدندو بودجه های کمکی را با دوستان خود تقسیم نمودند.

همانگونه که امروز شاهد هستیم میلیارد ها دالر در جریان پنج سال گذشته مصرف شد اما آنچه را که مردم ما توقع داشت انجام نپذیرفت.

جالبتر ایسنت که هر کدام ازین شایسته سالار ها زمانیکه بر پشت پردهِ تلویزیونها ظاهر میشود با چنان طمطراقی از کارکردهای خود صحبت میکنند و سنگ صداقت را بر سینه های خود میزنند که بیننده ها خجالت میکشند و بر جرئت شان آفرین میگویند.

از سوی دیگر عدهِ تاجران بی احساس افغانی زمینیکه تنور را گرم دیدند وارد افغانستان شدند و به عوض اینکه دست به احیای فابریکات و پر.وژه های تولیدی بزنند تاسیسات را ایجاد نمودند که فقط کارآنها جمع آوری پول از افغانستان و انتقال آن به خارج شد.

فقط شرکتهای مصرفی را ایجاد نمودند تا در جریان چند سال پولی را که از دست موسسات و شایسته سالاران جان بدر برده بود آنها جاروب نمایند که چنین کردند نتیجه همان شد که در کشور مانند افغانستان تا کنون 5 شرکت تیلفون ایجاد شده و هنوز هم دو قرت ونیمش باقیست.

با کمال تاسف امروز که ما بر گذشته نظر اندازی می نمائیم می بینیم که بسیاری فرصت ها را از دست داده ایم.

با جرئت میتوانیم بگوئیم که  بخش اعظم کمکها توسط تیمی از نامردان وطنی و ولگردان خارجی تاراج شده ، غارت شده، حیف و میل شده است ، بدانگونه که قسمت اعظم مردم ما از حضور قوای حفظ صلح ملل متحد در روز های نخست سقوط طالبان استقبال کردند دیگر بیشتر مردم افغانستان در مقابل حضور این نیروها حساسیت پیدا کرده اند.

نیروهای طالبان که در سالهای نخست بعد از سقوط هرگز کسی در مورد ظهور مجدد شان اندیشه نمی نمود بیک خطر جدی مبدل شده است زیرا کارکردهای تیم حاکم و دوستان خارجی شان زمینه را برای سرباز گیری مجدد آنها مساعد ساخت و حامیان خارجی آنها نیز دوباره دست به تسلیح و تقویهِ آنها زدند.

نتیجه این شد که کشور ویران شدهِ ما ویران باقیماند ، وحدت ملی تامین نشد ، تفاهم ملی به وجود نیامد ، تب گرم قومگرایی ، فرقه گرای و اختلافات سمتی و سلیقوی بالا گرفت، امنیت روز به روز عوض اینکه بهتر شود بد تر شد ، اعتماد مردم روز به روز نسبت به دولت و نیروهای خارجی کمتر شده رفت و کشور یک بار دیگر در پرتگاه سقوط قرار گرفت.

هیچ شکی نیست که اگر دیر تر بجنبیم و کارگردانان سناریوی فعلی ستراتیژی خود را تعغیر ندهند دیر یا زود شایسته سالاران افغانی الاصل در حالیکه هزاران برابر عایدات مهاجرت و معاش سوسیال خویش بودجه های کمکی را به جیب زده اند باربندی خواهند نمود یا اینکه در هئیت سفیر و نماینده افغانستان در کشور های خارجی کشور را ترک خواهند نمود و درانجا دوباره ترانه شایسته سالاری را سر خواهند داد که پیشقراولان آنها مانند وزرای داخله و ترانسپورت قبلی نمونهِ خوبی هستند برای مردم ما ، خارجیها هم خود را در چار دیواری سیمهای خاردار و دیوار های کانکریتی محصور خواهند کرد تناه مردم فقیر و بیچارهِ ما خواهد بود که باز هم دست و گریبان با فقر ، بد بختی ، حملات انتحاری ، آتش سوزی ، نا امنی باقی خواهند ماند.

مدرسه جامع ولسوالی جرم بعد از هشت

 سال هنوز نیمه کاره باقیمانده است

مدرسه جامع ولسوالی جرم یگانه مدرسهِ مرکزی در ولسوالی جرم میباشد که برای سالیان دراز منحیث یگانه مدرسه جمعه خوانی مورد استفادهِ مردم مرکز ولسوالی و روستاهای اطراف آن قرار داشت کا ر اعمار مجدد آن به سالها قبل میگردد آنگاه که شهید قهرمان سید نجم الدین " واثق" فرمانده دلیر ، مبتکر و مشهور بدخشان زنده بود کار اعمار مجدد آنرا آغاز و مقداری هنگفتی پول را جهت اعمارآن پرداخت نمود بعداً چندین بار قوماندانان محلی و حاکمان ولسوالی به نوبهِ خویش پولهای زیادی را بنام مدرسه به شکل اعانه از مردم جمع نمودند و به ادعای خودشان صرف اعمار مدرسه نمودند در حالیکه مردم محل ادعا دارند که این پولها حیف و میل شده است اما حقیقت تلخ اینست که مدرسه  تاکنون همچنان نیمه کاره باقی مانده است ، تاجران محلی و مردم خیر اندیش نیز چندین بار کمکهای هنگفتی نمودند به گونهِ مثال حاجی سرور یکی از اهالی جرم به تنهای 5000 دالر را جهت تمویل مصارف مدرسه پرداخت و به همین ترتیب افرادی زیادی اعانه های هنگفتی پرداختند اما کار این مدرسه هنوز نا تمام باقیمانده است بدین وسیله ازوزارت حج و اوقاف خواهانیم تا اگر درین بخش بودجه داشته باشند جهت تکمیل کار مدرسه جرم بپردازند و هم اگر از آغاز تا کنون کمکی در قسمت اعمار مدرسه نموده اند جهت آگاهی مردم جرم در اختیار ماگذارند تا به نشر سپاریم و گله مندی مردم را ازان وزارت مرفوع سازیم زیرا از آغاز کار تا کنون هیچ مبلغی به عنوان کمک این وزارت به اعمار مدرسه پرداخت نشده است .

گزارشگر : جاويد "روستاپور"

اشتباهات پی آر تی فاجعه آفرین میشود

بدریه "میلاد"

شب جمعه 20 میزان سال 1385 در اثر پرتاب بم طیارات ائتلاف در ولسوالی وردوج ولایت بدخشان یک تن کشته و سه تن زخمی شدند بعد از وقوع حادثه ابراز نظر ها در مورد چگونگی وقوع آن متفاوت بود مقامات دولت محلی بدخشان تلاش کردند تا در مورد سکوت نمایند ،  بعضی حلقات وکارمندان موسسات کوشش مینمودند تا به شکل غیر مستقیم قضیه را به مواد مخدر ارتباط دهند ، مردم افراد پی آر تی را مقصر میدانستند.میر احمد شاه ذیغم ولسوال وردوج ضمن مصاحبه با تلویزیون محلی بدخشان جریان حادثه را چنین نقل نمود : ساعت 3 بعد از ظهر روز پنجشنبه 19 میزان 1385 گروهِ از افسران و سربازان تیم بازسازی ولایتی بدخشان وارد محوطه قوماندانی امنیه ولسوالی وردوج شده و از نوکریوال قوماندانی خواستند که چون انها شب در ولسوالی وردوج میمانند قوماندانی امنیه باید تدابیر امنیتی را اتخاذ نمایند اما نیم ساعت بعد به نوکریوال خبر دادند که آنها عازم بهارک میشوند و نیازی به اتخاذ تدابیر امنیتی نیست اما بر خلاف آن اعضای تیم 20 کیلومتر بالاتر از مرکز ولسوالی وردوج در نزدیکی روستای استرب در فاصله یک کیلومتری یک قبرستان جابجا شده و شروع به فیر های امنیتی نمودند ، ازینکه فیر سلاح آتشزا در ولسوالی رواج نبود مردم محل به تشویش شده گمان بردند که شاید گروهی مخالف به منطقه حمله نموده است  به صوب مکانیکه ازان فیر صورت گرفته بود از پشت بامها فیر نمودند که تیم پی آرتی در نتیجه خواهان کمک هوایی شدند لحظاتی بعد غرش طیارات بم افگن خواب مردم را برهم زد فرمانده خیر الدین یکی از فرماندهان مشهور وردوج که اکنون افسر قوماندانی امنیه وردوج بود با دهقان ، برادر زاده و دو تن از وابستگانش از خواب برخاسته در مسیر سرک پای پیاده عازم نقطه بود وباش افراد پی آرتی شد تا بداند که چه واقع شده است که درین اثنا طیارات بعد از پرتاب نور افگن وی را هدف بم خوشهِ قرار دادند که درنتیجه فرمانده خیر الدین شهید و سه تن از همراهانش زخمی شدند. بعد ازین حادثه مردم محل به خشم امده بالای افراد پی آر تی هجوم بردند که در نتیجه مداخله افراد قوماندانی امنیه وردوج افراد پی آرتی نجات داده شد بعد ازین حادثه وضع امنیتی ولسوالی وردوج که در مسیر سرک منتهی به تاجکستان، پاکستان و چین واقع شده و یکی از امنترین مناطق بدخشان بود به هم خورد و مردم محل اعلان نمودند که دیگر امنیتی برای خارجیها وجود ندارد .ولسوال وردوج علاوه کرد: کسی را تضمین نموده نمیتوانیم.باید متذکر شویم که این بار نخست نیست که تیم پی آر تی باعث بروز حادثه میشود چندی قبل عکسبرداری افراد پی آر تی از زنان قریه قره مغل باعث شد تا وسایط آنان مورد سنگبارن زنان و کودکان قرار گیرد همچنان گشت وگزار افراد پی آرتی در قریهِ کیب ولسوالی جرم باعث شد مردم محل به ظن اینکه آنها میخواهند قبری را بشگافند بالای آنها فیر کنند که در انزمان هم آنها طیارات بم افگن را فراخوانده و پروازهای تهدیدی را در ارتفاع کم انجام دادند که این خود باعث ایجاد نفرت در مقابل پی آرتی در ولسوالی جرم شد. این حوادث زمینهِ خوبی را برای طالیان محلی ساخت پاکستان و حامیان خارجی مهیا مینماید تا فعالیتهای خویش را بر علیه دولت سازمان دهی نمایند و اعمال تخریبی را انجام دهند همانگونه که شاهد بودیم بعد از وقوع حادثهٍ فوق الذکر شب بعدی یک باب مکتب در ولسوالی زیباک به آتش کشیده شد، دوروز بعد ازان حادثه  موتر های پی آر تی در شهر نو فیض آباد مورد حملهِ انتحاری یک خر قرار گرفت ، بعداً دفتر آغاخان در جرم مور دستبرد قرار گرفت کمی بعد تر یک باب مکتب در قریه سوچ ولسوالی جرم به آتش کشیده شد که ذهنیت عامه تما این وقایع را به حرکات پی آر تی مرتبط میدانند همچنان سه هفته قبل موتر پی آر تی یک پسر بچه را در دره وزیر فیض آباد مجروح نمود که باعث شد تا مردم محل با سنگ و چوب بالای موتر های انان حمله نمایند.

باید علاوه کرد که افراد پی آرتی در بیشتر موارد شبها را در کنار قبرستانها ، ویرانه ها و دره ها بدون خبر دادن به مقامات دولتی محلی به سر میبرند که این خود سوءِ ظن مردم را در مورد اهداف آنها روز بروز بیشتر مینماید.در حال حاضر اکثریت مردم بدخشان بدین باورند که اعضای پی آری تی بیشتر به فکر کندن قبرها و نقاط آثار باستانی اند تا آبادی بدخشان.

در حالیکه عدهِ دیگر بدین باورند که این افراد شاید مناطق منابع زیرزمینی و آثارباستانی را علامه گذاری نموده درانجا اشیای قابل شناخت از طیارات را جابجانمایند تا در صورت ضرورت در آینده آنجاها را به سادگی شناسایی نمایند.

بهر حال پی آر تی در بدخشان نه تنها کدام مشکل اساسی را تا کنون حل نکرده بلکه اگر به همین شیوه عمل نماید شاید در آینده مشکلاتی بیشتری را بیافریند.زیرا همانگونه که میدانیم وجود امنیت در بدخشان محصول حضور پی آر تی ویا فعالیت های نیروهای امنیتی نیست بلکه مردم بدخشان اصلاً نمیخواهند آب به آسیاب دشمنان قسم خورده خویش بریزند بهمین دلیلست که تمام بی عدالتیها و نابرابری هارا  تحمل میکنند اما دست بخشونت نمیزنند ورنه شهامت آنان را دنیا در جریان جهاد و مقاومت دید که چگونه در چند کیلومتری خاک شوروی سابق جنگیدند وسر زمینهای خود را حفظ کردند بدون اینکه خودشان یا خانواده هایشان به کشوری دیگری پناه ببرند و در زمان مقاومت هم همین بدخشان بود که به پناه گاه استوار و سنگر تسخیر ناپذیر مدافعان وطن مبدل گشت و گذشته ازان در فرهنگ ستودهِ بدخشانزمین پدیدهِ ننگین مسافر کشی و مکتب سوزی را جایگاهی نیست که اگر چنین حوادثی هم گاهی رخ بدهد عمل کسانی است که بیرون از مرز های بدخشان اند.

یک سوال تا کنون لا جواب مانده که چرا افراد پی آر تی شبانگاه در قبرستانها ، ویرانه ها و دره ها شبانگاه میمانند؟آنها ازین عمل خویش چه اهدافی را دنبال میکنند؟ در حالیکه خارجیها در دیگر ولایات روزانه بدون تانک و زرهپوش حرکت کرده نمیتوانند چرا اینها شبانه به محلات سفر میکنند؟ چرا اینها تلاش مینمایند تا احساسات مردم را تحریک نمایند؟ آیا در میان اینها یا کارمندان داخلی شان افرادی طرفدار طالبان ، القاعده و پاکستان یا مزدوران استخباراتی کشور های دیگر جابجا شده اند؟ اگر چنین نیست پس چرا پی آر تی به صورت شفاف و حساب شده عمل نمیکند؟ چرا به عوش اینهمه ولگردی وضیاع وقت کارهای عمرانی موثر و ستزنده را در پیش نمیگیرد؟ چرا حد اقل همین راه میدان الی شهر فیض آباد را که بیشتر مورد استفادهِ عرادجات خودشان است قیر نمیکنند؟ در جریان اینهمه مدتی که پی آر تی در بدخشان اسکان یافته تا هنوز هیچ کار موثر و بنیادی نکرده است بجز اعمار یا ترمیم چند مکتب یا چند اطاق در شفاخانه.

مابدینوسیله از ریس دولت افغانستان و فرماندهی ائتلاف در افغانستان میخواهیم یا افراد پی آر تی را اصلاح نمایند یا این کودکان بازیگوش را از بدخشان فرا خوانند تا نشود که خدای نخواسته مردم بدخشان در ناگزیری دردناک شوکران تلخ را بنوشند.باید متذکر شد که آقای ذیغم  ولسوال وردوج بعد از انجام این  مصاحبه از وظیفه سبکدوش شد

 

خمیر نارسید ، نان فطیر

"شاهین"

همیشه یک اقلیت کوچک ،عجولُ وذوق زده با احساسات افراطی بیمار گونه جوامع بشری را بکام نیستی کشانده و معضلات بزرگ منطقوی و جهانی را بوجود آورده اند. در زمان کمونستها یک تعداد افراد آنقدر شوقک رسیدن به ایتوپیای خیالی را داشتند که تا زیر پوشهای خود را سرخ کردند ، در زمان مجاهدین تا شهنواز تنی هم پکول جهادی بر سر ماند،  در زمان طالبان کم بود بابای ملت هم ریش بگذارد و دستار سیاه بر سر کند.منظورما اینست که تقلید کورکورانه  و بوزینه وارو ذوق زدگی فرهنگی همگام با شوقک سیاسی همیشه برای مردم افغانستان زیانبار و بی ثمرثابت شده است.ستاژر های نوکار بیتجربه و تنبل کشورهای خارجی و دستیاران عجول و ذوق زدهِ داخلی شان چندین بار تجارب ناکام را در عرصه های مختلف زندگی جامعهِ افغانی پیاده نمودند که جز رسوایی و شکست چیزی به دنبال نداشت.همانگونه که میدانیم افغانستان کشوریست که بر علاوه اینکه سی سال بحران را پشت سر گذاشته است هنوز بیشتر از 80 فیصد مردم آن از نعمت سواد محروم اند.

در طی سالیان متمادی سیستم ادارات کشور با معیارات کتابت کلاسیک به پیش برده شده است.با رویکار آمدن حکومت جدید یکی و یکباره روش اداره تعغیر کرد ، تجارب کاپی شده از کشورهای دیگر در افغانستان دو باره به تجربه گرفته شد. برنامه های ناکام دی دی آر ، پی آر آر و دایاگ و امثال آن عجولانه بکار بسته شد. ارزشهای مانند حقوق بشر ، کرامت انسانی و مردم سالاری منحیث یک ابزار جهت ارعاب رقبای سیاسی بیرحمانه مورد سوء استفاده قرار گرفت، راه اندازی سیمینارها، ورکشاپها و تریننگهای مسخره ، بی معنی و بی هدف مود شد ، بنام ارتقای ظرفیت فقط ظرفیت اقتصادی مجریان برنامه ها بلند رفت و عایداشتراک کنندگان این کورسها و سیمینارها جز یک پنسل و یک کتابچهِ پاکستانی و یک وقت نان باسی هوتل سیرینا و کانتینینتال ودیگر هوتلهای قراردادی و ارتباطی مجریان در مرکز وولایات چیزی دیگری نشد. اما در جریان عملی شدن این سناریوهابر علاوه اینکه صدهامیلیون دالر حیف و میل شد صدمات جبران ناپذیری بر پیکره سیستم اداری و نظامی افغانستان وارد شد هیچ شکی نیست که طراحان این برنامه ها هدفی جز حیف و میل کمکهای جهانی نداشتند.به همین دلیل بود که طوطی وار حفظ کردند و بوزینه سان عملی نمودند در حالیکه هیچگونه دستاوردی مشهودی نداشتد اما عواقب زیانباری را بدنبال  داشت. فرهنگ ایمان داری ، صداقت ، قناعت ووظیفه شناسی که یکی از سرمایه های بزرگ مردم این سر زمین بود که  به علت رشد فرهنگ انجیو زدگی  جای خود را به فرهنگ استفاده جویی ، دروغ گوی ، پروپوزل سازی، بل سازی، جعلکاری و بی تفاوتی در مقابل مردم ، وطن و جامعه داد. در عرصه دی دی آر دیدیم که آنها با حذف افسران و سربازان با تجربه ، تحصیلکرده وبا مورال پسر بچه های جوان و بی مورالی را بر اساس معیارات شخصی و گروهی و قومی در صفوف اردو و پولیس آوردند که دوست دارند فقط عینک دودی بمانند پرتله سیاه بپوشند و باعث آزار و اذیت فزیکی و روانی مردم مظلوم در کوچه و بازار شوند اما در میدان معرکه شاهدیم در حالیکه از حمایه عملی سربازان 38 کشور دنیا بر خوردارند نه تنها کاری را از پیش برده نتوانستند که بلکه نزدیک است دوباره وطن را به دشمن هدیه کنند.

برنامه دایاگ هم قماش دی دی آر دستاوردی نداشته و نخواهد داشت زیرا کسیکه صد میل تفنگ دارد ده تای آنرا تسلیم میدهد اما نود تفنگ دیگر را به روز مبادا نگه میدارد چون او دیوانه نیست که می بیند دشمنش روز بروز مسلحتر وقویتر شده میرود همه دار و ندار خود را بدست کسانی بسپارد خود شان توانایی تامین امنیت خود را ندارند و همیشه آماده باش برای فرار اند زیرا بر اساس گذارشات بدست آمده در 8 جوزا بیشتر وزرای شایسته سالار، متخصص و ووطندوست؟ خود را به میدان هوایی کابل رسانده بودند.از همه دردناکتر بر نامه های پی آر آر یا اصلاحات اداری در دفاتر دولتی و انترویو در موسسات و دفاتر ملل متحد است که به ناحق چنین اسم بدان گذاشته اند زیرا این برنامه هانه تنها ادارات را اصلاح نکرده است بلکه باعث رشد فساد اداری شده است.در قدم نخست اینکه به این بهانه مقامات وابستگان و خویشاوندان بیسواد و بی تجربه و از همه مهمتر بی احساس خویش را ازین شبکه وارد ادارات دولتی و موسسات ملل مستبد و انجیبوها میکنند آنهم با معاشات و امتیازات فوق العاده و از سوی دیگر با اولویت دادن زبان انگلیسی و کمپیوتر دست رد به سینه یک نسل با تجربه و کاردان کشور میزنند زیرا در عصریکه این نسل تربیه شد نه کمپیوتری وجود داشت تا بیاموزند و نه زبان انگلیسی اینهمه بازار داشت تا کورس بخوانند.هدف اساسی ازین برنامه های ناکام و ناقص اینست تا یک تعداد افراد بی تجربه ، کم سواد ، بی احساس و بی معاشرت با سن کم یا دانش و احساس و عاطفهِ کم در راس ادارات دولتی و موسسات بیایند که جز جویدن ساجق ، چشمک زدن و ابرو پراندن کاری را از پیش برده نمیتوانند.همین حالا در بعضی ادارات ریاست جمهوری ، وزارتخانه های که معاش دالری  دارند ، باالاخص و ادارات مربوط به ملل مستبد و انجیوهای دالر خوار با العموم دارند شارلاتان ها و کلاهبرداران حرفوی کم تحصیل یا دارای تحصیلات نیم پی و جوانان بی سوادی را با در نظر داشت این معیارات به کار گماشته اند که اصلاً نمیدانند اداره چیست؟آنها حتی از نوشتن یک مکتوب و رقعهِ مریضی نیز عاجزند فقط انگلیسی بازاری میدانند و کمی هم کمپیوتر تجارتی.اکثر آنها کسانی اند که حتی تا هنوز هویت افغانی ندارند با فرهنگ افغانی هیچ آشنایی ندارند آداب معاشرت و آدمگری را یاد ندارند زیرا یادر غرب تولد وبزرگ شده اند یا در پاکستان که کوچکترین دلبستگی به مردم و کشور ما ندارند در بسیاری موارد عدهِ ازینها سند بکلوریا ندارند اما خود را بنام داکتر و انجنیر و اقتصاد دان و محاسب جا میزنند. زیبنده است تا داستان جالبی را نقل نمایم که درین اواخر در یکی ازوزارت خانه های که دارای معاشات بلند دالریست رخ داده است. چند تن از موسفیدان ولایت هلمند چندی قبل جهت جلب کمکهای یکی ازوزارتخانه ها به وزیر مربوطه مراجعه نمود وزیر او را روانه دفتر ریس یکی از بخشهای حساس مالی که اعطای کمکها را به عهده داشت نمود زمانیکه موسفیدان به آدرس دفتر مذکور رسیدند از پسر جوانی که در عقب یک میز بزرگ و مفشن پشت کمپیوتر نشسته ، گوشی کمپیوتر را در گوش نهاده و در حالیکه شانه هایش میجنبید مصروف شنیدن موسیقی بود پرسید ولوکیه ریس صاب چیرته دی؟ ‍پسر جوان درحالیکه ساجق میجوید گفت: سه غوالی ریس زه یم. موسفیدگفت توکی مکوه خپل مشرته غژ که! پسر گفت: سپین ژیری  ته لیونی شوی یی ریس زه یم. موسفید که وضعیت را چنین دید به همرهان خود گفت زه چه زو ورونو دا دماشومانو دفتر ده ددی کوچنیانو سره کار نه کیجی و دفتر را ترک گفت.آیا این یک عمل منطقی است که فقط بخاطر یاد داشتن اندکی انگلیسی شکسته و کمپیوتر کودکان بیسواد و کلاه برداران نیم چه سواد را در راس کارها قراردهیم و بعد هم آرزوی بهتر شدن اوضاع را داشته باشیم؟اصلاً ما چه نیازی داریم تا تمام کارمندان اداره انگلیسی یاد اشته باشند.داشتن یک یا دو ترجمان درادارات میتواند این مشکل را حل کند گذشته ازان رسم برینست که انسان در کشوری که میرود باید زبان آن کشور را یاد داشته باشد عوض انگلیس شدن 30 میلیون افغان آسانتر نیست تا چند هزار خارجی بی سرنوشت و آواره که در کشور خویش زمینهِ برای کار ندارند زبان مارا یاد بیگیرند؟آیا مردم ایران و کوریا همه زبان انگلیسی میدانند که امروز بم اتوم میسازند؟ هواپیما و موشک میسازند؟ترقی و تعالی زاده دانش ، وظیفه شناسی ، وطندوستی، تعهد، استعداد ، پشت کار و اراده است نه تقلید میمون وار.البته منظور ما این نیست که ما زبان یاد نگیریم و کمپیوتر ندانیم یاد داشتن هر زبانی خود یک نعمت است و آموختن کمپیوتر درعصر حاضر یک وجیبه است اما میگویند مسلمانی آهسته آهسته. نمیشود که ره صد ساله را یک شبه طی کرد.

ما نمیگوئیم که زباندانها و کمپیوتر دانها را مقرر نکنید . نه چنین نیست  مقرر نمائید اما آدمهایش را.ما باید انگلیسی دان و کمپیوتر دانی را در ادارات دولتی و موسسات ملل مستبد و انجیبوها بگماریم که بر علاوهِ این دو امتیاز از همه مهمتر آدم باشد به وطن و مردم خود تعهد داشته باشد، اخلاق داشته باشد ، شعایر فرهیختهِ ما را احترام بگذارد،   سواد داشته باشد ، دیپلوم داشته باشد ، تجربه داشته باشد و از همه مهمتر وجدان داشته باشد وبه افغانستان و مردم آن دلسوزی داشته باشد هرزه نباشد ، ولگرد وبد اخلاق نباشد ، بی هویت و خود فروخته نباشد.جالبتر اینست که در بسیاری موارد سویه تحصیلی کسانی که در بورد امتحان ادارات و موسسات مینشینند به مراتب پائینتر از سویه تحصیلی امتحان دهندگانست بسیار دیده میشود که یک دوازده پاس از لیسانس امتحان میگیرد زیرا او گماشتهِ مقامست و باید کسانی را تائید کند که مقام میخواهد. از جانب دیگر همه میدانیم که در جریان چهار سال گذشته بیشترین کمکهای افغانستان را موسسات مربوط به ملل متحد و انجیوها گرفتند و غارت کردند همین حالا بیشترین کارکنان این موسسات را افراد کم سواد با تحصیلات نا تمام ، سواد مسلکی ناکافی و تجریه صفری در عرصه های مسلکی تشکیل میدهند که فقط چند کلمه انگلیسی تشریفاتی را میدانند که زیاد تر در امور چاپلوسی و موزه پاکی ازان استفاده میشود و از کمپیوتر هم فقط با ویدیو گیم و ایمیل و چتینگ آشنایی دارند فقط دلیل که این افراد بصورت دوامدار مورد قبول موسسات اند آنست که در اختلاس بودجه و ساختن بیلهای دروغین و اسناد مصرفی مهارت دارند و حق داری خوب برای خارجیهای از خود بیسواد تر مینمایند فراموش نکنیدبیشتر خارجیهای که در افغانستان برای کار در موسسات ملل متحد و انجیوها میاید مانند بیشتر اندیوالهای داخلی شان همان از زیر دار گریختگیهای اند که در کشور خود شان برای شان کار پیدا نمیشود در غیر آن انها مگر دیوانه اند که جان خود را به خطر انداخته پا در میان آتش گزارند و با دیدن هر خر خرجین دار دل از دلخانه شان کنده شود، لب بحر و شامپاین اروپارا رها کرده در دفاتر فیض آباد با اندیوالهای داخلی شان با صد ترس و لرز ودکای روسی را در چاینک بخورند. بنابرین مردم ازینکه میبینند کارمند داخلی با وجود اختلاس و غارت بودجه ها سالیان دراز در موسسات ملل مستبد و انجیوها میماند و حتی ترقی میکند متعجب نشوند زیرا این موسسات کسانی را کار دارند که خوب موزه پاکی نمایند و خوب مزدوری و هم خوب پیداگری و حقداری.

پس اگر میخواهید واقعاً این وطن را نجات دهیم ، بیائید دانش را معیار قرار دهیم ، تجربهِ مثبت را معیار قرار دهیم ، صداقت ووطندوستی را معیار قرار دهیم ، آدمیت و مردانگی را معیار قرار دهیم ، استعداد و فضیلت را معیار قرار دهیم و اگر کسی اینهمه را داشت و این دو را هم داشت چه بهتر در غیر آن به بهانهِ کمپیوتر و زبان از ادارات حمام زنانه نسازیم.در غیر آن نان حاصله ازین خمیر همیشه فطیر است اگر معیار فقط زبان خارجی و کمپیوترباشد در کشور های غربی سگها خوب انگلیسی میدانند و میمونها هم کمپیوتر . بهتر است آنها را بیاریم و درین سرزمین بلا کشیده بکار گماریم که اگر فایده  به مردم نرسانند ضرری هم نمیرسانند و بیک لقمه نان قناعت میکنند و به مرض شکر هم دچار نیستند .

اینجیبو ها چنین می کنند

منیژه "بهار"

 

همانگونه که براي خوانندگان محترم صداي بدخشان ، خصوصاً بدخشانيهاي فقير و محروم وعده داده ايم يکي از وجايب ما رساندن صداي حق طلبانهِ مردم بدخشان به گوش مقامات دولتي،  نهاد هاي مسئول و مردم شريف افغانستانست ما ميخواهيم بر علاوهِ اينکه خدماتي ارزندهِ را در راستايي معرفي تاريخ ، فرهنگ ، اقتصاد ، منابع بشري و ارزشهاي معنوي بدخشان نمائيم نارسايي ها ، حق تلفيها ، ستمها و مصائب را که توسط ارگانهاي دولتي ، قلدران محلي ، موسسات داخلي و خارجي  در دوردست ترين نقاط بدخشانزمين بالاي مردم بدخشان تحميل ميشود آشکار نموده و حقايق را درين موارد نمائيم.هدف ما از نشر حقايق در مورد موسسات وادارات اينست تا حد اقل مردم ازانچه که در رابطه با آنها وسر زمين شان ميگذرد با خبر شوند و همچنان آگاهي يابند که دولت و جامعهِ جهاني براي بدخشان بودجه هاي هنگفتي تخصيص ميدهند اما اينکه عده از افراد استفاده جو آنرا به هدر ميدهند اين کوتاهي مردم ، روشنفکران و نخبگان بدخشان است.

ما با هيچ شخص ، نهاد ، موسسه و اداره دشمني شخصي نداريم و در بسياري موارد حتي افرادي را که درين نشريه نام شان را درج مينمائيم نميشناسيم و شايد هرگز نديده باشيم تنها متکي بر اسناد و مدارک بدست آمده ازين ادارات که به شکل داوطلبانه توسط فرزندان با شهامت بدخشان بدست ميايد حقايق را نشر ميکنيم اگر ادارات و موسسات مورد بحث در مورد دفاعيهِ مستندي داشته باشد صداي بدخشان آماده است تا آنرا نيز بدون کم وکاست نشر نمايد.نشر ارقام مستند در مورد موسسهِ کف در شماره 14 صداي بدخشان مورد استقبال بينظير مردم بدخشان قرار گرفت و کار بجاي رسيد که اين شماره کاملاً ناياب و ايجاب نشر مجدد را ميکرد که اين خود نمايانگر آنست که مردم علاقمند افشاي حقايق هستند هر چند يکي دو تن از کارمندان محلي بدخشاني اين موسسه که شايد تازه مزهِ معاش دالري را چشيده باشند و يا اينکه از توقف کار موسسه مذکور و از دست دادن معاشات خويش ترسيده بودند هارت و پورتي نموده بودند که ما به اين دوستان خاطر نشان ميسازيم که عزيزانم براي ما منافع عامه در نظر است نه معاش شما ،  ما که درين راستا منافع خود را فدا ميکنيم منافع يک تن و دو تن را نيز به هيچ ميگيريم گذشته ازان شما هراسان نشويد مبارزه ما جهت احقاق حقوق حقهِ اکثريت مردم است که شما هم در جمع همان مردم هستيد ما ميخواهيم کدرهاي بدخشان جاي خويش را در تمام ساختار هاي اجتماعي ، مسلکي و فرهنگي بيابد اگر شما هم کدر باشيد و بر اساس دانش ، و شايستگي انتخاب شده باشيد نترسيد اما اگر گزينشتان بر اساس شناخت وواسطه و توطئه باشد حق داريد پريشان شويد.اينک درين شماره ارقامي را که در مورد ترکيب پرسونل دفتر مرکزي موسسه "ميديار" در فيض آباد بدست آورده ايم به نشر ميسپاريم و ضمن آن از تمام بدخشانيهاي آگاه ، رسالتمند و با وجدان که شهامت فدا کردن منافع شخصي را در پاي منافع ملي دارند ميطلبيم اگر اسناد يا معلومات موثقي را در مورد وجود خويشخوري ، قومگراي ، اختلاس ، حق تلفي ، بيعدالتي موسسات دولتي ، ملي ، بين المللي  در بدخشان دارندبما ارسال دارند ما آنرا به اطلاع تمام ملت شريف افغانستان ميرسانيم.

داکتر محمد يوسف از ولايت کنر پروجکت مينجر دفتر ميديار با معاش ماهانه 1200 دالر

داکتر عطاء از ولايت لغمان سوپروايزر کلينيک بهارک با معاش 800

عبد الجبار از ولايت کنر فارمسي مينجر دفار ميديار 550 دالر

داکتر منيب از ولايت ننگرهار سوپروايزر کلينيک راغ با 800 دالر معاش

رفيق از ولايت لغمان آمر کلينيک خواهان 900 دالر معاش

بگونهِ که ميبينيم تمام افراد کليدي اين موسسه در بدخشان از يک سمت است و اين بدين معني است که رهبري اين موسسه شديداً قومگرا است و معيار اساسي براي انتخاب افراد برايشان قوميت و گرايشهاي محلي است در غير آن چرا در ميان اينهمه پرسونل چند کدر بيچارهِ بيواسطهِ بدخشاني را نمي بينيم.

راستي بياد داشته باشيد که ما قوم گرا و منطقه پرست نيستيم و منظور ما اين نيست که افراد غير بدخشاني در بدخشان کار نکنند زيرا ما معتقديم که افغانستان خانهِ هر ساکن اين سر زمين است و هر تبعهِ اين سر زمين حق  دارد در هر نقطهِ کشور بر اساس لياقت  شايستگي ، دانش و استعداد خويش وظيفه اجرا کند بلکه منظور ما اينست که با وجود موجوديت هزاران کدر تحصيلکردهِ بدخشاني چرا حضور بدخشانيها در موسسات کمرنگ است و چرا مسئولين موسسات وافراد کليدي آنها همه از بيرون ميايند؟

ما ميگوئيم که اگر شما در بدخشان افراد هموزن همين کارمندان تان را نيافتيد افراد را از ديگر مناطق بياوريد اما افراد شايسته را ، تحصيلکرده را بر اساس معيارات قبول شده اداري و مسلکي.

ما ميگوئيم زمانيکه يک موسسه 5 تن کارمند خويش را بيرون از بدخشان در پستهاي کليدي بدخشان ميگمارد بايد در  مقابل 5  کدر بدخشاني را در موسسهِ خود در ولايات ديگر يا در کابل بکار بگمارد دعوي ما درينجاست ما خواهان حق خود هستيم نه اتلاف حق ديگران.

ما طرفدار انکشاف متوازن در تمام عرصه ها هستيم ما صريحانه ميگوئيم که حق بده ، حق بيگي ، آشناي ات مفت. برادر در تمام اسناد دولت موسسات و کشور ها يک بودجه بنام بدخشان راجستر ميشود ، اسناد مصرفش بنام بدخشان مجراي داده ميشود اما بيشتر از 80 فيصد آنرا چرا غير بدخشانيها بنام معاش ، کرايه و سفريه ، کرايه خانه، سواري موتر حيف و ميل نمايند؟

ما حتي در مورد پرسونل بدخشاني بعضي موسسات هم سوال داريم همين حالا موسساتي است که مسئول آن بدخشانيست و تمام افراد را بر اساس معيارات خويشاوندي و پيوندهاي شخصي و حتي مذهبي بر گزيده است نوبت انها هم خواهد رسيد اما فعلاً از غير بدخشانيها شروع کرده ايم اما انها هم گوش به آواز باشند زيرا هدف ما اصلاح جامعه است.سوال درينجاست که چرا موسسات بيشتر پرسونل کليدي خود را از افراد خارج بدخشاني  باخود مياورند.

زيرا که اگر بدخشانيها در داخل دفتر باشند اختلاس آنها افشا ميشود و هم خويشاوندان و اقارب بي کفايت و بي سرنوشت آنها همچنان بيکار ميماند سوال ديگر درينجاست که کدام مرجعي قانوني اسناد تحصيلي ، سوانح ، تجربه و سابقه کار اينهمه را ارزيابي نمود؟

همه ميدانيم زمانيکه يک پروژه يا بودجه بيک ولايت کمک شد بايد مردم ساکن در آن محل از تمام مزاياي پروژه به شکل متوازن استفاده نمايند و بودجه بايد در خدمت مردم همان ولايت قرار گيرد در حاليکه اکثر موسسات موجود در بدخشان از دريور گرفته تا گارد و مامور و محاسب و داکتر و انجير را باخود مي آورند.مگر در بدخشان قحط الرجاليست؟ آيا درينجا اگر داکتر و انجنير پيدا نشود گارد ومامور و محاسب و دريور هم پيدا نميشود؟ درحاليکه همين حالا بدخشان يکي از جملهِ ولاياتيست که بيشترين کدرها و متخصصين را در تمام عرصه ها دارد. همين حالا صدها داکتر و انجنير و حقوقدان و اقتصاددان و ديپلوم و ماستر بدخشاني در سراسر کشور و به خصوص در کابل بي سرنوشت و بيکار اند.

چرا کدر هاي بدخشان بکار گماشته نميشوند تا حد اقل اگر از ترس خدا نباشد از شرم مخلوق براي وطن خود کار نمايند .

موسسات داخلي و خارجي که در بدخشان کار ميکنند بايد در قدم نخست کارمندان مسلکي و غير مسلکي خويش را از بدخشانيها بيگيرند زيرا پروژه براي در صورتيکه افراد مسلکي از بدخشان نيافتند که اين ابداً ممکن نيست افراد غير بدخشاني را بر اساس اهليت ، شخصيت ، دانش، اخلاق و تجربه بکار گمارند نه بر اساس روابط ، قوميت و پيوندها. زيرا اين پروژه ها براي بدخشانيها و بدخشانست اگر يک هدف پروژه بازسازي است هدف ديگر آن کاريابي براي مردم محل است.نه اينکه مانند نيشکر شيره اش را ديگران بنوشند و چوبش براي بدخشانيها برسد.

ما از نمايندگان بدخشان در مجلس نمايندگان ، مجلس سنا ، شوراي ولايتي و مقامات دولتي بدخشان مصرانه خواستاريم تا در قسمت شيوهِ کار ، ترکيب کارمندان ، موثريت پروژه ها و چگونگي مصرف بودجهِ موسسات داخلي ، خارجي و ملل متحد در بدخشان دست به کار شوند در غير آن عده عوام فريب و استفاده جو تمام بودجه هاي تخصيص داده شده به بدخشان را تاراج نموده و راهي خانه هاي خويش ميشوند و در پايان کمپاين بازسازي افغانستان ، بدخشان همچنان ويرانه باقي خواهد ماند و از آنعده بدخشانيهاي که با اين موسسات در معامله هستند ميخواهيم به خاطر نفع شخصي ناچيزي که ازين معاملات ميبرند اعتماد و اعتبار مردم بدخشان را به ليلام نگذارند و از مردم بدخشان ، روشنفکران بدخشان ، نخبگان بدخشان ميخواهيم تا در مقابل چنين رويدادهاي بي تفاوت ننشينند و مانند سنگها بيصدا نباشند زيرا اين بودجه ها حق آنهاست که ديگران به يغما ميبرند. با استفاده از شيوه هاي معقول و مسالمت آميز با اين فساد فزاينده به مبارزه بر خيزند و صداي خويش را به گوش مسئولين برسانند زيرا حق داده نميشود بلکه گرفته ميشود.

همچنان از کارمندان صحي بدخشان اعم از داکتر و نرس گرفته تا کارگر صحي و قابله به شمول زن و مرد خواهانيم تا با ايجاد اتحاديه سراسري کارمندان صحي بدخشان منحيث يک نهاد قانوني کمر همت بندند که بدينوسيله از يک طرف از حقوق حقهِ خويش به صورت منسجم ، هماهنگ و دسته جمعي دفاع نمايند و هم حقوق مردم بدخشان را در عرصهِ  عرضهِ خدمات صحي بخوبي به آنها برسانند.

يک نکته را ميخواهم در آخر اضافه نمايم که استدلال بسياري از مسئولين و بازيگران اصلي موسسات در قسمت گزينشها اقارب ووابستگان شان خارج از بدخشان در موسسات خويش بي کفايتي و کم کاري بدخشانيها بود ه است به گونهِ مثال انها استدلال مينمايند که يک داکتر بدخشاني حاضر نيست به عوض يک داکتر غير بدخشاني در يک ولسوالي کار کند اما ما ميگوئيم عزيزم شما در کجا همان 1000 دالر معاش را براي بدخشاني داديد و او حاضر بکار نشد؟ شما معاشات را درجه بندي نموده ايد در جايکه براي خويش 1000 دالر ميدهيد براي بدخشاني 150 دالر در نظر ميگيريد پس طبيعي است که او در حاليکه اين ستم مشهود را ميبيند با دلگرمي کار نمکيند گذشته ازان شما کدرهاي تحصيلکردهِ  بدخشانی جوياي وظيفه را از کابل سراغ کنيد نه در بدخشان. امروز شهر کابل به ذخيره گاه کدرهاي تحصيلکردهِ بدخشاني مبدل شده است. اگر شما انصاف داشته باشيد کدر هاي تحصيلکرده بدخشان نه تنها تمام ادارات و موسسات بدخشان را بسنده است که چندين ولايت ديگر را هم ازين لحاظ اکمال ميکند.

ده ها باب مرغانچه عصری در بدخشان اعمار شد

همانگونه که خوانندگان ما از طریق رسانه ها اطلاع حاصل کرده اند و در شماره قبلی صدای بدخشان مطلبی به ارتباط اعمار 46 مکتب از کمکهای بانک جهانی زیر نام پروژه ایکویپ نشر شد.ما دران مطلب از مقامات مسئول خواسته بودیم تا در برنامه های خود تجدید نظر نمایند و به عوض اعمار مکاتب چهار صنفی خامه که دیگر در بدخشان کاربردی ندارد مکاتب پخته 8 و 12 صنفی بسازند اما از قرار معلوم کارگردانان این برنامه گوش شنوا نداشتند و برنامه اعمار مکاتب خامه را عملی کردند به استثنای چند مکتب محدود  8 صنفه (با بودجهِ یک لک دالری) که به شکل (نيم دلمل) پخته اعمار میشود بقیه تمام مکاتب به شکل چهار صنفه ( با مصرف 32000 دالر ) و هشت صنفه ( با مصرف 50000 دالر ) از مواد خام اعمار شده است که در اخر با آهن پوش نمودن و رنگ روغن کردن این تعمیرها را بازارگیر و فریبنده ساخته اند.جالبتر اینست که بیشتر مکاتب در جا های اعمار شده که هیچ نیازی برای اعمار شان درانجا نبوده است به گونه مثال دز فاصله 5 کیلومتری شهر فیض آباد یک مکتب 4 صنفه خامه به مصرف 32000 دالر در مجاورت یک مکتب 8 صنفه پخته اعمار شده است. در قدم اول همانگونه که میدانیم درینجا نیازی به مکتب دهاتی نیست تا این تعمیر 4 صنفه را بکار گیریم و گذشته ازان اگر دلیل اعمار مکاتب از محصولات محلی است پس چرا مکت 8 صنفه به شکل پخته اعمار شد و مکتب 4 صنفه از مواد خام.جالبترین نما را مکتب ولسوالی جرم دارد که بر اساس گفتهِ قراردادی بودجه ان 50000 دالر بوده و قرار است که به یک لک دالر افزایش یابد این 8 صنفهِ خامه در روبروی یک تعمیر کاملاً پخته و اساسی ساخته شده که قبلاً توسط یکی از موسسات دیگر آباد گردیده است که این منظره نمای ولسوالی شغنان افغانستان در مقابل شهر خارق تاجکستان را بیاد میاورد.محمد افضل نوری مدیر لیسهِ غیاثی جرم ضمن ابراز نارضایتی خویش از اعمار تعمیر 8 صنفه مذکور گفت: ما ازکان و کیف اعمار این مکتب آگاهی نداریم و با شیوهِ اعمار ان نیز مخالفیم اما چیزی از دست مان نمی آید کسانیکه این برنامه را طرح کرده اند آنرا عملی میکنند شاید برای آن ها مکتب مهم نباشد بلکه پولی مهم باشد که ازین معامله بدست شان میاید.یکی از قرار  دادی های این مکاتب 4 صنفه تمام مصارف خویش را در حدود 15000 دالر وانمود کرد پس سوال درینجاست که سر نوشت 17000 دالر دیگر چه میشود؟باید متذکر شد که جای اعمار بیشتر این مکاتب نظر به سلیقه وکلای پارلمان و متنفذین و مسئولین محلی انتخاب شده نه نیازمندی منطقه و در بیشتر موارد قرارداد اعمار مکاتب را خویشاوندان ، وابستگان یا شرکای همین افراد گرفته اند. سوال اساسی درینجاست که پول مصرف میشود ، وقت ضایع میشود چرا به عوض 40 مکتب خامه چهار صنفه 10 مکتب پخته هشت صنفه یا دوازده صنفه نساختند؟

نقشهِ بیشتر ازین مکاتب که در کابل ساخته شده به شکل یک مکتب امروزی طرحریزی نشده بلکه مانند مرغانچه های امروزی میباشد به گونهِ که کلکینهای بسیار خورد روزن مانند  با سقف بلند دیزاین شده که به هیچ وجهی روشنایی کافی به داخل اطاق نمیرسد پس بهتر است بگوئیم که در بدخشان 46 مرغانچه اعمار گردیده است نه مکتب.

 

روزنامه بدخشان بعد از 60 سال فعالیت سقوط کرد

روزنامه دولتي بدخشان يگانه رسانه چاپي در طول چندين دهه در ولايت بدخشان بود که براي نخستين بار ۶۰ سال قبل در 7 حمل سال ۱۳۲۵ به شکل هفته نامه در چهار صفحه به سر دبيري مير امين الدين انصاري و همکاري قلمي مولوي ميرزا شاه "اخگر" ، حاجي بيک خان، عبد الکريم " حسيني" ، مير محمد نبي خان "واصف" ، سيد محمد "دهقان" ووکيل محمد ايوب"جرمي"  از چاپ بر آمد و همزمان با آن مطبعهِ بدخشان رسماً به فعاليت آغاز نمود  در سال سوم نشراتي جريده بدخشان مسئوليت مدير مسئول به دوش محمد قاسم "واجد" گذاشته شد و شماره 13 سال سوم پنجشنبه 27 جوزا 1327  نخستين شمارهِ بود که تحت نظر آقاي واجد ازچاپ بر آمد.

 نشريه دولتي" بدخشان" در جريان حيات پر از نشيب وفراز خويش حوادثي خوب و بدي زيادي را پشت سر گذاشت و نقش عمده را در رشد وبالندگي فرهنگ پر بار بدخشان و معرفي استعدادهاي بدخشانيها و ديگر ساکنان کشور بازي نمود.

 همچنان  در جريان دهه ۳۰ و ۴۰ هجري شمسي مطبعه دولتي بدخشان يکي از فعالترين مطابع کشور بود و صدها کتاب از نويسندگان کشور دران زيور چاپ يافت درين دهه ها روزنامه بدخشان يکي از محبوبترين نشريه هاي کشور بود ومعجوني بود از مطالب  پرخواننده فرهنگي ذوقي ُ تاريخي ادبي داستانها  فولکلور.

 تا اينکه بعد از کودتاي ثور ، مسخ شد ، انقلابي و سرخ پوش شد ، مانند بسياري آدمها هفت ثوري شد و به جريده مبدل شد و کاملاْ در خدمت حزب خلق و نظام قرار گرفت و خوانندگان خويش را ازدست داد ُ در زمان حکومت مجاهدين و حتي آنگاهيکه ( طالبان) بر کابل قبضه نمودند نيز لنگ لنگان به نشرات خود ادامه داد اما در زمان حکومت دموکراسي و آزادي بيان به علت نبود بودجه از چاپ بازماند ُ به اساس گزارش خبر نگار نشريه صداي بدخشان،  جريده دولتي بدخشان از آغاز سال ۱۳۸۵ بدينسو از چاپ بازمانده است که اينهم يک دست آورد ديگري است از نظام دموکراتيک ومردم سالار در بدخشان که ژنده رشد مطبوعات و فرهنگ را هم به دوش ميکشد.آخرين شماره جريدهِ بدخشان بتاريخ 16 حمل 1385 چاپ شد و بعد ازان تا امروز خبري ازان نشد.

انجنير محمدي" خواهاني" ريس اطلاعات و فرهنگ بدخشان در مورد ميگويد: علت سقوط جريدهِ دولتي بدخشان را نبود مشترکين ، نبود بودجه و بي توجهي مطبعه آزادي ميداند وي گفت: آقاي رهين امر اعطاي يک پايه ماشين آفست را براي مطبعه بدخشان داده بود اما مطبعه آزادي با بهانه هاي مختلف آنرا تعميل نکرد وي در مورد تجهيزات موجود مطبعه افزود: يک پايه ماشين هايدلبرگ که  استاد رباني به مطبعه داده بود به علت نبود برق کافي کار نميکند.همچنان يک پايه ماشين ايتالياي در مطبعه موجود است که ميشود با امکانات فعلي ازان استفاده کرد.

آيا براي دولت دموکراتيک خجالت آور نيست که در سطح يک ولايتي که از نگاه مساحت 8% خاک کشور را احتوا نموده و داراي يکنيم ميليون نفوس ميباشد يک نشريهِ چاپي ندارد در حاليکه همين ولايت 60 سال قبل هفته نامه داشت و دران زمان در مطبعه بدخشان آثار ، رساله ها و کتب نويسندگان و دانشمندان از سراسر کشور چاپ ميشد آيا براي آنانيکه سنگ فرهنگ دوستي را به سينه ميزنند شرم آور نيست که يک رسانه بعد از 60 سال فعاليت به عوض اينکه رشد نمايد و ارتقا نمايد به علت نبود تجهيزات و بودجه سقوط نمايد؟

بايد متذکر شد که در ولايت بدخشان فعلاً  هيچ رسانهِ چاپي دولتي به نشر نميرسد.

گزارشگر:فضل الله "تورسن زاده"

باز هم خر

تنها نه آدمان شده از دست تو به داد

خر نیز انتحار میکند از نا جوانیت

ساعت سه بعد از ظهر روز یکشنبه 22 میزان بود که انفجاری مهیبی شهر نو فیض آباد را تکان داد با عجله از دواخانه بیرون پریدم دیدم که دو عراده موتر پی آر تی با سرعت سرسام آوری در حال فرارند و لخته های خون در شیشه یکی ازانها دیده میشد به عجله خود را به محل انفجار رساندم خری را دیدم که درست دو پارچه شده بود و آنطرفتر چندین کودک بحال زخمی افتاده بودند.بم در خورجین تعبیه شده و بالای خری گذاشته شده بود زمانیکه موتر های پی آر تی از کنار خر عبور کردند بم منفجر شد اما آسیبی به آنها نرسید اما 8 تن از افراد ملکی که بیشتر شان کودک بودند زخمی شدند و یک کودک پنجساله در شفاخانه جان داد . نیم ساعت بعد موتر های پی آر تی دو باره به محل آمدند به دوستم گفتم برای شان چل دارو بیارید ورنه تبخال میکشند.درین اثنا پیره مردی گفت :حالا میبینیم که شخص آغای کرزی همانگونه که برای قربانیان حوادث انتحاری کنر و قندهار از باب..... کمک میکند به قربانیان این حادثه هم کمک میکند یا اینکه کمیسیون حمایه از حقوق حیوانات ویا اداره حفاظت از محیط زیست تاوان خر را از مجروحین میگیرند.

درین اثنا کسی دیگری گفت این خربرای این دست به انتحار زده تا اعتراض خود را در مقابل کارکردهای موسسه پدکو بیان نماید زیرا این موسسه چندی قبل با قلبه نمودن سرک میدان هوای نه تنها خاک را در چشم و دهان آدمها زد که بلکه حیوانات بیچاره و خصوصاً الاغها را که بیشتر ازین راه استفاده مینمایند نیزمستعد ابتلاء به امراض تنفسی نموده است.

باید متذکر شد که مو سسهِ امریکای پدکو که بودجه هنگفتی از بخش موا د مخدر را گرفته است با برنامه اعمار سرکها و پروژه های زیر بنایی به بدخشان آمد اما بعد معلوم شد این موسسه نیز مانند بیشتر موسسات دیگر شوقی زیادی در جوی پاکی و خاکپاشی دارد که علت اصلی آن وجود کارمندان بی تحصیل ، کم سواد  ، بی احساس و استفاده جوی پاکستانی ، شبه پاکستانی و غیر بدخشانی در پستهای کلیدی آن میباشد. زیرا بعضی ازین کارمندان نه تنها علاقه ببدخشان ندارند که بلکه در بعضی مواردنفرت خود را از بدخشان و بدخشانیها نیز کتمان نمیکنند

 

نامه به ریس جمهور

رئیس جمهور منتخب من!

 ازینکه گستاخی میکنم و نامهِ سرگشاده را با حقایق تلخی برایتان مینویسم پوزش طلبم اما دلایل را که مرا بران واداشت تا نامهِ با این محتوی برایتان بنویسم ذیلاً فهرست مینمایم: حد اقل برای چند روزی عمر خود را صرف کار برای ریس جمهور شدن شما کردم و لحظاتی پر مخاطرهِ از عمر عزیز خویش راصرف در کمپاین شما کردم، خویشتن را به مهلکه انداختم ، هرگونه خطرات راپذیرفتم ، بیشتر از 4000 کیلومتر مسافه را با موتر خود در ین کمپاین  در سنگستانها و گردنه های رعب آور بدخشان پیمودم.

در سر زمین مانند بدخشان که خاستگاه تفکرات و اندیشه های متنوع و زادگاه سلیقه های متضاد است بیشتر از یک ماه دره ها و دهکده ها را در نوردیدم تا شما ریس جمهور شوید در حالیکه هیچگونه پیوند قومی و قبیلوی یا شناخت شخصی با شما نداشتم.اینهمه را برای این نکردم که تا امتیازی بدست آورم، همانگونه که نیاوردم ، بلکه صرف به امید این کردم تا با ریس جمهور شدن شما ساکنان محدودهِ جغرافیای که امروز افغانستانش مینامند ازین همه مصیبت و درد و رنج رهای یابند واژه های تاجک و پشتون و کوچی و ازبک و هزاره و بلوچ و ترکمن کمرنگ شودو همه شهروند افغانستان شوند ، نشنلیزم کور قومی ، قبیله گرایی و سمت گرایی جای خود را به انسان دوستی ، نوع پروری ، شایسته سالاری بدهد.عدالت اجتماعی تامین شود، وحدت واقعی ملی در عمل پیاده شودو سر زمین ما برای نخستین بار هم که شده  هویت خویش را باز یابد.فراموش نکنید که کمپاین برای شما در سر زمین سیاست خیزی مانند بدخشان خود به منزله یک خود کشی سیاسی و فزیکی بود زیرا همانگونه که شاهد بودیم کارگردانان اصلی این کمپاین نتوانستند یک شب را هم در فیض آباد سپری کنند بعد از انفجار دامنهِ جلغر عدهِ از راهِ هوا جانب کابل فرار کردند و عدهِ هم از راه زمین ، بیشتر کارگردانان کمپاین در فیض آباد اعتکاف نشسته بودند و حتی در روز رای دهی جرئت رفتن به مراکز رای دهی را هم نکردند و به مجرد اینکه انتخابات انجام یافت چار قلاچ راه کابل را در پیش گرفتند اما من بودم که بیشتر از یکماه را در گردنه ها و کوهپایه های بدخشان سپری کردم بدون بادیگارد های عینکدار و پرتله سیاه فقط یک رفیق و یاور داشتم که خدابود و امروز هم هست و فردا هم خواهد بود.

من در بدل اینهمه هیچ چیزی دریافت نکردم و توقعی هم نداشتم و هم ندارم نه مقامی و نه ثروتی. حتی بیشتر از 60000 افغانی از کیسهِ خود را صرف مصارف این کمپاین کردم و از اسکازر کران و منجان فی لیتر تیل را 65 افغانی خریدم.اما به خدا باور داشته باشید که مسئولین بلند رتبه کمپاین تان یک پول هم ازین مصارف را نه تنها بمن ندادند که معاش آشپز و محافظ و پیادهِ دفتر کمپاین تان را تا هنوز هم نداده اند.

تمام کسانی که در کمپاین بدخشان شما نام نویس کرده بودند چند روزی را در فیض آباد با بیم و ترس سپری کردند و بعد هم طرف کابل "زُب" کشیدند یکی وزیر شد دیگری وکیل ، یکی والی و دیگری هم ریس یکی بلند منزل ساخت و دیگری تکاو ، یکی مکه رفت و دیگری ترکستان. تنها من بودم که یا نخواستم چیزی شوم یا اینکه توانایی وهنر آنرا نداشتم خلاصه همان ماموری کرایه نشینی که بودم ماندم و هستم و خواهم بود. هرچند میدانم که شما دیگر وقتی برای خواندن نامهِ افراد مثل من ندارید اما باز هم با این مقدمهِ کوتاه خواستم نامهِ را در سه بخش برایتان بنویسم که بخش اول پیشینه سر زمین مارا با همه افتخارات و دردها و آلامش به تصویر میکشد.بخش دوم حال و احوال امروزین مردمان این سر زمین را به تصویر میکشد و بخش سوم هم پیشنهادات این فقیر حقیر سراپاتقصیر رابه آدرس شما در بردارد مطمین هستم که اگر امروز وقت خواندن آنرا نداشتید یک روزی چنین وقت را خواهید یافت زیرا همگان میدانیم که خدا بیک حال است اما بنده به صد حال.

رئیس جمهور منتخب من :

سخن برسرمحدوهِ جغرافياي است که دردرازناي پر پيچ و خم تاريخ درد ناک وپر افتخار خويش بار ها تبر تقسيم پيکرش را آزرده ، قيچي نيرنگ برودوشش رابريده،خنجر خيانت سينه اش را دريده ، فروشندگان دوره گرد طومارش را پيچيده ، زالو هاي طفيلي سياست خونش را مکيده، تذکره نویسان ولگرد نامش رابار بار دیگر کرده تا بد ين حال و روزش افگنده اند که امروز مي بينيم ازان آریانایی کهن و خراسان بزرگ افغانستان پاره پارهِ را بجا گذاشتند که دردرون آن صدها آستان دیگر آفریده اند که هر آستانش را هزاران داستانست .

ديوارهاي زخم خوردة شير دروازه اش ياد گاري از شکوه وعظمت کوهوارهِِ مردانيست که عمري بر زمين و زمان فر مان راندند ، سر افراز زيستندوتمدنهاي جاويدان آفريدند، که سده هاي دير پا بر رواق بلند تا ريخ هويت فرهنگي و حماسي مردم اين کهن ديار را به نمايش ميگذاشت  پيکره هاي بودا ، اين تنديسه هاي اعجوبه يي  حيرت آفرين ، محصول هنر دستان زخم آلود فرزندان اين ماتمکده که طي قرون متمادي نمادِ از ارادة آهنواره و عقيدة راستين مردمان آن عصر اين سر زمين را به نمايش ميگذاشت باز تاب دهندة هنروالا،ارادة آهنين ، پشت کار ،  سخت جاني بي بديل و اعتقاد خلل نا پذير به دين و فرهنگ مسلط بر روان جامعه همان نسل ها بود  که نگذاشتند ش بيش ازين انگشت نماي کند،نا مردانه منفجرش کردند و استخوان پاره هايش را بسان دست فروشان دوره گرد در  بازار هاي بيگانه به ليلام گذاشتند .

سر زميني که در هر عصر رستمي دارد و در هر سده ابو مسلمي.اما صد درد و صددريغ که رستمانش هميشه دردام شغاد ها گيرميمانند و تيغ خيانت نا سپاسان سينه ابو مسلم هايش را ميشگافد وبه خاک وخون ميکشد

چقدر دردناکست ! که از آن آرياناي کهن وخراسان بزرگ، امروز افغانستاني پاره پارهِ بر جا مانده است که در درون آن صد ها آستان ديگر آفريدند، شهر شهرش را به آتش کشيدند ، کوچه کوچه اش را زخمي کردند ، تنديسه هايش را منفجرنموده ، حدود جغرافياي اش را تعغير دادند ، هستي هاي مادي و معنوي اش را بتاراج بردند ، افتخارات تاريخي اش را دست بدست گردانده و درمارکيتهاي دنيا به ليلام گذاشتند، آنچه را که برده نتوانستند نا بودكردند، به آتش کشيدند، منفجرکردند ، استعدادهاي هنرآفرينش را کشتند ، مغز هاي ايجاد گرش را بديوار تحجر کوبيدند  و چه نبود که در حق اين سر زمين نکردند .ملتي که يک عمر تاج سر دنيا بود تا ديروز در روي زمين جاي براي زيستن نداشت ، فرزندان ناز پروردهِ اين سرزمين، چون آوارگان جاويدان ومجرمان تبعيدي تاريخ ، کوله بر دوش ، در سرتا سر اين زمين کج مدار، کج نواز سرگردان و جاي براي زيستن و لقمه براي زنده ماندن دريوزه ميکردند. در هر خطه اين کره خاکي اگر جرمي از مجرم حرفه هم سر ميزد، بي محابا انگشت اتهام بطرف آوارهِ بي پناه افغانستاني نشانه ميرفت،  در سرتاسر دنيا زنداني نبودوهنوزهم نيست که دران زنداني افغانستاني نباشد آنهم بجرم بيوطني ، بي هويتي و بي پناهي ، بجرم ورود غير قانوني و داشتن اسناد قلابي ، چونکه با هويت و اسناد اصلي کس برايش اجازه ورود نميداد . درين دنياي بدين بزرگي هيچ آدمي پيدا نشد تا روزي ازين حکومتها بخواهد اين تيره بختان را خيرات سر فرزندانشان ببخشندو امروز در سراسر دنيا گورستاني نيست که دران سنگ مزار آوارهِ افغانستانی نباشد و زميني را نميتوان سراغ کرد که اشک داغ آواره افغانستاني بپاي نامردي دران نريخته باشد.           

هزاران جوان ستبر سينه ، کودک سرمازده، پيره مرد پشيمان، کدبانوي هراسان و دختر پاکيزه دامان اين سرزمين سوار بر قايق هاي سرگردان، هزاران هزار ميل راه را  ازسواحل يخ زده سکاندينيويا گرفته تا بندر گاهاي غبار آلوده استراليا درنورديدند، در يلدا ترين شبهاي بيکسي در حاليکه گمان ميبردند لحظاتي بعد به شهر روياها شان گام ميگذارند، دور از شهر وديار  ، خويش و تبار در پشت دروازه هاي سرزمين نامردان ووطن سنگها،  نوميدانه جان سپردند و طعمه ماهيان  گرسنه دريا هاي شور شدند اما اجازه نيافتند به آن مدينه هاي فاضله پا گذارند.ناموس هزاران دوشيزه پاکيزه دامان و کدبانوي با ايمان اين مرز و بوم که درروزگاران عافيت از نظاره خورشيد عرق شرم بر جبينشان مي نشست دريک نا گزيري دردناک يا ذوق زدگي فرهنگي چنان برباد رفت که ديگر هرگز برنگشت که نگشت.

سرزمين اشکها ودرد ها ، کشتزار مينها و نخلستان تفنگهاي کج نشان که هميشه بدست دوست ماشه ميشود و بکام دشمن ثمر ميدهد ، پادگان سربازان هميشه در سنگرو برهنه پا که سوگمندانه جان سپردند اما ندانستند براي چه؟ خطه نا مرادي هاي بي سر انجامي که کودکان معصوم و زنان پاکدامانش مظلومانه درکوچه و بازار ها  جان سپردند و کسي بداد شان نرسيد ، اردو گاه نظامي  که بيشتر از يک ميليون سرباز از جان گذشته وميدان ديده  دارد  اما  امنيت مادران و خواهرانش را سربازان بيگانه که هزاران کيلو متر دوراز ما زاده شده اند، ميگيرند، سرزمينيکه سالهاي سال  بيدفاع بود و بی صاحب و هنوز هم هست، هر کس هر چه ميخواست در حقش ميکرد و هنوز هم هر چه بخواهد در حقش انجام ميدهد،  کشوري که روزگاران درازصاحب نداشت ، سر نوشت نداشت ، روز ملي نداشت ، جشن آزادي نداشت در حاليکه نيمي از جهان را به نعمت آزادي رساند، شناسنامه معتبر ملي نداشت ، عيد و برات ، محرم و عاشورا نداشت ، نميدانست که در کدام روز بگريد و در کدام روز بخندد ، فقط يک چيز را خوب ميدانست وآن اينکه درد ها را چگونه تحمل کند، بار غمها را چگونه بدوش کشد و دندان سرجگر نهاده آهي هم نکشد، ودرسرتا سراين دنياي نا مرد که انجمن هاي حمايه ازحقوق بقه و کرگس وخرگوش بخاطرمرگ يک مارمولک با بوق و کرنا گوش ساکنان هفت آ سمان را کر ميکردند هيچ نهادي ، مرجعي ،  يا آدمي پيدا نشد که از روي صداقت و راستي اشکي در سوگ هزاران جوان ستبر سينه اين سر زمين که ازدشتهاي آفتاب سوخته يي بکوا گرفته تا ريگستانهاي تفتيده يي کنار جيحون ، از پس کوچه هاي زخم خورده يي  کابل زمين گرفته تا تاکستانهاي نيم سوخته شمالي ، ازجاده هاي درهم کوفته يي قندهارگرفته تا تنگه هاي يخ زده پامير بخونشان رنگين گرديد ، بريزد. آري ! سخن برسر همين سر زمين درد آشيان و زخم بر دوش است که تا ديروز عجوز پير زمانه نفرينش کرده بود.

سرزمين اشکها و درد ها ، سر زمين تاکستانهاي سترون و  کاريزهاي تشنه، ميعاد گاه   کشتزاران سو خته، ديار سنگستانهاي تاراج شده ، کوهستانهاي بمباران شده ، مزرعه هاي ملخ زده و دره هاي سيلاب برده ، سر زمين دشتهاي آفتاب سوخته که بارانش تگرگ گلوله ها بود و ستاره هاي شبگردش شياري از فشنگهاي قرمز ، رعدش غرش تانکها بود و برقش شعله انفجار خمپاره ها ، در جنگلهايش پيل هاي پولادين رژه ميرفتند که هنوز هم میروند و در آسمانش بجاي پرستو ها ، مرغان آهنين بال و آتش نفس پرواز ميکردند  و هنوز هم میکنندکه نفت سياه مي آشا ميدندومرگ سرخ مي آفريدند ، ارمغانشان توغ بود و بيرق ، گورستان بود و مزار ، پيغام شان اشک بود و ماتم.

خطه نفرين شدة که هنوز هم زمينش کشتزار مينهاست وآسمانش ميعاد گاهِ گلوله ها . با نسلهاي آواره و فرهنگ گم کرده اش ، با شهر هاي آتش گرفته اش ، با دهکده هاي زلزله زده اش ، با روشنفکران ذوق زده  اش، با متجددان شوقک گرفته اش ،  با سپيدار هاي تير باران شده و کاجهاي زخم بر دوش و خشکيده اش ، با کوچه هاي بي نقش پا و جاده هاي درهم کوفته اش ، سر زمين کاريز هاي بي آب و ييلاق هاي بي علف ، سر زمين عروسان شوهر مرده و مادران داغديده ، ميعادگاة پيره مردان قامت خميده ، جوانان دبستان نديدة خمپاره بر دوش و برهنه پا ،  اين سر باز وظيفه هاي ابدي تاريخ ، که همچون گلادياتوران افسانه ما وراي تاريخ ، بايد هميشه در ميدان نبرد هاي مرگبار ميدانداري کنندو با هر غول بي شاخ و دمي در افتندو هنوز از يکي فارغ نشده اند که هيولاي ديگري سرميرسد.سرزمين کودکان عروسک نديده که شبي هم  با شکم سير نخوابيده اند و هميشه لرزه بر اندام وترس بر دل از غرش جنگنده ها  وانفجارخمپاره ها داشتند، بازيچه  آنها مينهاي دستي بود و بر پشت شان سبد سرگين چيني  که هنوز هم هست، شبانگاه با صفير گلوله ها بخواب ميرفتند و سحر گاهان با  غرش تانکها و غريو جنگنده ها به پيشواز خورشيد مي آمدند، وطن نسلهاي آوارهِ که فرزندانش را هيچ زميني جا نميداد و هيچ آسماني پناه . ملتي که در وطنش ، در دهکده اش و حتي در خانه اش آواره بود، نسل سر گردانی که کوله بار رسالت قرن  بر دوش داشت ، هر دري را که ميزد بگمان اينکه گداست کس در برويش نمي گشود ، چه رسد به اينکه بار از دوشش بر دارند، سر زمينيکه حاصل دسترنج دهقانش خاکستر گرم بود و ابر آسمانش دود کشتزاران سوخته ، با مردميکه هر روز پيکري شهيدي را بر دوش ميکشيدند و قبل ازينکه آنرا به خاک سپارند خودشان شهيد ميشدند ، سر زمينيکه در درازناي تاريخ پر از درد و افتخار خويش ، بار ها و بارها لگد مال سم ستوران يورشگران جهانگشا، آماج زخمهاي جانفرسا و قرباني خيانت و نيرنگ بيگانه و آشنا شده، اما از همه مهلکه ها سر افراز و بلند بالا بيرون بر آمده ، وليک دردمند، زخمي و محتاج تيمار ومداوا .  هنوزجراحتش التيام نيافته که زخم تازة بر پيکرش دهن باز کرده و بسملانه در خون طپيده. صد در د وصد دريغ که بيگانه و آشنا نه تنها زخمهايش را درمان نکردند، که نکردند، بلکه بران نمک پاشيدند، تا بيشتر بطپد و آنگاه از دور به نظاره نشستند ، لحظه هاي جان دادنش را بيصبرانه لحظه شماري کردند، آنگاه بگمان اينکه ديگر کارش تمام است پوستش را کنده پوستين کردند، گنجينه هاي نهفته اش را توشه راه نمود ند، وراهِ بهشت موعود ، سر زمينهاي دختران گيسو طلاي و آسماني چشم افسانهِ  را در پيش گرفتند و رفتند که رفتند، بعزم اينکه ديگر هر گز ، بر نگردند . اما چقدر سخت جانست اين پيره زني سپيده موي قا مت شکسته زخم بر دوش تاريخ ! اعجوبه نا تکرار روز گار ، که همچون پشک هفت جان دوباره جان ميگيرد ، نفس ميکشد ، ناله سر ميدهد ، کمک ميطلبد ، کس بدادش نميرسد ، جنبندهِ نيست تا دستش را بيگيرد، سر پايش کند، نا چار با هزاران تقلا ازين پهلو به آن پهلو مي غلطد، و سر پايش مي ايستد اما هنوز قامت راست نکرده که بر فرقش ميکوبندو دو باره چون سپيداري طوفان زدهِ با صداي مهيبي بر زمين ميغلطد، دست و پا ميزند تا بر خيزد، دست و پايش را ميبرند،  فرياد ميزند ، زبانش را از گلوگاهش ميکشند، آرام و بيصدا اشک ميريزد، چشمانش را از حدقه بيرون ميکنند ، شاهرگهاي حياتي اش را ميبرند ، سينه اش راميشگافند، پيکر نيمه جانش را در بي نشانه ترين گودال فراموشي سر نگون ميکنند، جنازه اش را در محراب تاريخ غايبانه ميخوانند، خيرات و اسقاتش را نا داده ميراث هاي گرا نبهايش را که نسل به نسل برايش به وديعه مانده بود ليلام کرده زاد راه ميگيرند، به گمان اينکه او ديگر زنده نيست ، ميروندو درکنج عافيت با خاطر جمع بعيش مي نشينند ، اما فرزندان بي دست و پايش ، دست پروردگان فقير و تهيدستش، که از شدت فقر ، رقت قلب ، يا ننگ زمانه نتوانستند، يا نخواستند که ترکش کنند ، به سراغش مي آيند ، سر به سينه اش ميگذارند و ميبينند، که هنوز زنده است ، دستش را ميگيرند و بر دوشش ميکشند تا از گودال فراموشي بر آرندش ، که مي بر آرندش ، به زخمهايش مرهم ميگذارند ، اما چه مرهمي ؟  تهيدستان چه دارند که خرچ مادر کنند؟ چون که همه دار وندارش را چابکسواران و تردستان برده اند، اين درماند گان فقط اشک چشم و خون دل دارند که بر زخمهاي مادر گذارند، که جز اين نميکنند ، با گذشت زمان اندک اندک جان در تن اين عجوز پير سخت جان مي آيد ، دو باره نيرو ميگيرد ، قوت ميکند،  بر سر پا مي ايستد ، با گيسو هاي پريشان و دستهاي لرزان ، پيکر نيم سوخته فرزند شهيد خويش را دوباره بر دوش ميگيرد و کارواني از تهيدستان فقير ، معيوب ، مجروح و لنگ و لاش را بدنبال خود ميکشاند، نعره سر ميدهد ، فرياد ميکند ، دنيا را به شور مياورد ، در يلدا گونه ترين شبهاي تاريخ تا دميدن ستارهِ سحر ناله ميکند،    ادامه در ص7

 

خواب نازدانه ترين شهزادگان دنيا را بهم ميزند ،آنگاه است که فراشان سر ميرسند ، بدون اينکه از دردش بپر سند ، به فرقش ميکوبند ، تا خاموش شود، هيچکسي نيست که حتي براي لحظه هم که شده  بفکر درمانش باشد .

             اينست داستان غم انگيز مادر وطن ! که از بيگانه و آشنا جفا ديده ، زخم زبان شنيده ، مجروح و بي پناه با تني چند از فرزندان قد و نيم قد در کنار جادة تاريخ  بي حال و بي رمق افتاده بود. دست پروردگان چابک سوارش تا کرانه هاي دور رانده بودند و حتي ديگر بعقب خود نگاه هم نکردند چه رسد به اينکه دو باره بر گردند و تيمارداري اش کنند ، مگر اينکه اين عجوز پير به آب حيوان دست يابد ودو باره جوان گردد ، آنهم جبر تاريخ يا ناگزيري تحميلي ناچارشان نمايدتا دوباره بر گردند و در سايه گيسوان بلندش دمي بياسايند فرزندان نيمه جان ودرد مند اين سرزمين که رمقي داشتند ودر هر جاي که بودند  هر قدر فرياد زدند به گوش کس نرسيد، در هر کوه وبرزن ، در دشت و دمن ،  بر رواق بلند کنگره طلاي کاخ ملل، بلند ترين منبر داد خواهي عصر ما!فرياد برکشيدند که اي مردمان دنيا!

              آيا شما همانهاي نيستيد که براي مرگ يک موش صحراي در دنيا غوغا بپا ميکنيد و قطعنامه ها صادر ميکنيد؟  آيا شما همانهاي نيستيد که با دور بينهاي مجهز به اشعه حقوق بشر تان کوچکترين تخلفات را که بذوقتان برابر نيست در تاريکترين زواياي اين کره نا هموار ديده و ازان مثنوي هفتاد من کاغذ ميسازيد!

 در وطن ما موشها مواجه به انقراض نسل نيستند، درينجا تنفس ماهيان را آبهاي نفت آلوده تهديد نميکنند. درين سرزمين سوال جان بيماري رواني که از عقده اوديپ، يا کمبود شخصيت رنج ميبرد و سپر آزادي بيان را برخ کشيده ، با تيغ زنگ زده عقده هاي فکري  بر حريم مقدسات ميليارد ها انسان ناشيانه يورش مي برد در کار نيست . درينجا آدمها را زنده ، زنده آتش ميزنند ، درینجا مرده ها در قبر هایشان از شرم هزار بار میمیرند، در ينجا ستاره ها را به گلوله های میبندند که ساخت زرادخانه های مرگ آفرین شماست ، درين خطه هر شامگاه خورشيد در شطي از خون غروب ميکند وسحرگاه درميان هاله از دود و آتش طلوع مينمايد . درينجا آتش زبانه ميکشد، خشک و تر را ميسوزد ، باگذشت هر روز شعله هاي آدمخوار اين شکمباره بلند وبلند تر ميگردد ، روزي ميرسد که دامان شما را هم ميگيرد، بياييد اگر مارا نجات نميدهيد، اگر ما را سزاوار زيستن نميدانيد ،  حد اقل بخاطر نجات خود تان آنرا را مهار کنيد! 

اما ! کجا بود گوش شنوا ، عاطفه انسانها! و شکوه تمدنها ! نه تنها رحمي بحال ما نکردند که بر زخمهاي ما نمکهاي شور پاشيدند همه بيک صدا گفتند که ما ديگر در افغانستان منافعي نداريم بنا بران هيچ نوع دلچسپي به آن نداريم . دلچسپي همه به افغانستان پايان يافته بود،فراموش کرده بودند روز گاري نه چندان دوري را که دلچسپي شان به افغانستان بيشتر از کشور هاي خودشان بود،آنگاهي که از شنيدن نام گارد هاي سرخ ومتحدين آنهاکه از دروازه هاي برلين گرفته تا سواحل کوبا ، از آبهاي ساحلي عدن گرفته تا جنگلزار هاي نيکاراگوا چمپاته زده بودند لرزه بر اندامشان مي افتاد ، موي بر تنشان راست ميشد ، شبها را در کابوس سحر ميکردند و روز ها را با دلهره به شام ميرساندند ، تنها چيزي که تسلي و قوت قلب برايشان ميداد کارنامه هاي  فرزندان پا برهنه افغانستان بود که در ميدانهاي نبرد روياروي با اژدهاي هفت سر کمونيسم مي آفريدند ، تنها اخبار افغانستان بود که لبخند گذرا را بر لبانشان به مهماني ميخواند ، آري ! درانزمان همين ملت برهنه پاي  خمپاره بر دوش بود که بعوض همه دنيا در مقابل نيمي از دنيا جنگيد و اين زمينه را به سر بازان ناتو که خواب سفر تفريحي به برلين شرقي را هم نميديدند مساعد ساخت تا بيخيال از نايت کلپهاي تاشکند و دوشنبه  گرفته تا کاباره هاي سواحل بالتيک را دق الباب نمايند، آنانکه جراًت نداشتند به سواحل کوبا چپ نگاه کنند و هميشه چشم به صفحه رادار داشتند که مبادا شکار ناگهاني موشکهاي دور برد  SS20 يا حمله کيمياوي شوند، امروز در خيابانهاي بغداد چنان بيخيال گشت ميزنند که گوي فرزندان پادشاه بابل استند يا فرمان هارون الرشيد بر دست دارند ، آنها  كه اگر از تشنگي ميمردند دل نميکردند منرال واتر ساخت روس را از مغازه هاي اروپای غربی خريداري کرده رفع عطش نمايند چه رسد به اينکه " فکه مانده از درياي آمو شکم سير آو بجفند" . دران دوران از ژورناليست حرفوي گرفته تا کلاهبردار سياسي همه بدنبال آن بودند تا تصويري مرد ي را پيدا کنند  که پکول بر سر، با ريش  نورسیده در حاليکه به افقهاي دور خيره شده ، دست  بر تفنگ خود دارد تا باآن فخر بفروشند و کاسه کنند و نشریه ها و روزنامه های خویش را با آن مزین نمایند، درانزمان اگر ملت افغانستان روزانه هزاران سرباز روسي يا کارمند رژيم طرفدار آن را بجوخه اعدام ميسپرد يا زنده زنده به آتش مي افگند کسي اعتراضي نميکرد ند ، نه حقوقي بشري بود و نه عفو بين المللي ، هیومن رایت واچی بود و نه اوریانا فلاچی . بر عکس در سر خط اخبار ها و هيد لاين  بريک نيوز ها مي آمد که رزمندگان مقاومت ، آزاديخواهان افغانستان ، سربازان راه آزادي ، نيروهاي آزاديبخش در جريان يک نبرد برق آسا به پيروزي حيرت انگيزي دست يافتند.آنگاهيکه ميشن افعانستان پايان يافت و ملت ما  کاري را که ارتش چندين مليوني ناتو از انجام آن عاجز بودبه تنهاي انجام داد ، ديوار بر لين فرو ريخت ، نياز بجنگ ستارگان منتفي شد و ريگولاژ موشکهاي SS20    که نيويارک ، واشنگتن ، بن و پاريس را نشانه رفته بودندبهم خورد دلچسپي بشريت متمدن؟ هم به افغانستان پايان يافت.   بدينسان خويش وتبار ، دوست و آشنا ، رفيق ويار ، همه شانه ها را بالا انداخته وهر يک راه خود را گرفتند و رفتند و آنانيکه بر آسمانخراشهاي فلک بوس آشيان داشتند ، ازان دور هاي دور ، سوختن و طپيدن مارا به نظاره نشستند .از تماشاي زبانه شعله هاي هستي خوار لذتها بردند و کيفها کردند و هر گاهي هم که شعله هاي آتش فرو کش ميکرد بانگ بر ميکشيدند و فراشان مزد بيگير سر ميرسيدند و هيزم بيشترمي انباشتند همسايه هاي دور و پيش ، دوستان ديرين و خون شريکان دروغين هم بيکار ننشستند و هر يک بنوبه خويش منتي گذاشتند و خدمتي کردند ، کسي چوب تر انداخت تا ديرتر بسوزد ،  کسي چوب خشک تا خوبتر بسوزد  ، کسي خس و خاشاک انداخت و کسي هم بار هيزم . و آنکه هيچ چيزي نداشت پفي دميد تا از صواب بي نصيب نگردد و به نظاره نشست ، عالميان  نه تنها زخمهاي مارا نديدند ، که فرياد مارا نشنيدند ، نه تنها نشنيدند ، که التفاتي هم نکردند. و ما مانديم و زخمهاي ناسور ، در کام آتش بيدادگر و سيري نا پذير جنگ خانمان سوز و هستي بر انداز، در زير هاله از دود و باروت، جدا از پيکره بشريت متمدن ،.مرفه و آزاد، انگار که ما ديگر جزء اين جامعه بشري نبوديم.سالهاي سال اين آتش بود ، ما بوديم و نا اميدي هاي دردناکمان که  ناگهان حالات ديگرگون گشت و چرخ افسونگر بازي تازه را بنا نهاد، شعله هاي خانه پيما قاره پيما شدند ، مرز هاي جغرافياي را شکستند، قاره ها را درنورديدند ، محفظه هاي دفاعي نسوز راعبور کردندورسيدند ببزرگترين مرکز آتش نشاني وآتش فشاني  دنيا! بلندترين رواق آسمان بوس تمدن مغرور وخود محور را نشانه رفتند ، که انفجارش هفت اقليم را لرزاند ، ساکنا ن اين کره خاکي با ناباوري درد آلودي شعله هايش را به نظاره نشستند، برجهاي دو قلو يا توين تاور ، با شکوه ترين نماد تمدن بشري  را که شاید معرف غرور ناشيانه بشر در مقابل آفرينش بود ه باشدچنان در هم کوبيدند که  لحظاتي بعد از آنها تلي از خاکستر گرم و نمناک بجا ماند و ديگر هيچ ، انگار که دران مکان اصلا بناي نبوده است.درحاليکه هزاران زن و مرد ، پير و جوان و کودک نوميدانه از زير خروار هاي آهن و آهک فرياد ميزدند و ترانه هیلپ هیلپ را سردادنداما هيچ قدرتي در جهان نتوانست بدادشان برسد و نوميدانه در حالي جان سپردند که صداي فرياد هاي درد آلود شان بوسيله تلفونهاي همراه تا دم مرگ بگوش عزيزانشان ميرسيد.

تمدن بشری با همه قدرتش قادر نشد کاری را ازپيش ببرد  ، يکبار ديگر بر همگان هويدا گشت که تنها خدای زمین و آسمانها قادر متعال و توانای مطلق است و هر کاری را که اراده کند ميتواند انجام دهد بشر هنوز هم بسيار آسيب پذير است واین ارباب الانواع زمینی خیلی ها نا توانند و آنزمان بود که همه دانستند که آتش هميشه آتش است ، ميسوزد ، خاکستر ميکند و برباد ميدهد.آنگاه شصتشان خبردار شد، فهمیدند كه اگرامروز آنها به افغانستان دلچسپي ندارند ، افغانستان به آنهاهنوز دلچسپي هاي زيادي دارد، همه ناگزير به فكر آن شدند كه بايد اين آتشي را كه طي بيست و سه سال ، هست وبود اين ملت دردمند را سوخته ، وخاكسترش را بباد داده وبدست خود آنها روشن شده و پکه شده بود، خاموش كنند كه كردند، اما نه خاموش ، فقط مهار.زيرا خاموش كردن آتش هنر ميخواهد نه پاور. براي فرو نشاندن آتشهاي بزرگ مردان بزرگ در كارست،با قلبهاي بزرگ از تبار ابراهيم كه از زبانه هاي شعله هاي آسمابوس نهراسندو عاشقانه در دل شعله هاي بيدادگر و نا  سپاس روند. فرو نشاندن اين شعله ها را اطفا گران کارکشته و پيره مردان جهان ديده در کاراست ، نه نو رسان شيک پوش و چکمه بلند که پوستشان در گرمای آفتاب تموز رنگ ميبازد. آهنگرانی با يد با دست وروی زنگباری ،باپوست هاي نيم سوخته ، موهای خاکستر نشسته  ، سخت کوش  و نمد پوش . نه زرگرانی ابريشم نفس و اطلس پوش .  مردانی بايد که گذر گاه باد ها را  بدانند ، تر و خشک را جدا کنند ، حد ومرز آتش را در نوردند ، معابر دشوار گذر را شناسای کنند و خاصيت آتش را رد يابی نمايند ،زيرااين شعله ها دير گاهيست که زبانه ميكشد، گاهي زير خاكستر بوده ،گاهي به ثريا سر زده،درگرد و نواي آن هزاران آتش نيمه جان در زير خاكستر غنوده است كه اگر بادي بران بدمد زبانه ميکشد اگر پای بر آن برسد سخت سوزنده است، در گام نخستين بايد آتش را بحصار کشيد، آنگاه مهارش کرد بعد شعله های سرکش را خاموش نمود ،آنگاه محراقات نهانی را رد يابی و بی اثر کرد و نهايتاً به سراغ آتش افروزان رفت. آنگاه با خاطر جمع صلای عام درداد و فرزندان شکم به پشت اين وطن را از سرتاسر اين کره خاکی   به مهمانی فرا خواند و آنهارابانان وپيازافغانستانی وپيشانی بازکوهستانی پيشوازگرفت ، نه پيتزای کانادای و کالباس  روسی، که هم تهوع آور است وهم گلو گير.نبايد از ياد ببريم که اينجا افغانستان است سر زمين همان  روستاييان برهنه پايکه دودهه قبل زمانيکه نو بدوران رسيده های ناشی و ذوق زده تازيانه ذوق زدگی فرهنگی بر دست ،سواربررهوارشوقک سياسی ازراه رسيدند،بی سلام وبی کلام با پرروی ازش پرسيدند نام خانمت چيست ؟ بدون اينکه حرفی بگويد آرام و بيصدا بخانه رفت،تفنگش را بر داشت، نه سوالگر را ماند و نه جوابگو را ، نه سوار کار را ماند و نه رهوار را. امروز همه دنيا آمده تا تفنگش را از دستش بيگيرندنميتوانند ، اين واقعیت اين مرز و بومست، اگر خود را با آن هم سو ساختیم ، برد با ماست در غير آن اين گزو اين ميدان و اينهم سرزمین پر آشوب افغانستان. آنچه که امروز کشت میکنیم ، فردا دروميکنیم.

مردم مسلمان افغانستان هر چيز را شايد تحمل کند اما يک چيز را هرگز تحمل نميکند که نميکند ، توهين به مقدساتشرا. بيحرمتی به سنن و شعاير فرهيخته و پسنديده اش را. فرهنگ تحميل و نيرنگ را.دیگر باید آزمايش نکنیم که بار ها آزموده ایم. اگر تصور نمائیم که بعد از تحمل اينهمه درد و رنج از دينش ، از رسومش ، از فرهنگش بيزار شده به ترکستان رفته ایم ، تا دير نشده بر گردیم که ره باريک است وشب تاريک منزل دور و ما تنها.  هر پديده را که تازه می آوریم نخست باید آنرا" مردمیزه" کنیم بعد عرضه کنیم ، ورنه زيانش بيشتر از سودش است، پدیده های وارداتی ، سناریوهای از قبل کارگردانی شده ، تجربه های بدست آمده از کشورهای دیگر وواژه ها و نماد های بازارگیر امروزی که در جامعه ما کاربردی ندارد نمیتواند مشکل مارا حل کند. از ياد نبریم که شوقک سياسی و ذوق زدگی فرهنگی دو پديده نا ميمونی است که سر زمين مارا در سده پار دو بار  به آتش کشيد ه است، نگذاريم که بار   سوم چنين شود.

یاد ها و لحظه ها

خطبهِ بر یک جنازهِ متحرک

قهار " عاصی"

باز تحمیل میکنند به ما

مرده ها و مرده شوهارا

بسته و بی ثبات میسازند

راه فریادها ، گلوهارا

باز دندان این دیاران را

می کشند از دهان آزادیش

می سپارند زنده زنده به خاک

ملتی را به پای بربادیش

باز دیوانه های زنجیری

زانسوی آب های شور سیه

می فرستند اجیرها شان را

سوی این سرزمین پاک تبه

باز خون نجیب این مردم

پایمال غلام می گردد

ملتی باز در معاملتی

بی دل و بی دوام می گردد

باز اینک سیاه چال وسقوط

ملت و آستان بربادی

خون مارا به خاک می سپرد

آی تاریخ ! آی آزادی !

باز بر سفره گرد می آیند

کرگسان لاش خوارگان فضول

برسرخلق باز می ریزند

خائین خاک و خاندان فضول

قصد آنست که جهان خواران

مرده تحمیل مان کنند ای خلق !

جای مردان مستحق مقام

حیض تحویلمان دهند ای خلق!

حالیان کارنامه هاتان را

بوجهل اختیار می خواهد

حالیان خون و خونبهاتان را

خائینی از ثبات می کاهد

دست تانرا محال محض بود

از سرزور ناتوان کردن

خون تان را به هیچ نیرنگی

ماست مالی نه می توان کردن

شاخ سخت وقوی مسکو را

پنجه های قوی تان بشکست

پشت کاخ سفید را لرزاند

کاخ سرخ از بن آن چنان بشکست

آی! امروزه سازمان ملل

بخش جاسوسی یی زامریکاست

ونمایندگان ابلیسش

بدتر از روس خصم جان شماست

این همان سازمان مزدور است

که بچرخد به نام ظالم ها

که برقصد به طبل جباران

که بپیچد به کام ظالم ها

هر چه ظالم اراده خواهد کرد

سازمان ملل کند تصویب

خاصه اکنون که غول امریکا

نه هماورد دارد و نه رقیب

زیر این نام در " جهان سوم"

ای بسا حق که خورد وبرد شده

ای بسا نهضت قیام و شکوه

زیر این چکمه خورد خورد شده

سازمانیکه جهل مزدورش

آسیا را به خاک بنشانده

زانسوی آب های شور کثیف

ملک مارا به خاک بنشانده

سازمانیکه لعنت "ویتو"

لکه ننگ جاودانی اوست

او چه خواهد کند به کس؟ مردم!

که خود از خاصیت تهی و دوروست

سازمانیکه "مافیا" و "سیا"

در حقیقت ولینعمتش اند

سازمانیکه "ناتو" و "ورشو"

پاسداران پی ادامتش اند

سال ها می شود که افریقا

خاک و خون می خورد گنه گفته

چند دجال غرب می مکدش

نا حق و ناروا ، سیه گفته

سازمان ملل کنون ای خلق!

همچو تمساح اشک می بارد

جای اسلام و جای آزادی

(......) زراه می آرد

باخبر که تباه میگردد

راه و رسم وفا کشادن تان

هیچ می گردد ای مسلمانان

چارده سال کشته دادن تان

آی خلق خدا! برای خدا!

دشمن دین چه دوستی دارد؟

نوکر زیر امر امریکا

خنجر کین چه دوستی دارد؟

آی مردم! به پا شوید همه

یک کسی تان غلام میدارد

در وجود پلید امریکا

روس دیگر قیام میدارد

آی تاجک و اربک و پشتون!

ازشما گشته است حق روشن

مگذارید پایمال شود

دست آوردتان درین میهن

آی باشندگان مردستان!

خانه تانرا خراب می سازند

گر ازین سازمان فریب خورید

دل تانرا کباب می سازد

این همان تفرقه علم کردن

این همان کشتن برادری است

این همان انگریز سالاری

این همان نقش نابرابری است

این همان تخت و تاج بخشیها

از سوی دزد های دریاییست

این همان سرنوشت سازی جعل

این همان بازیی اروپاییست

باز آواز های آزادی

می شود کشته در گلوی قیام

باز یک دست خائین و مفلوک

می نشینند بر سکوی قیام

چون پدرهایشان همه خائین

همه دستور دار بیگانه

همه حرامی و همه فاسق

همه فرمان برار بیگانه

آی مردم! همیشه استحمار

نوکرش را در آستین دارد

تا بر آرد دمار از خلقی

دست بسیار در کمین دارد

آی مردم! به دارش آویزید

این همان جیره خوار ارباب است

این همان پشهِ انافل درد

این همان پاسدار مردابست

طبل اورا غلام ها کوباند

گل بداد آفتاب بنده او

علف هرزه دستیاری کرد

شیرآورد گاو شنده او

برف های شقاوت آب نشد

بلبلان هم بساط بربستند

باد های مخالفی بوزید

نسترن ها به سوگ بنشستند

آی مردم! فریب را نگرید

که زند سر زآشیان ملل

مرده را زنده این چنین سازند

شش کلاهان سازمان ملل

سازمان که روح صیهونیزم

در رگ وریشه اش دوانده شده

او به افغان چه الفتی دارد

از چه او خیرخواه خوانده شده

سازمانیکه دست" پنتاگون"

زندگی بخش و متکای وی است

او از اسلام چه دفاع کند؟

چه غم از مسلمین برای وی است

سازمانیکه در جهان سوم

عامل طرح های امریکاست

او به مستضعفان چه خواهد داشت؟

هر چه دارد برای امریکاست

4 ثور 1371 هجری شمسی

حرف ملت

میر احمد شاه "ذیغم"

هر که رشوت میخورد تاج سر است

حاکم و فرمانروای کشور است

قوت بازوی او آهن مزاج

زور او افزونتر از بلدوزر است

از اراکین جملگی مهمان او

خوان او رنگین وبا زیب وفر است

فارغ از تشویش تفتیش و دیگر

پشت او محکم چو کوه جلغر است

چکمن خوب و عسل با پول نقد

بهر هئیت تحفه اش در موتر است

نه غم نان دارد و سودای تیل

خانهِ او روشن از جنریتر است

بر اساس ارتباط نادرست

بیسواد محض امیر دفتر است

درد ملت کی به درمان میرسد

موتر بختش خراب و پنچر است

تا مقرر میشود داروغهِ

امتیازش دستگاهِ پودراست

موتر مودل جدیدش زیر پا

دیگرش آماده اندر بندر است

وند خود را گیرد از قاچاقبر

وانگهش تا ناکجاها رهبر است

از مدار کار قانونی فرار

بر امور غیر قانون محور است

این همه گرپول پودر نیست چیست؟

پس چرا گوش تو ای دولت! کر است؟

نیست قانون غیر کاغذ پارهِ

مردم بیچاره زار و ابتر است

امنیت گویی پر عنقا شده

زان جهت مردم همه بی باور است

غارت و قتل و چپاول عام گشت

هر که رابینی به فکر دالر است

حاکمیت رفته بر باد فنا

زانکه زیر پای حاکم ، خود تر است

تا نگیری و نپردازی حقوق

التفاتت از بزرگان کمتر است

کس نمیداند که زیر کاسه چیست؟

پشت پرده راز های دیگر است

گر کس از تطبیق قانون دم زند

بر سر او زندگانی محشر است

همچو من قربانی قانون شدن

دیگران را عبرت و پند آور است

کس نمیپرسد زمردم حرف حق

تکیه هرجابرحدیث نوکر است

با جهان گویی که خویشی کرده او

کی زمخلوق شرم و ترس از داور است

لاابال و دلقک و منفور عام

نور چشم وکدر ووالا گوهر است

دانش وتقوی دیگر معیار نیست

دالر امروز حاکم این کشور است

زآفت مور و ملخ ها دردیار

گلشن اقبال ملت پرپر است

این نظامی را که نامش مردمیست

نقش مردم در حکومت کمتر است

کی شود اصلاح ابنایی وطن

چونکه دولت باجگیر دیگر است

این حقیقت بر کسی پوشیده نیست

رشوت وقاچاق با یکدیگر است

قضیه تا مربوط دولت میشود

زورش از تصمیم ، خیلی کمتر است

چاشت برخیزد زخواب از فاقگی

آنکه تقوی دارد ودانشور است

چهرهِ افسرده و غمناک او

قلب هر بیننده را چون نشتر است

طفلکانش بی لباس و آب و نان

در زمستان زرد وزار و لاغر است

می برند اینجا زبان راستگو

حاکمیت در کف زور وزر است

ناصحا! پندم مده دیگر ، که من

طاقتم طاق آمده، صبرم سر است

در کجا دیدی که یک رشوت ستان

نزد قانون عدالت مضطر است

یک نگاهی ای محبان سوی ما

سرزمین ما به کام اژدر است

سر نوشت آخر چه خواهد شد؟" ذیغم"!

مملکت همچون سرای بی در است

هر کجایی با زبان مادری گويم سخن

نور محمد نظری

تا نفس باقيست ما را با دري گويم سخن

هر کجایی با زبان مادري گويم سخن

باغبان بوديم ، کنون من گلفروشی می کنم

هر دمی ایدوستان با مشتری گویم سخن

نازنین من چه خوش از پشت باغ آمد خموش

حق آن باشد ز زلف آن پري گويم سخن

چون دری باشد شکر اندر دهان مشتری

بر سر بازار خوبان چون پري گويم سخن

دوش من در خواب ديدم ناصر خسرو ترا

ناخلف باشم اگر با  ديگري گويم سخن

ديدمش میگفت وصف حضرت مولای بلخ

من کنون از خسرو و از مولوی گویم سخن

سعدي و سينا و حافظ درو گوهر كاشتند

زین بزرگان زمان عنصری گویم سخن

خوانده یی شهنامه را تا زو سخن گویم بتو

از هژبر و رستم وديو و پري گويم سخن

دوش از بیدل سخن ها داشتم در پیش تو
ليك امشب در جواب عشقري گويم سخن

ما بهشتي را نخواهيم به ازين فرزانگان

به حضورش عرض خودرا" نظري" گويم سخن

شكوه دارد دوستان از سردي مونتريال

ميرود از ياد اگر از «كلگري» گويم سخن

چهارشنبه 18 فبروی 2004م

به استقبال شعر ذیغم

"حضرت"

هر که رشوت میخورد او بر تر است

صاحب بلدینگ و قصر و موتر است

گر کند قاچاق پودر را به غرب

جای او در کرسیی بالاتر است

فرنی و تخم و ملایی صبحگاه

از غذای شام او افزونتر است

ای برادر گوش کن تا بشنوی!

دولت ما منبع شور و شر است

تا نباشی خائن وپودر فروش

جای تو پائینتر از یک نوکر است

علم و فن و دانش هرگز کار نیست

کشور ما مارکیت سوداگر است

تحفه گوید رشوت ودزدی ره وند

این سیاست نیست، بلکه هنر است

شب مپرس داروغه را از وضع شهر

چون به فکر کارهای دیگر است

خانه اش روشن بود ازنور برق

کی به فکر یک غریب ابتر است

قاضی و شاروال و سارنوال را

پشت دیوار و لب جو دفتر است

وقت آنست تا رسانی خویش را

در مقامی که مقام دالر است

وه چه خوش گفتست "ذیغم" این سخن

مملکت همچون سرای بی در است

غم مخور "حضرت" که روز داوری

هر یکی را ذات بیچون داور است

جیگی جیگی

تقديم:

به حرامخواران بی حیا ، وند گیران رسوا

و رشوتخواران ناروا

رشوتخورو حرامخور مکار جیگی جیگی

ای وند گیر دلهِ غدار جیگی جیگی

چشمت به جیب مردم بیچاره و غریب

هستی غلام دالر و کلدار جیگی جیگی

نی ترس از خدا بود ونه شرم خلق او

پندیدهِ چو خرس شکمدارجیگی جیگی

در بین خلق لاف زصدق و صفا زنی

در پشت پرده، هستی ستمکار جیگی جیگی

کچکول بدست همچو گدایان دربدر

دایم دوانی در پی مردار جیگی جیگی

چون ماری خوشخطی وبود خال تو سیاه

شیطان روسیایی و بد کارجیگی جیگی

با خدعه وفریب بچوشی تو خون خلق

داری همیشه میله ودربار جیگی جیگی

خوک چورپه های توهمگی غرق عیش و نوش

مردم اسیر رنج و ماتم بسیار جیگی جیگی

دعویی شخصیت چو کنی، آب میشوم!

چون روز وشب تو میخوری مردار جیگی جیگی

کور موش صفت بهر دری سر میزنی خبیث

همچون قجیر هستی حرامخوار جیگی جیگی

ای دشمن خدا ز مسلمانی دم مزن

الراشی و المرتشی  کلا هما فی النار" جیگی جیگی

باغ رضوان

"نیازی"

حدیقه ایست جهان را که که عرفانست

ستوده نام به جرم است و در بدخشانست

سرشته اند به خاکش عبیر و عطر و گلاب

بدیلهی به گمانم زباغ رضوانست

دیار لاله و گل ، جلوه گاه سیم تنان

اقامه گاهِ بسی نخبگان دورانست

غریو رود خروشان و آبشارانش

حماسه خوان شجاعت به زاد انسانست

دماغ خسته دلان تازه میکند یادش

عجب دیار گل و لاله زار و ریحانست

زبس زبوم و برش چشمه سار میجوشد

چو آبگینه مصور همیشه دامانست

زسبزه سبز زند باغ و راغ و کوهسارش

محیط نغمهِ کبک و سرود مرغانست

اگر نثار کند ابر لولو و مرجان

نسیم در گذرش گرد مشک افشانست

گرفته آبتنی باغ از طراوت صبح

که جمله دارگل و بلبلان غزلخوانست

بیا به جرم و نگر گلساتن و فیض آبادش

مزار ناصر خسرو که شاه یمگانست

شهیر شهره به زهد و ادیب ناموران

غیاثی نخبه همان افتخار دورانست

طلایه دار سخن سرحدیست بحرم ادب

جناب اخگر شیرین مقال عرفانست

همیشه شاد بود روح پاک سودایش

که جان نثار  وطن زنده یاد دورانست

ادیب نواز شریفی بلند کلام رفیع

فروغ انجمن و سوچ وخاش و منجانست

مرید راه چنین نیکمرد میباید

که پاسدار حقیقت به امر وجدانست

خجسته باد وطن همچو اوج پامیرش

دیار رستم دشتان و آرشستانست

زچشم بد نگهش دار ای خدا مصئون

وطن که مام من و زادگاه شیرانست

ستوده مهد دلیران نامور باشد

ام البلاد اگر غور یا سمنگانست

عزیز ماست جنوب مردمان ناز وطن

اگر زوادی هلمند یا ارزگانست

خوشا که بعد گذشت قرون و لیل ونهار

سواد جرم منور به لطف یزدانست

مباد زیاد فراموش رهین راه مراد

همان شهید که مدفون کوه هجرانست

جدا زدوست "نیازی" که داند حالت ما

جهان باور عشقم چگونه ویرانست

24/25-5-1385 – کابل چهار قلعه وزیر آباد

از رویا تا حقیقت

 

اگرماساکنان امروزی افغانستان خواهان ایجاد یک نظام مردم سالار ، و خدمتگذار با پایه های مستحکم بر اساس عدالت ، اخوت ، برادری و برابری در کشور هستیم بهتر آنست که  گذشته ها را به موزیم تاریخ بسپاریم و با هرچه ذکر و فکری که داریم روی حقایق امروزین اتکا نمائیم.

ما باید هرچه توانایی واستعداد داریم ، هرچه امکانات داریم در راستایی ایجاد تفاهم ، برادری و همدیگر فهمی بین ساکنان کنونی کشور صرف نمائیم پشتونها به عوض اینکه در تلاش نزدیکی با پشتونهای فرامرزی باشند یا به عوض آنها با پاکستان دعوی نمایند بکوشند تا زبان تفاهم و همزیستی مسالمت آمیز را با تاجیکها و ازبکها وهزاره ها ودیگر ساکنان این سر زمین پیدا نموده و انرا تقویت نمایند ، تاجیکها به عوض اینکه در بارهِ همزبانان تاجکستانی و ازبکستانی و چینای  و ایرانی خویش بیاندیشند به فکر همدلی با پشتونها و هزاره ها و دیگر هموطنان خود باشند.

شیعیان به عوض گرایش و ستایش ایران،  به فکر دوستی با برادران درون مرزیشان باشند و بدین گونه تمام ساکنان کشور به فکر ایجاد یک سیستم عادلانه بر اساس حقوق متوازن و متناسب شهروندی باشند نه امتیاز طلبی های قومی و نژادی.

زمانیکه پشتونها اندیشه پشتونهای فرامرزی را داشته باشند تاجیکها و ازبکها هم برای خود حق میدهند تا چنین اندیشهِ را قوت بخشند  ، هزاره ها هم بر اساس تعلقات مذهبی به بیرون از کشور اتکا میکنند که درینصورت جز فروپاشی افغانستان عایدی بدست نخواهد آمد ومانه تنهاچیزی را بدست نمی آوریم که بلکه داشته های ناچیز خود را هم از دست میدهیم.

حقیقت مسلم اینست که افغانستان امروزی محدوده جغرافیای معینی است که در نقشه ها ترسیم شده است نه آنکه در ذهنیتها بجا مانده است.

سر زمینهای آنسوی خط دیورند از مدت بیشتر از صد سال بدینسو جزء کشوری دیگر بوده وساکنان آن تابع قوانین کشور دیگرند ، شناسنامه پاکستانی دارند ، در سفر هایشان از پاسپورت پاکستانی استفاده میکنند ، حجاج شان تحت پرچم پاکستان به حج میروند.

ما نباید آنقدر خوش باور وساده دل باشیم که قبول کنیم ان پشاوری یی که همین حالا از بهترین امکانات زندگی در پشاور و اسلام آباد برخوردار است آنقدر ساده شود که تابعیت پاکستان را رها کرده به دنبال تابعیت افغانی باشد یا آن چترالی و مردانی وبلوچستانی. آنهم در شرایطی که همین حالا هزاران افغانستانی از شمال و جنوب و شرق و غرب کشور یا تابعیت پاکستان را بدست آورده اند یا عضویت آی ، اس ، آی را.

در شرایطی که میتوان در میان افرادی عادی تا افسران عالیرتبهِ نظامی ، والیان ووکلا و رهبران سیاسی و وزرای کابینه کشور ما همین حالا اعضای آی اس آی و حاملین پاسپورت پاکستانی را به سادگی یافت بسیار ساده لوحانه نیست که ما از پشتونهاِ آنسوی سرحد که بیشتر شان همین حالا در پشاور و کویته و اسلام آباد و کراچی از بهترین امکانات سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و رفاهی برخوردارند توقع داشته باشیم که در جریان یک همه پرسی به الحاق سر زمینهای شان به افغانستان رای بدهند یا در صورت نرسیدن بدین مامول دست به قیام مسلحانه بزنند انهم در برابر یک قدرت هستوی منطقه؟ ما نباید فریب چند سازمان سیاسی پشتون را در آنسوی مرز بخوریم که صرف بخاطر دست یافتن به منافع سیاسی خویش به قومگرای چسپیده اند و از چندین دهه بدینسو احساسات و عواطف مردم افغانستان را وسیله رسیدن به اهداف سیاسی خود قرار داده اند یا اینکه به حمایت لفظی چند قبیلهِ ساکن در نوار مرزی اتکا نمائیم که در یک روز چند تصمیم میگیرند و درلفظ از ما حمایه میکنند و در عمل از پاکستان اگر این رهبران راست میگویند و از حاکمیت پاکستان بیزار اند آیا رهبران حزب عوامی پارتی ، افراسیاب ختک ، مولانا فضل الرحمن و قاضی حسین احمد که خود پشتون اند حاضرند تا ازتمام امتیازات مادی و معنوی خویش در پاکستان گذشته ، از تابعیت پاکستانی خود گذشته تبعهِ افغانستان شوند؟ یقیناً که نه!

حقیقت تلخ و دردناک برای حامیان مسئلهِ پشتونستان و کسانی که میخواهند ازین مسئله نفع سیاسی ببرند اینست که مرزهای ماورای خط دیورند همانگونه از صد هاسال بدینسو ازما نبود بعد ازین هم هرگز از ما نخواهد شد.زیرا ما نه  خوددر عمل توان جنگ مسلحانه با پاکستان را داریم زیرا با رجز خواندن و طعنه دادن بر گذشته دیگر کاری ازپیش نمیرود ، نه جامعه جهانی درین راستا مارا کمک میکند و گذشته ازین نه پاکستان حاضر است به هیچ قیمتی یک متر ازین سر زمینهارا چه به زور و یا به رضا برای ما بدهد.

یک حقیقت از آب روشنتر است که امریکا هزار افغانستان را فدای یک پاکستان مینماید زیرا در سراسر آسیا متحد متعهد و قدرتمندی مانند پاکستان برای امریکا وجود ندارد ، امریکا امروز در تمام آسیا با دو مهره بازی میکند پاکستان و اسرائیل.

 ما باید بدانیم که  همانگونه که امریکا دو میلیون یهود را با دو صد میلیون عرب معاوضه نمیکند یک پاکستان را با همه شرق میانه معاوضه نمیکند. در حقیقت سرزمینهای ماورای دیورند به فرزندیی میماند که فوراً بعد از تولد تحت پرورش دایهِ دیگر قرار گرفته ، به بلوغ رسیده و خصلت و روش و فرهنگ دایه را آموخته است واز امکانات عصری زندگی پر تجمل در دامان این دایه برخوردارست این در حالیست که مادر کودک هنوز هم توانای سیر نمودن شکم گرسنهِ خود را ندارد.آیا این جوان پر توقع به لابه وزاری مادر دیروز وقعی نهاده دوباره به دامان او خواهد آمد؟

آیا در عصر حاضر چنان قاضی عاطفیی پیدا خواهد شد تا در یک محکمهِ عادلانه این جوان برومند را ازان مادر غنی و ثروتمند جدا نموده تسلیم مادر بیمار و فقیر نماید؟ به نظر من با شناختی که از ادمهای امروز و دنیای امروز دارم هرگز!بنابرین مردم افغانستان و حکومت افغانستان باید با یک تصمیم گیری معقول ، منطقی وواقعبینانه با در نظر داشت شرایط حاکم بر کشور ، منطقه و جهان به پشت میز مذاکره رفته معضله  رامطابق ایجابات زمان حل نمایندزیرا همانگونه که میدانیم باالآخره هر کشوری باید دارای مرز معین و حدود معین باشد در غیر آن باید واژه تمامیت ارضی را از اسناد حقوقی و قانونی خویش حذف نمائیم.

مردم افغانستان این حق را دارند که از دولتمردان امروزی سوال کنند که خطوط مرزی کشور ما در کجاست؟سیاستمداران و حکومت گران ما باید بهر شکلی شده این درد سر تاریخی را از سر ما کم کنند این کافیست که چند نسل از فرزندان این سر زمین فدای پیامد های ناگوار معضله دیورند شدند ما نمی خواهیم نسلهای بعدی چنین دردی را تحمل کنند.

حکومت افغانستان اگر اسناد و مدارک قانونی که مورد قبول جامعهِ جهانی بوده و میتواند قانوناً این سرزمینها را به افغانستان بر گرداند دارد آشکار نموده به دادگاه های جهانی مراجعه نماید در غیر آن با عنوان نمودن ترانه های عاطفی مانند خانواده ها جدا میشوند ، اقوام از هم جدا میشوند ، ما کنوانسیون ضد مین را امضا نموده ایم،  گریه وزاری سر ندهد زیرا سیاست هیچگاهی  در خدمت عواطف قرار نمیگرد و سیاستی که در خدمت عاطفه قرار گرفت آن سیاست نیست ، احماقت است اما  سیاست آنست که همیشه عاطفه را به خدمت میگیرد.

اگر مرزهای ماورای دیورند به افغانستان تعلق میگیرد جامعهِ جهانی باید آنرا به افغانستان بر گرداند اگر به پاکستان تعلق میگیرد هم این نکته کاملاً واضح شود اما در هر حالتی این حق مسلم پاکستانست که مرزهای خود را چه در خط دیورند و چه در مرزهای اتک دیوار کند یا سیم خار دار بیگیرد یا اینکه مین بکارد اگر افغانستان کنوانسیون ضد مین را امضا نموده است پاکستان در قبال آن چه مسئولیتی دارد؟ شاید افغانستان علاقه به بستن مرزهای خود نداشته باشد و دوست داشته باشد منحیث یگانه شهر بی دروازه جهان باقی بمانداما کشور های دیگر چنین علاقهِ را نداشته باشند.

در مورد دلیل جدا شدن اقوام باید گفت که این دلیل خیلی کودکانه است اگر این دلیل را افراد کم معلومات و نا آگاه بگویند عیبی ندارد اما شنیدن چنین دلایلی از زبان سران دولت و افراد کارشناس خیلی عجیب به نظر میاید

همه میدانیم که کردها با جمعیت بیشتر از 30 میلیون تن بین چهار کشور( ایران،عراق ،سوریه وترکیه) تقسیم شده اند ، بلوچها در سه کشور( افغانستان، ایران، پاکستان) پراگنده اند ، همین حالا در شبه قارهِ هند دو پنجاب وجود دارد. بیشتر از 8 میلیون تاجیک در ولایات سمرقند و بخارا     و سرخان دریای ازبکستان زندگی میکند این جبر زمان یا خواست زمان بوده است که اقوام بین کشور های مختلف تقسیم شده اند.

که اگر ما بخواهیم آنرا تعغیر دهیم باید یک جنگ جهانی دیگر رادر آسیا به راه اندازیم تا کشور های جدید را بر اساس قومیت و ملیت تشکیل نمائیم د رغیر ان باید حقیقت را بپذیریم

همانگونه که میدانیم بیشتر مرزهای افغانستان در زمان امیر عبد الرحمن تعین گردید.

همین امیر بود که 67000 کیلومتر ازخاک بدخشان را به روسها داد که امروز جزء تاجکستان است همین حالا مرز بین اقوام دو طرف( مرز افغانستان با تاجکستان) دریای آموست که در بعضی جاها فقط چند متر وسعت دارد ، درین تقسیم تمام شهر های بدخشان بین دو کشور تقسیم شدند همین حالا مادر دوطرف مرز دوراغ ، دو اشکاشم ، دو شغنان ، دو درواز، دو واخان داریم همین حالا هزاران تن از ساکنان این سر زمینها  با وجود که خویشاوند هم اند از هم جدا هستند بر عکس ساکنان مرز شرقی ، اینها ازیک قوم اند دارای زبان مشترک ، مذهب مشترک و تبار مشترک اند در حالیکه درمرز شرقی مردم به اقوام مختلف مانند مسعود ووزیر وتوری و.. منقسم اند.

در مرز دوکشور( افغانستان و تاجکستان) فقط یک دریاست نه سیم خارداریست و نه مین. اما ساکنان دو طرف فرهنگ شهروندی را خوب اموخته اند به استثنای عدهِ کمی از قاچاقبران و ناقضین قانون، ساکنان این سر زمینها هرگاهی بخواهند به آنسوی مرز سفر نمایند بعد از اخذ ویزای قانونی از طریق بنادر رسمی عازم انسوی مرز میشوند.پس زمانیکه تبعهِ یک کشور بخواهد به کشور دیگر برود باید ازراه قانونی بعد از اخذ ویزا سفر کند نه از راه قاچاقی ، زیرا هیچ کشوری درین عصر نمیتواند بی دروازه باشد.

باید به اتباع ساکن مناطق مرزی کشور فهمانده شود که زمان تعغیر نموده است باید در مقابل قانون مسئولیت پذیر باشند زمانیکه بخواهند به کشور همسایه سفر کنند باید از بندر های قانونی بروند نه اینکه از روی مینها بگذرند که اگر گذشتند طبیعیست مینها خیلی ها بیرحم اند اصلاً دیگر لزومی ندارد که مردم افغانستان ازمرز بین دو کشور به شکل غیر قانونی عبور کند زمانیکه یک بدخشانی مجبور میشود مریض خود را از پامیر جهت تداوی بکابل بیاورد هموطن سرحدی ما چرا چنین نکند؟ اگر باز هم مشکلش در داخل کشورحل نشد مانند دیگر ساکنین کشور میتواند ازراه قانونی بخارج برود.سوال درینجاست که تاکی سر زمین ما بی دروازه باشد ،زیرا زمانیکه شهروند افغانستانی از مرز به صورت غیر قانونی عبور کرد ، پاکستانی هم این حق را به خود میدهد درینصورت چه تضمینی وجود دارد که تروریستها ازین مرز استفاده نکنند؟

بیائید روشنتر صحبت کنیم!مردم هرات چه تفاوتی با مردم مشهد دارد ، ترکمنهای شمال مگر همتبار و قوم ترکمنهای ترکمنستان نیستند؟ازبکهای شمال مگر همتباران ازبکهای آنسوی امو نیستند؟

پس اگر مرزبندیهای جنوب شرق قابل قبول نیست مرزبندیهای شمال و غرب هم قابل قبول نیست. اگر پشتونها خواهان آنند که همتباران فرامرزی خودرا با خود داشته باشند پس تاجکها، ازبکها و ترکمنها هم این حق را دارند که تقاضای الحاق همتباران ازهم جدا شده خود را با خود داشته باشند که درینصورت زمینه رابرای قدرتهای استعماری مساعد نمائیم تاجنگ منطقهِ را به راه اندازند وتقسیمات این خطهِ دنیارا بر اساس اقوام نمایند که درانصورت ما یک پشتونستان داشته باشیم و یک تاجکستان و یک ازبکستان و یک هزارستان و یک ترکمنستان و یک بلوچستان  که شاید درانصورت ازبرکت ابتکار ما کردستان مستقل هم به جغرافیای جهان علاوه شود.

یا اینکه از زیادت خواهی و عصبیت و قومگرای دست بکشیم ویک افغانستان یک پارچه  داشته باشیم که به نظر من این به نفع ماست.

پس بهتر اینست که فرهنگ شهروندی را بیاموزیم و رائیج نمائیم نه اینکه به دنبال قوم و قبیله ، نظام کشور را از هم بپاشیم بیائید مردگان را به تاریخ بسپاریم و دست از استخوان پرستی و مرده پرستی بکشیم تا زندگان ما راحت شوند.

 

 

مدير مسول:  دوکتور صبغت الله"خاکساري"

تايپ و کمپيوتر : ح "سوريان"

هيت تحرير: شاهين، خاطره نوشين، منيژه بهار، ع.شرقي، بدريه ميلاد، سوريان، فضل الله "تورسون زاده"

آدرس: فيض آباد ، بدخشان ، شهر نو

تيلفونها: 0799305459- 0799321160-   0799089583

ايميل:sadaebadakhshan@yahoo.com

صفحه انترنتي: www.sadae_badakhshan.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 15:15 |